Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
مرحله پنجم: عشق و محبت ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

مرحله پنجم: عشق و محبت
( یحبهم و یحبونه)
خدای متعال در سوره مائده آیه 59 دوستی خود را نسبت بمؤمنین مقدم انداخته بر دوستی مؤمنین نسبت باو و از اینجا معلم می شود که محبت جذابه الهی است هر که را خواست می کشاند بسوی خود.
قدم پنجمین که باید در راه جستجوی حقیقت برداریم رو بطرف آتشکده سوزان عشق است و این بیابانی است خطرناک و سوزان و در عین حال بسیار لذت بخش و فرح آور است و پیمودن این راه محتاج بدل قوی و عزم راسخ می باشد هر کسی را نسزد که لاف که عشق و محبت بزند بلکه چابک سوار زنده دلی می خواهد که با یک جست و خیز خود را در آن آتش سوزان داخل نماید و با کمال شوق و وجد قدم در این سر زمین گذارد و در راه مقصود و سعادت جاودانی هیچ خوف و هراس و تردیدی نشناسد آن وقت خواهد دید که هر چه هست عشق است و کسی حائز مقام و مرتبه ای نگشته مگر از پرتو نور عشق.
چراغ عشق رهبر نجات و پیش قراول و قافله سالار راه روان کوی سعادتست بدون این چراغ پیمودن جاده ترقی و تعالی مشکل بلکه محال بنظر می آید.
( هلالی گفته)
جهان یک قطره از دریای عشق است                    فلک یک سبزه از صحرای عشق است
چراغ         بی    زوال        آفرینش                       فروغ   گوهر    یکتای     عشق   است
اگر روح است اگر  عقلست اگر  دل                        شرار   آتش    سودای    عشق  است
و گر معمورۀ کفر است و  گر  دین              خراب  سیل   بی  پروای   عشق است
چنانچه قبلاً گفته شد قوه عشق و محبت همان جاذبه ایست که تمام موجودات را بهم متصل و مرتبط نموده و ناموس خلقت وشیرازه وجود ممکنات بسته بهمین قوه محبت وجاذبه عشق است و این قوه یک حقیقت وحدانی است که در هر جائی طوری جلوه گرگشته در جمادات بشکل قوه جاذبه و در نباتات بشکل قوه نباتی و در حیوانات بشکل قوای حیوانی و شعور غریزی تظاهر می نماید لکن در انسان کامل بشکل یک شراره آتشی می شود و در تمام قوی و مشاعر نفوذ می کند و همه را بصورت یکدیگر نموده بطرف مرکز وجود متصاعد می گرداند.
رتبه هر تیغ جز یک را دو کردن بیش نیست                        
عشق را نازم که تیغ او دو را یک می کند
و از همان مبدئی که نزول فرموده با حامل خود بسوی همان جا رهسپار خواهد گردید زیرا هر فرعی طالب اصل خود است و بالاخره بسوی وی خواهد برگشت.
خلاصه عشق و محبت یک موهبت ربانی و یک قوه ملکوتی و یک نور الهی و یک جاذبه رحمانی است و این موهبت عظمی نصیب کسی می گردد که قلب خود را از آلایش طبیعت و خود پسندی و خود سری تخلیه نموده و تمام هم خود را بر این داشته که قلب و دل خود را متوجه بعالم الوهیت نماید و تا می تواند بکوشد که شاید خود را از قید عالم طبیعت برهاند.
اگر شراره ای از عشق پاک بر قلب کسی پرتو افکند تمام قوی و مشاعر او آتش گیرد و هر چه دارد در آتش عشق و محبت خواهد سوخت و بجز یک توده آتشین چیز دیگری نخواهد ماند و خار و خس خود پرستی را سوزانیده و منفی ومعدوم خواهد نمود. ( شیخ عطار در منطق الطیر چنین گفته)
عشق جانان آتش است و عقل دود                       عشق کامد در گریزد عقل  زود
عقل در سودای عشق استاد نیست                     عشق کار عقل مادر زاد  نیست
گر تو را از آن چشم غیبی باز شد                         با تو ذرات جهان   هم راز   شد
ور   بچشم   عقل  بگشائی     نظر                       عشق  را  هرگز نبینی  پا  و  سر
آتش عشق بر نور عقل غالب آید و در مقابل سلطان عشق عقل نفوذ خود را گم می کند و عشق زمام اختیارات را بدست خود می گیرد.
