Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
كهف : آيات1تا46 ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

مقدمه‏
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
رسالت پيامبران و نزول كلام الهى براى تربيت انسان و سير او از دنياى ماديت و حيوانيت به كمال معنوى و مقام والاى خليفه الهى است.

سخن گفتن از پيامبران و رسالت رسل الهى نه از عهده‏ى ما برمى‏آيد و نه در آن مقام علمى معنوى هستيم كه در اين مقدمه از آن سخن گوئيم چه بهتر كه قلم را بدست آن كسى دهيم كه خود فرزند پيامبر و رسالت پيامبران را بدوش دارد و همچون جد بزرگوارش پيامبر اسلام به تربيت نفوس پرداخته و بشريت را در اين دنياى الحادى و شرك متوجه‏ى اسلام نموده و جامعه‏ى ايران را از جهل و جاهليت شاهنشاهى رهانيده و مملكت را به مملكت رسول اللَّه مبدل ساخته و امت مسلمان را همه سربازان حضرت بقيه اللَّه الاعظم ارواحنا له الفداء نموده و ملل مسلمان را بجنگ با كفار غربى و ملحدان شرقى فرا خوانده و امت را مسلح بايمان كه با دستى قرآن و دست ديگر سلاح بجنگ شياطين فرستاده و تمامى دعوا را بر سر اسلام قرار داده و مرز دوست و دشمن را فقط و فقط اسلام قرار داده است.

لذا چه كسى سزاوارتر از اين عارف وارسته و عالم عامل و عبد صالح خداست كه در باره‏ى انبياء سخن گويد، كه ميفرمايد:

هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ انگيزه‏ى بعثت را در اين آيه‏ى شريفه ذكر ميفرمايد كه خداى تبارك و تعالى است كه در بين اميين و بى‏سوادها، كسانى كه تربيت و تعليم الهى نداشته‏اند، رسول فرستاده است تا اينكه آيات خدا را بر آنها قرائت كند و آنها را با قرائت آيات قرآن و تربيت‏هايى كه حدود شده است در تعليمات الهى، آنها را به مردم عرضه كند و تزكيه كند آنها را، تعليم كند بر آنها كتاب و حكمت را. در اين آيه نكات زيادى هست راجع به اهميت تربيت معلم و تعلم با تعبير هو الذى او است كه اين كار را كرده است و مثل يك مطلب با اهميتى است كه ميفرمايد:

هُوَ الَّذِي بَعَثَ اين است كه فرستاده است بين مردم و همه‏ى عالم امى، هستند حتى آنهايى كه به حسب ظاهر درسهايى خوانده‏اند و به حسب ظاهر درسهايى خوانده‏اند و به حسب ظاهر صنايعى را ميدانند و مسائل را اطلاع بر آن دارند. لاكن هم آنها نسبت به آن تربيتى كه از جانب خدا بوسيله‏ى انبياء به آنها ميشود همه امى هستند، همه در ضلال مبين هستند. تنها راه تربيت و تعليم راهى است كه از ناحيه‏ى وحى و مربى همه‏ى عالم رب العالمين، تنها اين راهى است كه از ناحيه‏ى حق تعالى ارائه ميشود و آن تهذيبى است كه با تربيت الهى به وسيله‏ى انبياء، مردم تربيت ميشوند و آن علمى است كه به وسيله‏ى انبياء بر بشريت عرضه ميشود و آن علمى است كه انسان را به كمال مطلوب خودش ميرساند» 18/ 10/ 1359 ولى آنچه ما امروز چه در داخل مملكت از سوى غربزدگان يا شرقزدگان و در خارج از مرزها علم‏پرستى‏ها، علم‏دوستى‏ها، علم‏محورى‏ها، علم‏فروشى‏ها ... كه همه از مغزهاى افراد مشرك و ملحد و منافق تراوش نموده كه يا ريشه‏ى دهرى‏گرى يا هواى نفسانى و غرور حيوانى. و اخيرا هم با تفكر التقاطى رو برو شده‏ايم. در طى چهل سال اخير روشنفكران غربزده يا شرقزده با استفاده از تفكرات بيگانه و التقاطش با مبانى قرآنى اسلامى، تفكرات التقاطى بوجود آورده كه يا بسوى بلوك كاپيتاليسم است يا كمونيسم و اين چه بسا از سوى افراد دلسوز براى مذهب بوجود آمده باشد!!!! و اخيرا مزدوران روس و روس‏پرستان مزدور با شيادى خاصى خواسته‏اند تضاد ميان اسلام و ماركسيسم را از ميان برداشته و خواسته‏اند اسلام انقلابى را با سوسياليسم علمى آشتى دهند!!!! اين نه از بابت حسن نيت كه سوء نيت است و در پشت سر اين دسيسه، استعمار كرملين است ...

حال بايد با اين جريانات انحرافى و گمراه كننده، چگونه برخورد كرد.

آيا بازگشت بقرآن؟

آيا بازگشت به امامت؟

يا طبق وصيت حضرت رسول اكرم (ص) اطاعت و پيروى كامل از قرآن و عترت ميتواند سعادت دنيوى و اخروى‏مان را تضمين نمايد.

امام ميفرمايند:

 «ادعيه لسان قرآن است، ادعيه شارح قرآن هستند» ... مردم را نبايد از دعا جدا كرد ... ما نبايد بگوييم: كه قرآن را ما داريم، ديگر ما به پيغمبر كارى نداريم، جدا از هم نيستند، مطلب همان است و با هم هستند

 «لن يفترقا حتى یردا على الحوض»

افتراقى در كار نيست، ما اگر بخواهيم حساب را جدا كنيم، قرآن على حده باشد و ائمه على حده باشند و ادعيه هم على حده باشند و ادعيه را هم بگوئيم كه: ما كارى به ادعيه نداريم ...»

آرى امام اين سالك الى اللَّه و قطب راهيان صراط مستقيم آن گونه كه خود رفته و ميرود ما را راهنمايى بسوى حق و حقيقت مى‏نمايد تا از هر گونه التقاطى يا چپ‏گرايى و غرب‏گرايى بر حذر بوده و آن گونه كه خدا ميخواهد عبد باشيم و عابد. نه از هواى نفس و انانيت در ما اثرى باشد نه از مقام‏پرستى و دنياطلبى.

حال بهتر آن است كه نگاهى گذرا به صفات و مشخصات حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبد اللَّه (ص) پيامبر اسلام نموده و همانگونه كه خداى منان او را اسوه‏ى حسنه قرار داده و شاهد بر امت نموده، خويشتن را بسازيم و از پيامبرمان در ما نشانه‏هايى باشد.

سفينه البحار مجلد 1 مينويسد:

پيامبر از بس با حيا بود هر كس از او چيزى ميخواست باو ميداد و حياء ميفرمود محرومش نمايد.

سفينه البحار از انس حديث ميكند كه:

ده سال خدمت رسول خدا را ميكردم هرگز بمن كلمه ناهنجارى نفرمود و بخاطر كارى كه كردم نفرمود چرا كردى و بخاطر چيزى كه انجام ندادم نفرمود چرا نكردى.

انس گويد:

رسول خدا بظرف شيرى افطار ميكرد و مقدارى هم براى سحرش ميگذاشت و گاهى يك خوراك شير بيشتر نداشت. و گاهى هم نان را در آن ميگذاشت و ميل ميفرمود.

انس گويد:

شبى شير را براى پيامبر آماده كردم ولى ايشان دير آمدند. گمان كردم بعضى از يارانش او را دعوت نموده، لذا شير را خود نوشيدم.

پيامبر پس از ساعتى از شب آمد و چيزى نفرمود. از يكى از ياران پرسيدم: آيا رسول خدا در جايى افطار فرموده بود. گفت: نه.

آن شب را جز خدا كسى نداند چه بر من گذشت از غصه اينكه پيامبر از من شير را بخواهد و نيابد.

پس رسول خدا آن شب را گرسنه بود و روز را روزه داشت و از من شير نخواست و تا كنون هم از آن سخنى بميان نياورده است.

1- امام حسن فرمود: پيامبر بسيار بزرگوار و با شخصيت بود.

2- امام حسن فرمود: پيامبر پيوسته هاله‏اى از خون وجودش را فرا گرفته بود، همواره فكر ميكرد، راحت و آسايش برايش وجود نداشت، بى‏ضرورت حرف نميزد، سكوتش طولانى بود، سخن را بگوشه لب تمام ميكرد.

3- امام حسن فرمود: پيامبر چون غضبناك ميگشت هيچ چيز آتش غضبش را فرو نمينشانيد تا وقتى كه او را در راه حق يارى كنند و هرگز براى خود خشمگين نميشد و براى خود جوش نميزد.

4- امام حسين فرمود: پيامبر اكرم جز در سخنان سودمند دهان فرو ميبست و بين مردم الفت ايجاد مينمود و از ايجاد تفرقه پرهيز مينمود.

5- امام حسين فرمود: پيامبر بزرگ هر قومى را گرامى ميداشت.

6- امام حسين فرمود: بهترين مردم در نزد پيامبر آن كس بود كه خير خواهيش بيشتر بود و كسى نزد او منزلتى بزرگتر داشت كه مواساه و يارى و همكارى زيادتر مينمود.

7- امام حسين فرمود: پيامبر اكرم نمينشست و برنميخاست مگر با ذكر نام خداى متعال و براى خود جايگاه مخصوصى قرار نميداد. و ديگران را هم از اينكار نهى ميفرمود.

8- امام حسين فرمود: پيامبر چون به مجلسى وارد ميشد هر جا كه خالى بود همانجا مينشست و ديگران را هم باين عمل امر مينمود.

9- امام حسين فرمود: پيامبر چون به مجلسى وارد ميشد بهر يك از اهل مجلس بمقدار و در خور حالش توجه ميكرد كه يك نفر نپندارد كه ديگرى نزد او برتر و گراميتر است.

10- امام حسين فرمود: مردم از اخلاق و سعه صدر پيامبر در راحت و فراخى بودند.

11- امام حسين فرمود: پيامبر براى مردم پدرى مهربان بود و همگان در نزد او از نظر حقوق در يك درجه قرار داشتند.

12- امام حسين فرمود: مجلس پيامبر مجلس علم و شرم و صبر و امانت بود. در مجلس وى صداها بلند نميگشت و حرمت كسى هتك و توهينى نميشد و لغزشهاى كسى بر ملا نميگشت.

13- امام حسين فرمود: در نزد پيامبر بزرگان احترام و توقير ميشدند و كوچكها و خردها مورد رحمت و شفقت قرار ميگرفتند و حاجتمندان را بر خود ترجيح ميدادند.

14- امام حسين فرمود: پيامبر همواره خوشرو، سهل‏گير، نرمخو بود.

