Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
مرحله دوم : تهذیب اخلاق ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

مرحله دوم : تهذیب اخلاق
حالات و عاداتی که در انسان یافت می شود منقسم بدو قسم می گردد بعضی اخلاق نیک و صفات محموده و اوصاف پسندیده گویند و بعضی را اخلاق بد و صفات مذمومه و اوصاف ناپسند نامند.
و بایستی مقدمتاً مطالبی را گوش زد مطالعه کنندگان محترم نمائیم و سپس بطور اجمال در مقام تعداد صفات خوب و بد و طریق تخلیه نفس از اخلاق حیوانی و زینت دادن وی بصفات روحانیین برائیم.
مطلب اول:
اخلاق و صفاتی که نوع بشر مبتلای بآن می باشند خوب یا بد فقط بمقتضای طبیعت آنها است که تربیت اثری نمی بخشد یا آنکه هر خلق و ملکه ای که در هر کس دیده می شود فقط از تربیت و تمرین پیدا گشته و طبیعت اولیه او هیچ اقتضائی نداشته. در اینجا گفتگو بین حکماء و علماء اخلاق بسیار طولانیست مطلب را مختصر کرده گوئیم.
بعضی بر آنند همان طوری که مردم در شکل و صورت ظاهری متفاوت و مختلف می باشند و دو نفر پیدا نمی شوند که در تمام خصوصیات شکلی بدون کم و زیاد مثل هم باشند در اخلاق و صفات طبیعی هم در اصل خلقت متفاوت و مختلفند و هر کسی را خلقی و رویه ای و عاداتیست مخصوص بخود که از دیگران امتیاز یافته چنانچه علم قیافه شاهد بر این مطلبست که از صورت و اجزاء بدن کشف می کننداخلاقی را که از نظر مستور است و همان طوری که شکل و اجزاء بدن تغییر ناپذیر است همان طور اخلاق و صفات محال بنظر می آید. پس بنا بر این اخلاق هر کسی لازمۀ ذات او است که با خود باین عالم آورده چنانچه روایت السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه شاهد بر این مطلب می باشد .
و دلیل بر آن که اخلاق هر کسی ذاتی او است بتعلیم و تعلم و تربیت تغییر پذیر نیست اینست که می بینیم اشخاصی که چند نفر اولاد دارند با آنکه پدر و مادر آنها یکی و فرضاً استاد و معلم آنها هم یکی و طرز تربیت آنها هم مساویست با این حال دو نفر از آنها در اخلاق مثل هم نمی شوند هر یک را حالی و خلقی و سجیه ایست علی حده حتی آنکه گفته اند جا بجا کردن کوه ممکن است اما تغییر دادن اخلاق ممکن نیست.
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است                 تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
مقابل این قول جماعتی گویند: در ابتدأ خلقت هیچ اقتضائی در طبیعت انسان نمی باشد و قابل همه طور تعلیم و تربیتی است و صفحه نفس وی مثل قطعۀ کاغذ یا پارچه سفیدی ماند که هیچ خط و نقشی در وی نباشد و در اثر فعل غیر منقش بنقشی و ملون برنگی گردد یا مثل آینه ای ماند که رو بهر چه کند شکل او را گیرد و همان را نشان دهد چنان چه طبیعت انسان اول خالی از هر صفت خوب و بدی است هر نیکی و خوبی و خیری که در وی یافت شود از اثر مجالست با اخیار و مواعظ و نصایح نیکوکاران می باشد و هرگونه نقص و عیب و بدی که در او پدید گردد از اثر مجالست با اشرار و حشر با مردمان نفس پرست دنیا دوست حاصل می گردد.  (چنانچه سعدی گفته)
پسر   نوح   با  بدان   بنشست                            خاندان   نبوتش   گم    شد
سگ اصحاب کهف روزی چند                               پی نیکان گرفت و مردم شد
(دیگری گفته)
منشین با بدان که صحبت بد                               گر چه پاکی تو را پلید کند
آفتاب     بدان    بزرگی   را                                  لکه       ابر   نا پدید    کند
چنان چه می بینیم اخلاق اهل یک شهر یا یک محله یا یک مدرسه خیلی بهم شباهت دارد و این نیست مگر از جهت مجالست با یکدیگر.
علاوه اگر این طور نبود ارسال رسل و انزال کتب آسمانی لغو و بیهوده می ماند و این همه زحمات انبیاء و علماء و وعاظ بی اساس و بی فائده بود و هیچ عاقلی زیر بار نمی رود که تصدیق نماید ترتیب علم و تعلیم بی اثر باشد.
قول سوم آنکه با اختلاف طبائعی که بین بشر موجود است که بالفرض اگر ملتی را بحال خود گذارند و هیچ تعلیم و تربیتی بین آنها نباشد و لو آنکه تقریباً تمام آنها وحشی و بی تربیت مثل علف خود رو بی ثمر نشو و نما می کنند لکن با این حال می بینیم تفاوت بین آنها بسیار است بعضی خوش جنس و خوش رو و خوش اخلاق و خوش سلوک و خوش رفتار می باشند و بعض دیگر شرور و بد جنس و بد اخلاق و بد رفتار هستند ولی همان مردمان بد اخلاق و بد همه چیز ممکن است یا بقوه تمیز و ادراک خودشان یا بنصایح و مواعظ نیک خواهان و مجالست با خوبان اخلاق و حالات ایشان تغییر نماید چنانچه مشاهده می نمائیم چه بسیار اشخاص شرور و بد اخلاقی بواسطه مجاهده با نفس و نشستن با خوبان تغییر کلی در اخلاق و حالات و عادات آنها پدید گشته.
خلاصه حق در مطلب اینست که گوئیم نوع بشر و لو آنکه در ابتداء در بسیاری از آنها صفات بهیمی با کم و زیادی که بین آنها است غالب می باشد لکن در استعداد تکامل و ترقی بی اندازه متفاوت و بسیار مختلف می باشد بعضی مردم بطور مساوی مستعد قبول کمالند که باندک نصیحتی و بکوچکتر تربیتی اخلاق بد بهیمی را دور انداخته و رو بجاده سعادت و رستگاری رهسپار می گردند.
و بر عکس بعضی چنان صفت سبعی و بهیمی در ایشان غالب گشته که بهیچ وجه تغییر پذیر نیست حتی تعلیمات انبیاء نسبت بآنها بی فائده و اثر مانده و بیشتر مردم متوسطه بین اینان می باشند نه بآن استعداد و صفاء ذهن و زیرکی موصوفند و نه بغلظت طبع و تیرگی طبیعت موسوم یعنی متوسط بین این دو دسته می باشند. (مذ بذبین بین ذلک لا الی هؤلاء و لا الی هؤلاء ) سوره نساء آیه 142 با آن که بین این جماعت هم از حیث چگونگی اخلاق تفاوت بسیار است بعضی بسرعت و آسانی قبول کمال می نمایند چنانچه بمجرد یا صفت بدی یا حس منقصتی و فقدان کمالی در خود در مقام رفع آن و تبدیل دادن بضد آن برایند و بجای اخلاق بد حیوانی اخلاق نیک انسانی گمارند و در عوض صفات حیوانی خود را بصفات روحانیین بیارایند.
و بعضی دیگر چنانند که با استعداد و قابلیتی که هنوز در آنها باقیست بسختی و کندی و مجاهده با نفس ممکن است اخلاق بد بهیمی از ایشان مرتفع گردد ولی البته کسی که اخلاق و صفات بدی ملکه او گردید و هیچ وقت بخیال اصلاح آن بر نیامده بلکه بهیچ وجه ملتفت بدی او هم نبوده و پس از مدتهای مدیدی بفکر اصلاح آن بر آید البته بسیار سخت بلکه تغییر دادن او بنظر بدوی محال آید.
لکن انسان مادامی که حیات دارد بایستی کوشش نماید که خود را از چنگال دیو نفس حیوانی برباید و بصفات انسانی متصف گرداند و باخلاق روحانیین آشنا شود چون با آنها هم مشرب گردید از چشمه آب زلال معرفت سیراب گردد چنانچه در حدیثست ( علم در آسمان نیست تا آنکه بر شما نازل گردد و در زمین هم نیست تا آنکه برای شما بیرون آید بلکه علم جبلی خود شما است متخلق گردید باخلاق روحانیین تا آنکه علم برای شما ظاهر گردد).
پس از این بیانات بخوبی معلوم می شود که هر کسی را سزد بلکه بروی لازم است که در مقام اصلاح نفس خود بر آید و بمجاهده خود را از صفات بهیمی مبراء نماید و بزیور اخلاق انسانی بیاراید  زیرا که استعداد و قابلیت کمال در همۀ افراد بشر موجود است و لو آنکه در بسیاری از مردم صفات حیوانی غالب گشته لکن غالباً بطوری نیست که تغییر ناپذیر باشد.
مطلب دوم:
هر نوعی از موجوداترا بنگریم در وی دو جهت خواهیم یافت یکی آن جهتی که با دیگران در آن جهت شرکت دارد که او را ( ما به الاشتراک) گویند و دیگر آن خصوصیتی که با آن از باقی موجودات امتیاز یافته او را ( ما به الامتیاز) نامند و خیریت و سعادت مندی هر موجودی بسته بتکمیل همان خصوصیت نوعی او است.
مثلاً خر و اسب در جهت حیوانی مساوی می باشند یعنی هر دو آنها را حیوان گویند لکن اسب از خر بصفاتی امتیاز یافته مثل هوش و ذکاوت و سرعت حرکت و حس هیکل و غیره و وقتی اسب بکمال اسبیت متصف می گردد که در این خصوصیات کامل گردد.
و اسبی که فاقد کمال اسبی گردید مثل خر یا بدتر از خر خواهد بود و هم چنین انسان با تمام موجودات در تمام کمالات مساوی می باشد ( آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری) و امتیاز او از ایشان بقوه فکر و تمیز و ادراک کلیات و ملکات نفسانیه او است.
و انسان اگر بکلی فاقد این خصوصیات گردید از رتبه انسانی خارج و در تعداد سباع و بهائم بشمار می رود  بلکه پست تر و بدتر از آنها خواهد گردید و لو آنکه در این نشأه دنیا بصورت انسانی بنظر آید.
لکن اگر بکلی فاقد خصوصیات بشری نشد بلکه در بعضی از کمالات ناقص و در بعض دیگر کامل گردید این انسانی نیست که بتمام معنی او را انسان خوانیم بلکه انسانی است ناقص.
پس کسی که لاف انسانیت می زند وقتی در این دعوی صادق است که درای صفات حمیده و ملکات پسندیدۀ انسانی باشد.
گمان مکن انسانیت بقد رعنا و صورت زیبا و لباس فاخر و اندام دلکش و منزلگاه عالی و اساس زندگانی می باشد.
کسی که صفات حیوانی در وی غالب آمد آن حیوانی است دو پا که فقط با انسان در صورت ظاهری شباهت دارد ولی در باطن یک حیوانی است خورنده و یک سبعی است درنده.
از اینجا معلوم می شود سر آنکه دراخبار از ائمه اطهار چنین رسیده که در قیامت بعضی از مردم بصورت بهائم و بعضی بصورت سباع و درندگان و بعضی بصورتی که بدتر است از صورت خوک و بوزینه وارد محشر می گردند زیرا که نشأه آخرت غیر از ظهور بواطن و کشف ضمائر و پیدایش نتائج اعمال چیز دیگری نخواهد بود اگر صفات و ملکات انسانی در شخص غالب گردید البته با بهترین صورت وارد محشر خواهد شد آن وقتست که برتری و بزرگواری وی بر تمام موجودات ظاهر و هویدا گردد و همگی موجودات عالم خدمت گذار او خواهند وبد و در بهشت عدن بلذت وصال حق محظوظ می گردد و لذت می برد بچیزی که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه بخاطر احدی خطور نموده. و اگر صفتی از اوصاف حیوانی بر وی غالب  آمد یعنی بعضی از صفات بهائم یا سباع و درندگان رسوخ در او نمود و ملکه وی گردید بصورت حیوانی که هم خوی او است محشور می گردد و ابدالدهر در آخرت بانواع عذاب معذب خواهد بود مگر آنکه حقیقت انسانیت او بکلی از وی سلب نشده باشد و هنوز ذره ای از نور ایمان در او باقی باشد که ممکن است بعد از تصفیه گداخته شدن بکوره جهنم لایق هر گونه انعام و اکرامی گردد و در جایگاه قرب منزل گزیند.
خلاصه هر صفتی درانسان غالب آمد در آخرت بصورت حیوانی که هم خوی او است وارد محشر می گردد.
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس                   آدمی خوی شود ور نه همان جانور است
سگ و خوک صفتان بصورت سگ و خوک و متکبران بشکل مورچه و همچنین هر خلق و صفت و عادتی که در تو رسوخ نموده مقایسه کن بمثل آن و بدان بآن شکل در قیامت ظاهر می گردی زیرا قیامت روزی است که آنچه در باطن انسان پنهان بوده مکشوف می گردد و در اینجا اسراری است که نزد اهلش واضح است.
ای انسان عاقل قدری خود آی و بنظر دقت سر تا پای وجود خود را بنگر و ببین حیوانی یا انسان سبعی یا ملک.
ای آن که خلاصه  از  چهار ارکانی             بشنو  سخنی   ز  عالم    روحانی
دیوی    و  ددی  و  ملکی   انسانی                       در تو است هر آنچه غالب آئی آنی
یک چند  چراغ   آرزوها   پف   کن             قطع نظر از جمال  هر  یوسف  کن
زین شهد یک انگشت بکامت برسان                     در  لذت اگر محو  نگشتی  تف  کن
آیا آن لطیفه رحمانی و آن فیض سبحانی که کردگار عالم در تو بودیعه گذاشته هنوز اثری از وی باقی مانده یا آنکه دیو نفس و قوای حیوانی او را نابود نموده و از میان برده اند.
اگر چشم دل باز کنی خواهی دید که خدای رئوف مهربان از راه فضل و احسان خود از شبکه عقل روزنه ای در باطن ما گذاشته که بمتابعت انبیاء و سفراء الهی بتوانیم طریق سعادت بشری و راه پیمودن جاده ورستگاری را پیدا نمائیم تا آنکه بحقیقت انسانی نائل گردیم و راه را از چاه تمیز دهیم آنوقت خواهیم فهمید که کمال لطف احسان در حق بشر همان ممانعت او است از پیروی نمودن آرزو و آمال و متابعت هوا و هوس تا آنکه قوای حیوانی ضعیف و در عوض قوای روحانی قوی گردد.
اینست که با آن همه نعمتها که برای انسان خلق شده بعضی را بروی حرام نموده و بعضی را مکروه تا آنکه قدری از نفس طاغی یاغی جلوگیری شود و از شرارت او کاهیده گردد و تحت انقیاد عقل در آید.
خلاصه سعادت مندی و خوشبختی بشر در کسب صفات خوب و اخلاق نیکو است.
مطلب سوم:
قوای انسانی بطور کلی منقسم بسه قمست می گردد:
اول قوه عاقله و نفس ناطقه که منشأ فکر و تمیز و پی بردن بحقایق امور می باشد و انسان باین قوه با ملک شرکت دارد و برتری و تسلط و سیادت او بر بسیاری از موجودات بهمین قوه تمیز و ادراک او است و گر نه بشر از بسیاری از حیوانات ضعیف تر و محتاج تر است.
دوم قوه غضب و نفس سبعی است که باین قوه دفع ضرر و جلب منفعت می شود و باین قوه انسان با حیوانات درنده شرکت دارد.
سوم قوه شهویه و نفس بهیمیه که انسان با این قوه در طلب ماکول و مشروب و منکوح و باقی لذائذ حسیه بر می آید و باین قوه با حیوانات شرکت دارد و بحکم تضاد و تباینی که بین قوی موجود است هر یک از آنها غالب آمد دیگری را مغلوب خواهد نمود و آن مغلوب در حیطۀ تصرف غالب در آید .
و هر یک از این قوی متعلق بمحلی است که در وی نفوذ دارد و آن محل آلت کار او می باشد.
محل ظهور قوه عقلیه ملکیه دماغ و محل قوه غضبیه سبیعیه قلب و محل قوه شهویه بهیمیه کبد و هر یک از این قوی را فضائلی است که ناشی می گردد از اعتدال و واقع بودن آن قوه در حد وسط چنانچه از حرکت نفس ناطقه بسوی کمال لایق بخود و کسب علم و معارف ( ملکه حکمت) تولید می گردد.
و از انقیاد نفس شهویه بهیمیه و عدم انحراف وی از حکم عقل ( ملکه عفت ) پدید می شود.
و از انقیاد نفس غضبیه سبعیه تحت حکومت عقل و استیلاء نفس ناطقه ملکیه ( ملکه شجاعت ) نمودار گردد.