محبت  و عشق پاک اخلاق ذمیمه را از دل پاک می کند و در مقابل آتش محبت رنجها و زحمات از بین می رود خطرها و شدتها و بیچارگی ها و سختی ها را آسان می نماید. چنان چه آن شاعر گفته:
از کمال عشق خار خشک سنبل می شود
اشک خون آلود بلبل غنچۀ گل می شود
ببین محبت مادر نسبت بفرزند نوزاد خود چه قدر شگفت آور است و از عجائب اسرار خلقت بشمار می رود.
بیچاره مادر خواب و خوراک تمام آسایش خود را در پرستاری فرزند خود از دست می دهد و آن نوزاد هر چه باشد و هر قدر در نظر دیگران زشت بنماید مادر بنظر محبت و دوستی باو نگریسته و محبت آن مبدل بنفرت نمی شود و غالباً مردم تا دم مرگ هم آن محبت باقی است.
سعی کن که در راه سعادت و کنجکاوی حقیقت اقلاً بقدر یک مادر فداکاری و جان بازی بخرج دهی.
عشق وقتی محقق می گردد که جمال معشوق و یا نام او اکثر اوقات عاشق را فرا گیرد و هر وقت بی فکر و یاد او باشد خود را در تاریکی و ظلمت دچار حملات اوهام و شیاطین ببیند و از سعادت و خوش بختی بالمره خود را محروم داند.                  
خواجه عرفان گفته
این همه مهر و وفائی که میان من و تو است           با خود آوردم از آنجا نه بخود بر بستم
وقتی عشق باین مرتبه رسید آن وقت است که غالب بر عقل می گردد و در راه فداکاری هر چه دارد از دست می دهد و دیوانه وار و سرگردان باین طرف و آن طرف می دود.
تا اینجا سر حد عشق مجازی است که هر قدر جلوه کند و تظاهر نماید باز از خود پرستی و خود خواهی عاری نمی شود زیرا که هنوز دست از خودیت خود بر نداشته و از اغراض نفسانی خالی نگشته.
اما عشق حقیقی که آن را عشق پاک نامند وقتی صورت گیرد که بکلی از آلایش اغراض طبیعی و از هوا و هوس و منیت عاری گشته و مثل زر ناب از بوته امتحان خالص بیرون آمده باشد.
( خواجه حافظ گفته)
عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز            ور نه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس
واین اول پایه عشق است که اگر قدری قوت گرفت دیگر آنی و دمی بی یاد معشوق نمی گذرد و مثل قطره باران در وسط دریا غرق امواج عشق می شود و سلطان عشق بارگاه سلطنت خود را در بالای قلب بر پا می کند و تمام قوی و مشاعر و اعضاء در پیش گاه او سر اطاعت و بندگی بزیر انداخته و منتظر خدمت ایستاده اند.
اگر سر سوزنی  از آن شهد عشق بذائقه جانت برسد و ذره ای از آن شیرینی را بکام دل بچشی آن وقت خواهی دید چگونه اثر آن در تمام اعضاء وجودت سرایت می نماید و در آن حال بجز یک دریای مواج عشق که استیلاء پیدا نموده و تمام هستی عاشق را فرا گرفته بطوری که منیت و خودیت آنرا بکلی از میان برده چیز دیگری پیدا نیست.
زبس بستم خیال تو کشتم پای تا سر من              تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
اینجا سر حد بین ربوبیت و عبودیت است یعنی عبودیت وقتی محقق می گردد که عبد هر چه هست از مولای خود بیند و اصلاً  خود را در میان نبیند و این مقامی است که عبد هر چه هست از مولای خود بیند و اصلاً خود را در میان نبیند و این مقامی است که تنها چند نفری از نفوس قدسیه و ارواح زکیه توانسته اند دراین مقام بیاسایند.
مرغ عنقای عقل با پرهای خود در این مقام نتواند پرواز نمود زیرا که پرهای وی سوخته می گردد و تاب پریدن بآنجا ندارد.
و هر کس باین مقام رسید موجودات را بیک نظر وحدانی می نگرد و همه را یکسان می بیند وبچشم دوستی و مهربانی بهمه مخلوقات نظر می کند زیرا که در هر یک و در هر ذره تجلی نور خدا و ظهور کمال آن فرد بی همتا را مشاهده می نماید.
منسوب بشیخ بهائی قدس الله روحه است که گفته:
در    کعبه  و   دیر     عارف   کامل   سیر                گردید  و  نشان  نیافت  از  هستی  غیر
چون در همه جا جمال حق جلوه گر است             خواهی در کعبه کوب و خواهی در دیر
اینک برای اثبات این قسم از محبت و عشق یعنی عشق الهی که خیلی از مردم منکر آنند کلام مرحوم فیض قدس سره را بطور اختصار خلاصه و ترجمه می نمائیم:
در کتاب حقایق فرموده: باب چهارم در محبت وانس.
