Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
يوسف: آيات 43 تا 111 ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 381
 [سوره يوسف (12): آيات 43 تا 53]

وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ (43) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ (44) وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46) قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ (47)

ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ (48) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (49) وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (50) قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (51) ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ (52)

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (53)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 382

 [ترجمه‏]

و پادشاه گفت من در خواب ديدم هفت گاو فربه كه هفت گاو لاغر آن گاوهاى فربه را خوردند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك (كه خوشه‏هاى خشك خوشه‏هاى سبز را نابود ميكردند) اى جماعت مرا از تعبير خوابم آگاه نمائيد اگر تعبير خواب ميدانيد [43]

آن جماعت گفتند اين از خوابهاى بيهوده است و ما بتعبير چنين خوابهائى دانا نيستيم [44]

و از آن دو نفر زندانى آنكسيكه نجات يافته بود پس از مدتى (سفارش يوسف را) بياد آورد و گفت من شما را خبردار ميكنم بتعبير اين خواب مرا بفرستيد (نزد يوسف تا از او تعبير بخواهم) [45]

اى يوسف اى كسيكه راست گوئى براى ما بيان نما هفت گاو فربه كه هفت گاو لاغر آنها را ميخوردند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك شايد من برگردم بسوى مردم و آنها بتعبير خواب دانا گردند [46]

يوسف گفت هفت سال زراعت ميكنيد بعادت خود پس آنچه درو كرديد در خوشه خود بگذاريد (و محفوظ داريد) مگر كمى از آنرا كه ميخوريد [47]

پس از آن هفت سال سخت ميآيد كه آنچه را در انبارها داريد ميخوريد مگر كمى از آنرا كه نگاه ميداريد براى بذر [48]

پس ميآيد بعد از گذشتن سالهاى سختى سالى كه فرياد رسيده ميشود مردمان و در آن سال ميوه‏جات فراوان شود [49]

و پادشاه گفت او را نزد من بياوريد وقتى رسول آمد نزد يوسف يوسف گفت برگرد بسوى ملك و بگو چه بود حال آن زنهائى كه دستهاى خود را بريدند همانا پروردگار من بكيد و مكر آنان دانا است [50]

پادشاه بزنان مصرى گفت چه بود حال شما وقتى كه كام از يوسف ميجستيد زنهاى مصر گفتند (حاش للّه) ما از او هيچ عمل بدى نديديم (در آن هنگام) زن عزيز مصر گفت الان حقيقت آشكار گرديد من با او از نفس او مراوده نمودم و هر آينه او از جمله راستگويان                       

 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 383

 است [51]

يوسف گفت خواستم عزيز مصر بداند كه در غياب او خيانت ننمودم و خداوند هدايت نميكند كيد كنندگان را [52]

يوسف گفت نميخواهم خود را تبرئه كنم زيرا كه نفس امر كننده ببدى است مگر كسى را كه پروردگار من رحم كرده باشد همانا پروردگار من آمرزنده و مهربان است [53]

. (توضيح آيات)

وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ سمان جمع سمين و عجاف جمع عجفاء و بمعنى مهزول و لاغر، در مجمع البيان گفته (لا يجمع اقل على فعال الّا هذا) و قياس در جمعش العجف بضم عين و سكون جيم است كالحمراء و الخضراء و البيضاء على حمر و خضر و بيض [پايان‏] بطوريكه مفسرين گفته‏اند وقتى كه مدت محنت يوسف بپايان رسيد و در حكمت الهى مقرّر شده بود از زندان نجات يابد ملك ريّان خوابى ديد و گفت ديدم هفت گاو فربه كه از جوى خشكى بيرون آمدند و هفت گاو لاغر آن گاو فربه را ميخوردند و بخوردن آنها هيچ شكمهاى آنها زياد نميشد و ديدم هفت خوشه سبزتر و تازه كه دانه‏هاى آن منعقد شده بود و هفت خوشه ديگر خشك كه موقع درو آنها رسيده و آن خوشه‏هاى خشك بر آن خوشه‏هاى سبز نارس پيچيده و آن خوشه‏هاى خشك خوشه‏هاى تر را در خود پوشانيدند.

و اينكه آيه اين قسمت دوم را ذكر نفرموده شايد بوضوح واگذارده بقرينه آن هفت گاو لاغر كه گاوهاى فربه را نابود مينمودند آن هفت خوشه خشك خوشه‏هاى سبز را در زير خود ميگرفتند.

يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ ملك ريّان پس از رؤياى خود بآن جماعت كه شايد رؤساء و بزرگان مملكت                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 384

 خود بودند ميگويد اى جماعت دانشمندان من خوابى ديده‏ام رؤياى مرا تعبير نمائيد اگر شما بتعبير خواب عالم هستيد.

در مفردات گفته اصل عبر بمعنى تجاوز از حالى بحالى است و عبور اختصاص دارد بتجاوز و گذشتن از آب بشناورى يا كشتى يا غير آن، تا آنجا كه گفته (و التعبير) مختص بتعبير الرؤيا (و هو العابر من ظاهرها الى باطنها نحو: ان كنتم للرؤيا تعبرون).

 [پايان‏] يعنى تعبير اين است كه رؤياء را از ظاهرش بباطنش عبور دهد.

قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ آن جماعت وقتى عاجز ماندند از تعبير گفتند اينها خوابهاى شوريده است و ما باين خوابها عالم نيستيم ملك ريّان متحير گرديد چون ظاهرا بفراست ميدانست كه اين از خوابهاى شوريده نبوده زيرا كه بطوريكه تجربه شده خوابهائى كه از اضغاث و احلام بشمار ميرود غالبا آن خوابهاى پراكنده و صور مختلفه درهم ريخته از تخيلات و غير مضبوط است و رؤياى صادقه بيشتر آنخوابهاى مضبوط واضح جلى است كه نزد بيننده آن چنان واضح است كه گويا ببيدارى ديده و در ذهن او مستقر است.

و اينكه از آيه چنين برميآيد كه پادشاه از آن جماعت قومش در تعبير خوابش استعانت ميجويد فهميده ميشود كه اين از خوابهاى پريشان نبوده است اين است كه در تعبير آن حديث ميكند.

وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (امّة) بمعنى جماعت است و در اينجا مقصود از جماعت مدتى از زمان است يعنى ساقى ملك كه آن يكى از آن دو نفر رفيق زندانيان يوسف بودند و آن كسى بود كه يوسف از او استعانت جست كه او را بياد ملك بياورد و شيطان از ياد او ببرد آن شخص وقتى سلطان را در تعبير خوابش متحير ديد يوسف بيادش آمد و گفت من شما را بتعبير خواب خبردار ميكنم مرا بزندان بفرستيد چون بزندان رفت گفت                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 385

 يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ ساقى بزندان رفت و تعبير خواب شاه را سؤال نمود و گفت اى يوسف اى راستگو ما را خبردار نما از تعبير خواب سلطان كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را خوردند و هفت خوشه خشك و هفت خوشه سبز الى آخر.

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ، ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ يوسف گفت هفت گاو سمين فربه و نيز هفت خوشه سبز و تازه عبارت از هفت سال پر نعمت و بركت ميباشد و هفت سال نعمت فراوان ميگردد و هفت گاو لاغر و هفت خوشه خشك عبارت از هفت سال قحطى و خشك سالى است پس در آن سالهاى فراوانى و بركت طبق معمول زراعت كنيد و گندم‏ها را چيده و همان طور با خوشه نگهدارى كنيد مگر آنقدريكه احتياج داريد از خوشه بيرون آوريد و مصرف نمائيد و ما بقى آنرا همان طور در سنبل بگذاريد تا فاسد نگردد (زيرا اگر حبوبات را پاك كنيد و بگذاريد فاسد ميگردد) و پس از گذشتن هفت سال فراوانى هفت سال شدت و قحطى ميرسد و آن حبوبات جمع شده را بقدر سدّ رمق بخوريد مگر مقدار كمى كه براى تخم و بذر نگاه داريد.

ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ پس از آن سالى ميآيد كه خداى تعالى بفرياد مردم ميرسد و ميشود (يغاث) مشتق از غيث باشد نه از غوث يعنى بر آنها باران ميبارد و در آن سال بفشرند آنچه فشردنى است مثل انگور و زيتون و امثال اينها و اين كنايه از زيادتى نعمتها و فاكهه و حبوبات است كه پس از سختى فراوانى است، و بقولى مقصود از (يعصرون) دوشيدن شير است از پستان گاوها و گوسفندان (إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً) فضل و احسان الهى چنين است كه پس از هر سختى راحتى است و پس از

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 386
هر مصيبت و بلائى آسايشى است وقتى يوسف تعبير خواب را بيان نمود ساقى سلطان بازگشت و تعبير را براى شاه گفت، گفته‏اند وقتى ساقى نزد سلطان رسيد جماعتى از وزراء و اركان دولت جمع بودند در آن مجلس عام ساقى گفته‏هاى يوسف را باز گفت سلطان تعبير را پسنديد و گفت اين شخص دانشمند حكيم عاقل را نزد من آريد.

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ پادشاه گفت او را نزد من بياوريد وقتى رسول نزد يوسف آمد كه پادشاه تو را بحضور طلبيده يوسف امتناع نمود و خواست اول بى‏گناهى خود را ثابت كند بعد از زندان خارج گردد.

اين بود كه برسول گفت برگرد بسوى مولاى خود و بگو چه بود حال آن زنهائى كه دستهاى خود را بريدند و ادب نگاه داشت و نخواست اسم زليخا را بياورد كه مبادا بعزيز مصر توهين شود و خواست بشهادت زنهاى ديگر كه شاهد قضيه بودند بى‏گناهى خود را ثابت كند و خدا را شاهد گرفت كه بكيد و مكر آنها گواهست.

قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ سلطان پس از اين خبر بفرمود تا زنان را كه در آن مجلس مهمان زليخا بودند جمع نمود زليخا را نيز آوردند ملك بزنها گفت وقتى كه يوسف را بطرف خودتان دعوت كرديد حال شما چگونه بود آيا از طرف يوسف بشما ميل و رغبتى بود و خيانتى از او ديده شد زنان بعفّت و عصمت حضرت يوسف [ع‏] اقرار نموده گفتند خداوند از هر عيب منزه است (حاش للّه) ما در يوسف هيچ خيانت و گناهى نديديم زليخا نيز حاضر بود و چون ديد زنها شهادت بر پاكى يوسف دادند زليخا زن عزيز مصر نيز اعتراف نمود.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 387

قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ زن عزيز گفت الآن حق در مركز خود قرار گرفت من با او مراوده نمودم و از او كام دل خواستم و همانا يوسف از هر عمل قبيحى مبراء است و او از راستگويان است.

ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ ملك ريان بيوسف خبر داد كه زنها بپاكى تو و گناه خودشان اعتراف نمودند يوسف گفت اين درخواست من براى اين بود كه عزيز مصر بداند كه من در غياب او باو خيانت ننمودم و حرمت تربيت او را نگاه داشتم همانا خداوند هدايت نميكند كيد و مكر خيانت كننده‏گان را.

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ظاهرا در اينجا يوسف خواسته در مقام شكر گذارى اظهار كوچكى و حقارت نفس خود و كرم و بخشش پروردگار خود را بنمايد اين است كه اظهار ميكند كه من نميخواهم خود را ستايش نمايم بپاكى و بگويم من داراى چنين نفس پاكى بودم كه خود را از خيانت و عمل ناشايسته باز داشتم زيرا كه نفس آدمى وادار كننده ببدى است مگر كسى را كه خدا باو ترحم نمايد و او را از گناه باز دارد زيرا كه او آمرزنده خطيئات و مهربان است.

آرى تمام خيرات و خوبيها از طرف حق تعالى است و نيز هر نعمت و احسانى از خوان كرم و از چشمه فيض بى‏پايان او تراوش نموده ممكن فى حدّ ذات خود (ليس) است و باو (ايس) است.

از اينجا تا اندازه‏ئى از آن مقام بلند حضرت يوسف و آن مرتبه قدس و درجه نبوت و اتكاء و توكل و بردبارى او ظاهر ميگردد، ببين چه نفس قدسى ميخواهد كه پس از اينكه مدتى در زندان مبتلا بوده حال كه راه فرجى براى او پيش آمده و سلطان وقت او را براى تعبير خوابش خواسته آيا اگر يوسف داراى چنين نفس مطمئنه‏ئى نبود و از مردمان عادى بود آيا ممكن بود تعبير                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 388

 خواب را براى ساقى بگويد يا اينكه ميگفت مرا از زندان بيرون ببريد تا خودم نزد سلطان تعبير خواب بگويم زيرا چه مانعى داشت ساقى تعبير خواب را براى ملك بگويد و باز يوسف در زندان بماند.

و نيز در مرتبه ثانى كه در طلبش آمدند باز از بيرون رفتن از زندان اباء نمود و خواست بى‏گناهى و عفت خود را ثابت گرداند در صورتى كه ممكن بود بلكه احتمال قوى داشت كه زنهائى كه در مجلس زليخا دست خود را بريدند براى خوش آمدن زليخا اقرار بپاك دامنى يوسف نكنند و خود زليخا نيز عجيب مينمايد كه در مقابل پادشاه بى‏عفّتى خود و خيانت بشوهرش عزيز مصر را اظهار نمايد و اگر اينان اعتراف بگناهشان نميكردند يوسف در زندان ميماند و ظاهرا يوسف باكى نداشت اگر چه مدت ديگر نيز در زندان بماند.

آرى اين چنين حكايات و قصص پيمبران درس عبرت بما ميآموزد براى اينكه بدانيم كه سنّت الهى بر اين جارى شده كه كسى بمرتبه و مقامى نميرسد مگر پس از اينكه در بوته امتحان واقع گردد منتهى الامر آزمايش هر فردى بقدر استعداد و تحمل وى است البته آزمايش اشخاص بزرگ بقدر بزرگى و قوّت عزم و درجه استعداد آنها است اگر كسى قدرى در حكايت پيمبران و اشخاص برجسته سير كند درجه هر كسى را بقدر آزمايش و درجه صبر و متانت نفس آنها تا اندازه‏ئى ميتواند تشخيص دهد قوله تعالى (تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ) سوره بقره آيه 254.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 389

 [سوره يوسف (12): آيات 54 تا 64]

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ (54) قالَ اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (55) وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (56) وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ (57) وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (58)

وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ (59) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لا تَقْرَبُونِ (60) قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ (61) وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (62) فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (63)

قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (64)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 390

 [ترجمه‏]

و پادشاه گفت يوسف را بياوريد كه او را از خاصان خود گردانم پس چون يوسف را آوردند با او تكلم كرد گفت اى يوسف امروز تو نزد ما با جاه و منزلت و امين خواهى بود [54]

يوسف گفت خزينه‏هاى زمين را بدست من قرار بده همانا كه من نگاهدارنده دارائى هستم و بطريق مصرف آن دانا ميباشم [55]

و همچنين كه شاه را بر او مهربان كرديم ما يوسف را در زمين مصر تمكن داديم كه در هر جا بخواهد فرمان فرما باشد همين طور ميرسانيم برحمت خود كسيرا كه بخواهيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نميگردانيم [56]

و هر آينه اجر آخرت بهتر است براى آنهائيكه ايمان آوردند و بودند كه پرهيز ميكردند [57]

و برادرهاى يوسف آمدند بمصر و بر يوسف داخل گرديدند و يوسف آنها را شناخت و آنها يوسف را نشناختند [58]

و چون غلّه آنها را داد (پس از سؤال از برادرش و جواب آنها) گفت آن برادر ابى خود را نزد من آريد آيا نمى‏بينيد كه من كيل شما را تمام دادم و بهترين ميزبان شما بودم [59]

و اگر او را نياوريد ديگر براى شما نزد من غلّه‏ئى نيست و نزديك من نيائيد [60]

گفتند بزودى پدرش را راضى ميكنيم و او را ميآوريم [61]

يوسف بغلامانش گفت متاع آنها را دربار آنها بگذاريد وقتى بسوى اهلشان رفتند متاع خود را بشناسند و شايد باز برگردند [62]

و چون برادرها بسوى پدرشان برگشتند گفتند اى پدر ما از ما غله را منع كرد برادر ما را با ما بفرست تا اينكه پادشاه غله بما بدهد و همانا ما حافظ و نگهبان او ميباشيم [63]

يعقوب گفت آيا بر شما مطمئن گردم همانطورى كه قبلا بر برادر او بشما مطمئن شدم و خدا بهترين حفظ كنندگان است و او رحم كننده‏ترين رحم كنندگان است [64]

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 391

 (توضيح آيات)

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي وقتى امانت و درستكارى يوسف براى سلطان معلوم شد گفت برويد و يوسف را بياوريد تا اينكه او را مخصوص بخود و مباشر امور سلطنتى گردانم.

گويند پادشاه امر كرد لباسهاى فاخر و اسبهاى مزيّن حاضر نمودند و امر كرد وزراء و امراء بزندان بروند و با جلال او را نزد بارگاه آورند وقتى كه يوسف آمد سلام كرد و سلطان را تحيت گفت ملك او را احترام نمود و در كنار خود نشانيد وقتى با او سخن گفت يوسف با زبان عربى جواب داد گفت اين چه زبانى است يوسف گفت اين زبان عموى من اسماعيل است پس از آن بزبان عبرانى با او تكلم نمود شاه پرسيد اين چه زبانى است يوسف گفت اين زبان پدران من است از وهب نقل ميكنند كه گفته سلطان هفتاد زبان ميدانست بهر زبانى كه با يوسف سخن ميگفت او بهمان زبان باو جواب ميداد، گويند يوسف در آنوقت سى ساله بود ملك در حال يوسف نگريست و حداثت و غريزه علم او را مشاهده نمود و از روى تعجب بوزراء گفت اين همان است كه خواب مرا تعبير نمود و گفت اى يوسف ميخواهم از زبان خودت خواب مرا تعبير كنى يوسف گفت اول خواب تو را بتفصيل بگويم كه چه ديدى و چگونه ديدى سلطان گفت بگو گفت اى ملك تو هفت گاو سفيد روشن رو و فربه‏ئى ديدى كه رود نيل را شكافته و بيرون آمدند پستانها پر از شير و تو در آنها نظر ميكردى ناگاه ديدى آب نيل بزمين فرو رفت و از ميان گل هفت گاو لاغر بيرون آمدند خاكى رنگ شكمها بپشتشان چسبيده پستانهاى آنها بى‏شير هر يك دندانها و پنجه‏هائى داشتند مثل سگان و خرطومهائى داشتند مثل سباع و آن گاوهاى لاغر با آن گاوهاى فربه ور آميختند و آنها را دريدند و استخوانهايشان را شكستند و مغز استخوانهاى آنها را مكيدند و تو تعجب ميكردى پس هفت خوشه سبز تازه از زمين برآمد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 392

 و هفت ديگر سياه و خشك بعد از آن بادى وزيدن گرفت و خوشه‏هاى سياه را بر آن خوشه‏هاى سبز زد و آتش از آن بيرون آمد و آن خوشه‏هاى سبز را سوزانيد خواب تو اين بود سلطان گفت (و اللّه) چنين بود و اينكه تو گفتى از خواب من عجيب‏تر است گويا اين دفعه واقعه را تو ديده‏ئى و همه را درست گفتى و من بعضى از آنرا فراموش كرده بودم اكنون بخاطرم آمد.

و تعبير آنها را همانطوريكه گفته شد بيان نمود ملك گفت اى صديق روزگار و اى درست كردار در اين كار رأى تو چه اقتضاء ميكند تا بر آن عمل كنيم يوسف گفت صلاح اين است كه بفرمائى هر گندم و جو كه در مملكت تو هست جمع كنى و آنچه در خزينه دارى خرج زراعت كنى و چند برابر آن عائد تو خواهد گرديد و چون موقع درو ميرسد بفرمائى درو كنند و با خوشه در انبار بگذارند تا از آفت محفوظ ماند و دانه آن براى آدميان باشد و كاه آن براى حيوانات و در اين هفت سال فراوانى آنچه عايد شود يك پنجم آنرا براى قوت آن سال مصرف نمائى و باقى را براى سالهاى قحطى ذخيره كنى و مردم از اطراف عالم ميآيند و از تو طعام ميخواهند و آنچه ذخيره كرده‏ئى آنچه خواهى بفروش و خزينه تو پر از زر و پول گردد. [منهج الصادقين‏] فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ پس از آنكه ملك ريان علم و جلال و بزرگوارى يوسف در نظرش بزرگ آمد و گفته بود يوسف را بياوريد كه او را از خواص خود گردانم وقتى حضورا و بفراست و نيز از گفتار او جلالت قدر او را بهتر شناخت گفت اى يوسف تو امروز نزد ما صاحب جاه و منزلت ميباشى آنچه رأى تو است راجع بصلاح ديد مملكت بكن زيرا كه تو امين هستى.

قالَ اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ وقتى يوسف ديد سلطان باو تمكن داد و او را در امور سلطنتى امين گردانيد گفت خزائن زمين يعنى خزينه‏هاى مصر را بمن بسپار زيرا كه من حفيظم كه                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 393

 ثروت مملكت را حفظ ميكنم و هم عليمم كه مصرف آنرا بطور صلاح ديد مصرف مينمايم.