و کسی که دارای این سه ملکه و و این فضائل سه گانه گردید باصطلاح علماء اخلاق او را عادل گویند.
پس از اینجا معلوم می شود اول قدمی که انسان پا در جادۀ تکامل و ترقی و تعادل و بعبارت دیگر قدم در طریق سعادت و سیر و سلوک بسوی حقتعالی می گذارد عبارت از تحصیل این فضائل سه گانه است یعنی حکمت ، عفت ، شجاعت که از مجموع آن عدالت حاصل می گردد و انسان کامل کسی را گویند که عادل باشد یعنی تمام قوای خود را تحت فرمان عقل صحیح در آورد و در مملکت وجود خود عقل و روح الهی را مسندنشین گرداند و زمام قوای حیوانی را در کف اقتدار ایشان دهد تا آنکه هر یک از قوی بوظیفه خود رفتار نمایند و انسان بسعادت وکامیابی موفق گردد و مقصود از حکمت تعدیل قوۀ فکریه است بین سفه و بله و مراد از سفه دراینجا اعمال فکر است در اموریکه فائده ای بر وی مترتب نگردد و مراد از بله تعطیل این قوه ملکوتی است.
بدان که زندگانی عبارت از مجموعه افکار و احساساتی است که انسان را بجادۀ سعادت یا شقاوت می کشاند پس از مراقبت کامل اگر دیدی فکر تو مصروف در امور نفسانی و خیالات شیطانی است و برهان عقل تو چنان بآتش شهوت وغضب سوخته شده که قدرت بر پرواز نمودن بعالم معقولات بکلی از وی مسلوب گردیده بدان که تو در آب و گل طبیعت غوطه وری و در تعداد سفهاء و بلهاء بشمار خواهی رفت.
اما اگر فکر تو و هم تو مصروف در امور عقلائی و تعقلات روحانی است بدان که تو از زمرۀ سفهاء خارج و در تعداد حکماء محسوب خواهی بود.
مثنوی
گر ببینی  میل  خود  سوی  سما                         پر دولت  بر  گشا  هم چون هما
ور ببینی میل خود  و سوی  زمین                         نوحه میکن هیچ منشین از حنین
عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند                         جاهلان  آخر  بسر  بر  می زنند
ز  ابتداء  کار  آخر     را      ببین                            تا نباشی تو  پشیمان  روز  دین
و عمده چیزی که انسان را از حیوانات امتیاز داده همان قوۀ فکریه او است و کامیابی و سعادت مندی نصیب کسی گردد که این قوه ملکوتی و این فیض سبحانی را از سر پنجۀ دیو نفس سبعی و بهیمی برهاند و از اسارت غولان طبیعت آزاد نماید تا با پرهای علم و عمل در فضای غیر متناهی عالم حقیقت پرواز نماید و از پستی عالم ادنی اوج بعالم اعلی گیرد تا آنکه پس از تزکیه نفس راهی بعالم الهی پیدا نماید و با حقیقت آشنا گردد و قلب و دل او بعالم وحدت و حقیقت مرتبط شود و از آب زلال ( شراباً و طهوراً) سیراب و در چشمه (سلسبیل) علم و معرفت غوطه ور گردد و انانیت و هستی او بحرارت عین زنجبیلی سوخته شود.
آن وقت است که دری از عالم ملکوت بقلب او مفتوح می گردد و بقدر صفاء آینه وجود خود حقیقت را آشکار مشاهده می نماید و در لذت وصال همیشگی مبهوت ماند.
راه لذت از درون دان نز برون                                 ابلهی دان جستن از قصر و حصون
اما مقصود از عفت تعدیل قوۀ شهویه است یعنی رام نمودن قوای شهویه را تحت حکم عقل.
و عفیف کسی را گویند که شیئی از قوای شهوانیۀ او از حکم عقل تجاوز ننماید نه چنان در هوا و هوس و شهوات خود فرو رود که در مشتهیات نفس اختیار از کف عقل او خارج گردد و نه قوای شهوانی را که خدای عالم بجهت بقاء بدن و نسل قرار داده تعطیل نماید و وی را نابود و مضمحل سازد این هر دو خلاف عفت است و اول را شره و دوم را خمود نامند و حد وسط بین این دو را عفت گویند.
اما شجاعت آن تعدیل قوۀ شهویه است که حد وسط بین جبن و تهور می باشد و اصل آن از قوت قلب است و علامت آن اقدام نمودن بر هر امر مشکلی است که عقل اجازه بدهد و نترسد از اقدام بر آن و لو آنکه در وی اتلاف جان یا مال یا عرض یا غیر اینها گمان برود.
پس کسی که قوه غضبیۀ او تحت حکومت عقل او باشد و بدو طرف افراط و تفریط تجاوز ننماید او را شجاع گویند.
گمان مکن شجاع کسی است که خود را در مهلکه بیندازد و از موارد خطرناک ابداً احتراز ننماید یا آن که آدم قوی هیکل و پهلوان را شجاع نامند این طور نیست همان طوری که جبن یعنی ترسیدن بی جا قبیح و مذموم است نترسیدن در جائی که عقل صحیح حکم بترسیدن و فرار نمودن از آن می کند هم بسی مذموم و قبیح است بلکه شاید تهور بدتر از جبن باشد زیرا که آدم جبان وترسو غالباً جان ومال او محفوظ می ماند چنانچه در عرف گویند آدم ترسو سالم است اما آدم بی باک و جسور علاوه بر این که او را دیوانه گویند غالباً جان و مال او در معرض خطر و تلف افتد و عقلاء عالم او را سرزنش نمایند.
پس شجاع حقیقی کسی است که یک قوه و ملکه ای در نفس وی پدید گردد که بآن قوه و ملکه استیلاء بر قوای حیوانی خود پیدا نماید و معیار شناختن او اینست که هنگام غلیان قوۀ غضب و شهوت بتواند از نفس شریر جلوگیری نماید و بر خلاف حکم عقل و شرع رفتار ننماید چنان چه رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرموده: اشجع الناس من غلب هواه یعنی شجاع ترین مردم کسیست که غالب شود بر نفس امارۀ خود ( مالک نفسم نه مملوک تنم) .
و کسی که دارای ملکۀ حکمت عفت شجاعت شد او را عادل گویند و هر یک از این ملکات چهارگانه را فضائلی است مثلاً زیرکی (1) سرعت فهم (2) تعقل (3) تذکر (4) صفاء ذهن (5) سهولت تعلم (6) نفس انسان را مستعد می گرداند برای قبول حکمت.
 اما فضائل تحت ملکه عفت عبارتست از حیاء سکون نفس هنگام حرکت شهوت صبر بر ترک لذات شهوانی سخاوت و بذل مال در محل لایق آزادی از اسارت نفس بهیمی قناعت در امور ورع و اجتناب ازامور ممنوعه و غیر ذلک.
و اما فضائلی که ناشی از شجاعت می گردد عبارتست از متانت و ثبات استقامت و پایداری درامور وقار و سکون نفس و آرامی در هنگام هجوم بلاء و مصیبات بزرگی نفس علو همت انجام دادن کارهای بزرگ صبر و بردباری در قبال حرکت قوه غضبیه و غیر اینها.
و هر یک از این فضائل را خصوصیات و لوازم  و آثاری است که بیان آنها در خور این کتاب نیست و غرض در اینجا اینست که گوشزد نمائیم که یکی از مراحلی که شخص سالک الی الله تعالی بایستی بپیماید همان مرحله تهذیب اخلاق است لکن بجهت تذکر اجمالاً اشاره به رؤس صفات حسنه و  اخلاق پسندیده انسانیه می نمائیم.
(1) علم (2) یقین (3) صبر (4) توکل (5) رضا(6)  تسلیم (7) ورع (8) زهد (9) قناعت (10) سخاوت (11) متانت (12) استقامت (13) شکر (14) شوق (15) محبت (16) خوف (17) رجاء (18) صدق (19) اخلاص (20) تواضع (21) حسن خلق و غیر اینها.
و در مقابل هر صفت نیکی که آن حد وسط بین دو طرف افراط و تفریط است دو صفت رذیله مندرج است که آن عبارت از تجاوز نمودن از حد اعتدال و انحراف بدو طرف مقابل است.
بعبارت دیگر انسان کامل بمنزله نقطه وسط دائره اخلاق و ملکات است و مائل بهیچ طرفی نیست و نسبت وی بتمام اطراف مساویست زیرا که بطور قاعده کلیه اوصاف حمیده حکم وسط را دارند و انحراف از آنها چه بطرف افراط و چه بطرف تفریط هر دو مذموم است.
پس در مقابل هر یک از صفات نیک دو قسم از صفات رذیله متحقق است چنانکه در مقابل حکمت جربزه و بلاهت و مقابل شجاعت جبن و تهور و مقابل عفت شره و خمود و مقابل عدالت ظلم و انظلام اما فضائلی  که مندرج در این ملکات چهارگانه است در مقابل هر یک یک صفت مذمومه متصور است که آن عدم و نقیض او است زیرا این ها ناشی شده از آن ملکات حمیده ای که حد وسط می باشند بین افراط و تفریط لذا دو طرف برای آنها تصور ندارد.
مثل این که مقابل علم جهل و نادانی ، یقین شک و تردید ، صبر جزع و فزع ، رضا سخط و انکار ، توکل عدم اعتماد  بحقتعالی ، زهد رغبت بدنیا ، ورع معصیت ، قناعت اسراف ، متانت تزلزل ، استقامت عدم ثبات ، شوق افسردگی ، محبت خون سردی و بی علاقگی ، خوف تجری ، رجاء ناامیدی ، صدق کذب ، اخلاص ریاء ، تواضع تکبر ، حسن خلق کج خلقی.
خلاصه نخستین شرط پیمودن طریق حق پاک نمودن نفس است از صفات رذیله حیوانی چنانچه در سوره شمس آیه 9 فرموده: ( قد  افلح من زکیها و قد خاب من دسیها) بلی دلی که آلوده بصفات بهیمی گردید هرگز محل اشراق نور معرفت و تجلی انوار حقیقت نخواهد شد.
(سعدی)
اگر      لذت     ترک      لذت    بدانی                     دگر شهوت نفس  لذت  ندانی
تو این صورت خود چنان می پرستی                     که تا زنده ای ره بمعنی ندانی
وصیت   همین    است    جان  برادر                      که اوقات ضایع مکن تا توانی
..............................................................
(1)- بنتیجۀ مطلب زود رسیدن
(2)- مطلب را زود فهمیدن
(3)- فکر نمودن در معقولات
(4)- باقی ماندن نتایج علوم در ذهن
(5)- پاکیزگی ذهن از آلودگی خرافات
(6)- زود فرا گرفتن علم

اول از فضائل و بالاترین اوصاف حمیده، علم است
ترقی و تکامل بشر منوط بهمین صفت ارجمند می باشد و علم نوریست که از مصدر جلال  احدی صادر گشته و پرتوی از آن بر قلب مؤمن کامل تابش نموده و اطراف دل را روشن کرده و از شبکه حواس از باطن بظاهر ظهور می نماید.
و دلیل بر فضیلت علم و علو مقام علماء در آیات قرآنی و اخبار نبوی صلی الله علیه و آله بقدری زیاد است که نتوان احصاء و شماره نمود در شأن علم همین بس که بطور تعجب در سوره زمر آیه 12 می فرماید: ( قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون انما یتذکر اولوا الالباب ) یعنی آیا کسانی که می دانند مساوی می باشند با کسانی که نمی دانند جز این نیست که متذکرند صاحبان عقل و دانش و در سوره مجادله در آیه 12 فرموده : ( یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات) یعنی خدا بلند کرد مرتبه کسانی را که ایمان آوردند و مرتبه کسانی را که علم بآنها عطا فرمود درجاتی چند.و خداوند متعال علم را سبب خلقت عالم قرار داده چنانچه در سوره طلاق آیه 12 فرموده : ( الله الذی خلق سبع سموات و من الارض مثلهن یتنزل الا مربینهن لتعلموا ان الله علی کل شیء قدیر و ان الله قد احاط بکل شیء علما) خلاصه آیه اشاره باینست که خلقت آسمانها و زمینها برای این شده که مردم بدانند و عالم گردند که خدا بر هر چیزی توانا است وعلم او بر همه آنها احاطه دارد.
و ابن عباس که یکی از بزرگان مفسرین است گفته مقام علماء در قیامت هفتصد درجه فوق مقام مومنین است که مسافت بین هر درجه تا درجه دیگر پانصد سال راه می باشد.
و در اخبار بقدری تعریف از علم و فضیلت علماء رسیده که زبان از تعداد و شمارۀ آن عاجز و قلم را تحریر آن قاصر است.
در حدیثست که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده: ( العلماء ورثه الانبیاء) یعنی علماء وارث پیغمبرانند و معلوم است که رتبه و مقامی فوق مقام نبوت نیست و شرافتی فوق شرافت و وراثت نه زیرا که نزدیکترین مردم بشخص وارث او است.
و در جای دیگر فرموده: ( مداد العلماء افضل من دماء الشهداء) یعنی مرکب علما بهتر است از خون شهداء.
و در حدیث دیگر فرموده: (فضیلت عالم بر عابد مثل فضیلت من است بر پست ترین مردی از اصحاب من ) بعضی از محققین در ذیل آین حدیث گفته: نظر کن چگونه پیغمبر صلی الله علیه و آله قرار داد علم را مقارن درجۀ نبوت و چگونه بی مقدار نمود رتبۀ عملی که خالی از علم باشد با آن که عابد هم عالم باحکام عباداتست و گرنه عبادت صورت نگیرد.
و ایضاً از پیغمبر صلی الله علیه و آله چنین نقل می نمایند که فرموده ( در قیامت سه طائفه شفاعت می کنند: اول انبیاء ، دوم علماء ، سوم شهداء.
خلاصه فضیلت و بزرگی مقام علماء برای هر کسی معلوم است حتی اطفال و مردمان کم فهم علماء را احترام می گذارند چیزی که قدری نزد مردم مشتبه شده اینست آیا مقصود از علمی که این قدر تعریف و تمجید از وی شده چه علمی است.
متکلمین و حکماء و فلاسفه یعنی کسانی که موضوع کلامشان شناسائی حقیقت اشیاء است از الهیات و طبیعیات بدلیل برهان و عقل ثابت کرده اند که علم نافع همان علم کلام و حکمت است زیرا شناسائی حقتعالی و صفات او بدلیل ممکن نیست مگر برای کسی که عالم گردد بطریق نظر و فکر در کلیات امور و منطبق نمودن جزئیات بر قواعد کلیه و ترتیب مقدمات منطقیه بطوری که منتج نتیجه صحیح گردد و تمام اینها مسبوق بعلم حکمت و کلام و منطق می باشد.
محدثین و مفسرین یعنی کسانی که موضوع بحثشان تفسیر قرآن و احادیث است گفته اند : مقصود از آن علم تفسیر و حفظ اخبار است بدلیل آنکه بآیات و اخبار حلال و حرام شناخته و واجب از غیر واجب تمیز داده می شود.
علماء اخلاق و کسانی که موضوع کلامشان امتیاز بین صفات خوب و بد است گویند: چون اصل و منشأ هر فضیلت و کمالی اخلاق خوب و اصل هر عیب و نقصی اخلاق بد است لذا علم اخلاق که مقدمه تهذیب نفس و اتصاف وی بصفات نیکو است بهترین اقسام علومست پس باین لحاظ هر جا که تعریف و تمجید از علم شد مقصود همان علم اخلاقست زیرا که علم اخلاق مقدم بر تمام علوم است.
صوفیه گویند: آن علم باطن و شناسائی طریق سیر الی الله و تصفیه قلب است از غل و غش طبیعت.
خلاصه هر کس مایل بهر علم و صنعتی است علم نافع را محمول بر همان معنی نموده یعنی چنین پنداشته که وی بهترین اقسام علومست.
آری آری هر کسی را پیشه ایست                        هر دلی اندر خور اندیشه ایست
شغل   پالان گر  بود  پالان  گری                           کی  تواند  دوخت  دیبا   وزری
چنان چه شاید بعضی از مخترعین صنایع جدیده و طرف داران آنها هم ادعاء نمایند که حقیقت علم همان اختراعات محیرالعقول دست بشر است مثل اختراع رادیو ، تلگراف ، بی سیم، زیر دریائی و امثال اینها.
لکن این را ندانسته اند که پیشوایان بشر و عقلاء عالم اعتنائی بعالم طبیعت و دنیای فانی نداشته اند مگر بقدری که مسافر عالم حقیقت و نشأه آخرت توشه ای از وی بردارد و از این راه پر خطر دنیا قطع مسافت نماید و بسلامت بمنزلگاه قرب الهی برسد اینست که نقطه نظر ایشان کسب کمالات روحانی است نه جسمانی و هر چه بر کمالات روح بیفزاید و وی را از قید طبیعت برهاند در نظر آن برگزیده گان بیشتر قدر و قیمت دارد .