بدان که محبت منتهی درجه مقامات و بلندترین درجه ایست از درجات و بالاتر از آن مقامی نیست مگر آن که ثمره ای از ثمرات آن می باشد مثل شوق و انس و هم چنین قبل از آن هز فضیلت و کمالی که یافت شود مقدمه ای از مقدمات آنست مثل صبر و زهد و سائر فضائل و این قسم از محبت اگر چه خیلی کم یابست لکن انکار امکان آن را نمی توان نمود و بقدری عشاق الی الله کم یابند که بعضی از اهل علم هم منکر این نحو از محبت گشته اند و گویند معنای محبت خدا همان مواظبت بر طاعت او است زیرا که حقیقت محبت محالست تحقق یابد مگر بین دو چیز که هم جنس یا مثل هم باشند ( و چون خدا را جنس و مثلی نیست پس محبت با او محالست).
و چون اینها منکر محبت می باشند منکر انس و شوق و لذت مناجات و سایر لوازمات محبت گشته اند با آنکه آنچه در قرآن و حدیث و حکایت محبین وارد شده در اثبات حقیقت محبت بخدایتعالی بقدری واضح است که ممکن نیست تأویل آن چنانچه در قرآن مجید می فرماید ( خدا دوست می دارد اینها را و آنها هم خدا را دوست می دارند).
و در جای دیگر می فرماید: ( کسانی که ایمان آورده اند دوستی آنها نسبت بحقتعالی خیلی زیاد است).
و در آیه دیگر ( بگو ای پیغمبر اگر پدران شما و اولادهای شما و برادران شما  عشیره  اقوام شما و مالهای جمع کرده شما و تجارتهای شما که می ترسید از کساد آن محبوب تر باشند نزد شما از خدا و رسول تا آخر آیه.
اما حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: از شما کسی ایمان نیاورده مگر وقتی که خدا و رسول صلی الله علیه و آله نزد او عزیزتر باشند از غیر آنها و پیغمبر صلی الله علیه و آله در دعا خوانده: خدایا مرا روزی گردان دوستی خودت را و دوستی کسی تو را دوست دارد و دوستی هر چیزی که نزدیک گرداند مرا بدوستی تو و قرار بده دوستی خودت را نزد من دوست تر از آب سرد.
و در حدیث مشهور است که وقتی ملک الموت آمد نزد حضرت ابراهیم علیه السلام برای قبض روح او گفت: آیا دیده ای دوستی بمیراند دوست خود را ، وحی آمد که آیا دیده ای دوستی کراهت داشته باشد از ملاقات دوست خود، آن وقت حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: ای ملک الموت الان قبض روحم کن.
و خطاب بحضرت موسی علیه السلام شد ای پسر عمران دروغ می گوید کسی که گمان می کند مرا دوست دارد پس چون شب او را فرا گیرد بخوابد آیا هر دوستی خلوت با دوست خود را دوست نمی دارد ای پسر عمران آگاه باش که من مطلعم بر دوستان خود که وقت سحرها چشمهای دل آنهابسوی من است و عقوبات من ممثل است نزد آنها و خطاب می کنند با من از روی مشاهده قلبیه و با من تکلم می کنند از روی حضور ای پسر عمران بیار نزد من قلب خاشع و چشم اشکبار درتاریکی شب تا آن که مرا نزدیک بیابی.
و روایتست که حضرت عیسی علیه السلام رسید بسه نفر که بدن آنها لاغر و رنگ آنها زرد بود،فرمود: چه چیز شما را این طور نموده؟ گفتند: ترس از جهنم. فرمود: بر خدا حق است که خائف را ایمن گرداند پس از آن سه ، رسید بسه نفر دیگر که بدن آنها لاغرتر و رنگ آنها زردتر از دستۀ اول بود فرمود: چه چیز شما را این طور نموده؟ گفتند: شوق بهشت ، فرمود: حق است بر خدا که عطا نماید بشما آنچه را که امیدوار هستید بعد از آن برخورد بسه نفر دیگر که آنها لاغرتر و زردتر از آن دو دسته بودند و گویا بر صورتهای آنها آینه ها از نور بود سئوال نمود: چه چیز شما را این طور زرد و لاغر و نورانی نموده؟ گفتند: محبت و دوستی حق عزوجل دو مرتبه فرمود: شمائید مقربان حقتعالی. 