و معلوم است كه مقصود يوسف از اين خواهش سلطنت و مقام دنيوى نبوده بلكه مقصودش چنين بوده كه در اين چند ساله فراوانى حبوبات را در خزينه جمع‏آورى نمايد كه در سالهاى قحطى مردم از بى‏قوتى تلف نشوند.

وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا؟؟ لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ گويا آيه تذكر ميدهد كه همانا اين چنين ما يوسف را در زمين تمكن و قدرت و استيلاء داديم پس از آنكه وى را در چند موقع در مورد آزمايش قرار داديم و او را مبتلا گردانيديم دفعه‏ئى بكيد برادران كه او را بچاه انداختند و بپول اندك بى‏مقدار وى را فروختند، و بار ديگر بمكر زليخا او را بزندان مبتلا گردانيديم و در تمام حالات صابر و راضى بود و كلامى يا عملى كه خلاف رضاى خداى تعالى باشد از او صادر نگرديد.

خلاصه عكس العمل چنين است كه برادران خواستند او را ذليل و نابود گردانند و زليخا براى اينكه يوسف اطاعت امر او را ننمود بزندانش انداخت خداى غالب قاهر چنان قوّت و قدرتى باو عنايت نمود كه برادرها بلكه همه از اهل مصر و شهرهاى اطراف در موقع قحطى طوق بندگى بگردن انداخته و در مقابل او اظهار ذلت و مسكنت نمودند.

نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ آيه بنيكوكاران وعده ميدهد و اول رحمت خود را معلّق بر مشيت ميگرداند كه هر كس را بخواهيم مشمول رحمت خود ميگردانيم و آخر آيه (وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ) مشعر بر اين است كه نيكوكارانند كه مشمول رحمت ميگردند وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ جمله حاليه (وَ كانُوا يَتَّقُونَ) اشاره باين است كه كسانيكه ايمان آورده‏اند در حاليكه متقى و پرهيزكارند اجر آخرت و مقامات اخروى براى آنها نيكوتر                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 394

 است از منافع دنيا.

از اين آيه ميتوان چنين استفاده نمود كه اگر چه رحمت حق تعالى عام است و هر يك از نيكوكاران بقدر حصّه خود از آن نصيبى عايدشان ميگردد لكن بين مشمولين رحمت ايزدى مراتبى است كه هر نيكوكارى را بمناسبت نيكوكارى نصيبى از رحمت عايد وى خواهد گرديد و مؤمنين اگر چه در آخرت مشمول رحمتند از جهت ايمانشان لكن اجر آخرت و رحمت خاص الهى نصيب مؤمنى است كه با تقوى باشد، بعضى از مفسرين بقرينه جمله حاليه (وَ كانُوا يَتَّقُونَ) اجر آخرت را اختصاص داده‏اند بمؤمن با تقوى لكن ظاهرا اين درست نيست نميشود گفت كه مؤمن و لو عاصى باشد بالمره از اجر آخرت بى‏نصيب است در صورتى كه اول آيه رحمت خود را معلّق بر مشيت نموده، آرى البته اجر كامل و رحمت وافر نصيب كسى ميگردد كه ايمانش با تقوى توأم گرديده باشد.

مفسرين گفته‏اند پس از آنكه پادشاه زمام مملكت را بعهده يوسف ع واگذارد امر كرد تخت و تاج براى او مهيّا نمودند و انگشتر خود را بيوسف داد يوسف گفت با تخت و انگشتر پايه سلطنت تو را آباد مينمايم امّا تاج لباس ما نيست پادشاه گفت براى كرامت و فضيلت بايد آنرا بر سر گذارى يوسف بر تخت سلطنتى نشست و امراء و وزراء و اعيان مملكت همه مطيع او گرديدند و عزيز مصر را معزول گردانيد پس از مدتى شوهر زليخا مرد پادشاه بيوسف امر كرد كه زليخا را بگيرد همينكه با او ملاقات كرد ديد باكره است يوسف گفت اى زليخا چه بود كه مرا بآن عمل دعوت ميكردى زليخا گفت اى يوسف مرا معذور دار من زن جوانى بودم و شوهرم آثار مردى نداشت غريزه جوانى مرا بچنين عملى وادار نمود گويند يوسف از زليخا داراى دو اولاد بنام (افرايم) و (مينا) گرديد، يوسف درب خزينه را باز كرد و مشغول زراعت گرديد تا وقتى كه سالهاى قحطى پيش آمد، برادران يوسف از پدرشان اذن گرفتند و براى تهيه غذا بمصر نزد يوسف رفتند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 395

 وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ برادران يوسف بمصر آمدند و بحضور يوسف رسيدند يوسف آنها را شناخت و آنها يوسف را نشناختند.

مفسرين گفته‏اند برادران يوسف پس از رسيدن در گوشه و محليكه مراجعين ميايستادند توقف نمودند و چون مدتهائى بود كه از يوسف جدا شده بودند و او را در لباس سلطنتى در منتهاى جلال و شكوه ديدند او را نشناختند زيرا كه يوسف بالمرّه از نظر آنان محو شده بود يوسف آنها را بحضور طلبيد بزبان عبرى با آنها صحبت كرد و گفت شما چه كسانيد و كار و شغل شما چيست و براى چه در اينجا آمده‏ايد من در باره شما بدگمان شده‏ام گفتند ما جماعتى از اهل شام ميباشيم خودمان حشم داريم قحطى بما رسيده براى تحصيل طعام آمده‏ايم يوسف گفت بلكه جاسوس ميباشيد ميخواهيد از اوضاع داخلى مملكت مطلع گرديد گفتند از اين تهمت بخداى تعالى پناه ميبريم ما همه فرزندان يك پدر هستيم پدر ما پير مرد و پيمبرى است از پيمبران خدا اسمش يعقوب است يوسف گفت چند برادر هستيد گفتند دوازده برادر بوديم يكى هلاك شده گفت اينجا چند نفر هستند گفتند ده نفر، يوسف گفت برادر يازدهمين شما كو گفتند نزد پدر ما است و بجاى آن برادرش كه فوت شده باعث تسلى پدرمان است يوسف گفت بر صدق سخن شما چه كسى شهادت ميدهد گفتند اى پادشاه ما غريب هستيم كسى در اينجا ما را نميشناسد گفت يكى از شما نزد من گرو بمانيد بقيه برويد و آن برادر ديگر را نزد من آريد تا صدق گفتار شما معلوم گردد، پسران يعقوب بناچارى قبول نمودند و قرعه زدند بنام شمعون درآمد او را نزد يوسف گذاردند و رفتند وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ الخ قال فى المجمع جهاز البيت متاعه و جهّزت فلانا هيأت جهاز سفره و منه جهاز المرئة. و قال الراغب الجهاز ما يعدّ من متاع و غيره و التجهيز حمل‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 396

 ذلك او بعثه پس جهاز بمعنى آماده كردن اسباب سفر آنها است.

چون يوسف كيل هر يك از برادران را تمام؟؟ داد سفارش نمود كه آن برادر پدرى و مادرى خودمان را بياوريد آيا نمى‏بينيد كه من كيل را تمام بشما ميدهم و من بهترين مهمان داران ميباشم و اگر آن برادر خود (ابن يامين) را نياوريد ديگر كيل براى شما نيست يعنى ديگر بشما گندم نميدهم و نزديك من نيائيد يعنى بمصر نيائيد.

قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ گفتند در آوردن او و گرفتن او از پدرش حيله ميكنيم و ويرا نزد شما ميآوريم وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ يوسف براى اينكه حتما برادرها برگردند و ابن يامين برادر ابوينى او را بياورند بمديران و غلامانى كه حافظ غلّه بودند گفت متاعيكه اينها براى خريد غله آورده‏اند مخفيانه دربار آنها بگذاريد شايد باين واسطه (فضل و بخشش ما را بدانند) و بزودى برگردند و ابن يامين را بياورند.

فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ پسران يعقوب برگشتند و براى پدرشان حكايت را نقل كردند و گفتند اى پدر اگر ابن يامين را با ما نفرستى سلطان ما را از خود ميراند و بما كيل نميدهد برادرمان را با ما بفرست تا كيل ما را زياد كند و همانا ما بجديت از او محافظت ميكنيم و نميگذاريم صدمه و مشقتى بر او وارد گردد.

قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ يعقوب گفت آيا من بشما اطمينان پيدا كنم همانطوريكه پيش از اين بر برادر او (يوسف) اطمينان نمودم همانا خدا بهترين حفظ كنندگان است و او رحم كننده‏ترين رحم كنندگان است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 397

 [سوره يوسف (12): آيات 65 تا 76]

وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ (65) قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ (66) وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (67) وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (68) وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (69)

فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (70) قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ (71) قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ (72) قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ (73) قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ (74)

قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ (75) فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (76)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 398

 [ترجمه‏]

برادرهاى يوسف وقتى بار خود را باز نمودند و متاع خود را كه بازگشته بود بآنها ديدند گفتند اى پدر ديگر چه ميخواهيم اين متاع ما است كه بما برگشته و گندم براى اهل خود ميآوريم و برادرمان را حفظ ميكنيم و يك بار شتر (از غله) زياد ميكنيم و اين كيل كم است و از ما حاكم مضايقه نميكند [65]

يعقوب گفت هرگز من او را نميفرستم مگر اينكه پيمان ببنديد؟؟ باسم خدا كه او را برگردانيد مگر بلائى بر شما نازل گردد چون يعقوب از آنها پيمان گرفت گفت خدا بر آنچه ميگوئيم گواهست [66]

و گفت اى پسرهاى من از يك دروازه مصر داخل نشويد از دربهاى متفرق وارد گرديد و من از شما چيزى از قضاء الهى دفع نميكنم هيچ حكمى نيست مگر آنچه را خدا بخواهد بر او توكل نمودم و بايد بر او توكل كنند توكل كنندگان [67]

و چون برادران يوسف آنطوريكه پدرشان امر كرده بود وارد مصر گرديدند چيزى نبود كه از تقديرات خدا از آنها دفع كند مگر حاجتى كه در نفس يعقوب بود از شفقت بر اولاد كه او را ظاهر گردانيد و آنها را بآن امر نمود زيرا كه يعقوب صاحب علم و دانش بود بآن دانشى كه از طريق وحى باو آموخته بوديم و لكن بيشتر مردم نميدانند كه ت؟؟ دفع قضاء نميكند [68]

چون برادرها بر يوسف وارد شدند                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 399

 برادرش ابن يامين را نزد خود جاى داد و بوى گفت من برادر توام و بآنچه برادرها كردند محزون مباش [69]