علاوه فضیلت علم برای اینست که قلب را وسیع و روح را قوی گرداند و از آثار او عموم بهره دینی و دنیوی ببرند و تحصیل سعادت نمایند.
آیا از این علوم و فنون اروپائیان و تمدن امروزه چه نصیب جامعه بشری گردیده اگر باختراع ضد ميکروب جلوگیری از بعض امراض مسریه مهلکه نمودند یا آنکه بکشفیات و اختراعات محیرالعقول اسباب آسایش و تعیش مادی را فراهم کردند و در عوض می بینیم چه میلیاردها از نفوس بشر که در اثر همین اختراعات تلف شده و از بین رفته اند و با آنکه شاید ترقیات طبیعی از روز خلقت تاکنون هیچ وقت بقدر این زمان فراهم نبوده ببین چه خون ریزی ها و چه اغتشاش سراسر عالم را گرفته و چه قدر زن و اطفال بی گناه در اثر بمبهای دو هزار کیلوئی وآلات جنگی و دفاعی از بین رفته اند.
خلاصه اگر مقایسه کنی حال جامعه امروزه را با مردمان صد سال پیش می بینی با اینکه یکی از وسائل را حتی حالیه در دسترس آنها نبوده و دوای ضد مکروب و صدها اختراعات دیگر برای حفظ الصحه و آسایش زندگانی بشر کشف نکرده بودند با این حال بمراتب بسیار طریق زندگانی آنها بهتر از ما و عمر آنها زیادتر از ما و تنعم وتعیش آنها بیشتر از ما و رفاهیت و خوش گذرانی و آسودگی آنها بهزار درجه برتر از ما بوده چه خوب گفته آن شخص که ( تمدن عین وحشی گری است ) بلی ملل متمدنه که در نتیجه اختراعات و علوم مادی چند مرحله پیش رفته اند و سیادت و برتری خود را باهل عالم اعلان می نمایند و بر خلاف قانون نظام عالم که بایستی رو بکمال برود و قوای عقلانی و روحانی را تکمیل نماید قوای حیوانی را بیشتر بکار می اندازند و روز بروز بر طمع و نفس پرستی و خود خواهی و ظلم بر ضعفاء می افزایند و چنانچه می بینیم ایشان را بانواع عذاب و انقلابها و خون ریزیها و جنگها و فلاکتها دچار ساخته تا آنکه بفهمند که سعادت و سیادت د رتقویت قوای روحانی است نه جسمانی (یخربون بیوتهم بایدیهم) سوره حشر آیه 2.
غرض آن که هر جا تعریف و تمجید از علم شده مقصود آن علمی است که روحانیت انسان را تکمیل نماید و او را بجاده تکامل و سر حدبین عبودیت و ربوبیت رهبری نماید.
پس از این قاعده مسلم می توان ثابت نمود که این علومی که مردم وی را علم حقیقی خوانند و در طلب آن زحمات طاقت فرسا و مشقات بی انتها متحمل می گردند اکثر آنها علم نما است زیرا که فرا گرفتن بعضی اصطلاحات یا حفظ کردن اندکی از معانی الفاظ یا اختراع نمودن برخی از صنایع و غیر اینها را چگونه می توان در تعداد علوم حقیقیه شمرد بلکه سلب نمودن اسم علم از این قبیل چیزها اولی است زیرا که شرافت علم بقدر شرافت معلوم او است.
علم رسمی سر بسر قیل است و قال                                           نی از او کیفیتی حاصل نه حال
معلوم تو چیست که لاف علم می زنی آیا فرا گرفتن کلمات غیر برای تو شرافتی پدید می نماید.
آیا افکار روشن کسی قوه فکریه تو را قوت می بخشد یا بمجرد مطالعه قیل و قال های گذشتگان برای تو کمال روحانی افزوده می کند.
زان نگردد بر تو هرگز کشف راز                              گر بود شاگرد تو صد فخر راز
نه چنین است و این گمان ناشی از خدعه نفس و تخییلات شیطانی است که انسان بیچاره را مغرور نموده و اوقات عزیز و عمر گرانبهاء خود را بیهوده از دست می دهد و راه ترقی و تعالی را بروی خود می بندد.
ببین اگر بمحض شنیدن آنکه کسی عسل خورده یا بتصور آنکه عسل چه مزه ای دارد دهن تو شیرین گشت بدان که بمجرد خواندن کتب پیشینیان یا تصور معانی کلمات آنان روحانیت علمی برای تو افزوده می گردد. و آن مثل اینست که کسی بخواهد بمحض خواندن کتب اطباء علم طب بیاموزد و بدون ذوق و سلیقه و تجربه دکتر شود.
بلی کسی که در جاده تکامل قدم می زند و در طریق حق سیر و سلوک می نماید ممکن است بقوه مغناطیسیه خود از خلال کلمات بزرگان جذب نور علم نماید و باستعداد و لطافت روحانی از مطالعه نمودن کتب دانشمندان نیز استفاده کند و بهره ببرد لکن این مخصوص بنفوسی است که کاملاً مستعد و مهیا می باشند برای کسب کمالات.
غرض این است که بگفته ها ی غیر قناعت مکن و خود را آماده گردان که نور علم و دانش از مبدأ فیاض بر قلب تو افاضه گردد زیرا که علم نور است و خاصیت نور آنست که محل را روشن کند و موجودات را واضح نشان دهد و این نوریست که بایستی هر کسی در خود مشاهده نماید .
خلاصه عالم کسی است که در قلب وی نوری پدید گردد که او را رهبری نماید بجاده سعادت و رستگاری و بآن نور حق و باطل را از هم تمیز دهد و موجوداترا آن طوری که هست باو بنماید  و بحکم آن که (بل الانسان علی نفسه بصیره) سوره قیامت آیه 14 هر کسی بینا بحال خود می باشد ببین بعد از این همه تدریس و مطالعه آیا احراز قوه قدسیه ای نموده ای آیا حقیقت دیگری یا مطلب تازه ای برای تو کشف شده یا آن که فقط صور خطوط و مفاهیم الفاظ در ذهن تو جای گرفته اگر چنین است بدان که این صور ذهنی یک امر عرضی بیش نیست و بمردن بلکه قبل از مرگ هم بمرور ایام محو می گردد و نتیجه این می شود که عمر عزیزت را تلف کرده ای و سرمایه ای که بوی می توان عمر جاودانی و حیات همیشگی بدست آورد از کف داده ای.
در حدیثست که روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله وارد مسجد گردید در حالی که جمعیت زیادی اطراف مردی را گرفته بودند فرمود: چه خبر است گفتند: شخصی است بسیار عالم ! فرمود: عالم بچیست؟ عرض شد: عالم بانساب عرب و وقایع زمان جاهلیت و اشعار و عربیت هم می داند فرمود این علمی است که ضرر نمی زند کسی را که نداند آنرا و فایده نمی بخشد کسی را که دانای باو است. ( انما العلم ثلاثه) یعنی جز این نیست که علم سه نوع است آیه محکمه او فریضه عادله او سنه قائمه باتفاق مفسرین حدیث مقصود از ( آیه محکمه) علم توحید است یعنی شناسائی حقتعالی بوحدانیت و حقیقت و پی بردن بصفات حقیقیه او و اکثر مفسرین گفته اند مقصود از ( فریضه عادله) علم اخلاق و پی بردن بصفات خوب و بد می باشد و مقصود از ( سنه قائمه) علم باحکام شرعیه و شناختن حلال و حرام از دین محمدیست صلی الله علیه و آله.
ببین چگونه پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله علم مفید را منحصر به این سه نوع از علم نمود و اول آنها را توحید قرار داده زیرا که علم اخلاق و علم احکام فرع است نسبت باو تا مبدأ را نشناسی چگونه می توانی خود را بشناسی و تا خود را نشناسی هرگز نتوانی صفات بد و خوب را از هم تمیز دهی یعنی میزان شناختن صفات و تمیز دادن اخلاق فاضله حمیده و اخلاق ناشایسته مذمومه جز بشناختن حقیقت انسانی و درجات تکامل آن ممکن نیست.
اگر میل داری که خود را بشناسی و درجات ترقیات خود را بدانی انسان کامل را معیار خود قرار بده و موازنه کن صفات خود را با صفات او پس از سنجیدن آن وقت خواهی فهمید که در درجات تکامل حائز چه مقام و مرتبه ای گشته ای.
و هم چنین علم باحکام شرعیه مبتنی بر شناختن مبدأ است .
غرض آن که اگر خوب بنگری می بینی که آنچه را مردم علم می نامند و بوی می بالند جز اصطلاحاتی و مفاهیم الفاظی و صنایعی بیش نیست. و علمی که این همه تعریف و تمجید از وی شده اصل و حقیقت او فقط علم توحید است و بس. بلکه می توان مدعی این شد که اطلاق علم بر غیر علم توحید و اخلاق و احکام نمودن بطور مجاز است نه حقیقت یعنی آنها حقیقتاً علم نیستند.
خلاصه علم آن چیزیست که تو را از ورطه هلاکت و ضلالت نجات بخشد و از نادانی بدانائی و از فقدان بوجدان و از ظلمت ریب و شک بنور فهم و ایمان رهبری نماید. و اگر بنظر دقت و کنجکاوی گرد سر تا سر  علومی که حکماءو ادباء آن را علم می نامند بنگری خواهی دانست هیچ یک از آنها علمی نیست که تو را از نیستی بهستی و از تاریکی بروشنائی و از فناء و زوال ببقاء و حیوه جاودانی برساند مگر علم توحید و شناسائی حقتعالی بنور ایمان و یقین . اگر قدمی بطرف حقیقت برداری و اندکی پیش بروی و قطره ای از آب زلال معرفت بکام تو برسد آن وقت لذت و بهجت و سروری در خود مشاهده کنی که در خور توصیف نیست و کلام در موضوع و حقیقت و فائده علم بسیار است بیان را کوتاه کرده گوئیم
یقین سه مرتبه دارد علم الیقین ، عین الیقین و حق الیقین 
علم الیقین: دانستن شیء است بطور یقین و اطمینان نفس و خالی بودن از شک و ریب.
عین الیقین: روئیت و مشاهده شیء است بچشم سر یا بچشم قلب و نسبت عین الیقین بعلم الیقین  مثل دیدنست نسبت بشنیدن و حق الیقین بالاتر و برتر از آنهاست و آن یقینی است که  از یافتن حقیقت شیء حاصل می گردد.
و علم وقتی بمرتبۀ اطمینان می رسد و از شائبه شک و ریب خالی می گردد که بمرتبه عین الیقین یا حق الیقین برسد و گر نه مادامی که علم بمرتبه دیدن یا یافتن بقلب نرسد در معرض فناء و زوال خواهد بود.
پس انسان عاقل بایستی پس از رسیدن بمرتبه علم الیقین جدیت و کوشش نماید که معارف خود را ترقی دهد و حتی الامکان از علم الیقین بعین الیقین یا حق الیقین برسد تا آنکه از خطرات اوهام و وساوس شیطانی مصون و محفوظ ماند.
و اگر خواهی مراتب سه گانه یقین را بدانی مطلب را بیک مثال واضح می نمائیم.
حکماء و عرفاء گفته اند: مثال علم الیقین اینست که فرض می کنیم شخص آتش را ندیده و پی بحقیقت آن نبرده لکن همین قدر شنیده که در عالم موجودی هست سوزاننده و گرم و روشن و صاحب دود و اسم آن آتش است این شخص بمجرد دیدن دود و لو از مسافت دور یقین می کند در آن محلی که دود متصاعد می باشد آتش افروخته شده زیرا که فهمیده دود از خواص آتش است و لو آنکه نداند آتش چیست و حقیقت وی چگونه است.
و مثال عین الیقین آنست که شخص آتش را ببیند و از حرارت او گرم شود و از روشنائی وی استفاده کند و چه قدر فرقست بین این شخص و بین کسی که فقط شنیده و یقین نموده در عالم موجودی هست باین اوصاف ولی از خصوصیات وکمالات او هیچ لذت و بهره ای نبرده و بیک معنای آتشی قناعت نموده.
و مثال حق الیقین اینست که شخص در آتش رفته و سر تا پای وی را آتش سوزانیده و فقط یک توده آتشین باقی مانده معلوم است دیگر غیر از آتش چیزی دیده نمی شود صفات شخصی او در آتش منحل گشته و رشته های وجود او را آتش سوزانیده مثل آهنی که در آتش گداخته می گردد ببین چگونه در این حال غیر از یک قطعه آتش چیزی بنظر نمی آید و صفات آتش بالتمام در وی هویدا می گردد.
لکن با این حال اگر ساعتی از آتش دور افتد فوراً بحالت اولیه خود یعنی تیرگی و سیاهی و سردی بر می گردد هم چنین انسان عارف مستغرق در شهود احدی تعالی در حال غلبه مشاهده غیر از یک حقیقت وحدانی ازلی و ابدی و محیط بجمیع موجودات چیزی نمی بیند حتی آنکه خود و صفات خود را از او و قائم بوجود حقانی او بیند لکن اگر ساعتی محجوب ماند و پرده طبیعت و منیت حائل آن گردد آن حالت نورانی فوراً از وی سلب می شود و بحالت اولیه خود یعنی نقص و احتیاج و گرفتگی و تاریکی بر می گردد.
و در قرآن مجید اشاره اجمالی باین سه قسم یقین فرموده دو قسم آن را در سوره تکاثر آنجا که می فرماید: ( کلا لو تعلمون علم الیقین ثم لترونها عین الیقین) یعنی نه چنانست اگر بدانید بعلم الیقین هر آینه البته می بینید جهنم را پس البته می بینید بمشاهده و یقین.
و در سوره الحاقه آیه 51 می فرماید: ( و انه لحق الیقین) یعنی بدرستی که قرآن درست و راست است و بمرتبه حق الیقین است.
غرض آن که  این سه مرتبه از یقین نسبت بهر چیزی ممکن الوقوع بلکه واقع و موجود است و از هر مرتبه ای تولید می گردد مرتبه تالی او مثلاً شخصی اول می شنود در فلان نقطه صورت زیبا و حسن و جمال دلربائی وجود دارد پس از آنکه صدق این کلام علم الیقین او گردید طالب دیدار آن جمال می شود و بعد از آنکه مرتبه علم الیقین بمقام عین الیقین نائل گردید یعنی دیدن بچشم وی را میسر شد بنظر اول شوق و محبتی او را دست می دهد و بهر نظر آتش عشق وی بیشتر شعله ور می گردد و طالب وصال و مشتاق ملاقات می شود بلکه ممکن است چنان سراسر وجود او را در آتش عشق سوخته گردد که در نظر او جز جمال معشوق و صفات وی چیز دیگر نماند و بطوری سر گرم او گردد که خود را با او یکی بیند ترسم ای فصاد اگر فصدم کنی                       ناگهان  نا تیغ  بر  لیلی   زنی
من  کیم  لیلی  و  لیلی کیست    من                               هر دو یک جانیم اندر دو بدن
و این آخرین درجۀ عشق مجازیست که از این پایه بالا نمی رود و شخص وقتی وصال محبوب و معشوق وی را دست داد و مستغرق یاد او گردید نسبت بعشق مجازی بمرتبه (حق الیقین) رسیده.
چگونه ممکن است کسی خدا را مثلاً بعین الیقین مشاهده کند و حال آنکه ذات حق عزوجل منزه و مبراء می باشد از جسم و جسمانیات پس چگونه می توان باو آمیزش نمود و بملاقات او نائل گردید.
بلی البته شناختن کنه ذات حقتعالی محال و ممتنع الوقوع است و همچنین رؤیت او بچشم سر محال و غیر واقع می باشد لکن مقصود از (عین الیقین) دیدن او است بچشم قلب چنان چه در اصول کافی چنین نقل می نماید که روزی حضرت امیر علیه السلام موعظه می فرمود ناگاه شخصی ذعلب نام بر خاست و گفت: یا امیر المؤمنین ! آیا خدای را دیده ای، فرمود: وای بر تو چگونه عبادت می کنم پروردگاری را که ندیده باشم بعد از آن که ذعلب عرض می کند چگونه دیده ای او را فرمود: دیده نمی شود بمشاهده چشم لکن دیده می شود بحقیقت ایمان.
و مقصود از (حق الیقین) اینست که شخص از شدت توجه بحقتعالی بمرتبه ای رسد که گویا خود و دیگران در نظر او هیچ نماید. ( لمن الملک الیوم لله الواحد القهار) سوره مؤمن آیه 16 و تو در عدم عرفان این نحو از شناسائی و یقین معذوری زیرا که هنوز از غالب الفاظ و صور محسوسات در نیامده ای و پی بعالم معقولات و معانی نبرده ای.
