Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
‌فضائل اخلاقي ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

‌فضائل اخلاقي

الف: مقدمه
 1- مشی در طریق فضائل:
« ... مقابل هر فضيلت و صفت نيکوئي اوصاف رذيله ی بسيار است، بطوري كه نمي توان آن را محدد نمود و تحت عدد آورد. و حركت و مشي در طريق فضائل، مثل حركت بر خط مستقيم است كه منتهي مي گردد به جوار قرب رب العالمين. و انسان به اندك انحرافي از طريق مستقيم كج مي گردد و در يكي از رذائل واقع مي شود.چنانچه بين خط هاي كج و معوج خط مستقيم يكي است طريق مستقيم نيز يكي بيش نيست، و سعادت در پرتو حركت در راه مستقيم پديد مي گردد. اگر چه شناختن خط مستقيم مشكل و مشي در وي بدون انحراف مشكلتر است. و شايد اينكه معصوم فرموده: (صراط از مو باريكتر و از شمشير برنده تر و از شب تاريك تر است.) كنايه از مشي در طريق مستقيم باشد.»‌
«و بايد دانست كه هر فضيلت و صفت نيكي را دو طرف مي باشد كه هر دو منقصت است. يكي طرف افراط، كه زياده روي است. و ديگر طرف تفريط، كه اِعمال مسامحه كاري است.وحد وسط بين آن دو مرغوب و نيكو است. و آن فضيلت نفساني است.»
2- اول خود متصف به فضائل شويم !
غرض اين است كه انسان بايستي نخست خود را متصف گرداند به فضيلت اخلاقي، سپس از آنچه خود داراي آن است، به ديگران اضافه نمايد. نه آنكه چيزي بگويد كه خود از وي بي نصيب است. در حديث است سه طايفه در قيامت حسرت وندامتشان از تمام مردم بيشتر است و يكي از آنها را اشخاصي  مي شمارد كه مردم از گفته هاي او نجات يابند و وي در اثر مخالفت معذّب باشد. »‌
3-  ملاك شناختن اينكه داراي فضائل هستيم يا نه ؟
«اگر خواهي خود را بشناسي كه آيا داراي فضيلت اخلاقي هستي يا نه، رجوع به نفس خود نما و ببين چه صفتي در تو غالب است و مايل به چه عملي مي باشي. اگر ديدي مايل به كارهاي نيك و طالب اعمال شايسته مي باشي بدون آنكه منتظر عوض و فائده و منفعتي باشي، بلكه كارنيك را براي خوبي آن مي كني، تا آنكه افعال تو الهي و لايق پيشگاه خير مطلق و مقام احديت گردد.اگر در خود اين صفت و منقبت را يافتي، بدان كه داراي فضيلت اخلاقي ميباشی. و ذات و حقيقت تو كامل گرديده. و مظهر و نماينده فياضيت حق تعالي گرديده اي. »
ب: بررسي برخي از فضائل اخلاقي
1 ـ تقوي:
( 1 ـ‌1 ) معناي حقيقي تقوي:
«تقوي يك حالت و ملكه اي است كه پس از تزكيه نفس و زينت يافتن آن به زيور اخلاق نيكو، انسان را ميسر گردد و از وي توليد مي گردد قوّه و استعداد خودداري از معاصي، و قوّه اي كه مخالفت نفس را بر وي آسان نمايد وآن حالت و ملكه،كه اصل تقوي و معناي حقيقي آن است، عبارت از انقطاع از خلق و توجه تام به حضرت حق است. زيرا كه معناي حقيقي تقوي نگاهداري است.»
«‌چنان چه در بعضي از سطورات خود بيان نموده ايم، معناي حقيقي تقوي توجه دائمي به حق تعالي است. متقي كسي است كه به تمام قوا و مشاعر، در تمامي حالات و آنات حيات خود، روي دل وي به حق تعالي باشد. و البته لازمه اين نحو توجه كامل اين است كه تمام افعال و حركات ارادي او بر طبق ارضاء و دستور او باشد. و كسي كه به اين موهبت عظمي سر افراز گرديد قهراً تمام اخلاق و صفات وي معتدل مي گردد . بلكه متصف به صفات روحانيیّن مي گردد. زيرا كه تقوي به اين معني كه گفته شد،يكي از اوصاف ملكوتيین به شمار مي رود.»‌
«تقوي ماخوذ از وقايه و وقايه به معني نگهداري است.و متصفين به آن كساني مي باشند كه در اثر مجاهده با نفس ملكه و خلقي در آنان پديد گرديده كه سر سوزني از حكم عقل و شرع تجاوز نمي نمايند.يعني نفس آنهامطيع عقلشان گرديده،وآرزو وآمال آنان، فقط به دست آوردن رضاوخوشنودي خالق آنهاست.»
( 2 ـ‌1 ) اسباب حصول تقوي:
«‌... تقوي مگر به تحصيل اموري چند تمام نمي شود:
1 ـ ترك دنيا، زيرا نفس وقتي به دنيا اشتغال دارد، توجه به خداي سبحان برايش ممكن نيست.
2 ـ توجه به خداي تعالي با همّت تمام.
3 ـ دارا بودن عزم راسخ و استقامت درامر.
4 ـ استقامت در ترك دنيا و آنچه در آن است و توجه به خداي جل جلاله.»
( 3 ـ‌1 ) مراتب تقوي:
«تقوي سه مرتبه دارد نخستين : خودداري نمودن از معاصي و مخالفت هواي نفساني. دوم: خودداري نمودن از مخالفت احكام و دستورات شرع، و ترك ننمودن واجبات شرعيه. سوم: توجه كامل به حق تعالي در تمام اوقات،و خودداري نمودن از غير او، و خلوص و خالي گردانيدن دل و عمل، از آنچه باز دارد وي را از نظر نمودن به وجه كريم . و توان گفت اصل و حقيقت تقوي كه از قوله تعالي (‌اتقواالله ) استفاده مي شود همين است و آن دو قسم اول مقدمه و غرض اصلي وصول به اين مقام است . »
( 4 ـ 1 ) فوائد و بركات تقوي:
الف :‌ حفظ و بقاي ايمان: 
ايشان در ذيل آيه 14 سوره زمر مي فرمايد :
«‌چون ايمان بدون تقوي در معرض زوال بوده و روي پايه محكمي استوار نخواهد بود، اين است كه در اين مبارك آيه و بسياري از آيات ديگر، ايمان را با تقوي و با عمل صالح توام گردانيده.وقتي ايمان با تقوي،و اجتناب از معاصي، وعمل صالح،اين سه فضيلت با هم جمع گرديدند،او جامع تمام فضائل و متصف به جميع كمالات انساني خواهد بود. آن وقت است كه جا دارد داخل درعباد مكرمين گردد، و تمام نيكي ها به تمام معني براي وي آماده گردد.»  
ب : دخول در رحمت الهي:
«‌... كسي در قيامت مورد نظر لطف حق تعالي و مشمول رحمت او مي گردد، كه از هر گناه و خطائي در دنيا خودداري نموده، قلب ودل خود را آلوده به گناه نگردانيده باشد.آدم عاصي گنهكار، از رحمت رحيمي حق تعالي ـ كه مخصوص مردمان مومن با تقوي است ـ دوراست و مشمول رحمت نخواهد گرديد. مگر اينكه مغفرت و عفو خداي تعالي وي را فرا گيرد. و چنين كسي كه مشمول رحمت گرديده فائز شده به فيوضات بزرگ.»
ج :‌ هدايت :
«‌و اگر تقوي در كسي ملكه و از اوصاف نفساني گرديد، خود تقوي، رهنما و رهبر انسان مي گردد. و طريق سعادت وي را به او مي نماياند. و براي او راه باز مي كند.»