و چون بار قافله آنها را مهيا نمود؟؟ بامر يوسف پيمانه را دربار برادر او گذاردند پس چون از شهر بيرون رفتند ندا كننده‏ئى گفت اى صاحبان قافله شما دزديد [70]

رو كردند و گفتند چه چيزى مفقود شده [71]

گفتند پيمانه سلطان و هر كس بياورد يك بار شتر براى وى ضمانت ميكنيم [72]

برادران يوسف گفتند بخدا قسم همانا شما ميدانيد ما نيامديم كه در زمين فساد كنيم و ما از دزدان نبود؟؟ يم [73]

گفتند پاداش شما چيست اگر از دروغگويان باشيد [74]

گفتند پاداش كسى كه پيمانه را دربار او بيابيد اين طور ما دزدان را جزاء ميدهيم (يعنى دزد را غلام صاحب مال ميكنيم) [75]

اول ببار برادرها شروع كردند پيش از بار ابن يامين پس از آن از بار برادرش پيمانه را بيرون آوردند اين طور ما اين كيد را بيوسف آموختيم زيرا كه در دين پادشاه جايز نبود برادرش را نگاه دارد (و در آن مملكت جزاى دزد را زدن و عذاب ميدانستند نه استرقاق) مگر بخواست خدا (كه برادران يوسف بگويند جزاى دزد استرقاق است) بلند ميكنيم درجات هر كس را كه بخواهيم و بالاى دست هر دانائى داناترى هست كه درجه او بلندتر است [76].                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 400

 (توضيح آيات)

وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وقتى پسرهاى يعقوب بكنعان برگشتند و بارهاى خود را باز نمودند ديدند متاعيكه براى خريدارى غلّه بمصر برده بودند بسوى آنها برگردانيده شده از روى تعجب گفتند اى پدر ما (ما نبغى) چه چيز از احسان ملك زياده بر اين مى‏طلبيم كه غله بما فروخته و متاع ما را بما با غله برگردانيده ما بايستى بسبب احسانيكه بما نموده اطاعت او را بنمائيم و بسوى او برگرديم كه براى اهل و عيالمان طعام بياوريم.

وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ و حفظ ميكنيم برادرمان را و كيل شترى زياده بر اين كيل بستانيم زيرا اينكه گرفته‏ايم براى معاش ما كافى نيست.

ظاهرا چون برادران يوسف عزيز مصر را كه برادرشان بود بسيار شخص بزرگوارى يافتند و احسان او را در باره خودشان بدون حدّ انتظار ديدند و شخصيت او در نظرشان بزرگ آمد اين بود كه جديت ميكردند كه هر چه بشود زودتر ابن يامين را با خود ببرند گفتند اى پدر ابن يامين را با ما بفرست ما هم او را محافظت ميكنيم و هم كيل غله‏ئى براى او زيادتر ميگيريم.

قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ يعقوب گفت هرگز ابن يامين را با شما نمى‏فرستم مگر اينكه پيمان محكمى ببنديد، شايد مقصودش چنين بوده كه قسم بخدا بخوريد كه او را بدرستى محافظت نموده و بمن برگردانيد مگر اينكه يك بليّه و آفتى بشما برسد پس از آنكه پيمان محكم از آنها گرفت گفت خدا بر آنچه ما ميگوئيم شاهد و و كيل ما است‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 401
وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ يعقوب بپسرهايش امر مينمايد كه از يك دروازه داخل نگرديد بلكه از درهاى متفرق وارد شويد و بقولى مقصود از باب واحد طرق مختلفه مراد است و اكثر مفسرين گفته‏اند مقصود يعقوب عدم اصابت چشم بد بوده زيرا كه آنان پسرهاى يك پدر بودند و تمامشان بلند قد و شجاع و نيرومند و بتمام جهات از باقى امتياز داشتند و باضافه مردم فهميده بودند كه اينها مورد نظر سلطان واقع گرديده‏اند باين جهات ممكن است در مورد حسد رؤساء و ديگران واقع گردند و چنانچه در علم روان شناسى گفته‏اند چشمى كه از روى حسد كسى را بنگرد تأثير بد در آن ايجاب مينمايد.

شيخ طنطاوى در تفسيرش از كتاب اشارات ابن سينا نقل ميكند كه گفته نفس را بواسطه چشم و غير آن آثارى است كه در خارج تأثير ميكند و اين آثار يا ضار است يعنى ضرر ميرساند؟؟ يا نافعه است كه نفع ميرساند و عمل چشم و اصابت آن كه مأخوذ از (عان يعين) است از همين آثار است.

و خود طنطاوى گفته اى انسان زكى اگر تو بدانى آنچه را كه پيشينيان و علماى عصر حاضر راجع باين مطلب گفته و تدوين كرده‏اند در امريكا و در اروپا در علوم نفسيه از آثار مغناطيسيه در تنويم و غير آن بدهشت ميافتى و بقلت علم انسان عالم ميگردى.

و امروز در زمين مردمى هستند كه مريض را بيك لمس يا بدفعاتى شفاء ميدهند و اين علم بتمرين و دروس بسيار تحصيل ميشود و مردمانى در بعضى از زمين مشهور باين علم ميباشند مثل اينكه مردى كسى را بخواب مغناطيسيه ميخواباند و در خواب بوى القاء ميكند تقوى و صلاح و حبّ تدريس و ترك شرب خمر و دود و احسان نمودن؟؟ بمردم و ترك غضب و قتل يا كشتن فلانى در وقت و ساعت معين و وقتى آن منوّم بيدار ميشود چيزى از آنچه بوى القاء شده نميداند لكن مستعدّ ميگردد براى آثاريكه بوى تلقين شده و آنچه گفته در همان وقت                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 402

 معين و همان ساعت ميكند و نميداند از كجا اين آثار در وى نفوذ نموده و اين علمى است از علوم عصر حاضر.

و همين طور بعضى از پيشينيان نيز گفته‏اند و از اينجا معلوم ميشود كه در نفس انسان قوه‏ئى پيچيده شده كه بسبب علم و تحصيل و جديت و رياضت گاهى امورى از وى ظاهر ميگردد و گاهى بطبع بدون كسب و عمل پديدار ميشود و چشم از آنچيزهائى است كه بدون درس و تعليم اثر ميكند مثل كسيكه امروز در أوبا بوسطاء الطبيعه ناميده شده يعنى در آنجا مردمانى هستند و در وقت حاضر قدرت دارند بمخاطبه ارواح وقتى بآن قوّه مغناطيسى بر آنها القاء ميكنند (يعنى ارواح را تحت استيلاء خود درميآورند و با آنها مصاحبه ميكنند و بعضى ديگر قدرت دارند كه ارواح را بچشم خود ببينند و آنها را (الوسيط المبصر) مينامند.

و همچنين در اينجا مردمانى هستند كه نظرشان شرّ است يعنى آنان مجبولند باين قوه بر شرّ مثل اينكه انبياء مجبولند بر خير و شياطين مجبور بر شرّند.

و وقتى روايت مسلم را كه از ابن عباس نقل ميكند كه او گفته نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرموده‏

 (العين حق و لو كان شيئى سابق القدر لسبقته العين)

يعنى اگر چيزى بود كه بر قدر سبقت گيرد چشم بد بآن سبقت ميگرفت.

و وقتى شنيدى قول رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم را كه بگو

 (اللهم انّى اعوذ بكلمات اللّه التامات من كلّ شيطان و هامّة و من كلّ عين لامّة)

بدان كه حضرت علاج نيافته بر اين بلائى كه از نفوس صادر ميگردد مگر بالتجاء بخالق نفوس [پايان‏] وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ شايد مقصود حضرت يعقوب [ع‏] از اين توصيه كه از يك درب وارد نشويد خواه همان اصابت نظر بد باشد يا جهات ديگر كه بعضى گفته‏اند هر چه باشد ميخواهد بآنها تذكر دهد كه من باين عملى كه بشما دستور ميدهم شما را از خدا                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 403

 بى‏نياز نميكنم حكم حكم خدا است در عالم چيزى واقع نخواهد گرديد مگر بخواست خدا نيست حكمى مگر بامر او و اتكاء و توكل من بر او است و بايد بر او توكل نمايند توكل كنندگان يعنى وقتى خواست ايزدى بر امرى تعلق گرفت چيزى جلو تقدير او را نخواهد گرفت.

وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ چون پسران يعقوب همان طورى كه پدرشان امر نموده بود از درهاى متفرق داخل مصر گرديدند امر او و عمل آنان جلوگيرى از تقديرات الهى ننمود زيرا با وارد شدن آنها متفرقا متهم بسرقت صواع ملك گرديدند و ابن يامين بتهمت دزدى گرفته شد و حزن يعقوب بگرفتن ابن يامين زيادتر گرديد (الّا) در قوله تعالى (الّا حاجة فى نفس يعقوب) استثناء منقطع است يعنى شفقت يعقوب و محبّت او نسبت باولادان خود كه خود را از چشم بد حفظ نمايند اين توجيه را ايجاب نمود (انه لذو علم) زيرا كه يعقوب عالم بود بعلم لدنى كه از جانب حق تعالى بتوسط وحى يا فراست باو تعليم شده بود و لكن بيشتر مردم نميدانند كه تدبير انسان رفع تقدير الهى را نميكند.

وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ گويند وقتى برادران يوسف وارد شدند يوسف سؤال كرد اينها كيانند گفتند ما كنعانيانيم كه امر فرمودى برادرمان را بياوريم و ما جديت كرديم و با پدرمان عهد و پيمان بستيم كه او را برگردانيم يوسف گفت بسيار خوب كرديد و بآنها اذن جلوس داد و امر كرد شش خوان طعام آراسته گردانند و هر دو نفر برادرى سر يك سفره طعام بخورند و بابن يامين گفت اسم تو چيست گفت ابن يامين گفت بچه مناسبت تو را اين نام نهادند گفت چون ابن يامين مصيبت زده را گويند                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 404

 و من در طفوليت مادرم راحيل فوت شد باين جهت مرا اين نام نهادند، وقتى هر دو برادر سر يك سفره نشستند ابن يامين تنها ماند بناى گريه گذارد بقدرى گريه كرد كه بيهوش گرديد يوسف او را نزد خود طلبيد و گفت چرا اين قدر گريه كردى گفت چون امر كردى هر دو برادر اعيانى باهم سر يك سفره غذاء بخورند يادم آمد كه من هم برادر اعيانى داشتم و مفقود گرديد اگر او بود من هم برادر داشتم يوسف گفت ميخواهى من بجاى برادر تو باشم بيا با من غذا بخور ابن يامين گفت كيست كه برادرى مثل تو داشته باشد لكن برادر من پسر يعقوب و راحيل بود وقتى در پس پرده مشغول غذا خوردن شدند چون يوسف نقاب بر صورت انداخته بود براى غذا خوردن دست دراز كرد چشم ابن يامين بدست يوسف افتاد باز بناى گريه گذارد يوسف گفت چرا گريه ميكنى گفت دست تو چقدر شبيه بدست برادر من يوسف است نميتوانم از گريه خوددارى كنم اين بود كه يوسف گفت (انا اخوك).