و در علل الشرایع نقل می نماید که شعیب پیغمبر علیه السلام بقدری از محبت خدا گریه کرد که سه مرتبه چشمهای او کور شد و در هر مرتبه خداوند چشم او را باو رد فرمود، باز گریه کرد تا کور شد در مرتبه چهارم خداوند باو وحی فرمود که ای شعیب تا کی گریه می کنی و مقصود تو از این گریه چیست! اگر  از خوف جهنم است تو را ایمن گردانیدم و اگر از شوق بهشت است آنرا بتو عطا نمودم. شعیب عرض می کند: خدای من و سید من تو می دانی گریه من نه از شوق بهشت است و نه از ترس جهنم، لکن محبت تو چنان بقلب من بسته شده که نمی توانم صبر کنم از دیدن تو پس از جانب خدا باو وحی رسید اگر این طور است کلیم خودم موسی بن عمران را بخدمت گذاری تو می فرستم( یعنی برای آنکه قدری موجب تسلی خاطر تو گردد).
حضرت امیر علیه السلام در دعاء کمیل عرض می کند: خدایا اگر صبر کنم بر  عذاب تو ، چگونه صبر کنم بر فراق تو؟
و سید الشهداء علیه السلام دردعای عرفه عرض می کند خدایا تو کسی هستی که قلبهای اولیاء خود را از اغیار خالی نمودی تا آنکه دوست ندارد غیر تو را و پناه نیاورند بغیر تو.
و باز عرض می کند ای کسی که چشانده ای بدوستان خود شیرینی انس خودت را پس بپا می ایستند مقابل تو و تملق می گویند.
حضرت سید الساجدین در مناجات عرض می کند خدای من قرار بده ما را راسخ گشته شجره های شوق بسوی تو در باغهای سینه آنها و گرفته است حرارت محبت تو مجامع قلب آنها را.
و باز عرض می کند بتحقیق منقطع گردیده بسوی تو همت من و منصرف گردیده بسوی تو رغبت من و فقط توئی مراد من و از برای تو است بیداری شب من و لقاء تو روشنی چشم من است و رسیدن بتو آرزوی من است و بسوی تو است شوق من و در محبت تو است وله و اضطراب من و رضای تو منتهای آرزوی من است و حاجت من دیدار تو ا ست و نزدیکی تو منتهای مسئلت من است.
و در مناجات عرض می کند: خدایا کیست کسی که چشید طعم شیرینی محبت تو پس قصد کرد که غیری بدل تو قرار دهد و کیست آن کسی که مأنوس شد بقرب تو پس طلب کرد بر گشتن از تو.
بعد از آنکه مرحوم فیض عده دیگر از مناجات ائمه را نقل کرده فرموده امثال این کلمات در ادعیه ائمه علیهم السلام بقدری زیاد است که شماره نتوان نمود.
و از امیر المؤمنین علیه السلام نقل می نمایند که فرموده: ( بدرستی که برای خدا شرابی است برای دوستان خود وقتی خوردند مست می شوند وقتی مست شدند بطرب می آیند وقتی بطرب آمدند پاکیزه می شوند وقتی پاکیزه شدند آب می شوند وقتی آب شدند خالص می شوند وقتی خالص شدند در مقام طلب بر می آیند وقتی طلب کردند می یابند وقتی یافتند واصل می گردند وقتی واصل گشتند متصل می گردند وقتی متصل گشتند فرقی نیست بین آنها و حبیب و دوست آنها تا اینجا کلام مرحوم فیض قدس سره دراثبات اصل وجود و تحقق محبت بخدا مقابل منکرین محبت عبد نسبت بحقتعالی بپایان رسید.
بعد از آن در مقام معنای محبت بر آمده گوید بدان که محبت عبارت است از میل بچیزی که باعث لذت گردد و آن حاصل نمی گردد مگر بعد از شناختن آن شیء و ادراک آن چیزی بحواس میسر گردد یابقلب و هر قدر معرفت بآن چیز قوی تر و لذت شدیدتر گردید محبت زیادتر می گردد و بصیرت باطنه اقوی است از چشم ظاهر و ادراک قلبی شدیدتر است و جمال معانی باطنی که مدرک بعقل است بالاتر از جمال صورتهای ظاهره است پس لا محاله لذت قرب بچیزی که ادراک می کند از امور شریفه الهیه که ممکن نیست ادراک آن بحواس ظاهره اتم و اقوی و لذیذتر می باشد از محسوسات.