2 ـ ايمان
( 1 ـ 2 ) ‌معناي ايمان:
«‌بايد دانست كه حقيقت ايمان به معني لغوي و شرعي، همان عقد قلبي و تصديق جزئي است. و اقرار به زبان و عمل به اركان، كاشف و ترجمان همان تصديق قلبي است. زيرا كه خداوند هر كجا در قرآن وصف ايمان نموده، آنرا به دل مربوط گردانيده « كتب في قلوبهم الايمان ». لكن در شرع مطهّر كسي كه به زبان اقرار به شهادتين ننمايد  بدون عذر، حكم اسلام و ايمان بر وي جاري نيست. بلكه حكم به كفر آن مي شود. زيرا بدون اقرار به زبان و عمل -كه كاشف از ايمان میباشد- ايمان ثابت نمي گردد. بلكه لجاجت و انكار، كشف از كفر صاحب آن مي كند.»
( 2 ـ 2 ) ايمان كامل:
و ايمان صحيح وكامل آن ايمانی است كه ازروي كشف و مشاهده باشد.وكسي كه به اين مرتبه از ايمان موفق گرديد،آنچه را غيراو به نظرو برهان اثبات مي نمايند، نزد او ضروري و بديهي است.وآنچه نزد ديگران از طريق سمع و شنيدن از ديگران اثبات گرديده، در نظر حق بين وي ضروري و بديهي گشته و معاينه مي نمايد. و ديگر در معارف محتاج به استدلال نمي باشد.خلاصه ايمان كامل آن است كه از علم اليقين تجاوز نمايد، وبه عين اليقين برسد.وازآن بالاتر اين است كه ازعين اليقين نيز تجاوز نمايد، و به حق اليقين برسد. ... »
«پس اقرار به زبان، محقّق ايمان ظاهري است نه محقق اصل ايمان. و عمل به اركان جزء كمال ايمان است. وايمان كامل آن است كه با عمل صالح توأم گردد.»
( 3 ـ‌2 ) شرط رسيدن به كمال ايمان:
« بايد دانست كه انسان به كمال ايمان و يقين فائز نمي گردد، مگر در اثر متانت و استقامت و مجرد اقرار زباني و تصديق قلبي در كمال ايمان كافي نیست .مؤمن كامل انساني است كه آنچه سدّ راه اوست شكسته، و از آن گذر نموده و به مرتبه عين اليقين يا حق اليقين رسيده.وآن وقتي وي را ميسر مي گردد كه با يك اراده متين و استقامت در عمل همراه باشد. ... خلاصه تحصيل ايمان كامل منوط به متانت و استقامت و ثبات است كه شخص در مقام مجاهده و جهاد با نفس برآيد، وطريق شياطين را ببندد تا آنكه راه تردد ملائكه در قلب وي بازگردد،و به مقام نفس مطمئنه برسد.آن وقت چنين كسي را مومن كامل گويند. و مصداق اين آيه مي گردد كه ديگر براي وي خوف و حزني نيست .»
( 4 ـ 2 ) عظمت اهل ايمان
« اشخاص با ايمان بايستي قدر خود را بدانند كه نزد خداي تعالي براي آنان مقام و رتبه اي است كه ملائكه حاملين عرش كه بزرگترين سُكّان ملكوت به شمار مي روند در باره آنان دعا مي كنند و مغفرت و فيروزي و سعادت و رحمت براي آنها مي طلبند. و مسلما چون ملائكه پاك و طاهرند، دعاي آنان رد ندارد. پس ما اگر بخواهيم كه مشمول دعاي ملائكه گرديم بايد كاري بكنيم كه از مومنين واقعي محسوب گرديم، يعني بايد به وظيفه ايمان خود عمل نمائيم.»
( 5 ـ 2 ) اوصاف اهل ايمان:
الف:  پاكي قلب از بغض و كينه:
«دوم ازاوصاف حميده مومنين كه ممكن است گفته شود اصل ومنشأ تمام اوصاف نيك انساني است اين است كه، دل وقلب آدمي از هر گونه غل و غش و حسد و بغض وكينه ودشمني نسبت به اهل ايمان پاك گردد . »
ب: دوري از مخالفين :
« اشاره به اينكه آن علقه محبت به خدا، و دل بستگي به مقام الوهيت -كه منبعث از ايمان مي گردد- مانع از اين است كه مومن پرهيزگار، اظهار دوستي و محبت كند با كساني كه مخالفت مي كنند با خدا و رسول خدا ، چگونه ممكن است جمع شود بين دوستي با كسي و دوستي با دشمن او؟!  هرگز ممكن نيست.»
ج:  اوصاف ديگر مومنين:
« و نيز ديگر از اوصاف مومنين وآنهایي كه به پروردگار خود اتكا دارند اين است كه، اينها امر پروردگار خود را اجابت نموده، نمازـ كه مامور به آن گرديده اند ـ به پاي مي دارند، و در امر نماز جهات ظاهري آنرا از اجزاء و شرائط، و نيز راجع به جهات باطني آن از خلوص و توجه و حضور قلب و باقي اموري كه باعث قبولي اعمال مي گردد، با كمال جديت مراعات نموده استقامت مي نمايند.و ديگر از صفات مومنين اين است كه، در امور خود با يكديگر مشورت مي نمايند، و بصواب ديد يكديگر عمل مي نمايند، و مستبد به راي خود نيستند. ... و نيز از اوصاف مومنين چنين است كه از آنچه به آنها از مال و عناوين ديگر مثل علم و ثروت و رياست عطا شده، به ديگران انفاق مي نمايند. از مال خود به فقراء و بيچارگان دست گيري مي نمايند، وبه قوّت و رياست، دست مظلومي را گرفته كار وي را انجام مي دهند. و نيز از اوصاف مومنين چنين  خواهد بود كه وقتي از كفار ستمي به آنها رسيد، انتقام مي كشند. و سر به ذلت نزد مخالفين حق فرود نمي آورند. ... و مومنين چنين باشند كه اگر كسي به آنها بدي و ظلمي نمود، مثل همان ستمي كه به او وارد شده انتقام مي كشند نه زيادتر. ... »
( 6 ـ 2 ) رابطه ايمان و عمل صالح:
« عمل صالح وقتي با ايمان مقرون باشد، آن وقت آدمي را لايق بهشت كه دار كرامت الهي است مي گرداند. لكن عمل هر قدر به نظر بدوي خوب جلوه كند، اگر مقرون به ايمان نباشد چنين عملي كه خالي باشد از نيت صحيح و قصد رضاي الهي -كه از ايمان ناشي مي گردد-مثمر ثمر نخواهد گرديد.»
«آري ايمان كامل منفكّ از عمل صالح نمي شود. يعني عملي كه شايسته درگاه احدي و لايق پيشگاه حضور صمداني باشد،آن عملي است كه با خلوص نيت و به دستور نمايندگان الهي، از انبياء و سفراء او انجام گيرد. بدون اينكه دلخواه و راي خودِ عامل و صلاح ديد او در عمل مدخليت داشته باشد. و چنانچه بعضي گفته اند: ايمان مثل پي و ستون مانَد، و عمل صالح مثل بناء و سقفي كه بر آن نهند كه عمارت بدون آن تمام نمي شود.و هر چه ايمان قوي تر[باشد]عمل نيك، بيشتر از آن ظهور و بروز مي نمايد، و كسي كه هيچ عمل صالح ندارد، معلوم مي شود يا اصلا ايمان وعقيده به مقدسات اسلامي ندارد، يا اگر ايمان ضعيفي دارد، در معرض فنا و زوال است.»
3ـ يقين
(1 ـ‌3 )‌ شيوه تحصيل يقين:
« و شايد آيه اشاره به اين باشد كه تحصيل يقين كه مرتبه كمال ايمان است، منوط به شناختن حقيقت و روح انساني و هر جنبنده اي است كه داراي روح باشد. (من عرف نفسه فقد عرف ربه ) تا روح و روان خود را نشناسي خداي خود را نخواهي شناخت ... و اين شناسايي وقتي براي شخص ميسر مي گردد كه پس از ايمان در مقام تصفيه نفس برآيد، و با كوشش بسيار روح و روان خود را جلا دهد، و از خوديت خود عاري و برهنه گردد، و از عالم طبيعت سفر كند به عالم روحانيت، آن روح ملكوتي كه در آن به وديعه گذارده شده تقويت دهد،وپس از علم اليقين ترقي كند تا آنكه به مجاهده كه فرمود: « الذین جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» ، به هدايت الهي راهي به عالم مافوق الطبيعه پيدا نمايد، و از علم به يقين رسد، و قلب او آينه مانند ارائه دهد، وعالم ربوبي و عالم ملكوت در آن منعكس گردد،و آثار الهي را به عيان، يعني به چشم باطن كه در قلب و جان وي پديد گرديده معاينه نمايد. آن وقت چنين كسي از علم اليقين ترقي نموده و به عين اليقين فائز گرديده. اين است كه خداي تعالي خلقت انسان را آيت و نشانه قرار داده براي كساني كه به مرتبه يقين رسيده اند.»
(‌2 ـ 3 )‌مراتب يقين :
« يقين سه مرتبه دارد علم اليقين ، عين اليقين ، و حق اليقين. علم اليقين دانستن شي ء است به طور يقين و اطمينان نفس و خالي بودن از شك و ريب . عين اليقين رويت و مشاهده شيء است به چشم سر يا به چشم قلب، و نسبت عين اليقين به علم اليقين، مثل ديدن است نسبت به شنيدن.و حق اليقين بالاتر و برتر از از آنهاست. و آن يقيني است كه از يافتن حقيقت شيء حاصل مي گردد . و علم، وقتي به مرتبه اطمينان مي رسد، و از شائبه شك و ريب خالي مي گردد، كه به مرتبه عين اليقين يا حق اليقين برسد. و گرنه مادامي كه علم به مرتبه ديدن يا يافتن به قلب نرسد، در معرض فنا و زوال خواهد بود . پس انسان عاقل بايستي پس از رسيدن به مرتبه علم اليقين، جديت و كوشش نمايد كه معارف خود را ترقي دهد و حتي الامكان از علم اليقين به عين اليقين يا حق اليقين برساند تا آنكه از خطرات اوهام و وساوس شيطاني مصون و محفوظ ماند.»
4ـ توكل
( 1 ـ4 ) معناي توكل: 
«توكل يعني اعتماد و اتكال نمودن به حق تعالي در تمام امور، و در ظاهر و باطن دل به اوبستن و ياري از او جستن. البته اين صفت مثل باقي صفات نيكو ناشي مي شود از كمال معرفت ، هر قدر انسان بهتر خدارا به علم و قدرت و حكمت ورحمت شناخت،توكل و اعتماد او بيشتر مي گردد. و توكل مقام بلندي است كه نمي رسد به آن مگر خواص از عرفاء و موحدين.»
 (2 ـ4 ) معيار شناختن توكل:
«…. ومعيار شناختن آن[توكل] انقطاع از غير و اعتماد به حق است. يعني در تمام امور نظر و اميد او بفضل و كرم آن فرد ازلي، و آن موجود يكتا باشد، ودر حين كار او را مسبب الاسباب داند. و خود را آلت كار بيند نه منشأ اثر.»
(3ـ4 ) توكل  سبب گشايش:
« ... شما در تمام امور اتكا و توكل بر خدا نمائيد و كار خود را به او واگذاريد، و از او ياري بخواهيد، كه خود توكل و تفويض و رضاء به تقديرات الهي علل آساني و گشايش و سبب وسعت شما مي گردد.»
(4ـ4 ) حقيقت توكل
« و بايد دانست كه معني توكل نه اين است كه انسان به اسم توكل تنبلي را شعار خود نموده، و دست از عمل و كار بر دارد، و گوشه اي بنشيند، و بگويد بر خدا توكل نموده ام. معني توكل اين است كه انسان دنبال كسب و عمل و كار برود، لكن ايمان داشته باشد كه اين اعما لي كه موظفيم انجام بدهيم فقط معّدات و شرايطي بيش نيستند، مؤثر خداست و بس. مثلاً وقتي مريض مي شويم رجوع به طبيب و پزشك مي كنيم. لكن بدانيم و ايمان داشته باشيم كه شفادهنده خدا است؛ چنانچه يكي از اسماء الحسني الشافي است.و چنين است تمام امور كه مؤثر او است و بس. لكن حكمت نظام عالم بر اين جاري گرديده كه براي هر چيزي اسباب و معداتي قرار داده و هر موجودي را موظف به كاري نموده ومحبت آن رادر دل وي نهاده. .... خلاصه معني حقيقي توكل همان عقد قلب، و دلبستگي به خداست. و آن دراثر معرفت و شناسائي پديد مي گردد. كسي كه قيّوميّت و احاطه رحمت اورا در باطن خود مشاهده نموده، البته به تمام قوي و مشاعر روبه او آورد، و تمام اتكاء و اميدواري او به اوست و آنی از او غفلت ندارد.»
« در محل خود مدلّل گرديده ، توكل فقط به لفظ نيست. بلكه يكي از صفات و ملكات فاضله انساني است و هرگاه با شرائطش انجام گيرد چنين آثاري بر وي مترتب مي گردد. »
5 ـ خلوص
(1 ـ 5 ) معناي اخلاص:
«فضيلت ديگري كه فوق تمام فضائل و مناقب بشري به شمار مي رود، مرتبه خلوص است. و پيامبران مرتبه اعلاء آنرا دارا بودند. زيرا كه آنها از هر غل و غش طبيعت وارسته گرديده، و قلب و دل آنان از همه چيز خالي گشته و همشان فقط بندگي و انجام وظيفه و ارشاد خلق به سوي حق تعالي و جوار رحمت الهي و واقع گرديدن آن در معرض نفحات الهي وتأييدات رباني و سعادت اخروي آنهااست.»