يوسف نقاب از چهره برداشت و گفت من برادر توام و از آنچه برادرها بما كردند محزون مباش چشم ابن يامين كه بصورت يوسف افتاد دست بگردن او انداخت و آندو بقدرى از شوق گريستند كه از هوش برفتند ابن يامين گفت اى برادر من از تو جدا نميشوم يوسف گفت چون اينها با پدرشان پيمان بسته‏اند و قسم خورده‏اند كه تو را بازگردانند بايد تمهيدى بزنيم تا بشود تو را نگاه دارم ابن يامين گفت مختارى هر چه خواهى بكن.

فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ پس از آن يوسف امر كرد جهاز كيل برادرانش را ببندند و گفت مخفيانه سقايه ملك را كه گويند مشربه‏ئى بوده از زر يا نقره يا زبرجد مرصع بجواهر و آن آب خورى سلطان بود كه در قحطى براى كيل آماده گذارده بود آنرا دربار ابن يامين بگذارند و چون قانون يعقوب در آنوقت چنين بود كه سارق                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 405

 را استرقاق ميكردند وقتى برادران يوسف بار خود را بستند و اذن خروج گرفتند و عازم رفتن گرديدند و از شهر بيرون رفتند مؤذن صدا زد و گفت اى كاروانيان همانا شما دزدانيد و يوسف دروغ نگفت كه مخل بعصمتش باشد مقصودش اين بود كه چون شما يوسف را دزديديد اين است كه شما دزدانيد.

از بعضى از مفسرين است كه يوسف اين عمل را بحكم خدا كرد، و شايد حكمتش اين بوده كه محنت يعقوب بانتهاء رسد و چون عادة اللّه بر اين جارى است كه وقتى محنت بانتهاء رسد فرج و انبساط رو ميآورد. [پايان‏] قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ، قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ؟؟ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ الخ برادران يوسف وقتى كه نداء را شنيدند رو كردند بغلامان سلطان و گفتند چه چيز مفقود كرده‏ايد گفتند پيمانه ملك گم شده و هر كس بياورد من يكبار شتر ضامن ميگردم بوى انعام بدهم.

؟؟ قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِينَ برادران يوسف گفتند قسم بخدا همانا شما ميدانيد كه ما نيامده‏ايم كه در زمين فساد كنيم و ما سارق نيستيم.

قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ غلامان يوسف گفتند پس چيست جزاى دزد اگر شما دروغگويان باشيد برادران يوسف گفتند جزاى كسيكه صواع دربار او پيدا شود اينست كه استرقاق شود ما اينطور جزاء ميدهيم دزد را يعنى باسترقاق.

فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ و خزينه داران بامر يوسف براى رفع تهمت شروع نمودند بباز كردن بارهاى برادران پس از آن پيمانه را در بار برادر ابوينى يوسف ابن يامين يافتند و بيرون آور؟؟ ند.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 406
كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ و گويند چون در بنى اسرائيل سنتشان چنين بوده كه سارق را استرقاق ميكردند اين بود كه گفتند هر كس صواع يعنى پيمانه نزد او پيدا شود بايد او را مجازات نمود كه دزدان را مجازات ميكنيم يعنى بايد او را استرقاق نمود.

و اين چنين ما (كدنا ليوسف) اين كيد عظيم را بيوسف آموختيم و بسوى او وحى نموديم (ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ) گويند اين جمله تفسير كيد و بيان آنست زيرا كه در دين ملك مصر و حكم او در باره سارق اين بود كه او را بزنند و تعزير نمايند مثل زنانه اينكه او را استرقاق نمايند (إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ) يعنى يوسف برادرش ابن يامين را نگرفت مگر بمشيت خدا و اذن او.

نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ يعنى هر كسى را خواستيم در علم درجات او را بلند مينمائيم عالمى نيست مگر اينكه فوق او عالم‏ترى هست تا اينكه منتهى گردد علوم بسوى خداى تعالى كه بذاته عالم است و اختصاص بمعلومى دون معلومى ندارد تا اينكه علمش بآن انتهاء يابد.

در تأويلات نجميه گفته (نرفع درجات من نشاء من عبادنا) به اين كه بوى علم صعود عطاء كنيم و او را از حضيض بشريت بسوى ذروه عبوديت بتوفيق ربوبيت بالا ببريم (وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ) كه باو علم صعود عطاء نمائيم (عليم) بجذبه‏ئى از محلّ صعود او كه از علم مخلوق صعود كند بمصعدى كه صعود نميشود بسوى او مگر بعلم قديم و آن (سير فى اللّه و باللّه و الى اللّه) است و اين صواعى است كه اوعيه انسانى وسعت آنرا ندارد. [تفسير روح البيان‏]                        مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 407

 [سوره يوسف (12): آيات 77 تا 86]

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (77) قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (78) قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ (79) فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ (80) ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ (81)

وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ (82) قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (83) وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (84) قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ (85) قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (86)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 408

 [ترجمه‏]

برادران يوسف گفتند اگر ابن يامين دزدى كرد برادرش يوسف نيز قبلا دزدى كرده بود يوسف سخن آنها را شنيد و در دل خود مخفى گردانيد و اظهار ننمود و گفت شما شرورترين مردم زمين ميباشيد و خدا داناتر است بآنچه (نسبت بيوسف) وصف ميكنيد [77]

گفتند اى عزيز همانا پدر او پير مرد بزرگ سالى است و عظيم القدر است يكى از ما را بجاى او بگير و او را رها كن [78]

يوسف گفت (معاذ اللّه) بخدا پناه ميبرم از اينكه كسى را بگيرم غير از آنكه متاع خود را نزد او يافتم اگر چنين كنم از ستمكاران ميباشم [79]

و چون آنها از رها شدن ابن يامين مأيوس شدند در خلوتى رفتند و بزرگ آنها گفت آيا نميدانيد كه پدر شما بنام خدا از شما پيمان گرفته و قبلا آنچه بيوسف تفريط نموديد و من هرگز از مصر جدا نميشوم تا وقتى كه پدرم اذن بدهد يا خدا نسبت بمن حكم نمايد و او بهترين حكم كنندگان است [80]

برگرديد بسوى پدرتان و بگوئيد پسر تو دزدى كرد و ما شهادت نميدهيم مگر بآنچه عالم گرديده‏ايم و ما نگاهدارنده‏گان باطن امر نميباشيم (يعنى بظاهر اين طور ديديم كه پيمانه را از بار او بيرون آوردند و خبر نداريم كه خودش برداشته يا ديگرى دربار او گذارده)

سؤال كن از اهل دهى كه ما در آن بوديم و از آن قافله‏ئى كه ما در آن بوديم همانا حقيقة ما راستگويانيم [82]

يعقوب گفت بلكه آراسته شده براى شما نفسهاى شما و گر نه ملك چه ميدانست جزاى سارق (استرقاق است) و بر من است صبر نيكو شايد خدا هر سه پسر نزد من آورد همانا او دانا و درستكار است [83]

پس از آنها روى گردانيد در حاليكه پر از خشم بود و گفت وا اسفا بر فراق يوسف و دو چشمش از حزن سفيد گرديد [84]

پسران گفتند تو بقدرى ياد يوسف ميكنى كه مريض شوى يا هلاك گردى [85]

يعقوب گفت حزن و غم خود را با خدا ميگويم و از خدا چيزى ميدانم كه شما نميدانيد [86]

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 409

 (توضيح آيات)

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ برادران يوسف پس از آنكه پيمانه ملك از ميان بار ابن يامين بيرون آمد گفتند اگر ابن يامين دزدى كرد برادرش يوسف نيز قبلا دزدى كرده بود يوسف سخن آنها را شنيده و در دل خود مخفى گردانيد و بروى خود نياورد.

قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ يوسف گفت شما از حيث منزلت و فساد دزدى شرورتريد و بقرينه (و لم يبدها لهم) معلوم ميشود كه يوسف نظر بآن جفاهائيكه نسبت باو كرده بودند در دل خود چنين گفت نه بزبان و گفت خدا عالم‏تر است بآنچه وصف ميكنيد.

 [سخنان مفسرين در چگونگى نسبت دزدى كه بيوسف دادند]

1- پدر و مادر او بت پرست بود بتى داشت يوسف بت او را دزديد و شكست اين بود كه نسبت دزدى باو دادند.

2- عادتش اين بود كه بعضى از طعامها را مخفى مينمود كه بفقراء و سائلين بدهد از اين جهت نسبت دزدى بوى دادند.

3- مشهور و معروفست كه وقتى راحيل مادر يوسف فوت گرديد يوسف را بوديعه نزد عمه‏اش گذاردند وقتى يعقوب خواست او را بگيرد و او شش ساله بود از شدت علاقه‏ئى كه بوى داشت كمربندى كه از اسحق پدرش باو ارث رسيده بود در حال خواب بكمر يوسف بست كه باين وسيله او را استرقاق بنمايد.

در بعضى از تفاسير است كه وقتى دزدى برادران ظاهر گرديد يوسف گفت مگر من اول نگفتم كه شما بدزد و جاسوس شباهت داريد حالا فراست مرا ديديد بعد از آن ناظر خود را صدا زد و گفت اين جام را (كه گويا بكهانت درست كرده بودند) بياوريد و اعمال اينها را سؤال كنيد ناظر ناخن خود را بجام زد جام صدا كرد گفت جام ميگويد اين دزدى اول عمل اينها نبود بلكه قبل از اين                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 410

 جوان آزادى را دزديدند و فروختند يوسف گفت بگو ديگر چه عملى انجام دادند ناظر باز ناخن بجام زد گفت ميگويد اى عزيز اينها كه ميگويند برادر ما را گرگ خورده و هلاك گرديده دروغ ميگويند برادرشان در غربت بسلامت است و زمانى نميگذرد كه ظاهر ميگردد و بآنها عملى را كه انجام داده‏اند خبر ميدهد يوسف گفت باز سؤال كن ناظر ناخن بر جام زد جام صدا كرد گفت اى عزيز جام ميگويد دروغگوتر از اينها در روى زمين نيست بپدر خود دروغ گفتند و از آن دروغ توبه نكردند خداى تعالى آنها را نبخشيده يوسف گفت باز سؤال كن جام صدا كرد و گفت اى عزيز جام ميگويد هر مصيبتى كه بپدر آنها روى داده است سبب اعمال بد اينها بوده هيچوقت پدرشان از آنها شاد نشده است برادران يوسف ديدند جام آنها را رسوا خواهد نمود و اعمالشان را بيان خواهد كرد از سر بپاى يوسف بوسه زدند و گفتند تو را بخدا قسم ميدهيم از اين سؤال نكن.