اینست که میل طبع سلیم و عقل صحیح از ادراک قوی تر است ومنکر نیست محبت خدا را مگر کسی که هنوز از مرتبه بهیمی تجاوز ننموده و ادراکات او هم از محسوسات برتر نرفته و همان طوری که انسان خود و کمال و بقاء و منافع شخصیه خود را دوست دارد همین طور گاهی چیزی را دوست دارد نه بجهت منافع شخصیه بلکه بجهت کمالی که در او است و اینست دوستی حقیقی که وثوق به ثابت بودن او هست مثل حسن ظاهر که او را جمال گویند یا حسن باطن که وی را کمال نامند و گمان مکن که ادراک منحصر بحواس ظاهره است بلکه بسیاری از کمالات باطنی ا ست مثل محبت بانبیاء و ائمه طاهرین علیهم السلام با آنکه آنها را ندیده و مشاهده ننموده بلکه بمجرد شنیدن اوصاف کمال شخصی تولید محبت می گردد چنانچه از شنیدن سخاوت خاتم یا شجاعت علی علیه السلام محبت پدید می گردد بلکه ممکن است محبت پیغمبر صلی الله علیه وآله بحد عشق برسد و شاهدش این که مالها انفاق می کردند در یاری کردن دین او و جانها فدا می نمودند برای حفظ و حمایت او.
و کسی که بصیرت باطنیه او غالب بر حواس ظاهره او است محبت او نسبت بمعانی باطنه بمراتب زیادتر است از محبت وی نسبت بمحسوسات ظاهره تا آنجا که گوید اما محبت نفس شدیدتر و قوی تراست از سائر اقسام محبت زیرا که محبت بقدر معرفت و ملایمت با نفس است و چیزی ملایم تر از نفس انسان برای انسان تصور ندارد و همچنین معرفت هر کسی بنفس خود از هر چیزی زیادتر می باشد واز این جهت گفته اند شناختن نفس کلید شناختن پروردگار است و وجود هر کسی فرع وجود پروردگار و ظل او است پس بازگشت محبت هر کسی بخودش بمحبت پروردگار او است اگر چه مشعر باو نباشد.
تا آنجا که می فرماید: بدان که اجل لذات و بالاترین آنها معرفت و شناسائی حقتعالی است و نظر کردن بآن وجه کریم و کسی که آن لذت را چشید  تصور نمی شود که برگزیند لذتی بر آن مگر کسی که محروم باشد از آن لذت زیرا که لذات تابع ادراکاتست و انسان جامع قوی و مشاعر است و از برای هر قوه و مشعری بمقتضای طبعی که در وی خلق شده لذتی است چنانچه غریزه غضب تشفی و انتقام است و لذت وی در غلبه و استیلاء است و غریزه اشتهاء بغذا طلب نمودن طعام است و لذت او در غذا خوردن حاصل می گردد و هم چنین باقی قوی که هر کدام را نصیبی است و لذت او در رسیدن باو است و در قلب هم غریزه ایست که او را بصیرت باطنه گویند و گاهی او را نور ایمان نامند و آن عبارت از شناختن حقیقت اشیاء است پس مقتضای طبع قلب معرفت و علم است و علم از اخص صفات ربوبی و منتهی کمالست از این جهت انسان بشنیدن تعریف او باینکه عالم است مسرور می شود و کمال خود را در علم و دانش می داند اینست که بخود می بالد و جمال و کمال خود را در علم می بیند و لذت می برد و البته بین علوم تفاوت بسیار است مثلاً لذت علم سیاست هیچ طرف مقایسه با لذت علم خیاطت و زراعت نیست و همچنین نمی توان علم نحو و شعر را طرف نسبت قرار داد با علم بخدا و صفات او و ملائکه ملکوت آسمان و زمین زیرا که لذت علم بقدر شرف علم است وشرف علم بقدر شرف معلوم پس اگر در معلومات چیزی باشد که اشرف و اعظم از همه باشد لا محاله علم باو لذیذتر و پاکیزه تر از همه است.
و کاشکی می دانستیم آیا در علم وجود چیزی بزرگتر و شریف تر و جمیل تر از خالق عالم تصور دارد.
پس ازاین بیانات معلوم می وشد که لذت معرفت بخدا قوی تر و لذیذتر از تمام لذات می باشد.