 ( 2 ـ5 ) اهميت و ارزش اخلاص:
«آري عملي كه خالص براي خدا ( نباشد) و وجهه حق در آن ملحوظ نشده باشد، در روز معاد ارزشي ندارد. بلكه جز اتلاف عمر و توليد عذاب چيزي بر آن مترتب نخواهد گردید. عمل وقتی ارزش واقعی دارد که با خلوص و وجهه حقانی توام گردد. وآن از اقسام عبادت به شمار آید یا مقدمه عبادت باشد. حتی اعمالی که راجع به تامین معاش و از احتیاجات زندگانی دنیا به  شمار آید، بایستی وجهه حقانی در آن ملحوظ باشد.که اگر چنین باشد آن هم مقدمه عبادت محسوب خواهد گردید.»
( 3 ـ 5 ) مراتب اخلاص:
« بدان که خلوص گاهی در عمل است و گاهی در دین. اما در عمل: ... اینکه برای عمل به غیر از رضایت خدای تعالی نهایتی در نظر نباشد . اما دوم یعنی خلوص در دین خالی بودن بنده است از شرک جلی و خفی . شرک جلی که واضح است اما شرک خفی ، شریک قرار دادن غیر است در مقام بندگی و اظهار تذلل و انقیاد برای خدای تعالی. ... »
«و همچنین اخلاص را مراتب و درجاتی است گاهی خلوص گویند، و مقصود خالص بودن عبادت است از ریا، چنانچه اگر عمل ذره ای مشوب به ریا شد، ابدا قبول درگاه احدیت نمی شود. و گاهی خلوص گویند و مقصود خالص کردن سر وقلب است از غیر حق تعالی. و این نوع از اخلاص وقتی تحقق پذیرد که تمامی فکر وذکر و هَمّ شخص بر مطالعه جمال احدی، و توجه تمام به آن بارگاه عظمت و جلال خداوندی باشدو آنی از او غافل نگردد.»
6 ـ صدق
معنی و مراتب صدق:
«... گاهی صدق گویند، و مقصود راستی در گفتار است، مثل اینکه گوییم فلانی آدم راست گویی است و گاهی صدق گویند و غرض راستی و درستی در کردار است.یعنی کار او با حقیقت و درستی و راستی هم آغوش است. اگر گوید، راست گوید. و در اظهار دوستی با حقیقت باشد. و گفتارش با کردار او توام گشته، رفتارش مصدق گفتارش میباشد.ساختمان وجود او از مکر و تدلیس و شیطنت خالی و نفس پاک قدسی او از هر گونه آلایشی براء است.و البته مقصود از صدقی که در ردیف اخلاق و صفات حمیده انسانی است معنای دوم است. یعنی راستی و درستی در تمام افعال و گفتار و کردار مطلوب است و انسان را درمسیر تکامل به مراتب ترقی و تعالی می کشاند نه فقط درگفتارتنها، اگر چه آن هم فضیلتی است که غالبا منفک از صدق در افعال نمی شود و با هم توأم می باشند.»
7 و 8 ـ عفت و شجاعت
( 1 ـ 8 ) مراد از عفت و شجاعت:
معنای عفت :
 «عفت یک صفت نفسانی است که باز می دارد انسان را که در مُلذّات طبیعی وحظوظ نفسانی افراط نماید. بدون آنکه مانع خارجی از وی جلوگیری نماید. و عفیف کسی را گویند که در معاش به اندازه ضرورت قناعت می نماید. خلاصه عفت نیز مثل باقی فضائل نفسانی حد وسط بین دوصفت رذیله واقع گردیده، در طرف افراط شره، یعنی فرو رفتن در شهوات نفسانی و در طرف تفریط خمود نفس، یعنی اهمال نمودن قوای طبیعی به طوری که از حد اعتدال خارج گردد، و بدن قوای آن ضعیف و ناتوان شود. و حد وسط بین آن دو را عفت گویند .»
معنای شجاعت :
«شجاعت حد وسط بین جبن و تهور است. و آن ملکه نفسانی و فضیلت اخلاقی است که در تمام امور حد اعتدال را نگاه می دارد. و شجاع حقیقی کسی را گویند که در هر جایی به میزان عقل و شرع عمل نماید. آنجا که بایستی فداکاری نمود، از هیچ گذشتی مضایقه ننماید، و در برابر هر امر هولناکی اقدام نماید. و آنجا که به حکم عقل بایستی خودداری نمود، و مواجه با خطر نگردید، نفس شریف خود را حفظ نماید و خود را به مهلکه نیندازد. و اگر غیر از این شد مثل اینکه برای تشفّی، یا طلب جاه و مال و شهرت، یا مرغوبات دیگر، متهورانه خود را در معرض خطر در آورد، طبیعت سبعی بروی چیره شده، وی را بایستی به سبع تشبیه نمود نه شجاع. و اکثر مردم درباره شجاعت اشتباه بزرگی دارند. و خیال می کنند کسی که هر چه دلش خواهد بکند دارای شجاعت است. لکن این طور نیست و شجاعت عالی که موضوع صحبت ما است غیر از تهور و تعدی می باشد.»
(2 ـ 8 ) اشتباه عوام در مورد شجاعت و عفت:
«... مردمان عادی گمان می کنند هر کس در جنگ یا درکشتی گرفتن زور و قوت او زیاد باشد، شجاع است. و عفیف کسی را می دانند که تحفظ آبرو نماید. لکن در نظر حکیم، عفت و شجاعت دو ملکه و دو صفت نیک نفسانی است. چنانچه شجاعت عبارت از قوت نفسانی و نگاهداری خود، در موقع غلبه غضب است وصرف آن در موقع لزوم. و همچنین عفت، عبارت از ملکه و صفت نفسانی است که نگاه می دارد شخص را در موقع هجوم قوای شهویه،و نمی گذارد از حد اعتدال خارج گردد. پس بدون تحقق این دو ملکه کسی را نمی توان شجاع و عفیف دانست.»
( 3 ـ 8 ) ویژگی های آدم عفیف:
«آدم عفیف وقتی در خود امر قبیحی یافت، یک حالت انقباض و گرفتگی و شرم می یابد، وهنگام غلبه شهوت خودداری می نماید،ومرتکب قبیح نمی گردد؛وبا قوای طبیعی مقاومت می نماید،ودر موقع بذل مال به حد لزوم خرج می کند،و در غیر موقع امساک می نماید،و در کسب و کار طریق نیکو اختیار می نماید، ودرراه خیر مصرف می کند،و در تمام امور قانع است،یعنی خود را طوری عادت می دهدکه در خوراک و پوشاک و مسکن ـ که اینها از لوازم زندگانی به شمار می روند ـ به آنچه رسید قانع است. هرچه رسید می خورد، هر جامه ای که فراهم شد می پوشد، در هر فراش و رختخوابی که باشد می خوابد، و با رفق و مدارا با مردم رفتار می نماید، و با ملاطفت و مهربانی با مردم سلوک می نماید، و خوش رو و خوش طبع و خوش معاشرت است، و در کارهای خیر کوشش می نماید، و پیش قدم می گردد، و امور زندگانی خود را بر وجه نیکو ترتیب می دهد، و همیشه بر تزکیه نفس همت می گمارد، و در موقع جدال و نزاع بین مردم صلاح اندیشی می نماید، و از نزاع و جدال آنها مضطرب نمی گردد، و وقار و متانت عادت او است، یعنی در کارها عجله و شتاب نمی کند، و مسامحه کاری و تنبلی نیز ندارد، و مواظبت می کند که تمام افعال و اعمال و کردار وی خوب باشد، کسی که خود را به این صفات حمیده و اوصاف ارجمند عادت داد به طوری که ملکه او گردید، از مجموع اینها ملکه عفت -که یکی از اصول افعال و صفات نیکو است-  پدید می گردد، و وی را عفیف گویند.»
(4 ـ 8) ویژگی های انسان شجاع:
«کسی را شجاع گویند که عزت و ذلت و دولت و فقر در نظر وی یکسان باشد. و از هیچ ناملایمی نهراسد.ودر انجام امور بزرگ استقامت نماید. و دارای قوت قلب باشد. و اعتماد به نفس داشته ،و همت او بلند،و نظر او عمیق، و قلب او آرام، ودر امور عادی بی اعتنا باشد. از اقبال دنیا شاد و از ادبار آن غمناک نگردد. ودر هنگام بلایا ومصائب صبر و آرامش را از دست ندهد. و با سختی های دنیا مقاومت نماید. و زبون و شکسته نگردد. و همیشه سنگین و آرام باشد. و هرگاه غضب بروی مستولی گردید خودداری نماید، واز جای در نرود. و هرگاه در میدان مبارزه با دشمن روبرو شد، خود را بزرگ و قوی نشان دهد. و با عظمت و شهامت تظاهر نماید.که در نظر دشمن قوی و شجاع بنماید. و از زحمات و مشقات آن مقاومت نماید. و آلات بدن را به کار اندازد برای آن که روح وی بزرگ و با عظمت گردد. ودر عین حال متواضع باشد. یعنی برکسانی که در منصب و جاه نازلتر از اویند، مزیت وشرفی برای خود قائل نشود. ونیز با حمیّت باشد. یعنی در حفظ ناموس دیانت و میهن کوشش نماید. و با هر ناملایمی که به ملت و شریعت ضرر زند، روبرو شود و بجنگد و دفاع نماید. و درعین حال رقیق القلب باشد. یعنی ازتألّم همجنس خود متألم گردد. پس اگر خواهی مرد شجاع را بشناسی به این صفاتی که گفته شد بشناس.»
9ـ صبر
( 1 ـ 9 ) تعریف صبر:
«خلاصه حقیقت و معنی صبر، سکون و آرامش نفس است، که از روی قوت نفس وآرامش دل پدیدگردد. و صابر کسی راگویندکه به زودی تحت تاثیر حوادث واقع نگردد، و باد های مخالف اورا تکان ندهد، و وی را مضطرب نگرداند.»
( 2 ـ 9 ) صبر مختصّ انسان است:
ایشان صبر را از خواص و ویژگی های انسان می داند، و آنرا از ملائکه نفی می کند به دلیل فقدان قوه غضبیه، واز حیوانات نیز نفی می نماید به دلیل فقدان عقل و ایمان.
( 3 ـ 9 ) اقسام صبر:
«صبر چهار قسم است : اول صبر بر تحمل بار تکالیف و عمل نمودن به وظایف طاعات و عبادات.دوم صبر برترک معصیت، یعنی خودداری نمودن هنگام حرکت قوه غضب و شهوت. سوم صبر در بلا و مصیبت . چهارم از اقسام صبر- که آن ر ا زهد نامند- صبر از فضول معیشت دنیا است یعنی اقتصار نمودن به کمتر چیزی که بتوان به وی زندگانی نمود.»
( 4 ـ 9 ) احکام صبر:
«بدان که صبر به اعتبار حکمش به واجب و مستحب و مکروه و حرام نیز تفسیم می شود و بنابراین صبر از انجام محرمات، واجب. و بر مکروهات، مستحب. و بر تحمل آزار ناروا، ممنوع است. ... و صبر مکروه، تحمل بر آزاری است که از نظر شرع مکروه شناخته شده. پس در صبر کردن حکم شرع میزان است.»