15- امام حسين فرمود: پيامبر خشونت و تندخويى نداشت، پرخاشجويى و دشنام‏گويى ننمود، عيبجويى و يا مداحى نميكرد، از آنچه نميپسنديد تغافل ميفرمود و در عين حال كسى را مأيوس نميساخت و ديگران را كه بدان مايل بودند نااميد و رانده نميكرد.

16- امام حسين فرمود: پيامبر از جدا و پرگويى و از كارهاى بيهوده، خود را محفوظ ميداشت.

17- امام حسين فرمود: چون كسى در مجلسى شروع بسخن گفتن ميكرد پيامبر كاملا ساكت شده گوش فرا ميدادند تا حرفش بپايان رسد.

18- امام حسين فرمود: پيامبر در برابر غربت سخت شكيبا بود.

19- امام حسين فرمود: پيامبر در برابر سخنان خشن و تند و سؤالهاى بى‏رويه مردم تحمل بخرج ميداد.

20- امام حسين فرمود: پيامبر هيچگاه اجازه نميداد كسى او را بسيار ستايش كند.

21- امام حسين فرمود: پيامبر كلام هيچكس را نميبريد مگر آنكه از حد تجاوز ميكرد، در اين صورت يا برمى‏خواست، يا او را از ادامه كلام نهى ميفرمود.

22- امام حسين فرمود: پيامبر در سكوت يكى از چهار حالت را داشت:

يا حلم، يا حذر، تقدير، تفكر.

23- انس بن مالك گويد: پيامبر همواره بيماران را عيادت مينمود.

24- انس بن مالك گويد: پيامبر جنازه‏ها را تشييع ميكرد و دعوت بندگان را اجابت مينمود.

25- ابن عباس گويد: پيامبر همواره بر خاك مينشست و بر زمين غذا ميخورد.

26- انس گويد: پيامبر به كودكانى گذشت و بايشان سلام كرد، و به آنها خوراكى پخش كرد.

27- عايشه گويد: پيامبر چون در خانه بود، جامه‏اش را ميدوخت و نعلين خود را پينه ميكرد، و كارهايى كه يك مرد با اهل خود ميكند مينمود.

28- از ابى سعيد خدرى آمده است كه: پيامبر سخت با حيا بود و هيچگاه از او در خواست چيزى نميشد جز اينكه عطا ميفرمود.

29- ابن مسعود گويد: پيامبر فرمود: هيچكس از اصحاب من براى من سخن‏چينى نكند و چيزى را كه پشت سرم شنيده بمن نرساند كه من دوست دارم با دلى صاف و سينه‏اى سالم از بين شما بروم.

30- امام على فرمود: پيامبر سخت‏ترين مردم و خوش مجلس‏ترين مردم بود، هر كس با وى معاشرت و آميزش ميكرد و او را ميشناخت بوى محبت ميورزيد.

31- ابن عباس گويد: پيامبر فرمود: من تربيت شده خداوندم و على ادب شده‏ى من است.

32- ابن عباس گويد: پيامبر فرمود: پروردگارم مرا به سخاوت و نيكى امر كرده، و از بخل و جفاكارى نهى نموده و هيچ چيز نزد خداوند متعال از بخل و بد اخلاقى مبغوضتر نميباشد.

33- امام على فرمود: پيامبر داراى صفات زير بود:

دست و دل‏بازترين مردم، با جرئت‏ترين و راستگوترين و وفا كننده‏ترين و نرمخوترين مردم بود، از نظر قوم و عشيره كريمتر و برتر بود. هر كس او را زيارت ميكرد در برخورد اول هيبتى بزرگ از وى احساس ميكرد و چون با وى معاشرت مينمود و اخلاق او را ميشناخت باو محبت پيدا ميكرد، هرگز پيش از او و بعد از او كسى همانند او نديده‏ام.

34- انس گويد: پيامبر اكرم اگر سه روز يكى از اصحاب را نميديد از حالش جويا ميشد، اگر ميگفتند غايب است برايش دعا ميكرد، و اگر نه بديدنش ميشتافت.

35- جابر گويد: نبى اكرم در بيست و يك جنگ شركت كرد.

صاحب سفينه البحار در مجلد اول مينويسد:

هنگامى كه دندان پيامبر اكرم را در جنگ احد شكستند، يارانش از شدت ناراحتى گفتند:

يا رسول اللَّه مشركين را نفرين نمائيد.

پيامبر فرمود:

من بسيار لعن كننده فرستاده نشده بلكه خواننده بسوى خداوند و براى رحمت فرستاده شده‏ام. علامه مجلسى در عين الحيوة گويد:

از حضرت على منقول است كه:

رسول خدا نان گندم تناول نفرمود و از نان جو هرگز سه مرتبه متوالى سير نخورد چون از دنيا رفت زرهش نزد يهودى به چهار درهم مرهون بود هيچ طلا و نقره از او نماند با آنكه عرب مسخر او شده بود و غنيمت‏هاى عظيم از كفار بدست او آمده بود روزى بود كه سيصد هزار درهم و چهار صد هزار درهم قسمت ميفرمود شب سائل ميآمد سؤال ميكرد ميفرمود «و اللَّه» كه نزد آل محمد امشب يك صاع جو و يك ساع گندم و يك درهم و يك دينار نيست منقول است كه بر الاغ بى‏پالان سوار ميشدند نعلين خود را بدست مبارك پينه ميكردند و بر اطفال سلام ميكردند و بر روى زمين با غلامان چيزى تناول مينمودند كه بروش بندگان مينشينم و بروش بندگان طعام ميخورم كدام بنده از من سزاوارتر است بتواضع و بندگى خدا.

در زمينه‏ى صفات و مشخصات مقام مقدس نبوى ما يادداشتهاى بسيارى داشتيم كه بيش از اين را در اين مقدمه صلاح نديدم اميدوارم در موارد ديگر و بمناسبت‏هاى مختلف اين مبحث را كامل نمائيم.

خداوند همه‏ى ما را پيرو حقيقى رسول اللَّه و ولى اللَّه قرار داده تا بتوانيم در پرتو رهبرى الهى روح اللَّه از زمره‏ى سربازان بقيه اللَّه قرار گيريم.

و السلام على عباد اللَّه الصالحين و العاقبه للمتقين 4/ 4/ 1362

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 2
سورة الكهف‏

مكية و هى مائة و احدى عشر آية

 [سوره الكهف (18): آيات 1 تا 12]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1) قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (3) وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4)

ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً (5) فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً (6) إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً جُرُزاً (8) أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (9)

إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً (10) فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً (12)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 3

سورة الكهف در مكّه نازل گرديده مگر آيه وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ كه ابن عباس گفته در مدينه نازل گرديده و عدد آيات آن صد و يازده است بعدد بصرى و صد و ده بعدد كوفى و صد و شش بعدد شامى و صد و پنج نزد حجازى. (منهج)

 (ترجمه)

بنام ايزد هستى‏بخش صاحب رحمت عام و خاص‏

سپاس و ستايش مخصوص آن خدايى است كه بر بنده خود محمد (صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) اين كتاب (قرآن) را نازل گردانيد و در آن هيچ نقص و كجى نگذاشت (1)

 (و قرآن كتابى است) ثابت و استوار نزد پروردگار تا اينكه كفار را بعذاب سخت بترساند و مژده بدهد بمؤمنينى كه اعمال نيكو مينمايند به اينكه اجر نيكو براى آنها (آماده) شده (2)

و در آنجا زندگانى ابدى خواهند داشت (3)

و تهديد بنمايد آنهايى را كه گفتند خدا اولاد گرفته (4)

نه آنان و نه پدرانشان علم بگفتارشان ندارند بزرگ است اين كلمه‏اى كه از دهنشان بيرون ميآيد و نميگويند مگر دروغ (5)

اى محمد (ص) اگر ايمان نياورند از شدت حزن نزديك است خود را هلاك بنمايى (6)

بدرستى ما قرار داديم آنچه در زمين است زينت و آن را آراسته گردانيديم براى اهل زمين تا اينكه آنها را بيازمائيم كه كدام يك از آنها عملشان نيكوتر است (7)

و حقيقة ما آنچه زينت زمين است ميگردانيم ويران                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 4

 و بى‏گياه (8)

اى رسول آيا تو گمان ميكنى داستان ياران كهف و رقيم از علامت قدرت ما عجيب است نه چنين است (9)

 (اى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) ياد كن آن وقتى كه آن جوانان اصحاب كهف) در غار كوه جاى گرفتند و گفتند پروردگار ما از جانب خود بر ما رحمت عطاء نما و براى ما وسيله رشد و هدايت كامل مهيّا گردان (10)

و ما بر گوشهاى آنها حجاب زديم و سالهاى شمرده شده آنها را در غار خواب نموديم (11)

پس از آن آنها را برانگيختيم (بيدارشان كرديم) تا اينكه بدانيم كدام يك از آن دو گروه مدت لبث خود را در آن غار بهتر شماره نموده‏اند (12)

توضيح آيات‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً قَيِّماً (قيّما) منصوب است بفعل مقدر يعنى (جعله قيّما) او را مستقيم گردانيد در اين آيه مطالبى مندرج گرديده:

اول- ببشر تذكر ميدهد و طريق حمد و ستايش خود را از قبل قرآن بوى ميآموزد كه چگونه بايستى خداى خود را ستايش بنمايى، حمد و ستايش و ثناء را مخصوص بآن خدايى گردانى كه از راه لطف و كرم براى هدايت بشر قرآن را بر بنده مقرّب خود فرود آورده.

دوم- اشاره است بعظمت قرآن كه انزال قرآن را بلا واسطه بخود نسبت ميدهد و خود را بقرآن معرفى مينمايد زيرا كه در مقام توصيف خود فرمود (اللَّه) آن كسى است كه بر بنده خود كتاب (قرآن) را نازل گردانيده و بما ارشاد مينمايد كه از قبل قرآن طريق بندگى و سعادت خود را بيابيم.

سوم- رسول گرامى خود را بمقام عبوديت و بندگى كه بالاترين مقامات ممكنات است معرفى نموده و او را ستوده به اينكه بهترين كتابهاى آسمانى كه متّصف بكلام اللَّه است بر او نازل گردانيده.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 5

 چهارم- دو صفت از اوصاف بزرگ قرآن را تذكر ميدهد: يكى آنكه در آن نقصى و كجى يافت نميگردد، قرآن ريسمان محكمى است بين او و جهانيان و طريق مستقيمى است بسوى پروردگار عالميان، و ديگر از اوصاف قرآن اين است كه آن ثابت و استوار است و از نزد حق تعالى فرود آمده. اشاره به اينكه قرآن كلام الهى است و از معدن صدق و حقيقت از عالم قدس تنزّل نموده و بصورت الفاظ و حروف در اين عالم طبيعت ظهور كرده.

لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً چون هر موجودى كه در اين عالم طبيعت ظهور نمود چهار علّت دارد: علت فاعلى، علّت غايى. علت صورى، علّت مادّى. البته قرآن نيز باعتبار وجود ظاهرى آن از آن چهار علت خالى نيست. علت مادى و صورى آن همان است كه بصورت الفاظ و حروف و جملات بين جلدين قرار گرفته، و علت فاعلى آن ذات ذو الجلال الهى است كه متكلّم است و قرآن كلام او است، و علت غايى آن همانست كه در آيه تذكر داده و به (لام) غايت خبر ميدهد كه قرآن را از جانب خود نازل گردانيديم براى اينكه كافرين و مشركين را بتهديدات سخت از عذاب دردناك بترساند، و بمؤمنين بشارت دهد كه آن كسانى كه عمل نيكو نموده‏اند دو پاداش و فضيلت بزرگ بآنها مژده ميدهد: يكى آن كى براى آنان است اجر نيكو و آن دار كرامت الهى است و آن مقامات بلندى است كه بنيكوكاران وعده داده شده. و ديگر (ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً) كه فضيلت بالاتر از نعمتها و كرامتى كه بمؤمنين عطاء ميگردد اين است كه نعمتهاى آنها دائمى و هميشگى خواهد بود وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (الى قوله تعالى) إِلَّا كَذِباً و او، در (و ينذر) حرف عطف است آيه را بآيه بالا عطف ميدهد كه از جمله خصوصيات قرآن اين است كه تهديد ميكند و ميترساند آنهايى را كه گفتند خداوند اولاد گرفته در حالى كه در اين نسبت ناروا نه براى خود آنها علمى‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 6

 و دانشى است و نه براى پدران پيشين آنان و اين بزرگتر كلمه دروغ و ركيك نامعقولى است كه بدون فكر و رويّه از دهن آنان خارج ميگردد و اين چنين دروغى است كه از فرط بزرگى آن در سوره مريم آيه 89 فرموده تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً.

فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً خطاب برسولش مينمايد كه تو از شدّت حزن و اندوه بر كفر آنان و باين كلمه بزرگى كه از دهن آنها بيرون ميآيد چنان محزون و متأسّفى كه شايد خودت را از غصّه بكشى و آيه اشاره بجدّيت و استقامت و پايدارى رسول است بر تبليغ امر رسالت، و شايد نظر بعلم حضرتش باشد كه اين سيه بختان در اثر كفر و نسبت ولد بخدا دادن خود را در چه مهلكه بزرگى انداخته‏اند و تو از شدّت تأسف بر حال آنها و آن عذاب سختى كه براى آنان مهيّا گرديده چنين متأسفى كه نزديك است خود را هلاك گردانى.

إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا بعضى (ما) را بمعنى من موصوله گرفته‏اند يعنى انبياء و اولياء و حكماء و علماء زينت زمينند كه زمين بوجود آنها برپا است.

آيه ظاهرا ميخواهد براى تسلّى دل رسولش كه بداند حكمت و سنت الهى چنين اقتضاء نموده بوى خبر ميدهد كه ما زمين را زينت و آراسته گردانيديم و بانواع و اقسام زيبايى‏ها از اشجار و نباتات و حيوانات و درياها و كوه‏ها و مناظر طبيعى زينت داديم و بانواع جواهرات آراسته گردانيديم و چنين كرديم براى اينكه اهلش را بيازمائيم و آنان را در مورد امتحان واقع گردانيم تا دانسته شود كه كدام يك عملشان نيكوتر است.

وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً جُرُزاً (صعيد) جايى را گويند كه گياهى در آن نباشد، و (جرز) زمينى است كه نباتى از آن روئيده نميشود.
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 7

 خلاصه ذات احديت بشر را متنبّه ميگرداند كه بدانيد زينت و زيبائيها كه در زمين مشاهده مينمائيد براى اينها حقيقت ثابتى نيست بلكه زمين را اينطور مجلّل و مزيّن گردانيده كه افراد بشر را بيازمايد كه كدام يك بفريب نفس و شيطان آن را ثابت و پايدار مى‏پندارد و در طلب آن پافشارى نموده از راه مستقيم منحرف گرديده و پابند حظوظات نفسانى گشته و مبدء و مآل امر خود را فراموش نموده و خود را بدرك اسفل سافلين طبيعت پرتاب گردانيده و چه كسى پيروى عقل و شرع را نموده و قدم پشت قدم اولياء حق تعالى گذارده و در مورد امتحان حائز مقام بلند گرديده.

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً خطاب برسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه آيا تو چنين گمان ميبرى كه اصحاب كهف و رقيم كه سيصد و ده سال در غار زنده و در خواب بودند از آيات عجيب ما بودند بلكه داستان آنان عجيب‏تر از آفرينش و اوضاع شگفت‏آور جهانى نيست (الكهف) مغاره وسيعى است در كوه، و بين مفسرين در معنى (الرقيم) گفتارى است، بقولى آن لوحى است از سنگ كه در آن قصّه اصحاب كهف ثبت شده و بر درب غار آويخته گرديده، و بقولى آن نام وادى و محلى است كه كهف در آنجا است، و بقولى كهف اسم آن شهرى است كه اصحاب كهف از آن بيرون رفتند، و اصحاب رقيم آن سه نفرى بودند كه داخل غار شدند و درب غار بسته گرديد و هر يك از آنان دعاء نمودند بآن عملى كه براى خدا از روى خلوص انجام داده بودند و درب غار براى آنها باز گرديد و نجات يافتند (عجبا) خبر (كانوا) است. (خلاصه از طبرسى) إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً وقتى اصحاب كهف از ترس دشمن كه ميخواست آنها را از يكتاپرستى و دين حق بيرون كند فرار نمودند و داخل مغاره كوه گرديدند آن وقت از روى                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 8

 خلوص و حقيقت گفتند اى پروردگار ما بما رحمت عنايت نما و از مغفرت و رزق و امن ما را برخوردار گردان و براى ما آنچه رشد و سعادت و فيروزى ما در آن است بآسانى مهيّا گردان.

فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً الخ پس از آنكه آن جماعت وارد مغاره كوه شدند بامر حق تعالى پرده بر چشم آنها انداخته شد و آنان در سالهاى بسيارى در غار خواب رفتند پس از آن خدا از خواب بيدارشان نمود تا آنكه معلوم شود كدام يك از آن جماعت بهتر ميدانند كه چند مدت در غار مكث نموده‏اند.

در بيان داستان اصحاب كهف ما در اينجا اقتصار ميكنيم بر آنچه در تفسير مير محمد كريم از تواريخ استنباط نموده و چنين گفته:

توضيح- احوال اصحاب كهف در تواريخ باقوال مختلفه ذكر شده است حاصل آنها باختصار در اينجا ذكر ميشود، مدتى بعد از عيسى بن مريم عليه السّلام در مملكت روم (كه فعلا بنام ايطاليا مشهور است) دين مسيح عليه السّلام منتشر شد مردم بعبادت خداوند تعالى ميل و رغبت كردند و مدتها در عبادت خدا بودند تا اينكه ميان آنها پادشاهان فاسق و فاجرى بظهور رسيد مردم را از عبادت خداى يكتا باز داشته و بلهو و لعب و معصيت وادار نمودند.

از جمله آنها (دقيانوس) نام پادشاه روم و صاحب تاج و تخت گرديد، رعيت را ببت‏پرستى و معصيت دعوت نمود چند نفر از بزرگان كه اهل ايمان بودند دعوت وى را قبول نكرده و در دين و مذهب خود پايدار ماندند بعد از آن از قهر و غضب دقيانوس خوف كرده مقدارى وجه براى مخارج خود برداشته پنهانى از شهر خارج شده هجرت نمودند.

بين راه بچوپانى رسيدند چوپان نيز با آنها همراه شد، سگ چوپان از صاحب خود جدا نشد عقب سر آنها رفت آنها بچوپان گفتند اين سگ را برگردان از صداى سگ بمحل اختفاى ما پى‏خواهند برد چوپان هر چه سگ را زد و از
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 9

 و از خود راند آن سگ برنگشت آخر الامر ناچار شده از سگ دست برداشتند و براه رفتن ادامه دادند در آن حوالى بكوهى رسيدند كه در آن كوه غار وسيعى بود داخل آن غار شده متحصّن گرديدند، خداوند تعالى بقدرت كامله خود آنها را خوابانيد چندين سال در حال خواب بدنهاى آنها مانده و از پوسيدن محفوظ نمود (دقيانوس) هلاك شده چندين پادشاه پس از آن بسلطنت رسيدند و از بين رفتند تا اينكه در مملكت روم پادشاه عادل و صالحى صاحب اختيار گرديد، در زمان او در باره قيامت و رجعت انسان بين مردم اختلاف شد، آن پادشاه عبادت كرده و از خداوند تعالى براى رفع اختلاف بين مردم و معلوم داشتن حقيقت چاره‏جويى نموده.

اراده و مشيّت الهى بر اين شد كه براى اين پادشاه علامتى ظاهر سازد، پس اصحاب كهف را بيدار نمود و سگ آنها را هم كه درب غار خوابيده بود از خواب بيدار نمود، اصحاب كهف بيكديگر نظر كردند بعد از سلام و صحبت از تغيير حال يكديگر تعجب كردند. لباسشان ضايع شده، رنگ صورتها تغيير يافته موها و ناخنهايشان بلند شده بود، گفتند مگر ما چقدر خوابيده‏ايم، يكى گفت يك روز، ديگرى گفت نيم روز، آن يكى بوضعيّت خود نگريست گفت خداوند تعالى ميداند چقدر خوابيده بوده‏ايم.

بعد از آن يك نفر بشهر فرستادند كه براى آنها طعامى بياورد و گفتند دقت كن كه طعام پاك و پاكيزه باشد زيرا كه در زمان دقيانوس هيچكس از نجاست پرهيز نميكرد. آنها باعتقاد اينكه دقيانوس پادشاه است براى طعام سفارش كرده و جهت اختفاى خودش اصرار بيشتر نمودند.

آن شخص حركت كرد در نزديكهاى شهر همه چيز را متغير ديد بعد از آن بشهر داخل شده بهر طرف ديد بازار و دكان و مردم همه تغيير يافته‏اند و ديد مردم كنجكاوانه او را مينگرند ترسيد كه مبادا او را بشناسند و بدقيانوس خبر بدهند مضطربانه براى خريدن طعام بدكانى رسيد پول درآورد و بصاحب دكان داد، دكان‏دار بعد از گرفتن پول بدقّت او را بررسى نمود آن شخص نيز بدقت او                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 10

 تعجب كرد، بعد دكان‏دار پرسيد اين پول را از كجا آورده‏اى گفت اين پول رواج اين شهر است دكان‏دار گفت چه مى‏گويى اين سكّه دقيانوس است و از دقيانوس چند صد سال گذشته است، بشنيدن اين خبر مؤمن متحير ماند.