يوسف بناظر امر كرد ساكت باشد پس از آن يوسف ببرادرانش گفت شما برويد و ابن يامين بجزاى عملش اينجا بماند آنها گفتند اى عزيز پدر ما پير مردى است باو وعده كرده‏ايم بايد او را ببريم هر چه اصرار كردند يوسف راضى نشد روئيل غضبناك گرديده و ببرادرش گفت مصر چند بازار دارد گفت ده عدد گفت شما بازارها را نگاهداريد من يك تنه در مقابل قشون شاه ميجنگم يا اينكه شما در مقابل پادشاه بايستيد من بازارها را نگاه ميدارم بعد از آن گفت اى عزيز برادرمان را بما بده و الّا اينجا فريادى ميكنم كه زنان حامله در مصر تماما بار بيندازند، اين سخن را گفت و موهاى تنش سر از جامه بيرون كردند يوسف ميشا بچه خودش آنجا بود اشاره نمود كه دستش را ببدن روئيل بزند تا غضبش ساكت گردد (در موقع غضب اولاد يعقوب وقتى دست يكى از آنها ببدنش ميخورد غضبش ساكت ميگرديد) ميشا بى‏خبر دست خود را بروئيل زد غضب وى ساكت شد روئيل گفت يقينا از اولادان يعقوب يكى در اينجا هست بعد رو برو

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 411
سؤال و جواب شد يوسف بنگهدارى ابن يامين اصرار نمود روئيل غضب نمود يوسف بپا ايستاد و گوشهاى روئيل را گرفت و او را بزمين زد و گفت شما جماعت عيرى قوى‏تر از خود را نميشناسيد همينكه چنين قوتى از يوسف ديدند همه ذليل شدند و در باره ابن يامين تضرع و زارى نمودند. [پايان‏] قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ برادران يوسف هر قدر از او درخواست نمودند كه ابن يامين را رها كند فائده نبخشيد گفتند اى عزيز پدر او پير مرد عظيم القدرى است و از ما پيمان گرفته كه ابن يامين را باو برگردانيم و يكى از ما را بجاى او بگير و او را رها كن همانا ما مى‏بينيم كه تو از نيكوكارانى و در باره ما نيكى را تمام نما و ابن يامين را رها كن.

قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ يوسف گفت بخدا پناه ميبرم از اينكه ظلم عدوانى نمائيم كه بجاى او كس ديگرى را نگاه داريم و اگر ما چنين كنيم كه كس بى‏گناه را بجاى گنهكار بگيريم همانا ما از ستمكاران محسوب خواهيم گرديد قوله تعالى (لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏) بار گناه كسى بگردن كس ديگرى گذارده نميشود.

فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ خلاصه وقتى آنها از رها شدن ابن يامين مأيوس شدند در محلى با هم خلوت كردند و بزرگ آنها كه در سن بزرگ‏تر بوده روئيل يا بزرگ آنها در خرد و عقل كه يهودا بوده، و از على بن ابراهيم است كه گفته آن لاوى بوده گفت آيا نميدانيد كه پدر شما با شما عهد و پيمان بسته و قسم بخدا ياد نموده‏ايد كه ابن يامين را برگردانيد (وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ) و ميدانيد كه قبلا راجع بيوسف تفريط نموديد (ما) در (ما فرطتم) يا زائده يا مصدريه است.                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 412

 فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ آن برادر بزرگتر گفت من هرگز از زمين مصر نميروم تا اينكه پدرم بمن اذن بدهد يا خدا نسبت بمن حكمى جارى گرداند زيرا كه او بهترين حكم كنندگان است.

ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ برادر بزرگتر گفت شما برگرديد بسوى پدرتان و بگوئيد پسر تو دزدى كرد و ما شهادت نداديم مگر آنچه را مشاهده كرديم كه پيمانه ملك را از بار او بيرون آوردند اما خبر از واقع مطلب نداريم كه خودش پيمانه را دزديده و در بار خود گذارده يا كس ديگرى گذارده و باو تهمت زدند.

وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ پسران يعقوب بپدرشان گفتند اگر باور ندارى از آن قريه‏ئى كه در آن بوديم يعنى شهر مصر و كاروانى كه ما در آن كاروان بوديم سؤال كن تا حقيقت مطلب بر تو معلوم گردد كه ما راستگويانيم و اين امر واقع گرديده.

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ از آيه ميتوان چنين استفاده نمود كه يعقوب حرف آنها را باور ننموده و گفت بلكه نفس شما اين مكر را آراسته گردانيده و براى من است صبر نيكو پس از آن بآن علم لدنى و الهام ملكوتى ملهم گرديد كه چون غم و اندوه بمنتها رسيد بزودى فرج ميرسد و نيز چون البته ميدانست كه ابن يامين آدمى نيست كه بشود گفت دزدى كرده فهميد در اينجا سرى است و اين خدعه‏ئى بوده كه شاه خواسته باين وسيله ابن يامين را نگاه دارد نه اينكه واقعا ابن يامين دزدى كرده باشد و نيز ميدانست اينكه جزاء دزد استرقاق است قانون كنعانيان است نه مصريان اين بود كه يعقوب اميد داشت كه خدا همه آنها را براى او بياورد همانا كه او                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 413

 است عالم بحقيقت امور و حكيم است كه تمام امور بدست قدرت او از روى حكمت و مصلحت واقع ميگردد.

وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ در مفردات در لغت غيظ گفته (الغيظ اشد غضب و هو الحرارة التى يجدها الانسان من فوران دم قلبه، قال (قل موتوا بغيظكم) (ليغيظ بهم الكفار) و قد دعا اللّه الناس الى امساك النفس عند اغتراء الغيظ قال (و الكاظمين الغيظ) و اذا وصف اللّه سبحانه به فانّه يراد به الانتقام قال (و انهم لنا لغائظون) اى داعون بفعلهم الى الانتقام منهم، و التغيظ هو اظهار الغيظ و قد يكون ذلك مع صوت مسموع كما قال (سمعوا لها تغيظا و زفيرا) «1» [پايان‏] يعقوب وقتى اين خبر را شنيد از فرزندانش رو گردانيد و گفت واى بر اندوه و حزن من بر يوسف و از شدت حزن و غم دو چشم او سفيد گرديد و بقولى مشرف بر عمى شد نه اينكه بالمره كور شده باشد.

از كشاف نقل شده كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم از جبرئيل سؤال نمود كه شدت حزن يعقوب بر فراق يوسف بچه درجه بود گفت برابر هفتاد مادر فرزند مرده حضرت فرمود مزد او بازاء اين غم چه بود جبرئيل گفت اجر صد شهيد.

 [پايان‏]

__________________________________________________

 (1) غيظ شدت غضب است و آن حرارتى است كه از فوران و شدت خون قلب پديد ميگردد قوله تعالى بگو بكفار بغيظ خود بميريد، و نيز در جاى ديگر (لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ) (وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ) و وقتى كه خداى تعالى را اين طور وصف نمايند بآن انتقام را اراده نموده‏اند چنانچه فرمود (وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ) يعنى داعى آنها از اين غيظشان انتقام كشيدن از آنها است، و تغيظ اظهار آن است بانتقام كشيدن و گاهى غيظ با صدا ظاهر ميگردد مثل اينكه در وصف آتش جهنّم فرموده (سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً) كه جهنميان صداى غيظ و زفير جهنّم را ميشنوند.

                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 414

گويند يعقوب از وقت مفارقت يوسف تا وقت وصال او چشمش از گريه خشك نشده و پشت مباركش خم گرديده و از اولادش اعراض نمود در حاليكه دلش از غيظ پر بود.

بروايتى حضرت رسول در فراق ابراهيم فرزندش بسيار گريه مينمود و فرمود قلب محزون ميگردد و چشم گريان ميشود و چيزى نميگويم كه پروردگار خود را بسخط آورم.

قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ (تفتؤا) بمعنى (لا تفتؤ) است و لا در تقدير است و حرف نفى حذف شده براى اينكه مشتبه باثبات نشود زيرا اگر اثبات بود لابد بايد با لام و نون باشد و معنى (لا تفتؤ) (لا تزال) است و حرض بمعنى مرض مشرف بر هلاكت است بيعقوب گفتند قسم بخدا كه هميشه چنينى تا اينكه مريض شوى و مشرف بر هلاكت گردى.

لَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ‏

 يعقوب گفت همانا من حزن و غم خود را بخدا شكايت ميكنم.

وقتى يعقوب پسرهايش يا غير آنها او را سرزنش نمودند و گفتند بخدا قسم تو هميشه در حزن يوسف ميباشى تا اينكه يا بيمار شوى يا از غم و غصه هلاك گردى يعقوب در پاسخ آنها گفت من از غم دلم بخداى خود شكايت ميكنم گويا فرموده من بشما شكايت نميكنم و كارى با شما ندارم و روى بخدا آرم و حزن و غم خود را با او شكايت ميكنم و اظهار درد دل خود را با او مينمايم و التجاء و تضرع من بسوى او است.

         راز گويم بخلق خوار شوم             با تو گويم بزرگوار شوم‏

 [اعتراض‏]

اگر گفته شود چگونه يعقوب با اينكه جلوتر گفته بود (فصبر جميل) پس از آن گفته (يا اسفا على يوسف) و گفتِ‏نَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 415

 و چگونه صبر با شكوى جمع ميشود.