( 5 ـ 9 ) اسباب حصول صفت صبر:
«خلاصه اسباب حصول صبر در انسان سه چیز است :
اول : تحصیل قوه یقین و ایمان،که محرک عزیمت به صبر است. دوم : انجام کارهایی که منافی مقتضای شهوت است. سوم : معتاد کردن نفس بر خلاف آنچه عادت او بوده ، به انجام اموری که منافی آن است تا حدی که ملکه نفس شود. ... »
( 6 ـ 9 ) اسباب قوت صبر:
«و اما آنچه صبر را قوت و نیرو می بخشد ، معجون علم و عمل است. و مقصود از علم در اینجا فکروتدبر نمودن در آیات و اخباری است که علو مقام صابرین،وداخل بودن آنها را در رحمت رب العالمین،و زیادتی پاداش آنها را می رساند. ... و مقصود از عمل، رفع علل کم صبری است.»
10 ـ حلم :
«حلم را به نیروی حامله در نفس که مانع از تعجیل انتقام در موقع طغیان غضب، و یا مانع از جاه طلبی و تسلط بر دیگران است، تعریف نموده اند. »
11 ـ متانت و استقامت:
«متانت و استقامت محور و دائره موفقیت و مهمترین راه کامیابی است. هیچ کاری انجام نگیرد مگر در پرتو متانت و استقامت. ظفر یابی و نتیجه مثبت گرفتن منوط به این است که شخص هر کاری که اراده می کند دارای دو شرط اساسی باشد: یکی آن که با عقل سلیم توأم باشد.و دیگرآنکه با متانت و استقامت همراه شود.»
«آری کوه های مشکلات در اثر متانت و استقامت هموار خواهد گردید. در عالم شنیده نشده کسی حائز مقامی گردیده باشد مگر در اثر ثبات در عزم و استقامت در عمل ، فیروزی و مظفریّت نصیب کسی می گردد، که در مقام عمل و روبرو شدن با موانع با نفس و شیطان مجاهده نموده، و با عزمی ثابت موانع را بر طرف گرداند، و به قوت یقین در راه نوردی خود استوار گردد.»
12 ـ احسان:
«و آن کسانی که دارای صفات حمیده و ملکات ارجمند انسانی مثل شجاعت ، عفت ، حکمت ، و عدالت گردیده اند ، آنها را محسنین نامند.»
«محسنین کسانی می باشند که به زبان گفتند، و به قلب تصدیق نمودند که پروردگار و آفریننده ما خداست. و پس از آن در ایمان استقامت نمودند، و ثابت قدم ماندند. و از جاده شریعت منحرف نگردیدند. چنین کسانی که در ایمان و عمل ثابت قدم ماندند، بر چنین اشخاصی ، دیگر نه خوفی است که از آینده ترسناک باشند، و نه حزنی که بر گذشته متاسف و محزون گردند.»
13 ـ خضوع و خشوع:
«خضوع و خشوع دو حالت نفسانی است که درموقع انکار و ورشکستگی نفس برای انسان پدید می گردد. و گویند خشوع در قلب است و خضوع در بدن، که در صورت و چشم اثرش ظاهر می گردد.»
«و صفت تواضع وقتی صورت گیرد که انسان کبر ونخوّت و خودپسندی را از سر بیرون نماید. و به چشم برادری و مهربانی و یگانگی در مردم نظر کند. و خود را کوچکتر و بی مقدار تر از دیگران بداند. آن وقت برای همه متواضع می گردد، و خود را لایق هیچ مزیت و برتری از غیر نمی داند.»
«خشوع یک تاثر مخصوصی است از مقهور در مقابل قاهر. و از آن خضوع پدید می گردد. ... خشوع از خشیت ناشی می شود. و خشیت امر قلبی است. و آن عبارت از حضور قلب است. و آثارش در اعضاء ظاهر می گردد و اعضاء را خاضع می گرداند .»