دكاندار گفت اگر خزينه پيدا نموده‏اى بيا با هم شريك گرديم و آن را قسمت كنيم آن شخص قسم خورد، گفت من خزينه پيدا نكرده‏ام، دكاندار فهميد سرّى در اين كار نهفته است به حكومت خبر داد آن شخص در موقع بردنش نزد حكومت ترسيد كه مبادا دقيانوس باشد، امّا از علائم تغيير يافتن اعضاء حكومت تعجب نمود او را حضور پادشاه بردند ديد پادشاه دقيانوس نيست قلبش قدرى آرام شد، بعد پادشاه از او احوال پرسيد و باو اطمينان داد كه خوف نكند و بر او هيچ ضررى نخواهد بود.

آن شخص احوال را بيان نمود، پادشاه تعجب كرد گفت تو در اين شهر خانه و مسكن داشتى گفت بلى عيال و اولاد دارم پادشاه خود برخواست و با او بمنزلش رفتند گفت منزل من در اين جايگاه بود امّا اين منزل نيست تغيير يافته است از آن منزل پير مردى بيرون آمد از او احوال‏پرسى كرد گفت بلى پدر بزرگ من بنام (تمليخا) با چند نفر در فلان تاريخ در زمان دقيانوس از اين شهر هجرت كرده بعد از آن از آنها علامتى ظاهر نشده است، از آن شخص پرسيدند اسم شما (تمليخا) است گفت بلى.

تمليخا مثل كسى كه تازه از خواب بيدار شود از چگونگى با خبر شد از رفقايش پرسيدند گفت در فلان غار هستند و فعلا منتظر من ميباشند پادشاه با اعيان و اشراف از شهر خارج شده و گفت بايد رفت و آنها را زيارت كرد در بين راه تمليخا گفت اجازه بدهيد جلوتر من بروم و آنها را از احوال با خبر سازم اجازه دادند، تمليخا جلوتر رفت و چگونگى را براى رفقاى خود نقل نمود، پس همه دانستند كه خداوند متعالى آنها را براى مردم علامتى قرار داده و پادشاه با اعيان و اشراف تعجب نمودند، و آنها بعد از آن بپادشاه گفتند كه از تو توقع داريم‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 11 كه از ما كنار شويد پادشاه و اطرافيان كنار رفتند آنها مناجات نموده از خداوند تعالى درخواست رجوع بحال اول يعنى مرگ نمودند خداوند تعالى آنها را قبض روح كرد بعد از مدّتى پادشاه از حال آنها مطّلع گرديد حكم داد دهانه غار را چيده و مسجدى در آنجا بپا نمودند. (پايان)

 [سوره الكهف (18): آيات 13 تا 20]

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً (13) وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً (14) هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً (15) وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً (16) وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (17)

وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18) وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 12

ترجمه‏

اى رسول ما بر تو خبر اصحاب كهف را حكايت ميكنيم بآنچه واقع و حقيقت است آنها جوانمردانى بودند كه بپروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايت آنها افزوديم (13)

و ما علاقه ايمان را در قلب آنها محكم گردانيديم آن وقتى كه نزد (دقيانوس) ايستادند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما هرگز بغير از او خدايى را نخواهيم خواند كه اگر چنين كنيم بحقيقت راه خطا و تعدّى را پيش گرفته‏ايم (14)

اين گروه خويشان ما كه بغير خداى (يكتا) خدايانى گرفتند چرا براى اثبات پرستش او حجت و دليل روشنى نميآورند و كى است ستمكارتر از آن كسى كه بخدا افتراء بزند و دروغ بندد (15)

وقتى آن جماعت از مشركين و از آنچه غير از خدا ميپرستيدند جدا گرديدند و عبادت ننمودند مگر خدا را (پس از آن بزرگ آنها گفت) جاى گيريد در
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 13

 غار كوه تا اينكه پروردگار شما رحمتش را براى شما پهن گرداند و براى شما مهيّا نمايد چيزى را كه بآن منتفع گرديد (16)

و مى‏بينى تو چون آفتاب طلوع كند ميل ميكند از غار آنها بسمت راست و موقع غروب از طرف چپ آنها دور ميزند و آنها در وسط غار در آسايش ميباشند و اين از آيات خدا است هر كس را كه خدا هدايت نمود هدايت يافته و كسى را كه گمراه گردانيد تو هرگز نمى‏يابى براى او دوستى كه راه راست باو بنمايد (17)

و تو گمان ميكنى آنها بيدارند در حالى كه در خوابند و آنها را بپهلوى راست و پهلوى چپ ميگردانيم و سگ آنها دو دست خود را بر آستانه غار پهن گردانيده و اگر تو بر آنها مطلع گردى از آنها پشت كرده فرار مى‏نمايى و از هيبت آنها هراسان ميگردى (18)

و اين چنين ما آنها را بيدار نموديم تا اينكه ميان خودشان صحبت و سؤال كنند گوينده‏اى از آنها گفت چه مقدار ما مكث نموديم گفتند يك روز يا بعض از يك روز گفتند پروردگار شما عالم‏تر است بآنچه شما مكث نموده‏ايد پس يكى را با پولتان بسوى شهر بفرستيد و دقّت كند هر طعامى كه پاكيزه‏تر است بگيرد و بياورد و بايد ملتفت باشد كه احدى او را نشناسد (19)

بدرستى اگر اهل شهر مطّلع گردند و بر شما ظفر يابند شما را سنگسار ميكنند يا اينكه شما را بملّت خود برميگردانند و ديگر هرگز رستگار نخواهيد شد (20).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 14

توضيح آيات‏

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً اى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم ما داستان اصحاب كهف و شرح حال آنها را براى تو حكايت ميكنيم (نبأهم) نبأ خبر با فائده بزرگ است كه از او علم حاصل شود قال الراغب (النبأ، خبر ذو فائدة عظيمة يحصل به علم او غلبة ظنّ و لا يقال للخبر فى الاصل نبأ حتّى يتضمن هذه الاشياء الثلاثة). (پايان) و چون حكايت آنها از عجائب و امر غير عادى بنظر ميآيد اين است كه آن را (نبأ) ناميده، و شرح حال و گذارش آنان آن طورى كه مطابق واقع و حقيقت است چنين است: آنها جماعتى بودند كه از روى حقيقت و درستى بپروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايتشان افزوديم.

وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً (الى قوله تعالى) مِرفَقاً چنانچه در شرح آنها گفته شده (دقيانوس) آن سلطان مشرك جبّار در زمان سلطنتش مؤمنين را ميگرفت و بجبر و تهديد آنها را ببت‏پرستى امر مينمود از جمله جماعتى را كه بنام اصحاب كهف شناخته شدند حاضر گردانيد و بآنان گفت اگر بدين من و بت‏پرستى نگرويد شما را سنگسار خواهم نمود، و چون ايمان در قلب آنها ريشه دوانده بود و در يكتاپرستى راسخ گرديده بودند در مقابل آن سلطان ظالم ايستادگى نمودند و گفتند پروردگار ما ربّ و پرورش دهنده آسمانها و زمين است و ما هرگز بغير او خدايى نميخوانيم و اگر غير از اين بگوئيم حقيقة ما حرف دور از حق و صواب گفته‏ايم.

و آنها با آن استقامت و عزمى كه داشتند هيچ انديشه نكردند و بر اثبات آلهه‏اى كه آنها براى خود انتخاب نموده بودند طلب دليل و حجت نمودند زيرا كه هيچ مدّعايى را بدون دليل ظاهر نتوان قبول نمود، و آنان را بارشاد عقلى
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 15

 متذكر نمودند و گفتند كيست ظالم و ستمكارتر از كسى كه بر خدا دروغ ببندد و بتهاى ناچيزى را شريك خداى آسمانها و زمين گرداند، وقتى نصيحت آنها سودمند نگرديد و دقيانوس گفت يكى از دو كار را بايستى انتخاب نمائيد، يا بدين بت‏پرستى درآييد و سالم بمانيد يا شما را سنگسار خواهيم نمود و گويند آن لعين بآنها چند روز مهلت داد كه در كار خود فكر كنند كه كدام يك از اين دو را انتخاب نمايند، آرى كسى كه ايمان در قلبش رسوخ پيدا نمود و قلبش مطمئن بايمان گرديد اگر بدن او را قطعه قطعه نمايند دست از ايمانش برنميدارد حكايات قرآن و تمثيلات آن تماما براى تذكّر و اندرز بشر است و بايد بدانند چنانچه خودش در سوره العنكبوت آيه 2 فرموده أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ما را متنبّه ميگرداند كه بمجرد اينكه اظهار ايمان نمائيد از شما پذيرفته نميشود مگر وقتى كه در مورد آزمايش واقع گرديد، اين بود كه اين جماعت در مورد امتحان واقع گرديدند.

خلاصه آن جماعت وقتى ديدند چاره‏اى ندارند يا بايد تسليم دقيانوس گردند و بدين وى درآيند يا در كنارى خود را پنهان دارند، آن مردان پاك از خانه و منزل و اهل و عيال دست برداشتند و از شهر بيرون رفتند و فكرشان مقصور بر عبادت حق تعالى گرديد و در كهف منزل گرفتند و چون چنين بودند و از بوته امتحان خالص بيرون آمدند و برحمت خدا اميدوار بودند خداوند رحمت خود را براى آنها پهن گردانيد و براى آنها كارشان را آسان ساخت و از كرم خود مسئول آنها را اجابت فرمود.

وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ الخ و از جمله تفضّلات الهى در باره آنها اين بود كه براى اينكه بدن آنها از تابش آفتاب گداخته نگردد طورى مقرّر شده بود كه خورشيد بر اطراف‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 16

 كهف آنها دور ميزد، هنگام طلوع از طرف راست كوه طلوع مينمود و وقت غروب از طرف چپ كوه غروب مينمود و ضررى بآنها وارد نميآمد زيرا ظاهرا كوه در نقطه قطب واقع بود.

و داستان اصحاب كهف از آيات خدا است كه بمردم بفهماند كه خداوند تعالى بر نگاه داشتن ارواح مردگان توانا و بر زنده نمودن آنها و اعاده روحشان در سراى ديگر ببدنشان قادر است و كسى كه پس از اسباب هدايت كه در دسترس هر كسى گذارده شده و بانواع و اقسام راهنمايى طريق هدايت را بوى آموخته پس او پيرو امر حق تعالى و مطيع سفراى الهى گرديد چنين كسى بارشاد آنها از ضلالت و گمراهى نجات يافته و فضيلت و سعادت انسانى را دريافته و بكمال انسانيت فائز گرديده، لكن كسى كه از راه حقيقت منحرف گرديده و دنبال رهروان بسوى حق تعالى را نگرفته البته گمراه ميگردد و بچاه خود سرى در لجن‏زار طبيعت فرو خواهد رفت و ديگر دوستى و فريادرسى نمى‏يابد كه او را از چاه بدبختى نجات دهد.

وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ الخ (تحسبهم) خطاب است بهر كسى كه آنها را ببيند (ايقاظ) جمع (يقظ) بكسر قاف است يعنى بيدار، زيرا كه آنها خوابند و چشمهاى آنها باز است كسى كه بآنها نظر كند گمان ميكند بيدارند، و بقولى بكثرت گرديدن آنها از راست بچپ كه بدنشان در خاك نپوسد گمان ميشود كه بيدارند.

 (باسط ذراعيه) حكايت حال ماضى است زيرا كه اسم فاعل عمل نميكند مگر وقتى كه بمعنى مضارع باشد و سگ آنها در پيشگاه غار بر آستانه غار دو دست خود را پهن كرده و سر خود را روى دست گذارده و اگر تو بر آنها مطّلع شوى ترس و رعب تو را ميگيرد و از آنان روى گردانيده فرار مى‏نمايى.
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 17

 وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ (و كذلك) شايد اشاره باين باشد كه آنان را بيدار نموديم پس از خواب سيصد و ده ساله كه دانسته شود كه خداوند بر زنده كردن مردگان در قيامت قدرت دارد و عجيب بنظرشان نيايد.

خلاصه پس از بيدار شدن از حالاتشان فهميدند خواب سنگينى رفته‏اند لكن مقدار آن را نميدانستند، اين بود كه يكى از آنها سؤال نمود كه شما چه مقدار خواب بوديد گفتند يك روز يا بعض از يك روز، گويند تمليخا كه بزرگ آنها و داناتر بود بفراست فهميد كه خيلى خواب رفته‏اند گفت خدا داناتر است كه ما چه مقدار خواب بوده‏ايم.

فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ (الى قوله تعالى) إِذاً أَبَداً و حكايت آن مشروحا بيان شده و چگونگى اطلاع آنها بر حال و مدت خوابشان هم بر خودشان و هم بر ديگران ظاهر گرديد مختصر نموديم.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 18

 [سوره الكهف (18): آيات 21 تا 27]

وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى‏ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً (21) سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَلِيلٌ فَلا تُمارِ فِيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً (23) إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً (24) وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (25)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً (26) وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (27)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 19

 (ترجمه)

اين چنين ما مردم را بر اصحاب كهف مطّلع گردانيديم تا اينكه بدانند كه وعده خدا حق است و بدرستى در وقوع ساعت قيامت شكّى نيست (و قوم را مطّلع گردانيديم) وقتى كه در كار آنها بينشان نزاع واقع گرديد بعضى گفتند بايد دور آنها حصارى بناء نمود پروردگار آنها عالم‏تر است بحال آنها و آنان كه بر احوالات ايشان عالم‏تر بودند گفتند مسجدى براى آنها بناء كنيم (21)

و بزودى بعضى از آنها ميگويند اصحاب كهف سه نفر بودند و چهارمى آنها سگ آنها است و ميگويند پنج نفرند و ششمى آنها سگ آنها است و با ندانسته‏گى از غيب سخن ميرانند و ميگويند هفت نفرند و هشتمى آنها سگ آنها است (اى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) بگو پروردگار من عالم‏تر است بعدد آنها عدد آنها را نميدانند مگر كمى از مردم پس تو با اهل كتاب جدال مكن مگر بقدرى كه براى تو ظاهر گرديده و هرگز در اين خصوص از احدى از آنها سؤال مكن (22)

 (و اى رسول) تو هرگز مگو كه فردا چنين كارى را ميكنم (23)

مگر اينكه بگويى (ان شاء اللَّه) ميكنم و ياد كن پروردگارت را زمانى كه استثناء را فراموش كردى و بگو اميد است كه پروردگار من مرا بحقايقى نزديك از اين حكايت ارشاد گرداند (24)

اصحاب كهف در غار سيصد و نه سال ماندند (25)

بگو خدا بمدّت مكثشان در غار عالم‏تر است و او بهمه اسرار غيب دانا و بينا و شنوا است و براى آنها غير از خدا دوست و نگهبانى نيست و احدى را در (تدبير خلقت) با خود شريك نميگرداند (26)

و آنچه از كتاب پروردگارت بتو وحى رسيده تلاوت كن و براى كلمات او تغيير دهنده‏اى نيست و نمى‏يابى تو از غير او پناهى (27).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 20

توضيح آيات‏

وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها اين چنين ما اصحاب كهف را خواب كرديم و پس از آن بيدارشان گردانيديم براى اينكه بعين اليقين و بچشم سر ببينند و باطمينان قلبى و علم حضورى بدانند كه وعده خدا حقّ است و ساعت قيامت محقّقا آمدنى است و در آن شكّى راه ندارد.

آرى وقتى ممكن باشد كه انسان در مدّت سيصد و نه سال زنده بماند و با اين بدن طبيعى در محلّى كه اطراف آن بسته و كمتر هواى آزاد در آن داخل و خارج ميگردد بدون خوردنى و آشاميدنى زنده بماند و حتى لباس او هم نپوسد و بعد بيدار شود آيا ديگر شكّ و شبهه‏اى در معاد و زنده شدن مردگان با جسم و روح باقى مى‏ماند كه در عالم ما فوق الطبيعه نزد علام الغيوب و در سعه علم حضورى حق تعالى با تمام خصوصيات موجود بوده زنده شوند و حيات جديدى بآنها افاضه گردد هرگز شكّ و ريبى باقى نمى‏ماند آيا ديگر در امكان يا وقوعش ترديدى است آيا جز قدرت نمايى و تنبّه ديگران چيز ديگرى بوده، پس از اين همه دلائل بر توحيد و اثبات معاد ديگر عذرى براى منكرين معاد باقى نمى‏ماند، خداوند اتمام حجت نموده و اگر مبتلا بعذاب گردند بدست خود عذاب را براى خود مهيّا نموده‏اند ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ سوره آل عمران آيه 178.

إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ الخ براى ايضاح آيه خلاصه بيان شيخ طبرسى (ره) را در اينجا ترجمه مينمايم چنين گفته (اذ يتنازعون) متعلق به (اعثرنا) است يعنى آنها را مطّلع گردانيديم آن وقتى كه بين آنها در امر مبعوث گرديدن در قيامت اختلاف بود، بعض از آن جماعت آن زمان ميگفتند معاد روحانى است نه جسمانى، فقط روح‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 21

 انسان در آن وقت زنده است نه جسد او، و بعضى ميگفتند جسدها زنده ميشوند با ارواح (اين بود كه خداى تعالى خواست) بخواب و بيدارى اصحاب كهف بآنها بنماياند و ظاهر كند كه جسدها مبعوث ميگردند زنده و حسّاس همانطورى كه قبل از موت چنين بودند. (پايان) و پس از آنكه اصحاب كهف پس از بيدار شدنشان از خواب بگمان بعضى مردند (و مردم از مردنشان مطّلع گرديدند) بعضى گفتند بايد حصارى دور آنها كشيد كه از چشم مردم مستور باشند و آنهايى كه غالب بودند يعنى پادشاه مؤمن و گمان ميكردند آنها زنده‏اند و شايد دو مرتبه بيدار شوند ميگفتند مسجدى آنجا بناء كنيد و خداوند عالم‏تر است بحال آنها.

سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ الخ مفسرين گفته‏اند بين اصحاب رسول (ص) در عدد اصحاب كهف اختلاف واقع گرديد جماعتى گفتند آنها سه نفر بودند چهارمى سگ آنها بود، جماعت ديگر گفتند پنج نفر بودند ششمى آنها سگ آنها بوده (رَجْماً بِالْغَيْبِ) يعنى بگمان و بدون علم چنين گفتند و جماعت ديگر گفتند هفت نفر بودند و هشتمى آنها سگ آنها بود. (قتاده) بقولى اين اخبار از خداى تعالى بود به اينكه بزودى در عدد آنها اختلاف واقع ميگردد و همين طور هم شد نصاراى نجران نزد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم آمدند و حكايت اصحاب كهف بميان آمد و يعقوبيه از آنان گفتند سه نفر بودند چهارمى سگ آنها بود و نسطوريه گفتند پنج نفر بودند ششمى سگ آنها بود، مسلمانها گفتند هفت نفر بودند هشتمى سگ آنها بود اين بود كه خدا بپيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم امر فرمود كه:

قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ بقول عطاء (قليل من الناس) يا (قليل من اهل الكتاب) و ابن عباس گفته است من از آن قليل ميباشم كه (عالمم بعدد آنها) آنها هفت نفر بودند                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 22

 و سگ هشتمى آنها است و ظاهرا ابن عباس از جهت نبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم عالم بعدد آنها گرديده، ضحاك از ابن عباس نقل ميكند كه گفته آن هفت نفر بنام (مكشلمينا و تمليخا و قرطونس و نينونس و سارينوس و دريونس يا كشوطينونس و آن چوپان بود) (فَلا تُمارِ فِيهِمْ) پس مجادله نكن اى پيغمبر در باره آنها (إِلَّا مِراءً ظاهِراً) در معنى اين جمله چند وجه گفته شده:

اول- مجادله مكن مگر بآنچه براى تو از امر آنها ظاهر گردانيديم يعنى مجادله نكنند مگر بحجت و اخبار از جانب حق تعالى و آن جدالى است ظاهر (ابن عباس و قتاده و مجاهد) دوم- مقصود اين است كه با آنها مجادله مكن مگر جدال ظاهر و آن اين است كه بگويى شما عدد آنها را ثابت ميكنيد و مخالفت ميكنيد قول غير خود را و در خبر احتمال صدق و كذب هر دو ميرود پس شما دليل خود را بياوريد تا اينكه شهادت دهيم بر صدق گفتار شما.

سوم- مقصود از (مراء ظاهرا) اينست كه مردم حاضر شوند و شهادت دهند و اگر بر خلاف گفتار آنها بگويى تو را تكذيب ميكنند و بر ضعفاء امر را مشتبه ميگردانند و چنين مدّعى ميكردند كه آنها بدرستى ميدانند (بر خلاف آنچه تو ميدانى) زيرا كه داستان اصحاب كهف از غوامض علوم آنها است.

وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً يعنى از اهل كتاب در باره اصحاب كهف هيچ پرسش مكن از احدى از آنان. (ابن عباس و مجاهد) و خطاب برسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم است و شايد مقصود غير آن حضرت از اصحابند تا اينكه آنها در اين موضوع بيهود مراجعه ننمايند و وثوقشان باخبارى باشد كه از طرف خدا بپيمبرش رسيده، چون اهل مكّه بقول يهوديها دو سؤال از حضرتش پرسيدند فرمود فردا بيائيد تا بشما خبر دهم و نفرمود (انشاء اللَّه) پس ده روز كم و بيش وحى نيامد و قريش طعنه ميزدند كه خدا محمّد (ص) دشمن گرفته حضرت غمگين                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 23

 گرديد وقتى جبرئيل (ع) آمد فرمود اين چند روز چرا نيامدى جبرئيل گفت حكم الهى نبود كه بر تو نازل شوم و اين آيات را آورد كه:

وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ اگر چه خطاب ظاهرا بشخص رسول (ص) است لكن پيمبرش را متنبّه ميگرداند كه بايد خودت و امّت مؤدّب گرديد بآداب اسلام و متذكر باشيد كه در عالم چيزى بدون مشيّت و خواست الهى تحقّق‏پذير نخواهد بود، البته اين مطلب نزد پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم واضح و جلّى بود و محتاج بامر نبود لكن براى اينكه بمردم و امّت بفهماند كه امرى بدون مشيّت الهى تحقق‏پذير نخواهد بود برسولش امر مينمايد كه نگو فردا چنين كارى ميكنم مگر اينكه بگويى (ان شاء اللَّه) كه گفتار تو سرمشق آنان باشد و در اين عمل پيرو تو گردند، و ظاهرا اين امر استحبابى است نه وجوبى.

وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسى‏ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً ظاهرا اين دو آيه مربوط به آيه بالا است و شايد راجع باختلاف اقوال در عدد اصحاب كهف باشد كه اول بپيمبرش امر نموده كه بآنان بگو خدا عالم‏تر است بعدد آنها و بآنها راجع بعدد اصحاب كهف چيزى بر خلاف عقيده آنها مگو و نيز از آنها چيزى مپرس و مگو من فردا بشما خبر ميدهم مگر اينكه محوّل نمايى بمشيت الهى.

و در معنى (وَ اذْكُرْ رَبَّكَ) اقوال زيادى است كه در مجمع البيان مسطور است. يكى از آنها اينست كه اگر (ان شاء اللَّه) گفتن را بعد از كلام فراموش كردى هر وقت يادت آمد بگو (ان شاء اللَّه) و بر طبق اين قول روايتى از ائمه عليهم السلام نقل شده.

و بآنها بگو شايد خدا راه‏نمايى كند مرا از دلائل بر نبوّت چيزى كه بالاتر از قضيه اصحاب كهف باشد.
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 24

 وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً، قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الخ خداى تعالى برسولش از مدّت مكث آنها در غار خبر ميدهد كه آنان سيصد و نه سال در غار ماندند، و اى محمد (ص) اگر اهل كتاب با تو در مدت مكث آنها مجادله كردند بگو خدا داناتر است بمدّت مكث آنها زيرا كه اهل نجران گفتند ما سيصد سال را ميدانيم اما به نه سال اضافه علم نداريم اين است كه خداوند بپيمبرش امر مينمايد كه بگو خدا عالم‏تر است بمدت مكث آنها و باين مدت خبر داده و او است عالم و دانا بر آنچه در آسمانها و زمين از نظر شما پنهان است.

أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ دو صيغه تعجّب يعنى او بهر مبصرى بينا و بهر مسموعى شنوا است و همه چيزها نزد او يكسان است و او بتمام اشياء از صغير و كبير احاطه دارد، چگونه ممكن است تصوّر شود كه او بمكث آنها و مدت خواب آنان آگاه نباشد.

ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً براى اهل آسمانها و زمين دوستى و يارى كننده‏اى غير از خدا نميباشد يعنى تمام امور راجع باو است هر كه را خواهد عزيز ميگرداند و هر كه را خواهد خوار و ذليل ميكند و در حكم و قضاء و تدبير امور و نظام عالم احدى با او شركت ندارد بقدرت ازلى خود هر چه را خواست ايجاد ميگرداند و هر چه را خواست اعدام ميگرداند و تربيت و نظام عالم نيز بدست او و بتدبير او انجام ميگيرد بروايت مجمع يك نفر يهودى از مدت مكث اصحاب كهف از امير المؤمنين عليه السّلام سؤال نمود حضرت بآنچه در قرآن است (سيصد و نه سال) باو جواب فرمود يهودى گفت در كتاب ما سيصد سال است آن حضرت باو فرمود آن بسال شمسى است و اينكه در قرآن است بسال قمرى است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 25

 وَ اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً برسولش امر مينمايد كه آنچه از كتاب پروردگار تو بتو وحى رسيده تغيير و تبديلى در آن نيست.

شايد مقصود از (كتاب ربّك) لوح محفوظ يا كتاب تكوينى عالم خلقت باشد كه تر و خشگى نيست مگر اينكه در كتاب آفاقى محفوظ است و تبديل‏پذير نخواهد بود و كلمات الهى همان كلمات ابداعى است و اشاره بكثرت و غير متناهى بودن آن دارد قوله تعالى در سوره كهف آيه 109 لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً اگر آب درياها مداد گردد براى نوشتن كلمات (ابداعى و ايجادى) آب درياها تمام ميگردد پيش از اينكه كلمات پروردگار تو تمام گردد اگر چه باز بمثل آن دريا درياهايى براى نوشتن بياوريم.

آرى موجودات از درياى فيض غير متناهى الهى سر چشمه گرفته‏اند همين طورى كه فيض او غير محدود است آثار فيض او نيز غير متناهى است، و خطاب برسولش نموده كه تو هرگز ملجأ و پناهى غير از پروردگار خود نمى‏يابى پس در تمام امور پناهنده باو باش.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 26

 [سوره الكهف (18): آيات 28 تا 36]

وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28) وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً (29) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30) أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (31) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً (32)

كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً (33) وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (34) وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً (35) وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً (36)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 27

 (ترجمه)

و نفس خود را شكيبا گردان با كسانى كه در صبحگاه و شام پروردگار خود را ميخوانند و رضاى او را ميطلبند و چشمهاى خود را از آنها مگردان كه اراده كنى زينت حيات دنيا را و مطيع كسى مشو كه قلبش را از ذكر ما (خدا) غافل گردانيديم و مطيع هواى خود گرديد و كار خود را تباه و ضايع گردانيد (28)

و بگو دين حق همان است كه از طرف پروردگار شما آمده پس هر كس بخواهد ايمان آورد و هر كس خواست كافر گردد بدرستى كه ما مهيّا نموده‏ايم براى ستمكاران آتشى كه سراپرده آن بر آنها احاطه نموده و هر گاه از شدّت عطش آب طلب كنند آبى مانند مس گداخته سوزان يا دردى زيتون بآنان دهند كه صورتهاى آنها را بريان كند و بسوزاند آن بد شربتى است و آنها بد جايگاهى دارند (29)

بدرستى كسانى كه ايمان آوردند و عمل شايسته نمودند هرگز ما ضايع نميگردانيم پاداش كسى را كه عملش نيكو باشد (30)

براى چنين اشخاصى است بهشتهاى دائمى كه از زير درختهاى آنها نهرهاى آب جريان دارد در حالى كه در آن بهشت بزيورها از دست‏بندهاى طلا و لباس فاخر سبز از سندس و استبرق زينت يافته‏اند و بر تختهاى عالى تكيه زده‏اند نيك پاداشى است بهشت و نيكو جايگاهى است (31)

اى محمد (ص) براى اينها مثل دو مردى بياور كه براى يكى از آن دو نفر دو بوستان از انگور بود و آن را بنخل خرما پوشانيديم و قرار داديم بين آن دو باغ زرعى (32)

آن دو بوستان هميشه بموقع ميوه ميداد و هيچ آفت و نقصانى نداشت و ميان آن دو باغ نهرى روان كرديم (33)

و هميشه ميوه داشت صاحب باغ برفيقش در مقام مجادله برآمد و گفت من مالم از تو بيشتر و كسانم از تو زيادتر و غالب‏ترند (34)

و داخل بوستان گرديد و حال آنكه ظالم بنفس خود بود و بعجب و مفاخرت گفت گمان نميكنم هيچوقت نابود گردد و اين بوستان نيست شود (35)

و من گمان نميكنم قيامتى ثابت باشد و اگر من بسوى پروردگارم بازگشت نمودم هر آينه مى‏يابم البته بهتر از اين باغها جايگاهى (36)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 28

توضيح آيات‏

وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مفسرين در شأن نزول آيه چنين گفته‏اند جماعتى از اشراف عرب بحضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفتند اين پشمينه‏پوشان بى‏مقدار مثل صهيب و عمّار و خباب و سلمان و ابا ذر كه ما از بوى عرق آنان متأذّى ميشويم از مجلس خود دور كن تا ما با تو مجالست كنيم و چون كه ما كه از اشراف و بزرگان عربيم اگر با تو بنشينيم تمام اعراب مايل بصحبت تو ميگردند، حضرت از جهت اهتمام و جديّتى كه در باب اسلام داشت بقلب مباركش شايد خطور نمود كه با اشراف مجالست كند و وقت مخصوصى براى اصحاب تعيين نمايد اين بود كه اين آيه فرود آمد و بحضرتش امر نمود كه شكيبايى كن با آن كسانى كه در صبح و شام پروردگار خود را ميخوانند شايد مقصود از صبح و شام تمام اوقات شب و روز باشد، و مقصود آنها رضاى حق تعالى است يا اينكه او را ميخوانند و او را ميجويند و وجهه قلبشان بسوى او نگران است.

وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا شخص بصير بينا از اين آيه و امثال آن بخوبى ميفهمد كه چه اندازه خداوند نسبت بفقراء مؤمنين و اشخاص صالح و كسانى كه معرفت و محبّت الهى در قلب و روحشان نفوذ نموده نظر لطف دارد كه با اينكه ميدانست رسولش چشم بمتاع دنيا و زينت آن ندارد و اگر بظاهر با اهل دنيا مماشات نمايد باميد اينست كه شايد آنها باسلام بگروند و وقتى رؤساء و متموّلين اسلام آوردند باقى تبعيت مينمايند با اينحال پيمبرش را جدا از ارضاء آنها و مطرود گردانيدن فقراء و لو در موقع ورود رؤساء نهى مينمايد و گويا نهى را مؤكّد ميگرداند كه اگر چنين كنى مانند كسى ميمانى كه طالب و مايل بزينت دنيا و متاع دنيا شده باشد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 29

 وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً رسولش را متنبّه ميگرداند و باو تذكّر ميدهد كه اين جماعتى كه بتو چنين ميگويند كه فقراء را از خود دور كنى اينها كسانى ميباشند كه قلبشان از ياد ما غافل و تابع هواهاى نفسانى خود ميباشند و روزگار خود را تباه گردانيده‏اند تو فريب گفتار آنان را مخور اينها وجهه قلبشان از حق تعالى گرديده و هواهاى نفسانى چنان قلب آنها را فاسد و مضمحلّ گردانيده و سياه شده كه ديگر قابل نفوذ ايمان نميباشد.

وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها برسولش دستور ميدهد كه در پاسخ كافرين بگو حق يعنى قرآن از طرف پروردگار براى هدايت شما آمده و حجت بر شما تمام شده هر كس خواست باراده و اختيار ايمان ميآورد و هر كس خواست كافر ميگردد، اشاره به اينكه بگو وظيفه من تبليغ است وظيفه ديگرى ندارم و اينها را متذكّر گردان كه من چون رسول بشير و نذير ميباشم شما را متذكر ميگردانم كه خداوند براى ستمكاران كه مطيع حقّ نگرديدند آتشى آماده كرده كه سراپرده آن بكافرين احاطه نموده احاطه آتش را بكافرين تشبيه بسراپرده نموده.

بروايت ابو سعيد خدرى سرادق نار چهار ديوار است كه ضخامت آن بقدر چهل سال راه است و آن بگرد كافرين احاطه مينمايد، و ابن عباس گفته سرادق دخان غليظ دوزخ است. (منهج) از (اعتدنا) در اين آيه و نيز از آيات ديگر مثل قوله تعالى وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ سوره توبه آيه 59، چنين استفاده ميشود كه آتش براى كافرين هميشه آماده و مهيّا است و در همين حيات دنيا در معنى و حقيقت نه در ظاهر در جهنّم كفر و اعمال نكوهيده‏شان خودشان آتش‏گيرانه جهنّم و در آن غوطه‏ورند وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 30

 وقتى كه جهنّميان تشنه ميشوند آب ميطلبند آبى نزد آنان ميآورند مثل مس گداخته يا از چرم و كثافات كه از عرقهاى دوزخيان گرفته شده وقتى آن را نزديك آنها برند از شدّت حرارت و كثافات آن روهاى آنها را بريان ميكند و بد محل و تكيه‏گاهيست يعنى محلّ قرارگاهى است براى آنها.

از سعيد بن جبير چنين نقل ميكنند كه گفته وقتى اهل دوزخ گرسنه گردند و از گرسنگى فرياد كنند آنان را از درخت زقوم ميوه دهند و وقتى خوردند گوشت و پوست در بدن آنها پخته گردد چنانچه پاره‏هاى گوشت با عرق بريزد پس از آن تشنه‏گى بر آنها غالب گردد و چند سال از آن فرياد كنند آنان را آبى دهند در غايت حرارت وقتى نزديك صورت برند گوشت صورتشان در آن بريزد (منهج) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا (إِنَّا لا نُضِيعُ) بجاى خبر (انّ الذين) است و در حقيقت سبب بجاى مسبّب گذارده شده، و در تقدير (انّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات سنوفّيهم اجرهم فانّهم محسنون و انّا لا نضيع اجر من احسن عملا). (تفسير الميزان) بحكم اينكه يكى از شئونات رسول اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مژده دهنده بمؤمنين و انذار كننده كافرين و مشركين است زيرا كه حضرتش را بيشتر و نذير ستوده و ستايش نموده اين است كه در بسيارى از آيات هر جا وعده عذابى بكافرين شده بعد از آن بشارتى بمؤمنين و متّقين داده و بعكس نيز همين طور هر جا نيكوكاران را بكرامت و تفضل سر افراز نموده كافرين را بعقوبت و مجازاتى توهين گردانيده و چون حق تعالى دائم الفضل و كثير الاحسان است در اين آيه مؤمنين را اميدوار و دل‏خوش ميگرداند كه كسى كه ايمان آورد و عمل نيكو كرد بايد بداند كه ما هرگز پاداش عمل نيك كسى را ضايع نميگردانيم.

از اين آيه ميتوان استفاده نمود كه مؤمن صالح اگر چه گناهانى از وى صادر گردد گناهانش باعث حبط اعمال خوب او نميشود بلكه چنانچه در آيه ديگر

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 31

 اشاره دارد همان ترك كبيره در اثر ايمان گناهان صغيره‏اش بخشوده ميشود.

أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ، تا آخر آيه پاداش چنين اشخاص بهشتهايى كه جاى اقامت‏گاه آنها است جويها از زير درختان آنها روان است و آنها زينت نموده‏اند به دستبندهاى طلا و لباسهاى مجلل از سندس و استبرق پوشيده و بسرير و تختهاى شاهانه تكيه زده‏اند چه خوب پاداشى و چه نيكو جايگاهى است.

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَيْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً (الى قوله تعالى) خِلالَهُما نَهَراً خداى تعالى حال مؤمنين و كافرين را تشبيه بدو مردى نموده كه با هم بودند و يكى از آنها را دو بوستانى بود پر از درختهاى انگور پيچيده شده بهم و گرداگرد آن نخل خرما درآورديم و بين آن بوستانها مزرعه‏اى بود، و بروايت ابن عباس آن دو مرد پسران يكى از سلاطين بنى اسرائيل بودند كه مال بسيارى بارث گرفته و بدست آنها آمده بود آن شخص مؤمن از آن دو برادر مال خود را در راه خدا انفاق نمود و آن برادر ديگر بمال خود دو باغ و ضياع تهيه نمود.

 (پايان) و بروايت منهج يكى از آن دو برادر يهود نام داشت و مؤمن بود و آن ديگر بنام قطروس يا قطرس و كافر بود و هشت هزار دينار از پدر بآنها بارث رسيد، قطروس همه را باغ و بوستان و ضياع و ملك و مزرعه كرد و يهود برادر مؤمن همه را در راه خدا و اعمال خير انفاق نمود اين است كه خداوند در اين آيه حال اين دو برادر را مثال ميآورد براى اهل دنيا و اهل آخرت. (پايان) آرى حال اهل دنيا مثال آن برادرى ماند كه ببوستان و ملك و زراعت خود مغرور گرديده و خدا و قيامت را فراموش نمود و بآن برادر مؤمن كه مال خود را در راه خير صرف نموده افتخار مينمود كه مال من بيشتر و از حيث اولاد و خدم و حشم من شرافتمندتر از توام.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 32

 وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً آن برادر كافر در بوستان خود داخل شد در حالى كه بنفس خود ستم نموده و چنان دنيا و مال او را مست و ظالم بنفس خود گردانيده كه گمان ميكرد مال و حيات او فناءپذير نخواهد بود اين بود كه گفت گمان نميكنم هيچ وقت اين باغ فانى گردد.

وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً و ببرادر مؤمن خود گفت اگر بگمان تو آخرتى باشد و من بسوى پروردگارم برگردم هر آينه مى‏يابم نزد او بهتر از اين باغ و بوستانى كه فعلا دارم آن بدبخت گويا آخرت را مقايسه بدنيا مينمود و گمان ميكرد هر كس در دنيا بظاهر عزيز و داراى شرافت و مال است اين كس نزد خدا عزيزتر و محترم‏تر خواهد بود، و هر كس در دنيا فقير و بينوا بنظر ميآيد در قيامت نيز چنين است و خدا هر كس را دوست ميدارد عزّت و مال و شرافت بوى ميدهد ولى بيچاره نميدانست كه مطلب بعكس آنست كه تصوّر مينمايد خوشبختى و شرافت‏مندى دنيا و آخرت براى مؤمنين است چنانچه در سوره يونس (ع) آيه 65 فرمود (إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً) و در سوره فاطر آيه 9 فرموده مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً و در سوره منافقين آيه 7 فرموده (وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ عزّت حقيقى مخصوص بخداوند تعالى است، كما اينكه همه چيز مخصوص باو تعالى است اوّلا و ثانيا عزت را برسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و بمؤمنين واقعى نه اسمى عطاء فرموده است.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 33

 [سوره الكهف (18): آيات 37 تا 46]

قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً (37) لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً (38) وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالاً وَ وَلَداً (39) فَعَسى‏ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً (40) أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً (41)

وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فِيها وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً (42) وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مُنْتَصِراً (43) هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً (44) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُقْتَدِراً (45) الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً (46)

 «1»

__________________________________________________

 (1) (لكنّا) را بايد بفتح نون بخوانند چون كه اصلش (لكن انا) بوده و اغلب (لكنّا) ميخوانند و غلط است.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 34

 (ترجمه)

رفيق او در حالى كه با وى جدال مينمود گفت آيا تو كافر شدى بآنكسى كه تو را اول از خاك پس از آن از نطفه آفريد پس از آن تو را مردى راست اندام و آراسته گردانيد (37)

لكن من ميگويم خدا پروردگار من است و من احدى را شريك پروردگار خود قرار نميدهم (38)

چرا وقتى كه داخل بوستان خود گرديدى نگفتى اينها آن چيزى است كه خدا ميخواسته و قوّه‏اى نيست مگر بخدا اگر تو مى‏بينى مال من و اولادم كمتر از تو است (39)

اميدوارم كه پروردگار من بهتر از بوستان تو بمن خير و مال عطا نمايد و بر بوستان تو آتشى از آسمان بفرستد كه چون صبح شود بوستانت خاك و فاسد شده باشد (40)

يا در صبحگاهى آب آن فرو برود و تو قادر نباشى كه براى آن آب بطلبى (41)

و عذاب بميوه آن باغ كافر فرا گرفته شد پس داخل صبح گرديد در حالى كه دست بر دست ميزد (و افسوس ميخورد) بر آنچه در آن باغ خرج نموده بود و ميگفت اى كاش احدى را بپروردگار خود شريك قرار نداده بودم (42)

و براى او گروهى نبود كه در دفع عذاب او را يارى كنند و انتقام كشنده‏اى براى او نبود (43)

در آنجا ولايت و حكمرانى مخصوص بخدا است كه او از جهت ثواب دادن بهتر و در عاقبت نيكوتر است (44)

اى محمد (ص) حيات دنيا را براى اين كافرين مثل زن بآبى كه از آسمان فرود آريم و با گياه زمين مخلوط گردد و در صبحگاهى همه گياه‏ها خشك گرديده و بباد آنها پراكنده گردند و خداوند بر هر چيزى مقتدر است (اقتدار كامل دارد) (45)

مال و اولاد زينت حيات دنيا ميباشند (لكن) اعمال صالحه كه باقى و پايدار است نزد پروردگار تو هم از حيث ثواب و هم از جهت اميدوارى بهتر است (46).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 35

توضيح آيات‏

قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ برادر مؤمن در مقام انكار قول برادر كافر كه گمان ميكرد عالم دنيا پايدار است بر آمده و بوى تذكّر ميدهد و او را يادآورى مينمايد باصل خلقتش كه تو چيزى نبودى و در عالم نامى از تو برده نميشد، خداى تعالى در اول سوره دهر انسان را متذكر ميگرداند بقوله تعالى هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً الخ يعنى در روزگار وقتى بود كه تو چيزى نبودى.