چه بت پرست بصورت چنان شدی مشغول                                                که دیگرت خیر از لذت معانی نیست
پس چگونه تو را میسر می شود که پی بری بنحو دیگری از وجود و بعین الیقین بشناسی که مبدأ موجودات از جنس محسوسات و معقولات و ممکنات خارج و منفرد بوحدانیت و حقیقت و وجوب وجود می باشد.
البته شناسائی این حقیقت و رؤیت این نحو از وجود در خور قابلیت هر کسی نیست مگر کسی که دل او از آلایش طبیعت پاک شده و روزنه ای از وی بعالم دیگری باز شده باشد.
خلاصه غرض از  نگارش این کلمات همین استکه متذکر گردی و بدانی که اگر جدیت کنی ممکن است برای تو حالات روحانی و اشراقات نورانی پدید گردد و حقائق دیگری غیر از عالم جسمانیات و محسوسات برای تو منکشف گردد و تو از وی محظوظ گردی و عائد تو شود چیزی که زبان از وصفش قاصر و قلم از تحریر آن عاجز باشد.
و گمان مکن مقصود از بیان این کلمات غرض شخصی یا چیز دیگری باشد ( ان بعض الظن اثم) سوره حجرات آیه 12 فقط و فقط غرض خیر خواهی و خدمت بعالم بشری است زیرا که در وی رضای خالق را می بینم.
من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم                تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال
پیشوایان ما دستور داده اند که هر چه برای خود می خواهی برای دیگران هم بخواه و چون سعادت و رستگاری خود و دیگران را در پیمودن راه حق می دانم برادران و خواهران نوعی و دینی خود را توصیه می نمایم که هر چه زودتر خود را از دام شیطان و نفس اماره برهانند و از این سیه چال طبیعت خلاص نمایند و از این گرداب پر خطر دنیا خود را بساحل برسانند و از قید شهوات و آمال نفسانی خلاصی یابند از چشمۀ سلسبیل علم و معرفت سیراب کردند.
سوم از اوصاف ممتازه انسانی صفت صبر است
چه قدر در آیات و احادیث تعریف و تمجید از صبر شده و خدای متعال برای صابران پاداشت بی اندازه معین فرموده در سوره زمر آیه 13 فرموده: ( انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب) و در سوره بقره آی 148 فرماید: ( ان الله مع الصابرین) یعنی بدرستی که خدا با صابرین است.
و در فضیلت صبر همین بس که در کلام الله مجید درود و رحمت و هدایت را برای صابرین مقرر فرمود: ( اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون) سوره بقره آیه 151 و در اخبار آل محمد صلی الله علیه و آله بقدری تعریف و تمجید از فضیلت صبر و اجر صابرین شده که این مختصر گنجایش ذکر آنها را ندارد و برای نمونه یک حدیث ذکر می شود فرمود ( صبر نسبت بایمان مثل سر است نسبت بجسد)
( مثنوی)
صبر  از  ایمان   بیامد   سر  کله                           حیث    لا صبر   فلا  ایمان  له
گفت  پیغمبر  خداش   ایمان  نداد                         هر که را نبود صبوری در نهاد
صبر را با حق قرین کرد ای فلان                            آخر  و العصر  را  آگه  بخوان
صد  هزاران  کیمیا   حق   آفرید                            کیمیائی هم چه صبر  آدم ندید
صبر گنجست ای برادر صبر کن                             تا  شفا یابی  تو  زین  رنج کهن
یعنی همان طوری که حیات بدن بدون سر محالست بقاء ایمان هم بدون صبر محال می نماید.
خلاصه یکی از منازل سالکین الی الله و اول قدم راه روان بسوی حقتعالی صبر است که انسان بایستی بقدم صبر و بردباری طی این طریق بنماید و صبر یکی از اوصاف محموده انسانی و فضیلت حمیده بشری بشمار می رود و شخص صابر متین نزد عقلاء از بزرگان محسوب می گردد.
و صبر از قوت قلب و کمال عقل و متانت و سکون نفس حاصل مي گردد غالباً آدم کم صبر و کم دل کم عقل و بی خرد می باشد.
و صبر یکی از خصایص انسانی است زیرا که غیر از انسان اگر تمام انواع موجودات را بنگریم موجودی نمی بینیم که متصف باشد بصفت صبر اما در طرف عالی مثل ملئکه و علیین منافی و منقصتی در آن ها تصور نمی شود تا آن که محتاج بصبر باشند.
و اما در طرف دانی مثل حیوانات و بهائم نمی توان آنها را موصوف بصبر نمود زیرا چنانچه گفته شد صبر ناشی از کمال عقل و سکون نفس می باشد و چون در حیوانات عقل یافت نمی شود لذا ممکن نیست متصف بصفت حمیده صبر گردند.
و معنی و حقیقت صبر سکون نفس است از جزع و فزع در هنگام نزول بلاء و مصیبات یعنی خودداری نمودن و آرام بودن و شکایت واظهار خلق تنگی ننمودن در وقتی که صدمه یا بلاء یا مصیبتی باو وارد گردد.
صبر چهار قسم است: اول صبر بر تحمل بار تکالیف و عمل نمودن بوظائف طاعات و عبادات.
دوم : صبر بر ترک معصیت یعنی خودداری نمودن هنگام حرکت قوه غضب و قوه شهوت.
سوم: صبر در بلاء و مصیبت و گمان مبر که سخت تر و ناگوارتر باشد از صبر بر ترک معصیت بلکه بمراتب بسیار صبر بر ترک معصیت ناگوار و سخت تر است چنانچه می بینیم کسانی که در بلیات بردبار هستند غالباً در شهوت رانی و عیاشی بی طاقت می باشند و در وقت غلبۀ شهوت عنان نفس خود را رها می نمایند با آنکه زشتی عمل خود را می دانند و بسیاری از جنایات بشر زیر سر همین است که نمی توانند جلوگیری از نفس شرور خود نمایند.
بلی کسی که مایل به پیمودن راه حق گردید و اشتیاق رسیدن بجوار الهی در سر او نمودار شد نخستین بایستی مجاهده تام با نفس خود نماید و وی را از خود سری و شهوت رانی و لوازم طبیعت و هر چه مهیج شهوت گردد باز دارد و از حظوظ دنیا قناعت کند بقدر ضرورت و ناچاری و ریسمان اطاعت و انقیاد و بندگی پروردگار را در گردن خود بیاویزد و بتازیانه وعد و وعید حقتعالی وی را بیازارد تا آنکه رام گردد و حالت اطاعت و فرمان برداری در او ظاهر گردد و سر انقیاد و خضوع در مقابل اوامر تکوینی و تشریعی حقتعالی بزیر اندازد و بهر چه برای او مقدر گشته و لو مخالف میل و رضای او باشد صبر و خودداری نماید.
چهارم: از اقسام صبر که آن را زهد نامند صبر از فضول معیشت دنیا است یعنی اقتصار نمودن بکمتر چیزی که بتوان بوی زندگانی نمود.
چهارم از صفات ممتازه انسانی صفت رضاء است
مقام رضا بالاترین مقامات مؤمنین کاملین و عارفین موحدین است و معنای رضاء اینست که شخص راضی و خوشنود باشد بقلب و زبان بآن چه کردگار عالم برای او تقدیر فرموده و چون و چرا در کار مدبر حکیم نپسندد بلکه هیچ وقت در ذهن او خطور نکند که اگر امر فلانی واقع شده یا واقع نشده بود بهتر بود زیرا بمرتبه رضاء نمی رسد مگر کسی که بعلم الیقین خدا را حکیم مطلق و مدبر عالم درست کار مشاهده نماید.
(مثنوی)
بی رضای او نیفتد هیچ برگ                                بی  قضای   او   نیاید   هیچ    مرگ
بی مراد او  نجنبد  هیچ  رگ                                در   جهان   زواج   ثریا   تا    سمک
از دهان لقمه نشد سوی گلو                               تا    نگوید    لقمه   را حق     کادخلوا
در زمین ها آسمانها ذره ای                                 پر       نجنباند      نگردد         پره ای
جز  بفرمان  قدیم   نافذش                                  شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش
و البته همچه کسی می داند که هر چه واقع گردید موافق مشیت و ارادۀ حقتعالی است و از روی علم و مصلحت صادر گشته پس چگونه تن در نمی دهد برضاء و مقدرات آن قادر متعال جل شأنه.
و فرق بین صبر و رضا اینست که صابر کسی را گویند که هنگام نزول بلاء و مصیبات ساکت و آرام باشد و خودداری و بردباری نماید و غم دل را ظاهر ننماید و لو آنکه در باطن راضی ببلاء و مصیبات نباشد.
اما راضی کسی را گویند که در وقت بلاء هم در ظاهر آرام باشد و هم در باطن راضی باشد بتقدیرات حقتعالی نه بزبان شاکی و نه قلب غضبناک و معترض باشد .
و رضاء مقام بلندیست که هر کسی نتواند مدعی آن شود مگر کسی که منازل تکامل را پیموده و بسر حد (عین الیقین) رسیده باشد.
صفت رضا را مقامات و درجات سه گانه است
مرتبه اول آنکه شخص راضی از زیادتی عشق و محبت او نسبت بحق تعالی اصلاً درک الم و مصیبت نکند مثل عا شق واله در هنگام رسیدن بمعشوق که ممکن است از شدت شوق چنان خود باخته گردد که خود و هر چه هست فراموش نماید چنانچه مشاهده می نمائیم کسی که مشغول کار مهمی است گاهی چنان سرگرم آن کار می شود که اگر صدمه فوق العاده ای هم باو وارد آید احساس الم نمی نماید مثل کسی که در میدان جنگ مشغول زد وخورد می باشد اگر جراحتی بوی وارد گردد شاید ملتفت او نگردد مگر بعد از مدتی بعداز انکه اشتغال بمحبوبات دنیای دنی این طور شخص را مشغول سازد بمشاهده انوار عظمت خداوندی چه خواهد کرد با کسی که پیوسته در آینه موجودات مطالعه جلال و عظمت حق را می نماید و همیشه چشم دل خود را بآن بارگاه وحدت و الوهیت دوخته و در وی نگرانست البته همچه کسی دیگر التفات بخود ندارد تا چه رسد بغیر خود.
میل خود را او هماندم سوخته است                      که چراغ عشق حق افروخته است
دوزخ اوصاف او عشق  است  و  او                         سوخت مر اوصاف او را مو بمو
و این درجه  و مرتبه فوق مراتب رضاء مقام فناء فی الله و منتهی د رجه عارفین کاملین می باشد که از شدت استغراق در شهود جلال و جمال حقتعالی التفات بغیر ندارند و البته بدون التفات غالباً حس الم نمی شود و این شخص در امورات نفسانی و طبیعی هیچ اراده و مشیتی در مقابل اراده و مشیت حقتعالی ندارد و هر چه از دوست برسد نزد او شیرین است.
(مثنوی)
چون قضای حق رضای بنده شد                           حکم او را بنده و خواهنده شد
بی تکلف  نی  پی  مزد    و  ثواب             بلکه طبع او چنین شد مستطاب
زندگی   خود  نخواهد   بهر  خود                          بلکه خواهد   از   پی  حکم  احد
زیرا که محبت و عشق وی را مبهوت نموده و تمام موجودات را بچشم دوستی و محبت می نگرد و در آنها جمال خدائی را مشاهده می نماید.
مرتبه دوم از رضاء مقام کسیست که بجان و دل راضی است بمشیت الله چون در هر چیزی که واقع گردید حکمت ورضای حق را می بیند اگر چه منافی بامیل و اراده او باشد و مکروه بنظر آید لکن محبت آثار الهی غالب آید و آنچه منافی با طبیعت او است ملائم با طبع او گرداند بلکه ممکن است از مصیبت و بلاء هم لذت ببرد چنانچه آن عارف گفته:
در بلاء هم میچشیم لذات او                                مات اویم مات اویم مات او
و فرق این قسم با قسم اول اینست که در قسم اول از شدت عشق و محبت چنان سرگرم یاد معشوق شده که حس بلاء نکند یعنی آنچه دیگران بلاء پندارند او راحت داند مثل فقدان مال و عدم حیثیات و جهات دنیوی و غیر اینها زیرا که هر یک از اینها را سدی بیند بین او و محبوب او لکن در این قسم دوم بالطبع هیچوقت راضی ببلاء و نا ملایمات نیست چون منافی با جهات طبیعی او است مثل کسی که مبتلاء بمرض مزمنی شده و طبیب امر بقطع عضوی از اعضاء او نماید البته این شخص از این مطلب خیلی نگرانست ولی چون صلاح بدن و بقاء حیات خود را در قطع این عضو می داند عقل و حس او وی را وادار می نماید که هر چه زودتر اقدام بر این امر نماید همچنین است کسی که خدا را بعلم و قدرت و حکمت شناخته و بقطع و یقین دانست که آنچه در عالم واقع گردد باراده و مشیت آن فرد ازلی است و البته از روی حکمت و مصلحت نظام صادر گشته پس چگونه تن نمی دهد برضای او و راضی نیست بقضای او و لو آنکه طبیعت سرکش بی شعور او تحاشی دارد از ناملایمات و راضی نیست ببلاء و مصیبات زیرا که نفس آدمی فقط ضرر و منفعت فعلی خود را می بیند و چشم او کور است از منافع مکنونه ای که قادر حکیم در بلاء و مصیبت پنهان نموده.
خلاصه انسان دارای روح الهی و طبیعت حیوانی است و اکثر مردمان امروزه چنان در گرداب مشتبهات طبیعی فرو رفته اند که غیر از حظوظ دنیوی و امور مادی چیز دیگری نمی فهمند و از عالم انسانیت و حقیقت بشریت خبری ندارند. ( یعلمون ظاهراً من الحیوه الدنیا و هم عن الآخره غافلون) سوره دوم آیه 30  و سعادت و خوشبختی را فقط د رفراهم بودن امور مادی می دانند اینست که بکمتر صدمات و کوچکتر نا ملایمات مضطرب و متوحش می گردند و بمجرد اندک بلائی خود را بدبخت ترین مردم می پندارند غافل از آنکه در پشت هر سختی آسایشی و در هر بلاء رحمتی و با هر مصیبت و تنگی گشایشی موجود است.
(سعدی )
زهر در پیش هنرمندان اگر چه مهلکست
چون زدست دوست می گیری شفای آجل است
و این نوع از مردم هیچ وقت راضی نیستند و لو هر گونه نعمتهای مادی برای آنها موجود باشد و چون نعمتهای دنیا مشوب بآلام است انسان هر قدر اسباب استراحت و خوشی جسمانی را فراهم نماید باز غمگین و دل گرفته است و از زندگانی خود شاکی و ناراضی است بیچاره ندانسته که هر قدر طبیعت را بپروراند و وی را قوی گرداند بیشتر روح ملکوتی خود را گرفتار قید  اسارت نفس نموده اینست که ناله غم انگیز روح در شکنجه طبیعت او را آزار می نماید و خلاصه خود را تمنی می کند.
و جماعت دیگر قدمی از ایشان بالاتر گذاشته اند و همین قدر فهمیده اند که غیر از این بدن مادی و قوای طبیعی یک روح مجرد دیگری در کار است و انسان حقیقی او است لکن باز اشتباه می کنند او را با نفس حیوانی و گمان می برند انسان عبارت از مجموعه افکار و احساسات و آمال می باشد وشاید حقیقت انسان را جسمی فرض کنند دارای نفس و روح.
و جماعت دیگر انسان حقیقی را همان نفس ناطقه و عقل مجرد می داند و قوه تمیز و ادراک و اراده را از آثار و اشعه او می شارند لکن این جماعت با قوت فکرشان هنوز پی بحقیقت بشریت نبرده اند و ندانسته اند که نشأه انسانی فوق اینها است و او را عالمی است برتر و بالاتر از آنچه بشود تصور نمود و شخص وقتی حائز مقام انسانیت گردد که اشراق نور معرفت و محبت حق را در خود نگرد و تمام موجودات را اشعه نور وجود او و از او قائم باویند.
و انسان کامل وقتی باین مرتبه رسید یا آنکه در حال غلبه محبت اصلاً حس الم نکند و نخواهد مگر آنچه را که خدا خواهد و آن کسانی هستند که بمنتهی درجۀ کمال رسیده اند.
و مقام نازل تر مقام کسانی می باشد که بقلب و دل راضی و خوشنودند برضا و تقدیرات الهی لکن ناملایمات باعتبار طبیعت نگرانند و بدل و زبان از حقتعالی رفع آن بلاء را مطلبند.