14 ـ خشیت:
«و خشیت حالت نفسانی است که ناشی می شود از احساس عظمت پروردگار و هیبت او، و ترس از محجوبیت از او. و این حالت حاصل نمی شود مگر برای مطّلعین بر جلال کبریائی و کسانی که لذت قرب او را چشیده اند. و از این جهت خدای سبحان فرموده است ( انّما یخشی الله من عبادة العلماء ) و خشیت، خوف مخصوصی است. و گاهی نیز به معنی خوف اطلاق می شود .»
«آری هیبت و عظمت مقام الوهیت در کسی یافت می گردد که قلب و سریره ی وی از خار و خاشاک طبیعت پاک گردیده، و محل اشراق و جلوه گاه نور عظمت جمال و جلال کبریائی گشته. و شدت و ضعف آن منوط به درجه معرفت است. آیا نشنیده ای که گویند مولی امیرالمومنین (علیه السلام) شبی چندین دفعه از هیبت الوهیت غش می کرد؟!»

15 ـ زهد:
( 1 ـ 15 ) تعریف زهد
«زهد گرداندن رغبت است از چیزی به چیز دیگر که از آن بهتر است. و گفته شده : زهد عبارت از ترک مباحاتی است که نفس از آن محظوظ می شود. پس به اصطلاح تارک محرمات زاهد نامیده نمی شود. زیرا عادتاً این اسم به ترک مباحات تخصیص داده شده ... ولی در زبان اخبار، زهد به معنی اعراض از حرام است. و خواهیم گفت که در معنای لغوی آن هم، نیز به همین معنی استعمال شده. و در هر صورت با معنای اصطلاحی که ما گفتیم منافات ندارد.»
( 2 ـ 15 ) مراتب زهد :
«شاید مراد از زهدی که در آیات و روایات از آن ستایش کرده اند این است که، دنیا و آنچه در آن است به نظر زاهد مطلوب بالذات، و مورد تمایل بالاستقلال نباشد. بلکه مطلوبیت آنها در نظر او مقدم باشد برای بقاء حیاتی که مقدمه است برای تحصیل آخرت، و رسیدن به درجات آن. چنان که مروی است ( اِنّ الدنیا مزرعة الاخرة ) ولی مرتبه عالی از زهد این است که رغبت انسان نسبت به دنیا و بقاء حیات، مقدمه بودن آن به جهت تحصیل معرفت خدای تعالی و محبت و انس به او سبحانه باشد.»
در جای دیگر ایشان به استناد کلام غزالی سه درجه برای زهد قائل می شود :
«اول آنکه با وجودیکه دنیا را دوست می دارد به مشقت با دنیا زهد می ورزد، چنین زاهدی را متزهّد      می نامند. و متزهّد در معرض خطراست. ... دوم: اینکه زهد می ورزد به جهت حقارت دنیا در مقابل آنچه در آخرت طمع دارد. ... و از این زهد بر او مشقتی نیست. ولی این زاهد در خطراست. ... سوم: زهد مقربین است که در زهد ، زهد می ورزند، و زهد خود را به نظر نمی آورند. زیرا فکر نمی کنند از چیزی گذشت کرده باشند. ... و این کمال زهد است که از خطر التفات به دنیا در امان می باشد.»
و در کتاب اخلاق بیان دیگری دارند :
«اهل فضل و دانش را التفاتی به امور مادی و جسمانی نیست؛ مخصوصا به لباس و خوراک. و سِرّش این است که چون قلب و دل آنها مشغول مطالعه عالم روحانی است، التفاتی به عالم جسمانی ندارند. و متصفین به زهد دو دسته اند: بعضی خود را به اجبار و کراهت وامی دارند و اعراض می نمایند از لذائذ دنیوی با میل مفرطی که به آن دارند، و مقصود آنها رسیدن به لذایذ اخروی است که به مراتب بسیار الذّ از حظوظ دنیوی است. و اینها را اگر چه می توان زاهد نامید چنانچه اخبار شاهد بر این است، لکن این جماعت زاهد حقیقی نیستند. زیرا که دل و قلب آنها مشغول به امور جسمانی است. بلکه معامله نموده اند امر خسیس فانی را به امر شریف باقی. و طایفه دیگر که در واقع آنها زاهد می باشند، اشخاصی هستند که از شدت اشتیاق به عالم روحانی، ولذت و سعادتیکه در اثر توجه به عالم الهی ایشان را دست می دهد ـ که به هیچ وجه طرف مقایسه نیست به خطوط جسمانی ـ ابداً التفاتی به این عالم ندارند. و لو آنکه همه طور لذائذ طبیعی برای آنها فراهم باشد. و بعضی تزاهد می کنند و چنانچه معصوم (علیه السلام) درآن حدیث می فرماید، ترک دنیا برای دنیا   می کنند. اینها به هیچ معنی در تعداد زهّاد محسوب نمی شوند. بلکه فاسق ترین خلایقند.»
( 3 ـ 15 ) نقش زهد در عقلانیت انسان:
«فرمایش حضرت (صلی الله علیه و آله)، [والزهد راسه] زهد را برای عقل به منزله سر فرض نمود. زیرا سر از اجزای رئیسه است. و همان طور که بقاء وجود انسان بدون سر ممکن نیست، بقاء وجود عقل نیز بدون زهد در دنیا امکان ندارد. و راز این مطلب آن است که دوستی دنیا و آنچه در دنیا است، موجب ضعف نیروی عقل است، وباعث تقویت قوای حیوانی. پس نیرومندی عقل و بقاءآن به زهد در دنیا بستگی دارد.»
( 4 ـ 15 ) خواص و آثار زهد:
ایشان با توجه به احادیث معصومین (علیهم صلواة الله اجمعین) ،خواص وآثاری را برای زهد می شمارند :
«اول : ثروت،چنانچه فرمود ( الزهد ثروت ) یعنی زهد موجب ثروت نفس و استغناء آن از دنیا می شود. ... و همچنان که به مال، انسان از مردم مستغنی می شود. به زهد از غیر خدای سبحان نیز مستغنی میگردد  .
دوم : قوّت روح، چون کسی که بهره گیری از محرمات، بلکه تنعم از مباحات را جز به اندازه ضرورت ترک نماید، بدنش را به زحمت انداخته و در نتیجه قوای حیوانی او ضعیف و قوای روحانیش قوی می گردد....
سوم : تجدید امید نسبت به آنچه خدای تعالی به زاهدین وعده داده است. ... چهارم: نزدیک کردن مرگ. یعنی زهد در دنیا مرگ را در نظر زاهد نزدیک می گرداند و نصب العین او قرار می دهد. و نتیجتا مصائب دنیا برایش آسان می گردد، و از مصائب وارده باکی ندارد .
پنجم : دور کردن امنیه (جمع منی به معنای آرزو) یعنی زهد آمال دنیا را ازنظر زاهد دور می کند.»
16 ـ قناعت :
«قناعت هم یکی از صفات ارجمند بسیار عالی است که کمتر کسی از وی کامیاب گردیده. کسی که قانع نشود، هرگز روی راحتی و آسایش را نخواهد دید . در تفسیر آیه مبارکه از سوره نحل( فلنحیینه حیوة طیبة ) وارد است که (یعنی میدهیم به او قناعت را) و همچنین در تفسیر آیه مبارکه از سوره ص، که اشاره به قول حضرت سلیمان است ( ربّ اغفر لی و هب لی ملکا لا ینبغی لاحدٍ من بعدی ) رسیده که مقصود ازآن ملک، قناعت است. .... ومعنای قناعت این است که شخص راضی باشد به آنچه نزد اوست از مال و باقی حیثیات دنیوی. ... »
«و قصور نشود که معنای قناعت خودداری از کسب و طلب نکردن روزی است. چون قناعت عبارت از اکتفابه قدر ضرورت است از آنچه کسب می شود از مال و غیره و طلب نکردن زائد بر آن. ... »
17 ـ سخاوت:
« سخاوت هم یکی از فضائل حمیده، و از خصائص بشری به شمار می رود. و حد وسط بین بخل و تبذیر را سخاوت نامند. ... و آیات و اخبار در فضیلت انفاق مال در راه خدای تعالی و کمک نمودن به بیچارگان و بینوایان بقدری زیاد است که گویندگان عاجز از گفتار و نویسندگان قاصر از تحریر و تقریر آن می باشند بلکه هر کسی به مقتضای فطرت اولیه خود، آدم سخی را اکرام می نماید و او را دوست می دارد و تحسین و ستایش می کند . »
18 ـ شکر نعمت:
«مقصود از شکر که یکی از خصائص انسان کامل به شمار می رود ـ نه فقط شکر زبانی است، مثل گفتن شکراً لله یا حمداً لله ، بلکه مقصود شکری است که در ردیف صفات نیکو و از اخلاق وملکات حمیده بشری محسوب می گردد. و آن حالت ملکه امتنان و سپاسگذاری و حق شناسی است که پس از حصول ملکات وصفات چندی در نفس آدمی پدید می گردد... خلاصه شکر از بزرگترین صفات اولیاء و مخصوص بنده خالص و مومن کامل و موحد حقیقی می باشد . »
و در بیان اقسام شکر می فرماید :