تا آنجا که می فرماید: بدان که فرقی نیست در دیدن حق دردنیا و آخرت همان طوری که ممکن نیست دیدن حق تعالی در دنیا بچشم همین طور ممکن نیست دیدن او در آخرت بچشم و همان طوری که ممکن است دیدن حق تعالی در آخرت بچشم دل یعنی مشاهده و انکشاف همین طور در دنیا هم ممکن است دیدن حقتعالی بچشم قلب و بصیرت باطنه زیرا که حجابی نیست یبن حق و خلق مگر جهل و نادانی و کم معرفتی نه جسد و اولیاء خدا را مشاهده می کنند در همین دنیا در تمام حالات و ساعات شب و روز خود چنانچه خدای متعال در کلام مجید خود تعریف این جماعت می فرماید: ( و الشهداء عند ربهم) یعنی اینها گواهانند نزد پروردگار خود تا آنجا که فرموده،
کسی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سئوال نمود آیا پروردگار خود را دیده ای در وقتی که عبادت کردی او را؟ فرمود : وای برتو چگونه عبادت می کنم خدائی را ندیده باشم . سائل گوید: چگونه دیده ای؟ فرمود: چشم درک نمی کند لکن قلب درک می نماید او را بحقیقت ایمان. تا آنجا که گفته بدان که طریق تحصیل محبت خدا و تقویت آن و استعداد دیدن و رسیدن باو تحصیل معرفت و تقویت آن است و معرفت و محبت وقتی تحقق پذیرد که قلب از آلایش طبیعت و تعلق بدنیا و پاکیزه گردد و از هر چه غیر او است اعراض نماید پس از آن مشغول ذکر و فکر گردد و محبت هر چه هست از دل بیرون کند زیرا که قلب مثل ظرفی است که اگر پر باشد از آب مثلاً دیگر جای سرکه ندارد و خدای تعالی قرار نداده برای کسی دو قلب و کمال دوستی و محبت بحق اینست که دوست داری او را بتمام قلب و مادامی که زاویه ای از قلب مشغول بغیر حق گردید بهمان قد راز محبت او نسبت بحقتعالی کاسته می گردد و محبت ناقص می شود مگر آنکه نظر کند بموجودات از حیث آن که آنها فعل خدا و صنع و مظاهر صفات او می باشند.
و بهمین مطلب اشاره دارد قول خدای تعالی ( قل الله ثم ذرهم) یعنی بگو خدا پس واگذار آنها را تا آنجا که گفته بدان که انس بحقتعالی زمانی که دائم وغالب گردید مستحکم می شود و اضطراب شوق او را مشوش نمی گرداند و ترس از دوری و حجاب او را ناقص نگرداند آن وقت است که قلب منبسط می گردد و در اقوال و افعال و مناجات با حقتعالی طوری می شود که ممکن بحسب ظاهر منافی ادب بعمل آورد لکن در واقع با کمال ادبست زیرا که از شدت انس و شوق بجائی رسده که اختیار از کف داده و مثال آن مناجات غلام سیاهی است که بعد از آنکه در بنی اسرائیل هفت سال قحطی شده بود و حضرت موسی علیه السلام با هفتاد هزار نفر بطلب باران رفته بودند خدای متعال وحی نمود بکلیم خود موسی علیه السلام که چگونه قبول کنم دعای آنها را و حال آن که تاریک نمود گناه قلب آنها را و باطن ایشان خبیث و فاسد است و می خوانند مرا در حالی که یقین ندارند و از مکر من ایمن نباشند بر گرد بسوی بنده ای از بندگان من که او را برخ نامند بگو بیاید بصحرا و طلب باران کند تا دعایش را مستجاب کنم پس از آن هر چه موسی علیه السلام  او را طلب نمود کسی او را نشناخت تا آنکه روزی حضرت موسی علیه السلام عبور می کرد از راهی ناگاه غلام سیاهی دید که بطرف او می آید و از اثر سجده بین دو چشمان او خاک آلود شده وعبائی بدوش داشت و طرفین عبا را گره زده بود بگردن خویش پس موسی بنور حق تعالی او را شناخت و باو سلام نمود و گفت: اسم تو چیست؟ گفت: اسم من برخ است ، موسی علیه السلام فرمود: چندی است در طلب تو بودیم که طلب باران کنی برای ما پس برخ بیرون رفت بطلب باران و گفت: ای خدا نیست باران نفرستادن از افعال تو و حلم تو و چه چیز رخ داده آیا ابرها از امر تو سر پیچیده اند یا آنکه بادها از اطاعت تو بیرون رفته اند یا آنکه قدرت تو کم شده یا آن که غضب تو بر گنه کاران شدید شده آیا تو نبودی غفار پیش از خلق گناه کاران رحمت را خلق نمودی و امر فرمودی بمهربانی آیا بما نشان می دهی که امتناع کرده ای از رحمت یا می ترسی وقت عقاب فوت بشود و دیگر قادر بر مجازات نباشی پس عجله کردی در عقوبت نمودن و دست از دعا بر نداشت تا باران شروع کرد بباریدن.