و پس از نيستى تو را از خاك آفريده زيرا كه عنصر غالب انسان خاك است قوله تعالى لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ پس از آن از خاك نطفه متكون گرديده مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نطفه مرد ممزوج بنطفه زن گرديد و با مواد ديگر بقدرت كامله خود بدست مربّى ازل در مدت نه ماه صورت انسان كامل معتدل الاعضاء متوازن القوى خلقت انسان را تمام گردانيده ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا و وقتى بدنيا آمدى نيز در تربيت تو كوشيد تا تو را مردى گردانيد مستوى القامة داراى جسم و روح و آنچه لازمه رشد و كمال انسانيت بود بتو عطاء فرمود آيا با اينحال جا دارد كه كسى بمبدء و معاد خود كافر گردد.

از آيه چنين برميآيد كه آن برادر كافر منكر اله عالم نشده بود بلكه منكر معاد شده و شايد مشرك بوده و چنين گمان ميكرده مثل دهريين كه عالم را قديم ميدانند عالم را قديم ميدانسته و معتقد بمعاد نبوده اين بود كه آن برادر مؤمن در مقام اندرز و نصيحت برميآيد و ميگويد:

لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً ضمير غائب (هو) يا اشاره بهويّت مطلقه احديت است كه غائب از انظار است يا ضمير شأن است و (اللَّه) علم و نام اله عالم است آن هويت احدى كه بنام اللَّه خوانده ميشود پروردگار و مربّى من است و من نه در الوهيت و نه در خلقت‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 36

 و نه در تدبير عالم در هيچ جهت و بهيچ معنايى براى پروردگار خودم شريك و نظير و مثل و مانندى نميپذيرم.

وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالًا وَ وَلَداً باز در مقام اندرز گويد چرا وقتى داخل باغت شدى نعمتها را نسبت بخدا ندادى و بمشيت و قدرت و اقتدار او ندانستى و اظهار ننمودى كه همه چيزها از او و بسته بخواست و اراده او انجام ميگيرد اگر تو مى‏بينى كه من مال و اولادم كمتر از تو است.

فَعَسى‏ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً برادر مؤمن در پاسخ برادر كافر كه باو افتخار مينمود كه مال و اولاد و خدم و حشم من زيادتر از تو است چنين گفت شايد پروردگار من در دنيا يا در آخرت يا در هر دو بمن چيزى عطاء كند كه بهتر از بوستان تو باشد و بر عكس عقيده تو كه گمان ميكنى هيچوقت باين باغ و ثروت تو ضررى وارد نميآيد عذابى از آسمان بفرستد و وقتى تو بيايى ببينى تمام باغستان و زراعت تو خشك و سياه گرديده و زمينى بى‏گياه شده.

أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً يا صبح كنى و ببينى كه آب فرو رفته و هرگز قدرت بر بالا آمدن آب ندارى، اين آيات تماما براى تنبّه بشر است كه بدانند همان طورى كه خداى تعالى مبدء كائنات و پديد آورنده موجودات و علت موجوده و علت فاعلى آنها است علت غايى اشياء و علت مبقيه آنها نيز همان خدا است با اراده ازلى خود ميآفريند و بقدرى كه حكمتش مقتضى بقاء آن است آن را نگاه ميدارد خلاصه وجود و بقاء همه اشياء بدست قدرت ازلى او بستگى دارد.                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 37

 وَ أُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فِيها وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً برادر مشرك كه گويند بنام قطروس بود صبحى آمد در باغ ناگاه ديد سخن برادرش يهود واقع گرديده و گويا آن مؤمن بالهام الهى در اثر قلب پاك و ايمان خالص قبلا ملهم گرديده بود كه بزودى مال برادرش كه بآن افتخار ميكرد و خود را شريف و ثروتمند و وى را فقير و حقير مى‏پنداشت فاسد و تباه خواهد گرديد و ميخواست باو تذكر بدهد كه بدنيا و مال مغرور نشو موجودات عالم طبيعى در معرض فناء و زوالند فقط حقيقت مبدء عالم است كه تغيير و تبديل و فناءپذير نخواهد بود.

خلاصه اينكه آيه در مقام شرح حال آن كافر برآمده كه وقتى آمد و ديد عذابى آمده و تمام ميوه‏جات آن را تباه گردانيده و سقفهاى باغ افتاده و ديوارها بر روى سقفها سقوط نموده آن وقت گفته‏هاى برادرش را بياد آورد و خطاء گفتار خود را معاينه نمود و از پشيمانى و حسرت دست بدست ميزد كه چقدر خرج نمودم و تلف شد و اى كاش حرف برادرم را قبول نموده بودم و براى پروردگار خود شريك قرار نداده بودم.

وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مُنْتَصِراً و چون مشرك بود و وجهه قلبش بسوى خدا نبود و اميدوار بغير خدا بود آن وقت كه موقع بلاء و بيچارگيش رسيد ديد گروهى را كه كمك‏كار او بودند كارى از دست آنها برنميآيد و نميتوانند او را كمك و يارى نمايند و خود را نيز عاجز و ناتوان يافت و ديد كه قدرت ندارد از خود رفع ضرر نمايد آن وقت فهميد غير از خدا يار و ياورى نيست.

هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً (هنالك) اشاره بموقع زوال نعمت و وقت بيچارگى است يا اشاره بقيامت است (الولايه) دو طور قرائت شده بفتح واو و كسر آن اگر (الولاية) بفتح خوانده                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 38

 شود بمعنى يارى است و اگر بكسر خوانده شود بمعنى سلطان و مالك است، و (هنا لك) يعنى در اين حال و اين مقام يا در قيامت يارى كردن مخصوص بخدا است احدى جز او قدرت بر يارى نمودن ندارد و سلطنت مخصوص باو است، يا معنى چنين ميشود كه مثل اين حالت شديد هر مضطرّ و بيچاره‏اى بخدا ايمان ميآورد و رو باو مينمايد يعنى قول آن كافر كه گفت اى كاش من براى خدا شريك قرار نداده بودم كلمه‏اى است كه موقع بيچارگى و ضرورت آن را ايجاب ميكند (الحقّ) اگر برفع خوانده شود صفت ولايت ميشود و اگر بجرّ خوانده شود صفت (للَّه) است.

 (هُوَ خَيْرٌ ثَواباً) براى اولياء خدا است (وَ خَيْرٌ عُقْباً) يعنى عاقبت طاعت او بهتر است از عاقبت طاعت غير او (عقبا) بضمّ قاف و سكون آن هر دو قرائت شده.

 (طبرسى) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ بپيمبرش امر فرموده كه براى اين مردمانى كه محبّت دنيا در قلب و روح آنان ريشه دوانده، و شايد چنين گمان كنند كه نعمتهاى دنيا پايدار است، براى آنان مثل بياور و حيات دنيا را تشبيه كن به آبى كه از آسمان بزمين ريزش ميكند و با نباتات و گياه‏هاى زمين مخلوط ميگردد و پس از آنكه نباتات رشد نمايد و سبز و خرم گردد در صبحگاهى آن سبزى و خرّمى و زيبايى كه داشت تغيير نموده و خشكيده بطورى كه باد آنها را پراكنده ميكند و متفرّق ميگردد وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُقْتَدِراً خداوند بر هر چيزى مقتدر است تمام موجودات تحت اقتدار و استيلاى او ميباشند و علم و قدرت او بر همه چيز احاطه نموده و او فعّال و درّاك مطلق است چون (كلّ شيئى) عموم و اطلاق دارد و شامل همه چيز ميشود.

اين است كه شايد آيه اشاره باشد كه گمان نشود كه ايجاد و آفرينش چيزى و لو                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 39

 از آنچه بنظر محال ميآيد از تحت اقتدار او خارج است اين در نظر كوته‏بينان ما است كه آفرينش بعض چيزها را بر خدا محال ميدانيم و اگر بشود گفت كه بعض چيزها مثل اجتماع ضدّين و متناقضين بر خدا محال است آن نه از جهت محدوديت عموم قدرت او است بلكه از جهت عدم قابليت ممكن است بايستى شيئى ممكن الوجود باشد تا بشود متعلق قدرت لم يزلى الهى واقع گردد.

الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا پس از آنكه در آيات بالا تذكر داد كه نعمتهاى دنيا در معرض زوال و فناء است و بدو مثال چگونگى بى‏اعتبارى آن را بيان نمود در اين آيه گويا امور عالم را دو قسمت ميكند: قسمتى راجع بتعيّشات و محبوباتى كه بشر در زندگانى دنيوى خود را سرگرم بآن نموده و در نظرش آنها زيبا مينمايد و اسّ اساس آن مال و اولاد است و اين دو از زينت دنيا و از عالم طبيعت محسوب ميگردد و راجع بحظوظات جسمانى وى است و بحكم اينكه (كلّ شيئى يرجع الى اصله) و عالم طبيعت على الدوام در كون و فساد است هيچ چيز در آن پايدار نخواهد بود اين است كه آنچه در آنست بزودى رو بفناء و زوال خواهد رفت.

و قسمت ديگر امورى است كه راجع بهويّت نفسانى و كمال روحانى بشر است و آن ايمان بخدا و تحصيل تقوى و اعمال صالحه است و همين طورى كه حقيقت روحانى و نفس ناطقه انسانى فناءپذير نخواهد بود و بازگشت او نيز بعالم بقاء خواهد انجاميد زيرا كه اصل آن از عالم بقاء است و در اين عالم فانى طبيعت بدست مربّى عالم ظهور نموده همين طور هر كمالى و هر عمل نيكى كه از نفس ناطقه و روح سرمدى آن ناشى گردد باقى است و فناءپذير نخواهد بود و نزد پروردگارش باقى است و پاداش نيكو بر آن مترتب خواهد گرديد.

و اينكه در بسيارى از اخبار چنانچه از معصومين عليهم السلام نقل شده كه مقصود از باقيات الصالحات ذكر

 (سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 40

يا غير آنست از اذكار، يا مقصود نمازهاى پنجگاه يا نافله شب است، يا مقصود محبت اهل بيت رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم يا غير آنست، ميتوان گفت تماما از مصاديق اعمال صالحات است كه نزد خدا باقى است و فناءپذير نخواهد بود و اختصاص ببعضى دون بعضى ندارد، و بقاء اينها از جهت بقاء حقيقت انسان و روح جاودانى او است و اعمال صالحه قائم بآن است.