«شکر دو قسم است: شکر لسانی و شکر عملی. شکر زبانی عبارت از حمد و ستایش نمودن مبدا متعال است با تذکر به اینکه هر نعمتی از خوان انعام او پدید گردیده و تفضلا به هر کس خواسته بدون استحقاق عنایت نموده. و شکر عملی چنین خواهد بود که هر نعمتی را در آن مصرفی که برای آن عطا شده مصرف نمایند. مثل اینکه شکر نعمت سلطنت و ریاست این است که سلطان با رعیت به عدل و شفقت و مهربانی رفتار نماید و به زیر دستان ظلم و ستم روا ندارد و حق هر مظلومی را از ظالم گرفته و به وی رد نماید.»
و نکته آخر اینکه :
«خداوند متعال در کتاب کریم خود فرموده ( لئن شکرتم لًازیدنّکم و لئن کفرتم اِنَّ عذابی لَشدید ) اگر شکر نمودید هر آینه نعمت خود را زیاد می نمایم. و اگر کفران نعمت کردید بدرستیکه عذاب من سخت و شدید است ... پس از اینجا می توان فهمید در اوصاف اشقیا، هیچ صفتی بدتر از کفران نعمت نیست. و در اوصاف سعادتمندان هیچ خلق نیک و صفت نیکوئی به پایه و مرتبه شکر نعمت نمی رسد.»
19 ـ حسن خلق:
«علامت حسن خلق این است که آدم خوش خلق همیشه خوش لهجه و خوش مسلک و بشاش می باشد. و این دو صفت، یعنی تواضع و حسن خلق به قدری جذاب است که یک قسمت بزرگ از طریق معاشرت و انجام دادن مقاصد روی میزان این دو اصل اخلاقی است انسان هر قدر دارای کمالات باطنی یا حسن و جمال ظاهر باشد، اگر متکبر و تند خوی و خشن شد، مردم از وی گریزان می شوند.»
20 ـ حیاء :
( 1 ـ 20 ) بیان معنی حیاء:
«اما حیا،وآن احساس شرم است به جهت قصور  و کوتاهی در عبادت، و احساس ناتوانی بر قیام به شکر نعمت های باری تعالی، به گونه ای که شایسته ی او باشد. با آگاهی کامل به اینکه خدا عالم و آگاه است بر ظاهر و باطن هر کس. پس در این هنگام نزد سطوت و جلال و جمال او شرمنده و مأخوذ گردد .»
«از راوندی حکایت شده که در کتاب ضوء الشهاب ( در معنای حیاء ) گفته است : خودداری و دورداشتن نفس است از قبایح و ترک آنها. ... و حیا در موقع حضور غیر، از عقل برانگیخته می شود. خصوصا در حضور شخص با عظمتی که بزرگوار تر از او باشد. و لذاست که محل آن چشم است. زیرا اغلب نفس انسان عظمت شخص را به چشم درک مینماید و از اظهار قبایح خودداری می کند.»  
( 2 ـ 20 ) اقسام حیاء:
«باید دانست که حیا بر دوقسم ممدوح و مذموم تقسیم میگردد:
اول: حیایی که از عقل سرچشمه می گیرد. و این حیاء است که صاحبش را از انجام کاری که از نظر شرع و عقل سالم به دور باشد باز می دارد . دوم: حیایی که ناشی از حماقت است. و این بر عکس اول، صاحبش را باز می دارد از امری که از نظر شرع و عقل پسندیده و در عرف عوام ناپسند است. مانند سوال از بعضی مسائل شرعی. ... و نیز به اعتبار دیگر حیاء به دو نوع تقسیم می شود حیاء از خالق و حیاء از خلق . ولی آنکه فعلا بین مردم رایج است، نوع دوم می باشد اگر چه شباهت و ملازمه ای در وجود بین آنها هست ..»
( 3 ـ 20 ) رابطه عقل و حیاء:
«و همان طور که برای انسان، چشم، رکنی از وجود او می باشد. و انسان بدون چشم ناقص است. و در معرض فناء، همچنین حیاء رکنی از ارکان عقل است. و عقل بدون حیاء ناقص، بلکه سزاوار است گفته شود عقل بدون حیاء واقعا عقل نیست وشبیه عقل است. زیرا عقل و حیاء در وجود مستلزم یکدیگرند.»
21 ـ سکوت و کم حرفی:
«بدان که اخبار در فضیلت سکوت و آفات کلام بسیار است. و اگر بخواهیم تمام آنها را نقل کنیم خود کتابی بزرگ و مستقل می شود .»
«و بر بصیر متدبّر مخفی نیست که سکوتی که در فضیلت، معادل کلام است، تنها سکوتی است که مقدمه برای فکر و عبرت باشد. و الا خاموشی خالی از فکر همان غفلت است.»
«و شکی نیست که آدم پرگو فکرش کم است. انسان تا ساکت نباشد نمی تواند فکر کند. پس کم گویی مقدمه فكر است. وكم حرف زدن عقل را زياد مي كند. و قلب را جلا مي دهد. وانرژي بدن وقوه مغناطيسه باطني را نگاه می دارد.»
22ـ كم خوري وكم خوابي
«از صفات بسيار خوب كم خوردن است در حديث است كه .... خداوند در شب معراج به حبيب خود خطاب فرموده كسيكه كم خورَد، و كم حرف زند، به وي حكمت مي آموزم. ...»
«اگر قبل از [هضم] غذاي سابق، خوراكي جديد وارد معده شود. و معده از اختلاط غذاي پخته و نپخته پرگردد. و تداخل كنند، غذاي خام به جهت سنگينيش به غذاي پخته فشار مي آورد، و قبل از آنكه شيره وجوهر لطيف آن جذب بدن گردد، و بدن از آن تغذيه كند، دفع مي گردد. و يك نوع خرفتي و حماقت براي انسان به وجود مي آورد ، زيرا هر چه ماده قلب لطيف تر باشد، براي قبول علم و حكمت لايق تر است. وسبب لطافت قلب اموري است كه يكي از آنها لطافت غذاي آن است و بدست آوردن علم با خالي بودن معده سهل تر است.»
«كم خوابي وكم خوراكي اگر چه قدري از قواي طبيعي بدن مي كاهد، لكن نفس را قوي مي گرداند و روح را جلا مي دهد.»
23ـ تسليم و رضا
(1ـ23) معناي تسليم:
«يعني تسليم بودن نزد اوامر تكويني وتشريعي حق تعالي. بطوري كه خود را حاضر گرداند براي هر امري كه از طرف مبدأ جل شأنه صادر گردد. خواه از اوامر تشريعي باشد، و خواه از اوامر تكويني. يعني حوادثی كه در اين عالم پيدا مي شود .»
(2ـ23) معناي رضا:
«مقام رضا بالاترين مقامات مؤمنين كامل و عارفين موحد است. و معناي رضا اين است كه شخص راضي و خشنود باشد به قلب و زبان، به آنچه پروردگار عالم براي او تقديرفرموده. و چون وچرا در كارمدبر حكيم نبندد. بلكه هيچ وقت در ذهن او خطور نكند كه اگر امر فلاني واقع شده يا واقع نشده بود بهتر بود. زيرا به مرتبه رضا نمي رسد مگر كسي كه به علم اليقين خدا را حكيم مطلق و مدبّر عالِم درستكار مشاهده نمايد. »
ودر كتاب اربعين مي فرمايد :
«رضا آرامش نفس است هنگام رسيدن قضاء وقدر الهي بطوري كه اراده و اختيار مؤمن در حال شدت و بلا و مصيبت مضمحل در اراده و اختيار باري تعالي باشد.»
(3ـ23) فرق بين صبرو رضا:
«و فرق بين صبرو رضا اين است كه صابركسي را گويندكه هنگام نزول بلا و مصيبات ساكت و آرام باشد. و خود داري و برد باري نمايد. و غم دل را ظاهر ننمايد. و لو آنکه در باطن راضي به بلاء و مصيبات نباشد. اما راضي كسي را گويند كه در وقت بلا هم درظاهرآرام باشد. و هم درباطن راضي باشد به تقديرات حق تعالی نه بر زبان شاكي، و نه به قلب غضبناك و معترض باشد.»
«پس بايد دانست كه فرق بين رضاوصبراز دو راه است: اول:ناشي بودن صفت رضا از محبت خداي سبحان و استيلاءمحبت بر قلب. يا علم حقيقي به اينكه جريان امور بر وفق حكمت و مصلحت پروردگار بزرگ است، چنانچه معلوم گرديد. به خلاف صبر ،زيرا در حصول صبر تصديق  به آنچه خداي تعالي صابرين را وعده داده است كافي است.
دوم اينكه صبر با خشم و غضب نسبت به گرفتاري ها و سختي هايي كه بر او روي آورده منافاتي ندارد. به خلاف رضا كه سكون و عدم غضب و سلامت خاطراست هنگام نزول بلاء.»
(4-23) مراتب رضا:
«مرتبه اول آن كه شخص راضي،از زيادتي عشق و محبت او نسبت به حق تعالي، اصلا درك الم و مصيبت نكند.مثل عاشق واله هنگام رسيدن به معشوق،كه ممكن است ازشدت شوق چنان خود باخته گردد، كه خود و هرچه هست فراموش نمايد. ...و اين درجه و مرتبه فوق مراتب رضا و مقام فناء في الله و منتهي درجه عارفين كاملين ميباشد. ....
 مرتبه دوم رضا مقام كسي است كه به جان و دل راضي است به مشيت الله. چون در هر چيزي که واقع گرديد، حكمت و راضي حق را مي بیند. اگر چه منافي با ميل و اراده او باشد، و مكروه به نظر آيد. ...
مرتبه سوم از رضا اين است كه شخص نه به قلب ونه به طبع راضي نباشد به بلاء و ناملایمات، لكن به اميد اجري كه خدا وعده داده به صابرين، راضي باشد به بلا و خود داري نمايد در مصيبات. ...»