تا آنجا که فرموده :
اما محبت حق سبحانه بعبد بازگشت او باین است که کشف نماید حجاب و پرده ای که بین او و خلق است تا آنکه عبد بقلب خود خدا را ببیند و متمکن سازد عبد را از نزدیک شدن باو و اراده نموده خداوند قرب او را در ازل و خالی کردن باطن او را از غیر و از موانعی که حائل می گردد بین او و مولای او تا آنکه نشنود مگر بحق و از حق نبیند مگر باو و تکلم نکند مگر باو چنانچه در حدیث قدسی خداوند فرموده: ( همیشه عبد بسبب نافله ها و مستحباب تقرب می جوید بمن تا آنکه دوست می دارم او را و پس از آنکه او را دوست داشتم می باشم من گوش او آن چنان گوشی که می شنود باو و می باشم چشم او آنچنان چشمی که می بیند باو و زبان او آنچنان زبانی که تکلم می کند باو.پس اتیان بمستحبات می نماید بجهت صفاء باطن او و مرتفع گردیدن حجاب از قلب او و واقع گردیدن او در مقام قرب حقتعالی تا آن جا که گفته:
بدان که ظاهرترین موجودات و واضح ترین آنها خدای سبحانه می باشد زیرا که او ظاهر بخود و موجود بخود است و هر چه غیر او است موجود باو است خدای تعالی در سورۀ نور آیۀ 35 فرموده: ( الله نور السموات و الارض) و نور چیزی را گویند که بخود پیدا و سبب نمایش غیر باشد و مبدء ادراک از ادراک کننده و ادراک گردیده شده وجود است پس هر چه را که ادراک نمائی اول وجود آن را درک می نمائی اگر چه ملتفت نشوی و برای تو مخفی شده وجود حق بواسطه شدت وضوح او و تعجب مکن از مخفی بودن چیزی بسبب شدت ظهور او زیرا که هر چیزی بضدش شناخته می شود و چون حقتعالی ضد ندارد لذا ادراک او مشکل است.
چنان چه نور خورشید با آن همه ظهور و پیدایشش اگر شب در کار نبود یعنی اگر گاهی مخفی و پنهان نمی گشت شاید همه کس نمی فهمید که روشنائی روز از خورشید است.
همین طور اگر بفرض محال برای حقتعالی عدم و نیستی و خفائی متصور بود آن وقت معلوم می شد که چگونه عالم بحال فناء و نیستی بر می گشت این بود مختصر از کلام فیض رحمت الله علیه و ببعض کلمات آن عالم ربانی اشاره نمودیم تا آنکه ثابت و محقق گردد که محبت حق نسبت بعبد و محبت عبد نسبت بحق امری است محقق و ثابت.
و محبت وقتی قوت گرفت او راعشق نامند و منشأ محبت و عشق چنانچه گفته شد اولاً معرفت و ادارکست یعنی انسان کامل وقتی مراتب ترقی و تعالی را پیمود و در طریق سیر و سلوک مقامی را حائز گردید گاهی حالتی او را دست دهد که شخص در آن حالت از هر چیز حتی از خود بیگانه و از جسم و جان بی خبر و فارغ از زمان و مکان و وارسته از فکر و عقل و نفس است آن وقت مست عشق است ومیان خود و معشوقه  واسطه نمی بیند و فرق نمی گذارد و این را عشق حقیقی و عشق پاک گویند و در عشق مجازی دنیوی عاشق و معشوق بخیال عشق حقیقی در پی هم می دوند غافل از آنکه عشق حقیقی مخصوص مقام ربوبیت است.
خلاصه عشق گوهریست گران بها و کیمیای سعادت و رستگاری هر کسی بدرجه محبتی است که در او پنهانست و هر که از این اکسیر خدائی بیشتر ممتنع گردیده غنی تر و بزرگتر از دیگران بشمار می رود زیرا که قیمت و اهمیت هر کسی بسته بمرتبه محبت او است نه بجهات مادی و صوری.
سری که عشق ندارد کدوی بی بار است               لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است
و دائره محبت بقدری وسیع است که می توان گفت هر چه هست عشق است و محبت است و بس و هیچ کاری بدون محبت انجام نخواهد گرفت بلکه اگر نبود محبت هیچ طفلی از مادر بوجود نمی آمد و هیچ گیاهی از زمین روئیده نمی گردید و هیچ دانه ای بثمر نمی رسید گشتن شب و روز در عقب هم و نور افشانی  کردن خورشید بر زمین و دویدن قمر در عقب شمس ، چرخیدن موجودات بگرد هم همانا جز تظاهر عشق چیز دیگری نخواهد بود.
محبت و عشق کوه ها و دره های مشکلات را در زیر پای ما هموار می نماید و ما را بانجام دادن کارهای سخت وا می دارد.