مرتبه سوم از رضاء اینست که شخص نه بقلب و نه بطبع راضی نباشد ببلاء و ناملایمات لکن بامید اجری که خدا وعده داده بصابرین راضی باشد ببلاء و خود داری نماید در مصیبات و ظاهر آنکه این قسم از رضاء در تعداد مراتب صبر بشمار می رود  نه مراتب رضاء زیرا که صفت رضاء حاصل نمی گردد مگر برای دو طائفه یکی کسانیکه قلب و دلشان مهبط انوار معرفت و محل اشراق تجلی احدیت گشته و سلطان محبت در سراسر قلب آنها پرده زده و تمامی وجود و هستی ایشانرا در تصرف خود آورده.
(طاقدیس)
عشق چون در سینه پا بر جای شد                      پخته و جذاب و روح افزای شد
کر د تسخیر  دیار   جسم  و  جان                         پس سپرد  آن را  بیار   مهربان
و در ایمان و یقین بمرتبۀ حق الیقین رسیده اند و محرم حرم قدس الهی و واقف بر اسرار نهانی ومصالح مکنونه ناموس خلقت گشته اند و هر چیزی را در جای خود مشاهده می نمایند و می توان گفت که این جماعت سر نوشت آنها بدست خود آنها است زیرا که خواست آنها همان خواستن خدا است و خواستن خدا همان خواست آنها است.
(مثنوی)
هر کجا امر قدم را مسلکی  است                         زندگی و مردگی پیشش یکی است
بهر یزدان می زید نی  بهر   گنج                           بهر یزدان می مرد نز خوف و رنج
هست ایمانش    برای   خواه  او                           نی   برای  جنت  و  اثمار  و  حور
ترک کفرش هم   برای حق   بود                           نی  ز  بیم  آن که در   آتش   رود
این چنین آمد ز اصل آن خوی او                            بی   ریاضت  نی  ز  جستجوی  او
و البته این جماعت یک عده محدودی هستند که خدای متعال ایشان را بخلعت خلافت خود برگزیده و بمنصب مظهریت و نمایندگی آنان را مفتخر نموده و پیشوای خلق فرموده.
و طائفه دوم کسانی می باشند که مرتبه و مقام عین الیقین را اشغال نموده اند یعنی بمشاهده عیانیه می بینند تمام امور از روی مصلحت و نظام مرتبی ترتیب یافته که خلاف آن منافی حکمت و صلاح است و علاوه دوستی و محبت حق تعالی چنان در اعماق قلب آنها فرو رفته که بچشم دوستی و محبت در موجودات نظر می کنند و آنچه نزد دیگران بد نماید پیش آن ها خوب می نماید اینست که بدل و جان راضی و خوشنودند و خواست و رضای حقتعالی  را بر هر چیزی ترجیح می دهند اگر چه بالطبع مائل ببلاء نیستند.

پس فرق بین این دو دسته باینست که طائفه اول در نردبان ترقی و تعالی بدرجه ای رسیده اند که تمام قوای حیوانی و سبعی را تحت اختیار روح در آورده اند و نفس اماره آنها در اسارت نفس ناطقه در آمده تمام اختیارات را بدست روح و عقل داده و خاضع و منقاد امر روح گشته اند اما جماعت دوم و لو آنکه ایشان هم مقام بلندی را حائز گشته اند لکن هنوز نفس اماره و قوای حیوانی در مملکت وجودشان نفوذ دارد بلکه گاهی غالب بر قوای ملکوتی می گردد و در هنگام نزول بلاء قوه واهمه یا شهویه یا غضبیه سر کشی می کنند و آنها را مضطر می گرداند.

پنجم از صفات ممتازه انسانی توکل است
یعنی اعتماد  و اتکال نمودن بحقتعالی در تمام امور و در ظاهر و باطن دل باو بستن و یاری از او جستن است البته این صفت مثل باقی صفات نیکو ناشی می شود از کمال معرفت هر قدر انسان بهتر خدا را بعلم و قدرت و حکمت و رحمت شناخت توکل و اعتماد او بیشتر می گردد و توکل مقام بلندیست که نمی رسند بآن مگر خواص از عرفاء و موحدین.
و گمان مکن معنای توکل اینست که شخص دست از کار بکشد و گوشه ای بنشیند و باسم توکل تنبلی را شعار خود نماید این طور نیست انسان باقتضاء بشریت و باعتبار تقید او بجسم و تن البته بالطبع محتاج بلوازم بسیار است هرگز نمی تواند بکلی از آنها صرف نظر نماید و همین طوری که تمام اجزاء عالم در حرکتند و هر یک بسهم و نوبت خود انجام وظیفه می دهند البته انسان هم بایستی بوظیفه خود عمل نماید.
ابر و باد و مه و خورشید فلک در کارند
تا تو نانی بکف آری و بغفلت نخوری
همه از بهر تو سر گشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
منتهی الامر بایستی در تمام امور میانه روی و حد وسط را اختیار نماید نه بطوری سرگرم امور طبیعی و مادی شود که قوای روحانی را ضعیف بلکه ضایع گرداند. چنان چه اکثر مردم همین طورند و نه آن که قوای طبیعی را مهمل گذارد بقدری که بدن ضعیف و ناتوان گردد و آسایش و صحت از او سلب شود.
خلاصه معنای توکل اعتماد و دلبستگی بحقتعالی است و توکل یکی از صفات محموده و از خصائص انسانی بشمار می رود و معیار شناختن آن انقطاع از غیر و اعتماد بحق است یعنی در تمام امور نظر و امید او بفضل و کرم آن فرد ازلی و آن موجود واحد یکتا باشد و در حین کار او را مسبب الاسباب داند و خود را آلت کار بیند نه منشأ اثر.
ششم از صفات محموده صفت تسلیم است
یعنی تسلیم بودن نزد اوامر تکوینی و تشریعی حقتعالی بطوری که خود را حاضر گرداند برای هر امری که از طرف مبدء جل شأنه صادر گردد خواه از اوامر تشریعی باشد و خواه از اوامر تکوینی یعنی حوادثی که در این عالم پیدا می شود.
و صفت تسلیم یکی از بزرگترین صفات اولیاء و عرفاء می باشد و مثل صفت رضاء حاصل نمی شد مگر برای کسی که مراتب و درجات تکامل را پیموده و باعلی درجه یقین رسیده باشد چگونه تسلیم می گردد کسی که هنوز در آب و گل طبیعت غوطه ور است و قوای حیوانی و شیطانی او در اطاعت عقل او در نیامده و هر یک در مملکت بدن وی فرمان فرمائی دارند و طالب رسیدن به محظوظات خود می باشند و بمجرد ورود نا ملائمی اعتراض می نمایند.
هفتم صفت ورع است
ورع یکی از صفات نیک و پسندیده و از اوصاف ارجمند انسانی بشمار می رود و معنای ورع چنان چه علماء اخلاق گفته اند خود داری نمودن از محرمات و مکروهات شرعیه است و ممکن نیست انسان بتواند قدمی در معارف بردارد مگر آنکه ورع و اجتناب از معاصی را شعار خود گرداند و لوح سینه خود را از لوث محرمات پاک و پاکیزه نماید و بمجاهده و جنگیدن با نفس از لغزش معاصی محفوظ ماند و کسی که از مشتهیات اجتناب ننماید در حرام می افتد چنانچه معصوم فرموده ( لکل ملک حمی و حمی الله حرامه و حلاله من یرتع حول الحمی یوشک ان یقع فیه) یعنی برای هر پادشاهی غرق گاهی است و غرق گاه خداوند محرمات او است هر کس گردش کند در اطراف غرق گاه نزدیکست واقع شود در وی.
هشتم از صفات ممتازه انسانی صفت زهد است
معنای زهد بی رغبتی و اعراض از دنیا و پشت پا زدن بر این عاریت سرا می باشد.
و زهد یکی از خصال حمیده و اول فضیلت از فضائل پسندیده انسانی است و پیش رو بروز کمالات و سر چشمه خیرات و منبع فیوضات زهد و بی اعتنائی بدنیا است.
و ممکن نیست احدی حائز مقام و مرتبه ا ی گردد مگر آنکه از دنیا و لذائذ آن احتراز نماید.
و عمده چیزی که جلوگیر پیش رفت ما است همان آرزو و آمال دور و دراز ما است محبت و تعلق بدنیا انسان را از هر کمال و فضیلتی دور می گرداند کسی که پای خود را بزنجیر شهوات بسته هرگز نتواند از نردبان ترقی و تعالی پله ای بالا رود و در راه سعادت هر گونه خطری را استقبال نماید البته دوستی جان و مال و باقی حیثیات دنیوی مانع از ترقی و تعالی است.
ببین و ملاحظه کن چگونه بدون فداکاری هیچ کاری انجام نگیرد و هیچ منفعتی بذست نیاید مثلاً اگر خواهی منفعت مالی یا شرافت کمالی بدست آری اول بایستی مال و راحتی خود را فدا کنی و از منافع موجوده غمض عین نمائی تا آنکه بآن منفعتی که منظور داری نائل گردی زارع اگر در زمستان بذل بذر نکند هرگز منفعت حبه ای از گندم و جو یا غیره در تابستان خورسند نگردد طالب نعیم اخروی البته بایستی از لذائذ و منافع خیالی دنیا صرف نظر نماید چه رسد بطالب رسیدن بجوار حقتعالی و داخل شدن در حزب مقربین و اولیاء.
پس اول قدمی که سالک الی الله در راه سیر خود می گذارد عبارت از اینست که تعلق و محبت دنیا را از دل برون کند و از دنیا طلب نکند مگر بقدر ضرورت و احتیاج.
و این را هم تذکر دهم که مقصود از زهد قطع علاقه و دلبستگی بدنیا است مناط کم و زیادتی مال نیست ممکن است فقیر بینوا علاقه و محبتش بهمان گلیم مندرس و اثاثیه مختصرش زیادتر باشد از آن شخص متمول بمال و دستگاه خود در دیوان منسوب بحضرت امیر علیه السلام است:
انما زهد الفتی قصر الامل                                   لا باکل المرّ لا لبس الشمل
و مضمون شعر همانست که سعدی علیه الرحمه گفته:
زاهدی در لباس پوشی نیست                             زاهد پاک باش و اطلس پوش
در کتاب تهذیب از صادق آل محمد صلی الله علیه وآله چنین ورایت می نماید که فرمود:  ( زهد در دنیا بضایع کردن مال و حرام کردن حلال نیست ، بلکه زهد در دنیا اینست که وثوق و اعتماد تو بآن چه در دست تو است زیادتر نباشد از آنچه نزد خداوند است.
از این حدیث می توان استفاده نمود که، مقصود از زهد همان عدم تعلق بدنیا و اعتماد و اتکال بمال و اولاد و غیره می باشد بطوریکه راحتی و حیات و آسایش خود را منوط بآن ها داند و شب و روز خود را طلب آنها صرف نماید نه آنکه مقصود از زهد این باشد که بالمره دست از کار و کسب حلال بکشد و بهیچ وجه رغبت بدنیا و لو مقدمه برای کسب فضائل روحانی و اخلاقی نداشته باشد.
چگونه ممکن است انسانی که سر تا پا نقص و احتیاج است بتواند بکلی از دنیا صرف نظر نماید و باسم زهد تن پروری و راحت طلبی را پیش نهاد کار خود گرداند اصلاً این مطلب خلاف وظیفه انسانیت است همان طوری که موجودات هر بقدر سهم خود مشغول کارند و قادر حکیم هر موجودی را برای انجام دادن کاری مسخر نموده انسان هم بنوبت خود بایستی در این کارخانه هستی جزء عمال حقتعالی و کارگران محسوب گردد. و اگر خواهی در شماره زاهدین محسوب گردی دنبال کار و کسب حلال برو و لکن اولاً اقتصار نما بقدر کفاف و عفاف و بفراهم شدن مؤنه جزئی قانع باش یعنی حریص مباش.
و ثانیاً نظر خود را از اسباب بردار و تمام هم خود را متوجه بر مسبب الاسباب بدار.
دیده ای خواهم سبب سوراخ کن              تا سبب را بر کند از بیخ و بن
و بطور حتم بدان که تمام امور و حیرات بسته باراده و مشیت او است حضرت سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه عرض می کند ( من این لی الخیر یا رب و لا یوجد الا من عندک ) پس معنای زهد اینست که محبت دنیا را از دل بیرون کنی و از وی اعراض نمائی و پیوسته از ته دل از حقتعالی استمداد و کمک طلبی.
اگر خواهی بدانی چه قدر از حقتعالی دوری ببین چقدر علاقه و دلبستگی بدنیا داری البته بقدری که مشغول امور دنیا و حظوظ طبیعی می باشی بهمان قدر از حقتعالی و آخرت اعراض داری زیرا که دنیا و آخرت ضد و مقابل یکدیگرند و دو ضد ممکن نیست با هم جمع شوند پس چگونه ممکن است طالب لقاء حقتعالی و آخرت تمام هم خود را مصروف بر دنیا نماید و اتکال و اعتماد بر این حیات عاریتی و این کاروان سرای طبیعی بنماید. ( با عاریتی عاریتی باید زیست).
اینست که بزرگان عالم اصلاً همیشه از مال و جاه دنیا اعراض می نمودند و از دنیا طلب نمی کردند مگر بقدر ضرورت و ناچاری و گمان مکن که دنیا در نظر آن برگزیدگان قدر و قیمتی داشته و برای رسیدن بنعیم اخروی از وی اعراض می نمودند بلکه بهیچ وجه اعتنائی بدنیا نداشتند. روایت از حضرت رسولست که فرموده: ( بزرگترین مردم از حیث قدر و قیمت کسی است که قرار ندهد از برای دنیا نزد خودش قدر و قیمتی ) اشخاصی در این عالم وجود دارند که دنیا نزد آنها مثل جیفه و مردار گندیده می نماید.
چنانچه حضرت امیر علیه السلام فرموده: ( دنیا مرداریست گندیده و طالب آن سگها می باشند) تو هم اگر بنظر عبرت گرد سرتاسر دنیا بنگری بخوبی خواهی دید که دنیا از مردار کندیده هم بدتر و طالب آن از سگ هم پست تر است.
ببین دنیا با ابناء جنس تو چه کرده چه جوانان سرو قد سیمین عذار را با هزاران آرزو بخاک نیستی فرو برده و چه مردمان عالی مقدار را مدت کمی با فقر و ذلت و نیستی هم آغوش کرده واقعاً عجب گودال پر بلائی است که شب و روز در وی غوطه وریم و راه نجات خود را نمی یابیم.
( سعدی ره)
آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت                  دیگر که چشم دارد از او مهر مادری
بلی با آنکه طبیعت دنیا خیلی پست و بی اعتبار بنظر می آید لکن باعتبار آن که منزلی است از منازل راه روان بسوی خدا و بدنی که مرکب روح و مقدمه وجود نفس ناظقه انسانی است در همین دنیا تکوین یافته و روح الهی بواسطه همین بدن می تواند راه سعادت را پیموده و بمنزل قدس برسد وآدمی بهمین جسم خاکی بایستی در راه تکامل قدم بگذارد و بمقصود نائل گردد.
و چون در سیر ترقی و تعالی محتاج ببدن می باشیم لذا تا اندازه لابد باید بدن را تقویت دهیم و او را پاکیزه نگهداریم لکن نه آنکه تمام همت خود را مصروف گردانیم بر تیمار وی تا آنکه مثل اسب چموش صاحب خود را بزمین زند و او را هلاک نماید.
پس دنیا باین اعتبار لائق هزار گونه تحسین و تمجید است.
چنانچه حضرت امیر علیه السلام پاسخ جواب مذمت کننده دنیا در حدیث مفصلی می فرماید: ( الدنیا متجر اولیاء الله و مهبط وحی الله ) پس ابداً حق نکوهش و تنقید او را نداریم زیرا که دنیا مصنوع عالم حکیم و مدبر درست کار است و مذمت صنع مذمت صانع می باشد چگونه توان بی اعتنائی نمود بموجودی که مظهر صفات جلال و جمال احدیت است.
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را                               برون کن ز سر باد خیره سری را
(دیگری گفته)
بجهان خرم از آنم که جهان خرم از او است
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از او است
خلاصه دنیا باعتبار منزلی است از منازل آخرت و نمونه ایست از تظاهرات وجود حضرت احدیت بسی لایق ستایش و تعریف است.
اما باعتبار آنکه انسان را مشغول خود پرستی و عیاشی و طبیعت پروری و شهوت رانی می نماید و از حق باز می دارد بسیار مذمومه و بی اعتبار است پس دنیای مذموم آن چیزی است که تو را از خدا دور نماید.