24 ـ خوف و رجاء
(1 ـ 24) معنی خوف و رجاء:
«و اما خوف، وآن از دانش انسان است به قصور عمل خود. و اینکه نمی داند از عهده تکلیف برآمده است یا نه. پس عبد به اندازه ای که از حقارت و قصور عمل خویش آگاه است و نیز از عظمت پروردگار جل جلاله شناسائی دارد مأخوذ به خوف و حیاء می گردد.
و اما رجاء : و آن ناشی از معرفت به لطف خدای تعالی و کرم و عموم فضل و احسان اوست نسبت به مخلوقات مخصوصا مومنین. »
«از جمله صفات ممتاز انسان دو صفت خوف و رجاء است . خوف و رجاء از مقتضیات ایمان و معرفت است. البته کسی که خدا را به عظمت و بزرگی و توانائی شناخت، از وی می ترسد. و از هیبت و اقتدار او هراسان است. و مخالفت در امر او نمی ورزد. و هر کس خدا را به کرم و رافت و مهربانی شناخت به او امیدوار، و از فضل و احسان او خشنود است. ... خوف و رجاء دو اصل بزرگ و دو شرط مهم از وظیفه ایمانی است. وتساوی آنها عبارت است از اعتدال و حد وسط ما بین یاس و ناامیدی از کرم حق تعالی، و بین غرور نفس به رحمت و فضل و احسان غیر متناهی او .خوف و رجاء و تساوی بین آن دو یک شرط اساسی اصول دیانت، و اول قدم راه سعادت، و پیش قراول قافله راه و روان بسوی خدای تعالی می باشد . کسی که بخواهد در این راه قدم بگذارد، اول بایستی این دو اصل اخلاقی را پیشوای خود قرار دهد. و گرنه به همان قدم اول به زمین خواهد خورد . »
( 2 ـ 24 ) نقش خوف و رجاء در اخلاق حسنه:
«... و خلاصه وجود سعادت برای انسان ممکن نیست، و به غایت کمال انسانی نمی رسد، مگر به انقطاع از غیر خدای تعالی و اتصال به او ، و آنها برای انسان حاصل نمی شود جز به خوف از عقاب او سبحانه و امیدواری به کرم و رحمت او.پس این دو صفت، اصلی است عظیم در حاصل شدن اخلاق حسنه، که به وجود آنها سایر صفات محموده برای انسان حاصل می شود،و از این بیان برای تو رمز لزوم تساوی آنها ظاهر می گردد. زیرا تساوی آنها باعث کمال سعادت ووصول به مقصود یعنی قرب به ملیک وَدود است. »