در پاسخ گفته شده اين نيست مگر شكايت از نفس بسوى خالق آن و اين طور شكايت جايز است آيا نمى‏بينى ايّوب گفت (أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ) و با اين شكواى او پروردگارش در باره او فرموده (إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ) و يعقوب ع از خدا شكايت نموده بسوى او و گريه او از او بسوى او است اين است كه بر اين شكايت نزد او معذور است زيرا كه معنى حقيقى صبر حبس نفس است و منع او از شكواى بغير خداى تعالى و اتكاء باو نه بغير او و تحمل نمودن ابتلاء و بلاء از جهت صدور او از قضاء و قدر او، زيرا كه محبّ هميشه دلش بسوى محبوب است و صبر بر دورى او ندارد اين است كه هميشه رو باو ميآورد و عرض حال و افتقار بسوى حضرت او مينمايد و لسان عشق تضرع و حكايت است چنانچه عارف گفته:

         بشنو از نى چون حكايت ميكند             از جدائيها شكايت ميكند

 يعنى شكايت عارف واقف در صورت شكوى حكايت حال خود و تضرع و افتقار او است بسوى حبيبش، و از انس نقل شده روايتى كه نسبت بنبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميدهد كه فرموده مردى بيعقوب گفت چه چيز چشم تو را برد و كمرت را منحنى گردانيد گفت گريه بر يوسف چشم مرا برد و حزن برادرش ابن يامين كمرم را منحنى گردانيد جبرئيل آمد و باو گفت بغير خدا شكايت ميكنى يعقوب گفتِ‏نَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ)

 جبرئيل گفت خدا عالم‏تر است از تو بآنچه گفتى پس از آنكه جبرئيل رفت يعقوب داخل خانه خود شد و گفت (اى پروردگار آيا رحم ميكنى بشيخ كبيرى كه چشم او رفته و كمر او خميده برگردان بمن ريحان و گل مرا كه يك دفعه او را اشمام كنم پس از آن هر چه خواهى بكن پس از آن جبرئيل آمد و گفت اى يعقوب همانا خداى تعالى بتو سلام ميرساند و ميفرمايد مژده باد تو را كه اگر يوسف و برادرش مرده بودند براى تو زنده‏شان ميكردم تا اينكه چشم تو روشن گردد. [پايان‏]

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 416

 أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏

 يعقوب ميگويد اميدوارم كه خدا بمن رحم كند و مرا نااميد نگرداند با اينكه گفته من از طريق وحى از خدا ميدانم چيزيكه شما نميدانيد از اينكه يوسف زنده است. [روح البيان‏] آرى شايد يكى از حكمتهائى كه حق تعالى اولياء خود يا مؤمنين را مبتلا ميگرداند همين باشد كه آنها در موقع بلاء و مصيبات بيش از پيش روى تضرع و التجاء بسوى او گردانند و از (قاضى الحاجات) رفع بلاء بطلبند و از اين راه باو بيشتر توجه نموده بقرب او و جوار رحمت او نزديك‏تر گردند و در اثر بلاها و مصيبات نفس حيوانى ضعيف ميگردد و نسبت بانسان كامل هر قدر نفس حيوانى ضعيف‏تر گرديد روح انسانى او قوى‏تر و محلّى‏تر ميگردد و بر كمال و معرفت او افزوده ميشود.                     
  مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 417

 [سوره يوسف (12): آيات 87 تا 98]

يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (87) فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ (88) قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ (89) قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (90) قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ (91)

قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (92) اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ (93) وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (94) قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ (95) فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (96)

قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ (97) قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (98)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 418

 [ترجمه‏]

يعقوب گفت اى پسرهاى من برويد و از يوسف و برادرش تجسس نمائيد و از رحمت خدا مأيوس نباشيد زيرا كه از رحمت خدا مأيوس نميگردند مگر جماعت كافرين [87]

پس چون برادران يوسف وارد شدند بر او گفتند اى عزيز مصر بما و اهل ما سختى رسيده (از قحطى و فقر) و متاعى ناچيز و بى‏مقدار نزد تو آورده‏ايم پس كيل وافى بما بده و بما تصدّق نما همانا خداوند پاداش ميدهد صدقه دهندگان را [88]

يوسف گفت آيا ميدانيد از روى جهل و نادانى با يوسف و برادر او چه كرديد [89]

برادرهاى او گفتند آيا همانا توئى يوسف گفت آرى من يوسفم و اين برادر من است بتحقيق كه خداوند بر ما منت نهاده هر كه از خدا بترسد و صبر كند همانا خدا ضايع نكند مزد نيكوكاران را [90]

گفتند قسم بخدا كه خداوند تو را بر ما برگزيده بدرستى همانا كه ما هستيم گنهكاران [91]

يوسف در جواب آنها گفت امروز هيچ سرزنش نيست بر شما خدا گناهان شما را ميآمرزد و او بخشنده‏ترين رحم كننده‏گان است [92]

اين پيراهن مرا ببريد و بصورت پدرم بيندازيد بينا ميگردد و بيائيد شما بسوى من با اهل خودتان جميعا [93]

و چون كاروان از مصر حركت كرد پدر آنها گفت بدرستيكه من مى‏يابم بوى يوسف را اگر مرا تخطئه نكنيد [94]

گفتند قسم بخدا كه تو در همان حيرت سابق ميباشى [95]

و چون بشير آمد و پيراهن يوسف را بر صورت يعقوب انداخت بينائى او برگشت گفت آيا بشما نگفتم كه من از جانب خدا چيزى ميدانم كه شما نميدانيد [96]

پسران يعقوب نزد پدر آمدند و گفتند اى پدر ما طلب آمرزش كن از خدا گناه ما را بدرستيكه ما گناهكارانيم [97]

يعقوب گفت بزودى از پروردگار خودم براى شما طلب آمرزش ميكنم بدرستيكه او است آمرزنده و مهربان [98].                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 419

 (توضيح آيات)

يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ يعقوب پس از آنكه از طريق وحى يا فراست بحيات يوسف مطمئن گرديد بپسرهايش گفت برويد و از يوسف و برادرش تجسس نمائيد و از رحمت خدا مأيوس نباشيد زيرا كه از روح و رحمت خدا مأيوس نميگردند مگر كافرين كه معرفت بمقام الوهيت و فضل و كرم او ندارند.

و در مجمع البيان گفته (التحسس بحاء طلب نمودن چيزى است بحاسه يعنى از راه حواس و تجسس بجيم نظير او است و در حديث‏

 (لا تحسسوا و لا تجسسوا)

هر دو آمده، و بقولى معنى هر دو يكى است و نسق يكى از آن دو قسم راجع باختلاف در لفظ است مثل قول شاعر (متى ادن منه ينأ عنّى و يبعد) و بقولى التجسس بجيم بحث از عورات (و از اسرار) مردم است و بحاء استماع نمودن خبرهاى مردم است.

و از ابن عباس از فرق بين آن دو قسم سؤال شد گفت از هم دور نيستند تحسس فى خير و تجسس فى شر. [پايان‏] بروايتى يعقوب بيوسف نامه‏ئى نوشت باين مضمون از يعقوب اسرائيل اللّه ابن اسحق بملك مصر بدان اى ملك كه ما اهل بيتى هستيم كه هميشه بلاء موكل ما ميباشد جدّم ابراهيم را دست و پا بسته در آتش نمرود انداختند حق تعالى او را نجات داد، كارد بر حلق اسحق نهادند خداى تعالى فداء براى او فرستاد مرا پسرى بود كه از همه فرزندانم او را بيشتر دوست ميداشتم فرزندان من او را بصحراء بردند و پيراهن خون آلوده او را آوردند و گفتند گرگ او را خورد و من در فراق او بقدرى گريستم كه چشمم سفيد شده و او را برادر اعيانى بود كه من بوى تسلّى داشتم او را بدزدى گرفته و نزد خود نگاه داشته‏ئى ما از آن                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 420

 خاندان نيستيم كه از ما دزدى صادر شود اگر اين فرزند مرا رها نمودى كه هيچ و گر نه بر تو دعائى ميكنم كه اثر آن بفرزند هفتمين تو برسد و السّلام.

و قدرى از پشم و روغن و كشكّ و امثال اينها ترتيب داده با نامه فرزندان را بطرف مصر فرستاد. [كاشفى‏] فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ گويند برادرها وارد مصر گرديدند و با برادرى كه آنجا بود ملاقات كردند و باتفاق رو ببارگاه يوسف آوردند و چون داخل شدند گفتند اى عزيز بما و اهل ما سختى و بينوائى و گرسنه‏گى رو آورده.

وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ (مزجاة) يعنى اندك و بى‏اعتبار و مشتق از (جاز) است بمعنى سوق و دفع و از او است قوله تعالى (تزجى سحابا) و آن چيزى را گويند كه از شدت قلّت و رذالت اگر بكسى دهند قبول نميكند.

از ابن عباس نقل ميكنند كه گفته چند درهم مغشوش بود كه كسى او را قبول نمينمود و بعضى چيزهاى ديگر بى‏مقدار.

خلاصه برادران يوسف چون داخل مصر شدند خود را بپيشگاه حضور عزيز رسانيدند و اول اظهار فقر و گرسنه‏گى و بيچاره‏گى نمودند و اظهار داشتند كه ما آمده‏ايم با متاع ناچيز ناقابل، از گفتار آنها معلوم ميشود كه قحطى حيوانات و زراعات و دارائى آنها را بباد داده و ديگر چيز قابلى كه در مقابل كيل حبوبات بياورند در ملك آنها نبوده اين بود كه اظهار سختى و بيچاره‏گى نمودند و گفتند بما كيل عطاء كن و بر ما تصدق نما همانا خداوند بصدقه دهندگان پاداش خير ميدهد.

مقصود آنها چنين بوده كه از راه فضل و احسان بما نظر نكن بلكه بطور صدقه و احسان عطاء كن نه بازاء آنچه آورده‏ايم، ظاهرا چون يوسف ديد برادرانش اينطور اظهار كوچكى و بيچارگى ميكنند گريه گلوى او را گرفت‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 421
و گفت آيا دانستيد چه كرديد بيوسف و برادرش آنوقت كه جاهل بوديد، و شايد مقصود از اينكه گفتند (تَصَدَّقْ عَلَيْنا) چهار مطلب بوده: عطاء نمودن كيل و ديگر اظهار فقر و ديگر عذرخواهى از (بضاعة مزجاة) يعنى متاع ناچيز و ديگر رها كردن ابن يامين.