در نهج البلاغه از حضرت امیر علیه السلام در معنای زهد چنین روایت می نماید که فرمود: ( زهد کلمه ایست بین دو کلمه از قرآن و آن اینست ( لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم) و کسی که تاسف نخورد بر چیزی که از او فوت شده و خوش وقت نشود بچیزی که بوی عطا شود بتحقیق که این شخص گرفته است دو طرف زهد را ) و از این حدیث شریف می توان استفاده نمود که زاهد کسی است که رغبت او بدنیا کم باشد و علامت بی رغبتی بدنیا این است که متاسف و محزون نشود بچیزی از دنیا که از وی گرفته شود و مسرور و خوش حال نگردد بآنچه باو برسد یعنی از صفات ممتازه زاهد اینست که حال او در نعمت و بلاء یکسان باشد. و این فضیلت کسی است که از دنیا و لذائذ خیالی او اعراض نموده و مائل بحقتعالی و طالب قرب و لقاء او و نعیم آخرت باشد.
اما کسیکه طالب دنیا و مائل باو شد و خفاش وار چشم بصیرتش نا بینا گردید از دیدن اشعه نور شمس وجود و غمض عین نمود از حیات جاودانی و نعیم همیشگی  و همت خود را مصروف گردانید بر تعمیر این دنیای فانی و هرگز قناعت نمی کند بنصیبی که مبدء حکیم برای او مقدر نموده و بمجرد فقدان چیزی چنان متاسف می شود و دنیا در نظر او تیره و تار می گردد که گویا دیگر مالک هیچ چیز نمی باشد.
از آن طرف هر وقت دنیا مصادف با میل او شد چنان مسرور می گردد که گویا مالک تمام دنیا گشته بیچاره خبر ندارد که لذات دنیا مشوب بآلام و خوشی و راحتی آن محفوف بهزار گونه غم و غصه می باشد.
اگر احیاناً وقتی دنیا کسی را مسرور نمود در پی او بچندین گرفتاریهای فوق العاده او را می رنجاند و آزار می نماید.
(سعدی)
دهنی شیر بکودک ندهد مادر دهر                        که دیگر باره بخون در نبرد دندانش
عیب کار اینجا است که حس الم نمی کنیم تا آن که در پی علاج آن بر آئیم چنان در این گرداب پر بلاء دنیا غوطه وریم و این آب گل آلود طبیعت بقدری چشم و گوش ما را پر نموده که دیگر تاب دیدن اشعۀ نور وجود و شنیدن زمزمۀ ساکنین عالم ملکوت را ندارد.
( صم بکم عمی فهم لا یبصرون ) سوره بقره آیه 17
آیا هیچ وقت در ذهن تو خطور نموده که شاید عالمی فوق عالم طبیعت و لذتی بالای لذات نفسانی وجود دارد.
چگونه ممکن است کسی تصدیق نماید که غیر از عالم جسمانیات عالم روحانی موجود است و انسان می تواند از وی بهره ببرد و از لذائذ آن خورسند گردد و با اینحال قانع شود که در این سیه چال طبیعت با این همه گزندگان و درندگان بسر برد و بوئی از عالم بمشام جانش نرسد .
کار پیغمبران و خلفای الهی این بوده که بخلق بفهمانند که فوق این عالم مادی و حظوظ طبیعی عالم ملکوتی نورانی و لذائذ روحانی موجود است و راه رسیدن بآن عالم را بما بیاموزند.
افسوس که ما مثل کرم ابریشم بقدری تارهای اوهام و دام های شیطانی را بدور خود بسته ایم که بکلی راه نجات را مسدود نموده ایم بلکه بطوری عاجز و ناتوان گشته ایم که دیگر قادر بر حرکت نیستیم و از بس بدور خود می پیچیم بالاخره د رهمین بندهای موهومات خفه خواهیم شد و تا ابد در اسفل السافلین طبیعت واقع خواهیم بود.
خلاصه معنای زهد اعراض از دنیا و رغبت بآخرت می باشد و مقصود از رغبت بآخرت یا رغبت بنعیم بهشتی است یعنی زاهد اعراض می کند از دنیا و پشت پا می زند بنعیم موجوده بامید آنکه در آخرت بآن نعمتهای کذائی بهشتی نائل گردد و این شخص اگر چه بمقتضای وعده الهی که تخلف پذیر نیست اگر بشرائط تکالیف عمل نمود بآن نعمتها می رسد لکن حال این شخص حال زارعی است که در موقع زمستان بذل بذر می کند بامید آنکه در تابستان بخروارهای گندم و جو نائل گردد یا بازرگانی ماند که مال موجود خود را از دست می دهد بامید آنکه پس از چندی منافع زیادی بدست آرد این یک مرتبه از زهد است.
لکن زاهد در مقام دیگریست و آن اعراض از دنیا و رغبت بحقتعالی و رسیدن بجوار احدی و کسب فضائل روحانی است و زهد حقیقی همین است و گرنه اعراض نمودن از شیئی از محسوسات بامید رسيدن بما فوق هنری نیست.
انسان کامل کسی را گویند که دست از لذائذ طبیعی و نفسانی بر دارد و تمام هم خود را مصروف گرداند بر کسب معارف و شناسائی مبدء تا آنکه از این تنگنای عالم طبیعت بفضای عالم حقیقت راهی پیدا نماید و از اسرار عالم ملکوت اطلاعی پیدا کند آن وقت اثر زهد خود را خواهد دید اینک کلام را کوتاه کرده گوئیم
نهم از صفات نیکو قناعت است
قناعت یکی از صفات ارجمند بسیار عالی است که کمتر کسی از وی کامیاب گردیده کسی که قانع نشد هرگز روی راحتی وآسایش را نخواهد دید در تفسیر آیه مبارکه از سوره نحل ( فلنحییه حیوه طیبه) وارد است که یعنی می دهیم باو قناعت را و همچنین در تفسیر آیه مبارکه از سوره ص که اشاره بقول حضرت سلیمانست (رب هب لی ملکاً لا ینبغی لاحد من بعدی) رسیده که مقصود از آن ملک قناعتست.
بلی آدم حریص دم بدم مرض حرص در کالبد وجود او نفوذ نموده وآنی وی را راحت نمی گذارد.
و معنای قناعت اینست که شخص راضی باشد بآن چه نزد او است از مال و باقی حیثیات دنیوی کسی که قانع نشد آن بآن هوس تازه ای در نفس او پدید می شود و چون غالباً دنیا مصادف با میل اشخاص نمی شود کمتر کسی یافت می شود که از بخت و اقبال خود خورسند و راضی باشد.
کل من تلقاه یشکو دهره                                    لیت شعری هذه الدنیا  لمن
هذه   الدنیا  لمن  طلقها                                    و رضی منها بقوت و سکن
پس آدم حریص هیچ وقت نه شاکر است و نه راضی و نه راحت، اما شاکر نیست زیرا وقتی شکر تحقق پذیرد که شخص نعمتی در دست او است بزرگ شمرد و آدم حریص همیشه چشم از منافع موجوده پوشیده و آرزو می کند چیزی را که دست رس او نیست.
اما راضی نبودن و راحتی نداشتن او خیلی واضح است زیرا صفت حرص و آتش طلب خواب و خوراک را از وی سلب نموده پس چگونه راضی و راحت است.
نوع مردم قانع هستند اما قانع بچه چیز قانع بجهل فقدان معرفت نقص وجود عدم کمال سلب حیثیات و اخلاق انسانی باقی ماندن در ظلمت طبیعی و عدم تجلیات روحانی و غیر اینها.
دهم از صفات ممتازه انسانی صفت سخاوتست
سخاوت هم یکی از فضائل حمیده و از خصائص بشری بشمار می رود و حد وسط بین بخل و تبذیر را سخاوت نامند خداوند در سوره بنی اسرائیل آیه 31 خطاب به رسول اکرمش صلی الله علیه وآله می فرماید: ( و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوماً محسوراً) خلاصه مفاد آیه اینست که نه تنگ بگیر بطوری که دستت بسته باشد از دادن مال و انفاق در راه خدا و نه چنان بذل مال نما که مورد ملامت گردی و بفقر و فاقه افتی.
اصلاً بطور قاعده کلی تمام صفات خوب و اخلاق نیکو عبارت از حد وسط بین طرفین است.
مثلاً شجاعت حد وسط بین جبن یعنی ترسیدن بیجا و تهور یعنی بی باکی در موقعی که  شرع و عقل امر باحراز می نمایند.
کسی که نترسد در موردی که بحکم عقل و شرع بایستی حذر نکند و خود داری نماید در وقتی که عقل و شرع اقدام بر امری را منع نمایند او را شجاع گویند.
و هم چنین سخاوت  عبارتست از: حد وسط بین بخل ورزیدن و خود داری نمودن از انفاق مال یا غیر مال در جائی که عقل و شرع حکم بانفاق می نمایند و بین اسراف و زیاده روی نمودن در بذل مال یا غیر مال و همین طور است حال تمام صفات نیکو مثل عفت حکمت و غیر اینها و آیات و اخبار در فضیلت انفاق مال در راه خدای تعالی و کمک نمودن به بیچارگان و بینوایان بقدری زیاد است که گویندگان عاجز از گفتار و نویسندگان قاصر از تحریر و تقریر آن می باشند بلکه هر کسی بمقتضای فطرت اولیه خود آدم سخی را اکرام می نماید و او را دوست می دارد و تحسین و ستایش می کند اگر بشنوی در هزار سال قبل مثلاً شخصی بسیار سخی بوجود آمده قهراً میل باو می نمائی و نسبت بوی احساس محبت می کنی با آنکه هرگز او را ندیده ای و با او آمیزش نداشته ای و نیست این مگر از جهت حسن سخاوت که صاحبش را در انظار بلند و عالی می گرداند.
ببین چقدر انفاق در راه حقتعالی مطلوبست که در قرآن مجید می فرماید خودم صدقات را می گیرم.
پس بدان چیزی که بفقیر می دهی و لو در ظاهر گمان می کنی فقر از دست تو می گیرد لکن خدا می گیرد و باو قرض می دهی که پس از چندی با منافع بسیار بتو عوض بدهد چنانچه در سوره بقره آیه 263 می فرماید: ( مثل آن کسانی که انفاق می نمایند مالهای خود را در راه خدا مثل دانه ایست که در زمین پنهان کنند و از وی روئیده شود هفت خوشه  هر خوشه ای را صد دانه باشد و خدا دو برابر می کند این هفتصد را برای کسیکه بخواهد).
البته معلوم است این مثال از باب تقریر بذهن و تشبیه معقول بمحسوس است و گر نه همین طوری که کرمش غیر متناهی است فضل و احسان او هم بی انتهاء است. یعنی کرم و احسان او حد و اندازه ندارد اگر عمل قبول حقتعالی  گردد پاداشت او بی نهایت است.
عمده چیزی که جلوگیر قبولی اعمال می شود یکی اخلاق و صفات بد است ( انما یتقبل الله من المتقین) یعنی جز این نیست که خدا قبول می کند عمل را از پرهیزکاران.
و دیگر عدم خلوص نیت کمتر یافت می شود که از شائبه ریاء یا اغراض نفسانی خالی باشد.
پس نخستین چیزی که بایستی در اعمال مراعات نمائیم این است که جدیت کنیم تا ممکن است عمل خود را خالص کنیم و برای اطاعت امر حقتعالی انجام دهیم تا آنکه مستحق جزاء بی پایان گردیم.
یازدهم و دوازدهم از جمله صفات ارجمند، متانت و استقامت است
متانت و استقامت محور دائره موفقیت و مهمترین راه کامیابی است هیچ کاری انجام نگیرد مگر از پرتو متانت و استقامت ظفر یابی و نتیجه مثبت گرفتن منوط باین است شخص هر کاری که اراده می کند دارای دو شرط اساسی باشد یکی آنکه با عقل سلیم توأم باشد و دیگر آنکه با متانت واستقامت همراه شود.
یعنی وقتی اراده نمودی کاری را انجام دهی اول بایستی وی را بمیزان عقل صحیح بسنجی اگر عقل سالم خالی از شوائب اوهام اجازه داد سپس بارادۀ قوی و عزمی راسخ و متانت و استقامت استوار کوههای مشکلات و موانع را از جلو برداشته تا آنکه بمقصود نائل گردی.
قطرات لطیف باران در اثر متانت و استقامت سینه سنگ را می شکافد و سوراخ می نماید.
صفحات تاریخ بما نشان می دهد همیشه کامیابی نصیب کسی گشته که عزم و ارادۀ خود را با قوت عقل و متانت و استقامت مسلح نموده و فقط اشخاص متین و با استقامت با عزم آهنین توانسته اند در راه سعادت و جستجوی حقیقت کمر همت بسته و هر گونه خطری را استقبال نمایند و از هیچ نا ملایمی نهراسند.
ببین چگونه پیشوای بشر و فداکاران راه دین در انجام وظیفۀ خود با عزمی ثابت و استوار این همه تهمتها و تکذیبها و جفاهای خلق را متحمل گشته و دقیقه ای از تبلیغ و هدایت نمودن سستی نمی نمودند.
انسان هر قدر دارای افکار عاقلانه و نقشه های صحیح باشد اگر اسیر سر پنجه سستی و تنبلی و بطالت گردید هرگز روی کامیابی و ظفر را نخواهد دید و بمطلوب خود نائل نخواهد شد در حدیثست ( بپرهیزید از منزجر شدن  و کسل بودن زیرا هر که این دو صفت را داشته باشد هیچ حقی از حقوق خدا را بجا نمی آورد).
غرض آن که در راه جستجوی حقیقت ورسیدن بمطلوب کوه های موانع در پیش است فقط مردمان شجاع و صاحب قوه فکر توانسته اند آن موانع را از میان بردارند و بمقصود برسند.
اگر بخواهی یک اختراع کوچکی بنمائی یا منصب مختصری پیدا نمائی یا مال اندکی ذخیره کنی یا شهرت و ریاستی بدست آری ببین چگونه خواب و خوراک و استراحت خود را بایستی از دست بدهی و شب را از روز فرق نگذاری و چه زحمتها و مشقتهای بی اندازه متحمل شوی تا آنکه بآرزوی خود نائل گردی تازه یک کمال نفسانی و یک حظوظ طبیعی و یک صنعت مادی را حائز گزدیده ای.
وقتی در استکمال مادی و طبیعی که در معرض فناء و زوالست این طور بایستی زحمت کشید ببین جای آن را دارد که انسان در کسب کمالات روحانی و حیات جاودانی و رسیدن بعالم ملکوت هر چه دارد فدا دهد و چشم ازاین لذت های فانی مشوب بچندین هزار آلام بپوشد و تا می تواند بکوشد و مثل دریا ساعتی از جوش و خروش نایستد تا آن که شاید راهی بعالم حقیقت پیدا نماید و بوئی از آن عالم بمشام جانش برسد و روح پژمرده را بآب حیات زندگانی تازه ای بخشد.
گویند وقتی امیر تیمور در جنگی شکست خورد و از دشمن فرار کرد و در قلعه خرابه ای خود را پنهان نمود بعد از آنکه در دریای فکر فرو رفته ناگاه چشمش بر مورچه ای افتاد که دانه ای بدهن گرفته می خواهد در خانه خود ببرد اتفاقاً خانه او در شکم دیواری بود در اثر بزرگی دانه در حین بالا رفتن از دیوار شصت مرتبه آن دانه از دهن مورچه افتاده و خود وی هم بزمین خورد باز مجدداً مقاومت نموده دانه را بدهن گرفته و رو ببلندی بالا می رفت تا آنکه بالاخره در اثر استقامت دانه را بخانه خود رسانید آن وقت امیر تیمور با خود فکر کرد که آیا من باید پست تر و ضعیف تر از این حیوان کوچک باشم چطور این حیوان ضعیف این قدر متانت و استقامت نشان می دهد تا آن که مطلوب خود را انجام دهد و من که ادعای انسانیت و فرمان فرمائی می کنم از زمین خوردن یک دفعه بایستی مملکت خود را رها کنم و در کنج این خرابه مخفی شوم تا آنکه دشمنان مملکت مرا تصرف نمایند آن وقت بر خاسته و در مقابل دشمن مقاومت و استقامت نمود تا آنکه ظفر یاب گردید.
بلی آدم جبان و استراحت طلب هیچ وقت بجائی نخواهد رسید و هیچ کمالی را دارا نخواهد شد و هیچ کاری را انجام نخواهد داد.
خدای متعال درسوره انشقاق آیه 6 می فرماید: ( یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه) مفاد آیه اینست که خطاب بانسان کرده می فرماید: ( ای انسان بدرستی که تو کارکننده ای برنج و تعب بسوی پروردگار خود بجد و جهد پس ملاقات کننده ای او را).
چنانچه مکرر تذکر داده ام تمام بد بختیها و عقب ماندگیها زیر سر آنست که خود را عاجز و ناتوان فرض می نمائیم و گمان می کنیم ما برای خوردن و خوابیدن و تعیش دنیا خلقت شده ایم.