 25 ـ ذکر:
( 1 ـ 25 ) معنی حقیقی ذکر:
«آری معنی حقیقی ذکر همان تذکر است. و ذکر کثیر درباره کسی صادق آید، و وی را در ردیف ذاکرین حقیقی به شمار آرد، که در تمام حالات، در خوشی و ناخوشی، در حال صحت و مرض، در حال بلاء و نعمت، در همه حالات چشم دلش بسوی حق نگران باشد. و در تمام اعمال رضای مبدأ خود را منظور دارد. و هر یک از اعضاء و جوارح خود را، بر آن عملی که موظف بر آن گردیده وادار نماید. و آنی از وظایف مرجوعه به آن سستی ننماید. آن وقت بداند که در مورد لطف الهی واقع گردیده و منظور نظر حق تعالی گردیده.»  
( 2 ـ 25 ) دعا یکی از مصادیق ذکر:
ایشان در ذیل آیه 60 سوره مؤمن می فرماید :
«این آیه اشاره به عظمت و اهمیت دعا و طلب حاجت نمودن از خدا، و قطع امید از غیر او دارد. و آیات و اخبار در اهمیت و فضیلت دعا بسیار است. چنانچه در اول این آیه امر می نماید ( ادعونی ) بخوانید مرا، و امر مولوی دلالت بر وجوب دارد. و در آخر آیه تهدید می نماید به عذاب جهنم کسانی را که از روی کبر از دعاء خودداری می نمایند. ... »
«دعا عبارت است از توجه قلبی و باطنی به معبود جل شأنه. و خواستاری مطالب و حوائج از فروع آن است. و اجابت نیز از خواص آن. ...»
( 3 ـ 25 ) فهرست برخی مطالب مفید راجع به دعا:
1 ـ علل فضیلت دعا، اربعین هاشمیه، ص 552
2 ـ شرائط قبولی دعا، همان صفحه 556 و نیز تفسیر مخزن العرفان، ج 11 ص 290
3 ـ علت عدم استجابت برخی از دعاها، کتاب اربعین، ص 564 و مخزن العرفان، ص 291
4 ـ فوائد دعا کردن، مخزن العرفان، ج 11 ص 288 و 289
(4 ـ 25 ) نماز از دیگر مصادیق ذکر:
چون این مختصر گنجایش تمامی کلمات بانو امین (ره) در مورد نماز را ندارد، در اینجا اقتصار می نمائیم به نقش نماز در تهذیب اخلاق :
«چون شرط قبولی عبادات را تقوی و اجتناب از محرمات قرار داده، چنانچه در قرآن فرموده ( انّما یتقّبل الله من المتقّین ) ، پس آدم نمازگزار بایستی باطن و سریره خود را از تمام اخلاق و ملکات ناشایسته پاک گرداند. و قلب خود را از فساد اخلاق مثل کبر، حسد،کینه،عجب، خودخواهی،تدلیس،حرص،طمع و باقی صفات رذیله خالی نماید. زیرا که منشأتمام اعمال زشت مثل ظلم،تعّدی، عیاشی، دروغ، قتل، غارت،    فحش ،غیبت، تهمت وصدها و هزاران گناهان دیگر همین اخلاق ناشایسته است. که ناشی از قوای شهویه و غضبیه و شیطانیه است. که اینها آدمی را از عدالت و تقوی و ایمان و هر فضیلتی محروم می گرداند. و وی را به درک طبع و شقاوت و بد بختی دائمی می کشاند.»
و می فرماید: «نماز صحیح کامل، قلب را نورانی و چشم بصیرت را بینا می گرداند. و عقل را قوت می دهد. و انسان را به درجه عالیه و به قرب جوار پروردگار عالمین می کشاند. و مقصود از نماز و قرائت و رکوع و سجود این است که روح را برای ستایش خداوند اوج دهد، تا او را از سر اخلاص پرستش نماید. به نماز وظائف اجتماعی مراعات می گردد. زیرا که یکی از شرائط نماز این است که ذره ای از مال حرام داخل لباس و مکان نمازگزار و وضوی او نباشد. پس آدم نمازگزاردر معاملات و دادوستد از حق خود تجاوز نمی نماید. و پیرامون حرام نمی گردد. »
 (5 ـ 25 ) فهرست برخی مطالب مهم راجع به نماز:                                                                    
           1ـ فضیلت نماز، اربعین هاشمیه، از ص 485 تا 489
           2ـ علل وجوب نماز، اربعین هاشمیه، از ص 489 تا 497
           3ـ آثار نماز، همان، ص 278 وتفسیر مخزن العرفان، ج 1 ص 102 تا 106
           4ـ هدایتگری نماز، همان ص 480
           5ـ نقش نماز در وسعت رزق، همان ص 481
           6ـ شرائط قبولی نماز، از ص 497 به بعد
           7ـ معنای حضور قلب در نماز، همان، ص 501

 


کافی، ج 8، ص 312

 اخلاق ص 51 پاورقی3  و ص521

 اخلاق ص 319

 اخلاق ص 318

 اخلاق ص 234

 سیروسلوک ص 214 و215

 اخلاق ص 49

 مخزن العرفان ج 13 ص 237  و نیز ج 1 ص80 و81   ونیز ج 14 ص 277

 اربعین هاشمیه ص 342

 مخزن العرفان ج 13 ص238  و نیز ج 1 ص88   و اربعین هاشمیه ص 343

 مخزن العرفان ج 12 ص188

 مخزن العرفان ج 11 ص253

 مخزن العرفان ج 14 ص277

 مخزن العرفان ج 1 ص98( برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به مخزن العرفان ج 4از صفحه 374 تا380 )

   اخلاق ص 135

 مخزن العرفان ج 1 ص189

 مخزن العرفان ج 12 ص128و129

 مخزن العرفان، ج 11 ص253

 مخزن العرفان، ج 13 ص222

 مخزن العرفان، ج 13 ص202

 مخزن العرفان ج 11 ص382و383

 مخزن العرفان ج 11 ص272

 مخزن العرفان ج 1 ص190

عنکبوت / 69 . «و کسانی که در راه ما کوشیده اند به یقین راههای خود را بر آنان می نمائیم.»

 مخزن العرفان، ج 12 ص 90

 سیر وسلوک ص 108 و 109 ، اربعین هاشمیه ص 357 ، و کتاب اخلاق ص 226

 سیر وسلوک ص121

 سیر وسلوک ص121

 مخزن العرفان، ج 13 ص363

 مخزن العرفان، ج 13 ص190 و 191(در کتاب سیر وسلوک ص121 نیز به این معنی اشاره شده است.)

 مخزن العرفان، ج 13 ص363

 مخزن العرفان، ج 11 ص160

 مخزن العرفان، ج 11 ص193

 اربعین هاشمیه ص 356

 سیروسلوک ص 146

 سیر وسلوک ص 146

 اخلاق، ص 197 و نیز روش خوشبختی ص 197

 تشفی: انتقام

 اخلاق، ص200و201

 اخلاق، ص 203و204

 اخلاق، ص43

 اخلاق ص44و45

 مخزن العرفان ج 1 ص 308 (جهت مطالعه بیشتر مراجعه شود به اربعین هاشمیه ص250)

 مراجعه شود به اربعین هاشمیه ص250 و نیز مخزن العرفان ج 1 ص 306و307  و نیز سیروسلوک ص113

 سیروسلوک ص114 ونیز اربعین هاشمیه ص251و252 (البته در کتاب اربعین هاشمیه ص252به اعتبارات دیگرتقسیمات دیگری برای صبر آمده است.)

 اربعین هاشمیه ص252و 253

 اربعین هاشمیه ص258

 اربعین هاشمیه ص257 پ4

 سیروسلوک ص132

 مخزن العرفان ج 11 ص 312و313 ونیزص105

 اخلاق ص 226

 مخزن العرفان ج 12 ص 128 ذیل آیه 14 سوره احقاف

 مخزن العرفان ج 13 ص 140

 سیروسلوک ص147

 مخزن العرفان ج 9 ص 5

 


فاطر / 28

 اربعین هاشمیه ص194 ( جهت کسب اطلاعات بیشتر ذیل حدیث 21 اربعین مراجعه نمائید.)

 مخزن العرفان ج 1 ص 288

 اربعین هاشمیه ص314

 اربعین هاشمیه ص322

 اربعین هاشمیه ص324

اخلاق ص111

 اربعین هاشمیه ص296

بحار الانوار، ج 66، ص 408 باب 38

 اربعین هاشمیه ص321ـ319

 نحل / 97

 ص / 35

 سیروسلوک ص129

 اربعین هاشمیه ص382

 سیروسلوک ص129ونیز روش خوشبختی ص 198

 سیروسلوک ص136تا139

 مخزن العرفان، ج 10 ص 280

ابراهیم / 7

 اخلاق ص 279

 سیروسلوک ص147

 اربعین هاشمیه ص 502

 اربعین هاشمیه ص 297و296

 اربعین هاشمیه ص 298

 اربعین هاشمیه ص 297

 جهت مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع شود به کتاب اخلاق پاورقی ص 118 وکتاب اربعین هاشمیه ص 409 تا ص 416

 اربعین هاشمیه ص 409

 اربعین هاشمیه ص 414

 روش خوشبختی ص 193

 روش خوشبختی ص 194

 اربعین هاشمیه ص 117

 روش خوشبختی ص 195

 سیروسلوک ص122

 سیروسلوک ص115

 اربعین هاشمیه ص 162 ونیز ص349 ذیل شماره 31

 سیروسلوک ص115

 اربعین هاشمیه ص 354

 جهت توضیح بیشتر مراجعه شود به سیروسلوک از ص 116 تا120

 سیروسلوک از ص 116 تا120و اربعین هاشمیه ص352

 اربعین هاشمیه ص502

 توضیح بیشتر در اربعین هاشمیه ص 195

 سیر وسلوک ص 144

 اربعین هاشمیه ص 196

 مخزن العرفان ج 13 ص311

 مخزن العرفان ج 11 ص288

 اربعین هاشمیه ص 570

 مائده / 27

 روش خوشبختی ، ص 52

 همان