این را هم تذکر دهم انسان وقتی ممکن است از این محبت وعشق پاک بهره مند گردد که جوهر نفس او از آلایش ماده و اختلاط طبیعت مجرد گردد یعنی خالص شود تا آنکه با مجردات و روحانیین شباهت پیدا کند و با آنها آمیزش نماید زیرا آن روح الهی که پروردگار عالم در حقیقت انسانی بودیعه گذاشته وقتی از کثافات اخلاقی و لوازم اخلاقی و لوازم مادی خالص گردید و مجذوب نگردانید او را انواع شهوات و از تعلقات طبیعیه وارسته گردید و بتجرد و صفاء ذاتی باقی ماند البته مشتاق می گردد باصل ومبدء خود و قرب بحق را می طلبد بحکم آنکه هر فرعی مایل باصل خود است.
پس بچشم دل می بیند خیر مطلق و وجود محض آن چنان که بالمره منزه و مبرا از ماده و طبیعت و لوازم ممکناتست.
ای بی خبر بکوش که صاحب خیر شوی                 تا    راه   رو   نباشی   که   راه   بر   شوی
 دست از مس وجود چومردان ره بشوی                 تا    کیمیای    عشق    بیابی     وزر   شوی
خواب و خورت ز  مرتبه عشق دور  کرد                   آندم رسی بدوست که بیخواب و خور شوی
گر نور عشق حق   بدل  و جانت  او  فتد                بالله   کز    آفتاب    فلک     خوب تر    شوی
از پای  تا  سرت   همه  نور   خدا  شود                 در   راه   ذوالجلال    جوئی  پا و سر شوی
بنیاد هستی  تو چو  زیر  و  زبر   شود                   در    دل   مدار هیچ   که زیر  و  زبر   شوی
گر در  سرت  هوای  وصالست  حافظا                    باید   که   خاک   درگه    اهل     نظر   شوی
و سر آن که بیشتری مردم مایل بحقتعالی و مشتاق بمعرفت و شناسائی او نیستند بلکه خود را بالمره فاقد این موهبت عظمی می پندارند بطوری که اصلاً آرزوی آن را هم نمی کنند این است که جوهر نفس ایشان مخلوط گشته بامور شهوانی و کثافات طبیعی و با این حال هیچ سنخیت و شباهتی با عالم اله ندارد و این قاعده کلیه در همه جا ثابت و استوار است که هر شیئی مایل بهم جنس خود می باشد ( ما للتراب و رب الارباب ) عالم خاکا چه نسبتی است باعالم پاک                   (حافظ)
تو را چنانچه توئی هر نظر کجا بیند                       بقدر دانش خود هر کسی کند ادراک
بلکه بین مادی و مجرد و هم چنین بین بسیط و مرکب کمال ضدیت و تنافر موجود است و چگونه ممکن است ضدی مایل و طالب ضد خود گردد اینست که بین مادیات محبت و میل مفقود است زیرا که ماده هر یک مباین با ماده دیگری است و ممکن نیست اتحاد و یگانگی بین آنها حاصل گردد لذا کردگار عالم یک قوه جاذبه ای در آنها نهاده که بواسطه آن قوه وحدانی بعضی از مادیات با بعض دیگر اتصال و ارتباط موقتی حاصل نمایند.
از این جهت است که شیء مادی و مرکب از اضداد بزودی اجزاء آن از هم متلاشی و منفصل می گردد زیرا بواسطه تباین و تنافر ذاتی هر یک با دیگری اتحاد و یگانگی بین آنها ممکن نیست چنانچه حکایت می نمایند از بعض حکماء ( ظاهراً ارسطاطالیس است) که گفته ممکن نیست چیزی ترکیب نیکو پیدا نماید از چیز هائی که هم جنس و هم شکل با یکدیگر نباشند اما اشیائی که هم جنس و هم شکل یکدیگرند بعضی ببعضی مرتبط و متصل می گردند و مشتاق یگانگی و اتحاد با یکدیگر می باشند و بسبب اتصال و ارتباط با هم اتحاد بین آنها پدید می گردد یعنی یکی می شوند زیرا غیریتی بین آنها نیست تنافر و تضادی که بین اشیاء متصور است از جهت ماده آنهااست که بالذات با هم متباین و غیریت بین آنها استوار است و اگر با هم مزج شوند و متصل بهم گردند بزودی از هم منفصل و جدا نخواهند شد زیرا بحکم تضادی که بین آنها است حقیقت آنها با هم متصل نگشته بلکه سطح ظاهر آنها با هم مرتبط گردیده اینست که مرگ و فناء برای شیء مرکب ضروریست هر مرکبی بزودی اجزاء منحل و متفرق می گردد و این عشق پاک پنجم مرحله سیر و سلوک نفوس زکیه است و وقتی عشق و محبت بمنتهی درجه رسید آغاز مرحله ششم می گردد.