خوردن برای زیستن و فکرکردنست                        تو معتقد که زیستن از بهر خوردنست
و غافل از آنکه این کارخانه هستی برای وجود تو بر پا شده و تو اشرف خلایق می باشی و شب و روز چندین مرتبه منادی پروردگار بآواز بلند می گوید: ای مسافر عالم حقیقت و ای سرباز سلطان السلاطین ، دنیا رختخواب تن پروری و استراحت طلبی را برای تو می گشاید اما تو نباید در وی بیارامی ( ایها الناس جهان جای تن آسائی نیست) بایستی خوابگاه تو میدان جنگ با غولان نفس و بالش تو صخره سخت کناره جوئی از مردمان نفس پرست و اعراض از مقتضیات شهوات و هواهای نفسانی باشد.
خلاصه اگر خواهی کاری انجام دهی اول بایستی بدانی و ایمان آوری که غیر از این قوای حیوانی و طبیعت سبعی و معلومات حسی حقیقت دیگری در تو پنهانست که فعلاً در  اثر شکنجه نفس بحالت خمودی وافسردگی در اسارت نفس بهیمی بسته شده و چشم و گوش و قوای دیگر روحانی او در هم شکسته و از شدت ضعف و ناتوانی بکل تاب مقاومت با قوای سبعی از وی مسلوب گشته.
سپس با آزردن نفس بهیمی و مخالفت ورزیدن با هواهای نفسانی و پشت پا زدن بآرزوهای طبیعی آن لطیفۀ روحانی را قوت دهی و اندکی چشم و گوش وی را باز کنی آنوقت خواهی دید چه عالم وسیعی در پیش داری که گرد و خاک فضاء عالم طبیعت جلو چشم تو را گرفته و نمی گذارد وی را مشاهده نمائی و از او لذت ببری.
چشم خود را بمال و از بین این گرد و خاک طبیعت قدری بیرون آی و با عزم و ارادۀ قوی و متانت و استقامت استوار قدم در این راه بنه و ببین چه عالم جان بخش خوش منظری بنظر می آید.
گر   باقلیم  عشق   رو   آری                                همه     آفاق     گلستان   بینی
هر چه بینی دلت همان خواهد                            هر چه خواهد دلت همان بینی
نهرهای علم و دانش در پیش پا، اشجار گوناگون حکمت ومعرفت در طرفی، شهرستان گل عذار عشق و شوق در طرف دیگر، گلهای رنگارنگ باغستان آثار ربوبی و تظاهرات اوصاف قیومی و انوار و جلوات فیض سبحانی در پیش روی تو را مجذوب می نمایند.
اگر قدمی پیش نهی و داخل آن عالم نورانی گردی پیش قراولان و سربازان آن دیار تو را استقبال خواهند نمود و از غولان و راه زنان و دشمنان در راه آگاهت کنند و بجاده مستقیم تو را رهبری نمایند.
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی                   روا بود که ملامت کنی زلیخا را.
سیزدهم از اوصاف ممتازه انسانی صفت شکر است
مقصود از شکر که یکی از خصائص انسانی  کامل بشمار می رود نه فقط شکر زبانی است مثل گفتن شکراً لله حمداً لله بلکه مقصود شکریست که ردیف صفات نیکو و از اخلاق و ملکات حمیدۀ بشری محسوب گردد و آن حالت و ملکۀ امتنان و سپاس گذاری و حق شناسی است که پس از حصول ملکات و صفات چندی در نفس آدمی پدید می گردد.
اول آنکه آنچه در دست او است نعمت بداند و در آن نعمت فضل و کرم و احسان منعم را نگرد و باین لحاظ آن را بزرگ شمرد زیرا که علو مقام منعم بر بزرگی نعمت می افزاید مقایسه کن یک دانه سیبی مثلاً سلطان برسم مرحمت بتو بدهد با خروارهای سیب که از جای دیگر بتو برسد هرگز آن خروارهای سیب مقابلی نمی کند با آن یک دانه سیبی که از دست سلطان گرفته ای و این نیست مگر از جهت بزرگی منعم.
پس بایستی اول منعم را شناخت و بزرگی و عظمت و جلال خداوندی را مشاهده نمود تا آن که نعمت در نظر بزرگ نماید بلکه شناختن حقتعالی عین شکر است چنانچه در حدیثست که موسی علیه السلام در مناجات عرض می کند خدایا آدم را خلق کردی بدست خود و در بهشت او را ساکن گردانیدی و تزویج کردی حوا را باو پس آدم چگونه شکر تو را می نمود خطاب شد چون می دانست که اینها از من است همین معرفت شکر است .
دوم : آن که بداند و تصدیق نماید که هر چه بوی عطا شده از راه تفضل و امتنانست نه از باب استحقاق و حق داشتن.
سوم: آن که حائز مقام رضاء باشد زیرا مادامی که نفس انسانی متصف بصفت رضاء نگردیده شکر واقعی از او تحقق نپذیرد چگونه ممکن است شاکر گردد کسی که بمجرد نا ملائمی یا فقدان نعمتی فوراً متاثر گشته و دل تنگ می گردد البته در آن حال شکر حقیقی از وی سلب می گردد.یعنی کسی که صفت رضاء ندارد نمی توان گفت که او همیشه شاکر است..
چهارم: آن که دارای ملکۀ قناعت باشد یعنی بآنچه نزد او است راضی و خوشنود باشد و قناعت اصل بزرگی است برای نمودار شدن ملکه شکر کسیکه قانع نشد و دمبدم هوس تازه ای در سر او پدید گردید هرگز خورسند نیست بآن چه خالق مهربان از راه فضل و احسان بوی کرامت فرموده پس چگونه تواند شاکر باشد.
پس از اینجا معلوم می شود که شکر نتیجه و اثر بسیاری از اخلاق حمیده و صفات پسندیده انسانیست و متصفین بوی بسیار کم یابند اینستکه در سوره سبا آیه 12 فرموده ( و قلیل من عبادی الشکور) یعنی کمی از بندگان من شاکر می باشند.
ببین چگونه از میان بسیاری از عباد خود اندکی از آنها را برگزیده و توصیف  و تعریف می فرماید ایشان را بشکر گذاری با آنکه نسبت بندگی بباقی دادن هم از باب شرافت و اضافه تشریفیه است و این کنایه از عظمت شکر  و علو مقام شاکرین است.
و اگر بمجرد شکر زبانی بلکه بمحض شکر قلبی هم در بعض اوقات بدون آن ملکات چهار گانه ای که ذکر شد ممکن بود کسی در تعداد شاکرین محسوب گردد توصیف باین قلت بی محل بود.
خلاصه شکر از بزرگترین صفات اولیاء و مخصوص ببندۀ خالص و مؤمن کامل و موحد حقیقی می باشد. و کسی را سزد مدعی مقام شگر گردد که درجات ومراتب کمالات را پیموده و باعلی درجه قرب  رسیده باشد و آن کسی است که پس از طی مراتب تکامل حائز مقامی گردد که در تمام حالات یعنی در حال شدت و سختی نعمت و خوشی حال او یکسان باشد و در تمام اوقات بذل و زبان در ظاهر و باطن شاکر و سپاس گذار حق باشد حتی آنکه بلاء را در حق خود نعمت شمرد و شکر کند اما نه فقط بزبان تنها چنانچه اکثر مردم در هنگام بلاء اگر خیلی خود داری کنند ناسزا نگویند بلکه بزبان هم گویند شکراً لله حمداً لله اما بقلب و دل مکروه و مسخط می باشند از تقدیرات الهی پس در این حال ممکن نیست شکر قلبی که حقیقت شکر همان است از وی محقق گردد.
و چنانچه گفتیم اگر چه شکر امر قلبی و ملکۀ نفسانی است لکن آثار و علائم آن در ظاهر پیدا و هویدا است.
یکی از علامات شکر و معیار صحیح آن اینست که نعمتهائی که خدای متعال باو مرحمت فرموده هر یک را در همان جهتی که امر نموده و موجب رضاء او می گردد مصرف نماید مثل این که گوش را فرا دارد بر شنیدن کلام الله و مواعظ و نصایح و خود داری نماید از استماع منهیات مثل غیبت و غناء و غیر اینها و هم چنین چشم را که بزرگترین نعمتهای الهی است باز کند برای دیدن آثار و آیات خدائی و غمض عین نماید از محرمات و منهیات شرعی و همین طور تمام نعمتهای الهی را در محل خود و بهمان جهت و فانده ای که برای آن بوی عنایت شده مصرف نماید مثلاً مال و ثروت که یکی از نعمتهای الهی است ذخیره و اندوخته نکند و خود و عیال و فقراء را از وی محروم گرداند بلکه مال را در وجوه خیریه و دستگیری فقراء و ضعفاء و بیچارگان و در آنچه صلاح دین و دنیای خود باشد خرج نماید.
مالت فزون وجاه فزونتر شود اگر                            صرف شکستگان کنی این مال و جاه را
و بداند که مالک حقیقی خدا است و بحکمتهای چندی چند روزی برای امتحان بعاریت مالی بدست او داده شده چنانچه در سوره انفال آیه 28 می فرماید: (انما اموالکم فتنه و الله عنده اجر عظیم) غرض آن که وقت را غنیمت شمار و تا می توانی از نعمتهای الهی استفاده نما پیش از آنکه از دستت گرفته شود و گمان مکن که این همه نعمت فقط برای تعیش دنیا وانجام دادن آرزو و آمال بتو داده شده این طور نیست بلکه در هر یک از آنها مقصد بزرگی در نظر گرفته شده و برای فائدۀ مهمی آن را بتو عطاء نموده اند قدر بدان و هر چیزی را بجای خود قرار بده تا آن که شکر آن نعمت را شکر کرده باشی و آن نعمت هم بر تو زیاد گردد. ( لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید ) سوره ابراهیم آیه 7.
و دیگر از علائم شکر قلبی شکر زبانی است بلکه بقدری شکر لسانی شایع گردیده که گمان می شود حقیقت شکر همانست زیرا که غالباً شکر قلبی منفک از شکر زبانی نمی شود چنانچه گفته اند زبان ترجمان دلست یعنی دل بهر کجا رو کرد و بهر چه تعلق گرفت زبان هم گویای ذکر بهمان چیز می گردد اینست که شخص شاکر همیشه و در همه حالات بحمد و ستایش حقتعالی مشغولست.
هر بن موی   من  را   گردد  دهان                         هر دهانش را بدی هفتصد زبان
کی توانم ای برون از چند و چون                           آیم از یک عهدۀ شکرت   برون
چهاردهم و پانزدهم
از جمله اخلاق خوب و سیرت نیکو محبت و شوق است محبت عبارت از همان جاذبه عمومی است که تمام ذرات موجودات را بهم مرتبط ومتصل نموده و هر یک را مجذوب دیگری کرده واساس موجودات روی همین پایه قرار گرفته که اگر نبود این قوه جاذبه شیرازۀ موجودات از هم گسیخته می گشت.
و محبت بشیئی همان میل و رغبت با اوست و هر چیزی که در ادراک او لذت و راحت باشد محبوب و مطلوبست و بر عکس هر چیزی که در ادراک او الم و نفرت پدید گردد منافی و مبغوض است پس اصل محبت ادراک چیزیست که ملائم و موافق طبع مدرک باشد و از ادراک وی لذت برد.
اینست که محبت و شوق لازمۀ حیاتیست و در جمادات و نباتات اگر چه معنای محبت که عبارت از همان میل و قوۀ جاذبه باشد موجود است و بقاء آنها هم بهمانست لکن بآن معنائی که درانسان لازمۀ حیات او است یعنی ادراک ملایم و منافی در آنها تصور ندارد.
و محبت منقسم می شود بمحبت روحانی و جسمانی و هر یک از این دو قسم را اصل و حقیقتی است که باعتبار ملایمت با او شخص ادراک لذت می کند و نسبت بآن شیء ملایم محبت پدید می گردد.
اصل محبت و اول آن دوستی و محبت با خود است که انسان دوست دار خود و طالب کمال و بقاء خود می باشد.
البته در این زمینه هر چه ملائم بالطبع شد و در ادراک وی لذتی حاصل گردید او را هم دوست دارد پس گاهی طبع مائل بامور روحانی است واز ادراک وی لذت می برد و گاهی مائل بامور جسمانی است مثل لذت چشم از مناظر نیکو و صورت زیبا و اشکال متناسب و الوان خوش رنگ و لذت گوش از شنیدن نغمات موزون و لذت قوه شامه از بوئیدن بوهای طیب و لذت قوه ذائقه از چشیدن اطعمه لذیذه و لذت قوه لامسه از لمس نمودن جسم لطیف و هموار و نرم زیرا که هر یک از اینها از ادراک ملائم لذت می برند و از منافی متنفر و منزجر می باشند.
اینست که انسان بالطبع مال و اولاد و خویشان خود را دوست دارد نظر باین که او را کمک کنند در امور زندگانی و باین واسطه بر بقاء وجود او افزوده گردد.
دوم دوستی کسی است که احسانی بوی نموده حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: مجبولست قلوب بر دوستی کسی که باو احسان کند و بر بغض کسی که باو بدی نماید و گفته اند ( الانسان عبید الاحسان ) پس البته احسان و نیکی نمودن باعث محبت می گردد.
اگر چه علماء اخلاق احسان را سبب دیگری برای پدید شدن محبت گرفته اند و یکی از اسباب دوستی دانسته اند لکن اگر خوب دقت کنی خواهی دانست که آن هم از قبیل محبت مال و اولاد و غیره می باشد که در تمام آنها یک اصل اساسی موجود است و آن دوستی خود است که باعث می شود محبت بهر چیزی که از وی منفعتی عائد شخص گردد.
پس دوست داشتن احسان کننده چیز تازه ای نیست اصل مشترک بین تمام اقسام محبت همان استفاده ای است که عاید انسان می گردد و وی را مخطوط می سازد.
سوم از اسباب محبت حسن و جمالست و حسن جمالی که داخل در اقسام محبت جسمانی است حسن جمال ظاهر است یعنی از صورت نیکو و جمال زیبا و مناظر دلکش طبیعت احساس لذت می شود و میل و شوق باینها از جهت کمال و جمال خود آنها است نه از جهت فائده دیگریست که عائد گردد و خود آنها مطلوبند که انسان را مجذوب خود می گردانند و از دیدن آنها لذت می برد.
و ممکن است این قسم را هم داخل همان قسم اول محسوب داریم فرقی که هست اینست یک وقت انسان استفاده می کند از خود شیء مثل اینجا که از جمال و حسن مناظر لذت می برد و از وی استفاده می نماید.
و یک وقت استفاده می کند از چیزی بواسطه چیز دیگر مثل آنکه ازمال استفاده می کند زیرا بآن لوازم زندگانی خود را تهیه می نماید.
لکن حسن جمال و مناظر دلکش طبیعت این طور نیست بلکه بمجرد دیدن احساس لذت می شود و جهت او همان مناسبت وارتباطی است که بین حس و محسوس است.
چهارم از اسباب محبت احسانست مثل محبت کسی که نیکی و احسان بخلق می نماید چنانچه اگر شنیده شود در چندین فرسنگ دور کسی هست که بسیار احسان بفقراء و ضعفاء و بیچارگان و بینوایان می کند بمجرد شنیدن نسبت باو احساس محبت می شود و او را تحسین و تمجید و تعریف می نمائی و دوست خواهی داشت و این نیست مگر از جهت همان کمالی که در ذات وی موجود است.
پنجم از اسباب محبت مناسبت روحی است که بین دو نفر پدیدار می گردد گاهی می شود دو نفر یکدیگر را دوست دارند نه از جهت جمال صوری یا کمال نفسانی یا حظ طبیعی بلکه از جهت آن تناسب روحانیست چنانچه ممکن است دو نفری که هر یک در مملکتی مسکن دارند با هم دوست و رفیق گردند و نسبت بیکدیگر صمیمی شوند.
این پنج چیزی است که علماء اخلاق از اسباب محبت جسمانی شمرده اند اگر چه بعض از آنها را داخل محبت روحانی می توان نمود مثل دوستی کسی که دارای صفات نیک و اخلاق نیکو و سیرت پسندیده باشد چنانچه چهارم  از اقسام محبت همان احسان بغیر و خوبی با مردم بود و می توان وی را داخل در اقسام محبت روحانی نمود.
اما محبتی که اختصاص بانسان کامل دارد و حیوانات بالمره فاقد آن می باشند و اکثر مردم هم محروم و بی بهره گردانیده اند خود را از این نوع محبت محبت روحانی است و انسان کامل را غیر از حواس پنجگانه ، باصره ، سامعه، ذائقه، شامه، لامسه حس دیگریست که وی را عقل یا قلب یا روح یا نور نامند و بسیاری مردم محبت روحانی را منکر گردیده و گویند مدرکات انسان منحصر بحواس پنجگانه می باشد و هر چه بهمین حواس ادراک شود اگر ملایم بالطبع باشد مطلوب و محبوبست و گر نه منافی و از وی گریزانست و گویند چون خدا را بحواس پنجگانه نمی توان شناخت و در فکر و خیال بشر نمی گنجد پس محبت و دوستی نسبت باو معنی ندارد.
بلی انسانی که هنوز از مرتبۀ حیوانی و سبعی قدمی بالا نگذارده و چشم قلب او بینا نگشته چگونه تواند ادراک نماید انوار عظمت و جلال احدی را و راهی بآستانۀ قرب او حاصل نماید و با او آشنا گردد.
ای تو نارسته از این فانی رباط                             تو چه دانی صحو و سکر و انبساط
اگر آن چشم قلبی که وی را بصیرت باطنی گویند باز شود خواهی دید چه اندازه ادراک او قوی است و مدرک وی چقدر لذیذ و مطلوبست و لذتی که از ادراک امر روحانی حاصل می گردد هیچ طرف مقایسه نیست بالذت محسوسات مادی و بقدری که روح برتری دارد بر مادیات بهمان قدر ادراک روحانی برتری و بزرگواری دارد بر ادراک محسوسات مادی بلکه تمام کمالات عقلانی و نفسانی مقدمه برای آنست که انسان را آماده مقام تفکر نماید و بتفکر ادراک روحانی وی را دست دهد.
اینست سرّ آن که صاحبان عقل و قلب بقدری اشتیاق بعالم اله و امور روحانی دارند که تمامی لذات جسمانی را بدور انداخته و چشم و گوش ظاهر خود را بسته تا آنکه چشم و گوش باطن آنها باز شود و از آن مناظر روحانی و نغمات دلکش کبوتر قدسی محظوظ گردند و تو در عدم فهم این نوع از ادراک و لذائذ آن معذوری ( تا نچشی ندانی) محبت فرع معرفت است تا چیزی را نبینی و نشناسی و ادراک حس و بهاء آنرا ننمائی هرگز وی را دوست نخواهی داشت.
و شوق ناشی می شود از محبت یعنی اول محبت پدید می گردد و قدری که قوت گرفت عشق پیدا می شود و هنگام فقدان یا غیاب مطلوب شوق نمودار می گردد پس شوق و اشتیاق وقتی است که محبوب نا پیدا گردد اما وقت حضور معشوق شوق معنائی ندارد.
و چون محبت و عشق و شوق روحانی را مبحث دیگری است که انشاءالله تعالی خواهد آمد اینک کلام را در اینجا کوتاه نموده گوئیم
شانزدهم و هفدهم
از جملۀ صفات ممتازۀ انسانی دو صفت خوف و رجاء است.
خوف و رجاء از مقتضیات ایمان ومعرفت است البته کسی که خدا را بعظمت و بزرگی و توانائی شناخت از وی می ترسد و از هیبت و اقتدار او هراسانست و مخالفت در امر او نمی ورزد.
و هر کس خدا را بکرم و رأفت و مهربانی شناخت باو امیدوار و از فضل و احسان او خوشنود است.
در حدیث از صادق آل محمد صلی الله علیه و آله رسیده که از پدر بزرگوار خود چنین نقل می نماید که ( هیچ بنده مؤمنی نیست مگر آنکه در قلب او دو نور موجود است نور خوف و نور رجاء اگر با هم موازنه کنند یعنی اگر با هم بسنجند ذره ای با هم تفاوت ندارند و بقدر هم می باشند).
خوف و رجاء دو اصل بزرگ و دو شرط مهم از وظیفۀ ایمانی است و تساوی آنها عبارتست از اعتدال و حد وسط مابین یأس و ناامیدی از کرم حقتعالی و بین غرور نفس برحمت و فضل و احسان غیر متناهی او خوف و رجاء و تساوی بین آن دو یک شرط اساسی اصول دیانت و اول قدم راه سعادت و پیش قراول قافله راه روان بسوی خدای تعالی می باشد . کسی که بخواهد در این راه قدم گذارد اول بایستی این دو اصل اخلاقی را پیشوای خود قرار دهد و گر نه بهمان قدم اول بزمین خواهد خورد. بعد از آن که دانستی و تصدیق نمودی که سعادت بشر و منتهی کمال انسان اینست که حائز گردد مقام قرب بحق تعالی را و باو مأنوس گردد. بدان ممکن نیست کسی باین مقام رسد مگر از پرتو خوف و رجاء زیرا که ابتدائاً قوای بهیمی و سبعی در انسان غالب و مستولی گشته است و اگر نبود تازیانه خوف از عذاب و نوید مرحمت وامیدواری بثواب هیچ وقت ممکن نبود  این نفس سر کش طاغی یاغی رام گردد و بار تکلیف بگردن نهد وخود را از صفات حیوانی تخلیه نماید و بزیور اخلاق انسانی بیاراید و مادامی که انسان مبتلاء بکثافات نفسانی است ممکن یست بتواند قدمی پیش رود خلاصه رسیدن بجوار قرب حقتعالی منوط بمحبت و محبت منوط بمعرفت و معرفت مبتنی بدوام فکر در عجائب صنعت و کمال توجه و تذکر و تدبر است و توجه و تدبر منوط بشست و شو دادن دل است یعنی اول بایستی دل را از کثافات اخلاق پاک نمود و سپس توجه را بمبدأ و فکر در عجائب خلقت و شالودۀ وجود مخلوقات گردانید.
مادامی که گرفتار هوا و هوس و مبتلا به هزار گونه آرزو و آمال هستیم چگونه توانیم توجه بعالم اله نمائیم و از انوار فیض الهی استمداد طلبیم و چون در ابتداء قوای بهيمی و سبعی خیلی قوت دارند اگر نبود خوف از عذاب و شوق بثواب هرگز ممکن نبود کسی بتواند جلو آرزو  و امال نفسانی را بگیرد این استکه گفتیم اول بروز کمالات و سر چشمه تمام خیرات همان دو ملکۀ خوف و رجاء می باشند.
و همان طوری که اول بروز کمالات خوف از عذابست آخر ظهور کمالات انسانی هیبت است یعنی هیبت جلال و عظمت حقتعالی و هیبت وقتی صورت گیرد که شخص بکمال معرفت رسد و حائز مقام قدس گردد. آن وقت از مشاهدۀ انوار عظمت و هیبت جلال و بزرگی حقتعالی لرزانست . چنانچه نقل شده که امام موحدین و پیشوای  عارفین امیر المؤمنین علیه السلام هر شب چندین مرتبه از خوف خدا غش می کرد.
معلوم است فقط خوف از عذاب نبود بلکه شاید در موقع مناجات اشراق نور احدی و تجلی الهی چنان غالب می گشت که تاب مقاومت برای علی علیه السلام باقی نمی ماند از هوش می رفت.
پس اول بروز کمالات خوف از عذابست و آخر آنها هیبت جلالست.
هیجدهم و نوزدهم
از جملۀ صفات کاملین صدق و اخلاص است همان طوری که تمامی اخلاق نیک و بد را مراتبی است این دو صفت نیکو را هم مراتب و درجاتی است گاهی صدق گویند و مقصود راستی در گفتار است مثل اینکه گوئیم فلانی آدم راست گوئی است.
و گاهی صدق گویند و غرض راستی و درستی در کردار است یعنی کار او با حقیقت و درستی و راستی هم آغوش است اگر گوید راست گوید و دراظهار دوستی با حقیقت باشد و گفتارش  با کردار توأم گشته و رفتارش مصدق گفتارش می باشد ساختمان وجود او از مکر و تدلیس و شیطنت خالی و نفس پاک او از هر گونه آلایشی منزه است.
و البته مقصود از صدقی که ردیف اخلاص و صفات حمیدۀ انسانی است معنای دومی است یعنی راستی و درستی در تمام افعال و گفتار و کردار مطلوبست و انسانرا در سیر تکامل بمراتب ترقی و تعالی می کشاند نه فقط در گفتار تنها اگر چه آن هم فضیلتی است که غالباً منفک از صدق در افعال نمی شود و با هم توأم می باشند.
و هم چنین اخلاص را مراتب و درجاتی است گاهی خلوص گویند و مقصود خالص عبادتست از ریاء چنانچه اگر عمل ذره ای مشوب بریاء شد ابداً قبول درگاه احدیت نمی شود.
و گاهی خلوص گویند ومقصود خالص کردن سر و قلب است از غیر خدای تعالی و این نوع از اخلاص وقتی تحقق پذیرد که تمامی فکر و ذکر و هم شخص بر مطالعۀ جمال احدی و توجه تام بآن بارگاه عظمت و جلال خداوندی باشد و آنی از او غافل نگردد.
بیستم
از جمله صفات ممتازه انسانی تواضع و فروتنی نمودن با ابناء جنس خود می باشد.
و صفت تواضع وقتی صورت گیرد که انسان کبر و نخوت و خود پسندی را از سر بیرون نماید و بچشم برادری ومهربانی و یگانگی در مردم نظر کند و خود را کوچکتر و بی مقدارتر از دیگران بداند آن وقت برای همه متواضع می گردد و خود را لایق هیچ مزیت و برتری از غیر نمی داند.
و گمان مکن اشخاص چاپلوس و متملق که بظاهر برای فریب دادن و چندین مقصد دیگری که در نظر گرفته اند و در مقابل تو اظهار کوچکی و فروتنی می نمایند واقعاً اینها متصف بصفت ارجمند تواضع می باشند زیرا که این طور نیست بلکه متواضع کسی است که خود را در مقابل عظمت و بزرگواری حق هیچ داند این است که انبیاء و اولیاء متواضع ترین مردم بودند در سوره شعراء آیه 215 خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله کرده می فرماید: ( و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین) یعنی ای پیغمبر فروتنی کن برای کسانی که متابعت تو را کرده اند از آن کسانی که ایمان بتو آورده اند.
بیست و یکم از صفات بسیار نیک، حسن خلق است
علامت حسن خلق اینست که آدم خوش خلق همیشه خوش لهجه و خوش مسلک و بشاش می باشد.
و این دو صفت یعنی تواضع و حسن خلق بقدری جذابست یک قسمت بزرگ از طریق معاشرت و انجام دادن مقاصد روی میزان این دو اصل اخلاقی است.
انسان هر قدر دارای کمالات باطنی یا حسن جمال ظاهر باشد اگر متکبر و تند خوی و خشن شد مردم از وی گریزان می شوند.
در سوره آل عمران آیه 153 خطاب برسول اکرم صلی الله علیه و آله نموده گوید: ( و لو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک) ای پیغمبر اگر بودی تو درشت خوی و سخت گوی وسنگ دل هر آینه پراکنده می شدند اصحاب از دور تو.
در تزکيه و تکمیل نفس
بزرگان گفته اند در فرزندی خوب و در برادری درست کار و در شوهری با ملاطفت و در پدری نیکو باش قانع و پاک دامن شو و از غضب بپرهیز نه در میان مردم و نه در پنهانی کار بد مکن خودت احترام خود را نگاه دار هیچ وقت پیش از فکر کردن حرف مزن وکاری را انجام مده چشم و گوش خودت را بسته نگاه دار گمان بد بکسی مبر چیزی که نمی دانی هرگز توانستن آنرا ادعاء مکن علم بیاموز هر چیزی را بجای خودش بشناس صحت خود را مواظبت کن باعتدال غذاء ببدن خود برسان روح خود را سالم و قوی نگهدار از مواظبت زیاد و بی اندازه و از کم مواظبتی باید پرهیز نمود زیرا که در هر دو تفریط و افراط است در امساک و انفاق حد وسط را اختیار نما بلکه در همه چیز حد میانه را بر گزین.
در همه وقت مواظب حال خود باش خواب چشمهای تو را نگیرد مگر وقتی که از خود بپرسی در آن روز چه کرده ای و چه کاری باقی مانده که نکرده ای اگر بد کرده ای نادم و پشیمان باش و مصمم شو که آینده از وی بپرهیزی و اگر خوب کرده ای بر آن مداومت کن و پا فشاری نما.
همیشه در دل و سرّ خود با خدا مناجات کن و از او یاری بخواه و استعانت بطلب.
و از هوسهای بیهوده دل خود را نگهدار. هیچ وقت دنبال دل خواه خود مگرد کسی که دنبال دلخواه خود بدود بالاخره دچار مصائب وزحمات فوق العاده خواهد گردید و اگر قدری دقت کنی خواهی دید که تمامی زحمات و مشقات نتیجه افعال و اعمال زشت خودمان است.
خلاصه منبع تمام خیرات و خوبیها  و منشأ تمام شرور و بدبختیها نفس تو است کمتری از مردم راه خوش بخت شدن و سعادت مندی را می شناسند و آن نعمتهائی که در خود شانست از جای دیگر می طلبند ومصائب و آفاتی که میوۀ اعمال خود آنانست از محل دیگر می دانند در سورۀشوری آیه 29 فرموده : ( و ما اصابکم من مصیبه فیما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر) مفاد آیه آن که هر مصیبت و آفتی که بانسان برسد نتیجه عمل خود او است و خدا عفو می کند از بسیاری.
اگر چشم دل تو باز شود و بحقیقت آشنا گردی و بمعایب نفس خود پی ببری و اخلاق نفسانی خود را تبدیل  باحسن نمائی آنوقت هر چیزی را بجای خود می شناسی و بوظیفه انسانی خود عمل می نمائی.
بقدری که در خور این کتاب بود اشاره اجمالی برؤس اخلاق نیکوی انسانی و ملکات ارجمند بشری نمودیم و بمقایسه با اینها صفات رذیله که در طرف افراط و تفریط اینها است شناخته خواهد شد.
مثلاً وقتی معنای سخاوت معلوم شد معنای بخل و اسراف که دو طرف سخاوت می باشد آن هم وضع خواهد شد و هم چنین از شجاعت جبن و تهور شناخته می شود.
خلاصه رؤس صفات نیک را دو طرف است که هر یک از آن مذموم و از خصایص حیوانی بشمار می رود و حد وسط دو طرف آن صفت خوب و از اخلاق نیکوی انسانی است که انسان بآن صفات از حیوان امتیاز می یابد و لایق هزار گونه تعریف و تمجید می گردد.
و اگر  خواهی خود را بشناسی و بدانی که آیا حیوانی یا انسان مقایسه کن صفات و اخلاق خود را بدو طرف نقیض و ببین اگر متمایل بهیچ طرف افراط و تفریط نیستی بدان که حائز اخلاق خوب انسانی می باشی و از مرتبه حیوانی رو بعالم انسانی نهاده ای و شکر الهی جل شأنه را بجا آور و گر نه بحال خود گریه کن و تا می توانی کوشش نما که اخلاقت را تبدیل باخلاق انسانی نمائی.
بدان که جامع تمام فضائل و کمالات یک امر وحدانی است و آن معرفت و محبت حق است و جامع تمام نقائص و رذائل آن هم یک امر وحدانی است و آن میل و محبت بدنیا است زیرا محبت دنیا چشم دل را کور می گرداند و چنان انسان را در ظلمت جهل و نادانی فرو می برد که راه را از چاه تمیز نمی دهد وخود بینی و نفس پرستی او را می کشاند بحرص و حسد و کبرو عجب و بخل و غیره و هر گونه مفاسد اخلاقی که بتوان تصور نمود ناشی می شود از محبت و علاقه مندی بدنیا.
اما معرفت و محبت بحقتعالی نوریست که در هر قلبی پرتو افکند و اشعه آن اطراف قلب را روشن نمود ظلمت شرک و نفاق و خود بینی و خود پسندی و باقی صفات رذیله را منفی و معدوم می کند.
خلاصه معرفت حق موضوع صفات بد را می برد مثلاً یکی از صفات رذیله کبر است وقتی انسان خود را بزرگ می بیند که خدا را نشناسد اما وقتی او را بعظمت و بزرگی شناخت البته در این زمینه خود را نمی بیند زیرا که تا خود را بینی هرگز او را نخواهی دید.
و وقتی خود را ندیدی تکبر و عجب تحقق نپذیرد و همچنین باقی صفات رذیله مثل حرص ، حسد ، بخل و غیر اینها تماماً ناشی می شود از منیت و عدم معرفت بحق تعالی.
و هم چنین تمام صفات خوب مثل علم، حلم، صبر، رضاء ، تسلیم و غیر اینها ناشی می شود از معرفت بحقتعالی.

تا اینجا کلام در اخلاق که دوم مرحلۀ سیر طریق بسوی حق تعالی بود بپایان رسید . و غرض در اینجا تذکر بود که صاحبان عقل و دانش بدانند بدون تزکیه و صیقلی نمودن نفس از اخلاق حیوانی سیر در این راه مشکل بلکه محال بنظر آید و الا علماء اخلاق کتابهای زیادی بعربی و فارسی در فن اخلاق نوشته اند و طریق علاج هر صفت بدی و طریق تحصیل صفات خوب را بیان نموده اند هر کس بخواهد اطلاع کافی حاصل کند رجوع نماید بآنها.