غرض عمده از حكايات و قصص قرآنى اندرز و نصيحت و طريق عبادات و التجاء بمقام ربوبى است، طالب قرب حق تعالى بايستى از عمل برادران يوسف پند بگيرد كه آنان با بعضى امتعه آمدند نزد يوسف و پس از آنكه متاع خود را ناچيز گرفتند بنا باظهار عجز و افتقار و تضرع گذاردند و افتقار خود را وسيله جلب نظر سلطان قرار دادند، انسان نيز بايستى در مقابل حق تعالى عباداتى بكند لكن آنرا چيزى نگيرد و اظهار فقر و ذلّت و مسكنت بنمايد تا مورد الطاف الهى گردد. از يزيد بسطامى نقل شده كه گفته:

         چهار چيز آورده‏ام شاها كه در گنج تو نيست             نيستى و حاجت و عجز و نياز و افتقار

 و چنانچه گفته‏اند پس از آن پسران يعقوب نامه پدرشان را كه بعزيز مصر نوشته بود گوشه تخت يوسف گذارند يوسف نامه را گرفت و بوسيد وقتى چشمش بخط پدرش افتاد نتوانست شكيبائى نمايد و گفت قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ يوسف گفت آيا دانستيد كه با يوسف و برادرش چه كرديد، استفهام براى تنبّه و تذكر است وقتى كه جاهل و نادان بوديد، عمل آنها كه نسبت بيوسف كردند معلوم است و نسبت بابن يامين گويند او را خوار و بيمقدار گردانيدند بطوريكه در مقابل آنها جرئت تكلم نداشت، ببين فتوت و جو؟؟ مردى بچه درجه‏ئى است كه بجاى اينكه در مقام پاداش عمل آنها برآيد و آنان را مجازات كند در عوض گويا در مقام شفقت و نصيحت آنها است كه شما عمل خود را كه نسبت بيوسف و برادرش كرديد در نظر آريد، پدر را زجر داديد، در مقام قتل برادرتان برآمديد، او را در چاه انداختيد پس از آن بپول كمى وى را فروختيد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 422

 و برادرش ابن يامين را زجر داديد چنين كرديد وقتى كه جاهل و نادان بوديد و قبح عاق پدر و قطع رحم را ندانستيد و تابع هواى نفس شديد (إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ) گويا بآنها چگونگى عذرخواهى را تعليم ميكند كه آنها در پيشگاه عظمت الهى براى اين گناه بزرگ توبه كنند و بگويند ما از روى جوانى و نادانى فريب نفس و شيطان را خورديم و چنين كرديم.

قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ لام (لانت) لام ابتدائى (انت) مبتداء يوسف خبر آن و جمله خبر بعد از خبر ظاهرا استفهام (ء انّك) در مقام تعجب است كه از روى تعجب گفتند آيا تو يوسفى در پاسخ گفت آرى من يوسفم (و هذا) اشاره بابن يامين كرده كه اين برادر من است همانا خداوند بر ما منّت گذارد و كسيكه متصف بدو صفت گردد تقوى و صبر خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نميگرداند، گويند يوسف تاج از سرش برداشت و نقاب از صورتش باز كرد و تبسم نمود دندانهاى مثل مرواريدش ظاهر گرديد، وقتى چشم برادرها بصورت يوسف افتاد چون چنين حسن و جمالى در آنوقت منحصر باو بود او را شناختند.

و ظاهرا اشاره بدو صفت برجسته خودش بوده كه هم از عمل زنا خوددارى نمود تا آنكه منجر بزندان گرديد و ديگر در بليات صابر بود و در همه حال بظاهر و باطن چنانچه از اعمالش ظاهر است شكر گذار بود كه خواسته ببرادرهايش برساند كه خداوند در اثر اين دو صفت اجر نيكو يكى علم بتعبير رؤيا و ديگر سلطنت و تفوق بر شما و سايرين بمن عطاء نمود البته هر كس چنين باشد اجر و پاداش او باطل نميگردد.

قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ پسران يعقوب وقتى يوسف را شناختند بطور شرمندگى و پشيمانى گفتند قسم بخدا كه تو را بكمال صورى و كمال معنوى از علم و حلم و تقوى و صبر خدا                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 423

 بر ما برگزيده است، اشاره به اين كه ما خواستيم تو را ذليل و نابود گردانيم (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ) خدا خواست كه امروز تو با اين جلال و كمال شاهانه بنشينى و ما مانند عبد ذليل در مقابل تو اظهار ذلّت و مسكنت بنمائيم تا اينكه بما رحم كنى و ما را از فقر و گرسنگى نجات دهى و اين فضل خدا است كه (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ) و تو ببزرگى خودت با ما عمل بنما بدرستيكه ما گناهكارانيم قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ وقتى برادران يوسف اظهار ذلت و گناهكارى خود را نمودند يوسف گفت امروز سرزنشى براى شما نيست و چون اقرار بگناه و پشيمانى خود نموديد خدا گناه شما را ميآمرزد، يوسف بآنها وعده مغفرت ميدهد و ميگويد خدا گناه شما را ميآمرزد زيرا كه او رحم كننده‏ترين رحم كنندگانست.

ببين مقام و رتبه انبياء كه در مقام بندگى چگونه خود را ناچيز ميدانند يوسف اصلا اظهار نميكند كه شما در باره من چه خطاء بزرگى كرديد كه مرا در چاه انداختيد و پس از آن مرا فروختيد و امروز من بايد از شما انتقام بكشم اصلا پاى خود را در ميان نميآورد كه من شما را يا مجازات ميكنم يا عفو مينمايم در صورتى كه در آنوقت قدرت داشت به اين كه هر گونه عملى كه بخواهد در باره آنها اجراء نمايد و حق هم داشته، ما بايستى عمل اولياء خدا را پيش روى خود نمائيم و پا پشت پاى آنان بگذاريم و پيش برويم، يوسف گفت شما گناهكاريد به اين كه خلاف امر حق تعالى كه نهى از ظلم نموده كرده‏ايد و حال كه اظهار پشيمانى و اقرار بگناه خود مينمائيد خدا ارحم الراحمين است شما را ميبخشد نميگويد من شما را مى‏بخشم ميگويد خدا شما را ميآمرزد و رحم ميكند.

از ابن عباس روايت شده كه در فتح مكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حلقه درب خانه كعبه را بدست گرفت و بمردميكه از ترس سپاه اهل اسلام پناه بخانه كعبه برده بودند فرمود

 (الحمد للّه الذى صدق وعده و نصر عبده و حزم الاحزاب وحده)

خطاب نمود اى اهل مكه مرا رنجانيديد و مرا تكذيب نموديد و از وطنم آواره                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 424

 نموديد آيا امروز گمان شما بمن چيست و گمان شما آنست كه با شما چه خواهم كرد گفتند گمان خير بتو داريم كه كريمى و پسر كريمى و امروز قدرت دارى ما را مستأصل گردانى و حيات ما را قطع كنى امّا اعتماد بكرم عميم و خلق عظيم تو داريم حضرت فرمود من امروز با شما همان ميكنم كه برادرم يوسف صدّيق با برادران خود كرد و گفت (لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ). [منهج الصادقين‏] اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ يوسف پيراهنى كه از ابراهيم خليل ع موقع انداختن او را بآتش نمرودى جبرئيل باو پوشانيده بود و يعقوب آنرا بگردن يوسف تعويذ نموده بود و بقولى همان پيراهن را جبرئيل در قعر چاه بيوسف پوشانيده گفت اين پيراهن من را ببريد و بصورت پدرم بيندازيد چشمش روشن ميگردد و تمام اهل خودتان را نزد من بياوريد.

گويند يهودا گفت اى يوسف پيراهن خون آلوده تو را من نزد پدرت بردم اين پيراهن را بمن حواله بده ببرم شايد فرح و خوشى اين پيراهن جبران غم آن پيراهن را بكند يوسف پيراهن را بوى داد و اسباب راه براى پدر و متعلقاتش فراهم گردانيد يهودا از مصر با برادران بيرون آمدند و رو بكنعان نمودند.

در مجمع البيان گفته يهودا معطل كاروان نشد و هفت عدد نان بكمر خود بست و سر و پاى برهنه رو بكنعان نهاد و فاصله بين مصر و كنعان هشتاد فرسخ بود و بروايت ابو عبد اللّه ده روز راه را يهودا از شدّت شعف و شادى نصف نان خورده و بسرعت تمام خود را بحوالى كنعان رسانيد.

وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ گويند وقتى كاروان از مصر بيرون آمد و بفضاء صحرا رسيد باد صبا بامر الهى بوى پيراهن را بمشام يعقوب رسانيد آنوقت پدر آنها يعقوب بپسرهاى خود                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 425

 گفت من بوى يوسف را ميشنوم اگر شما نگوئيد پير شده‏ام و بحدّ خرافت رسيده‏ام.

 (تفنّد) مشتق از فند است و بمعنى ضعف رأى استعمال شده و جواب (لولا) در اينجا محذوف است (لصدقتمونى) يعنى اگر شما مرا بضعف عقل نسبت ندهيد مرا تصديق مينمائيد.

قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ و نبيره‏هاى يعقوب و جماعتى كه حاضر بودند گفتند قسم بخدا بدرستيكه تو هنوز در گمراهى ميباشى گويا در مقام سرزنش و ملامت يعقوب خواسته‏اند بگويند پس از چهل سال كه از مفقود شدن يوسف ميگذرد تو در همان كج روى سابق هنوز در فكر يوسف هستى و فراق يوسف تو را از طريق عقل و دانش بيرون برده و تخيلات بر تو چيره شده و بخيال بوى يوسف بمشام تو ميرسد در كجا است كه تو بوى او را استشمام ميكنى و اين نيست مگر خيال خام و واهى كه او و برادرش را بر باقى اولادان خود كه نيرومند و رشيدند ترجيح ميدهى.

فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ وقتى يهودا خود را بسرعت بپدر رسانيد و پيراهن يوسف را بصورت او انداخت چشمهاى يعقوب كه سفيد شده بود روشن گرديد و بحاضرين گفت آيا من بشما نگفتم كه از طريق الهام چيزى ميدانم كه شما نميدانيد و مقصود او حيات يوسف و پيوستگى ميان او و يوسف بود پس از آن تهيه راه نمودند و تمام پيوسته‏گان خود را از ذكور و اناث حاضر نمودند و برادران ديگر رسيدند و روى دست و پاى پدر افتادند.

قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ، قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ گفتند اى پدر ما طلب آمرزش كن براى ما گناهان ما را همانا كه بوديم از خطاكاران يعقوب گفت بزودى از پروردگار خود براى شما طلب آمرزش ميكنم‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 426
زيرا كه او پذيرنده توبه و مهربان است.

و گويند طلب آمرزش آنها را عقب انداخت تا وقت سحر يا شب جمعه كه مظنه اجابت بيشتر است يا براى اين بود كه بداند يوسف آنها را عفو كرده يا نه و صحيح‏تر آنست كه دعاء براى آنها را تأخير انداخت تا بمصر رسيدند شب براى تهجد برخواست و پس از نماز رو بقبله ايستاد و يوسف را پشت سر خود و برادران را در پشت سر يوسف و آن حضرت دعاء كرد و فرزندان او آمين گفتند و حق سبحانه اجابت فرمود.

خلاصه چون يعقوب نزديك مصر رسيد يوسف با ملك ريّان و تمام اشراف مصريان با لشگر آراسته باستقبال پدر بيرون آمدند و يعقوب با فرزندان بر بالاى تلّى آن كوكبه و آراسته‏گى را تفرج ميكردند و تعجب مينمودند جبرئيل فرود آمد و بيعقوب گفت از اين لشگر و تجمل تعجب مينمائى ببالا نگر كه جنود ملك از زمين تا بفلك بفرج آمده‏اند و بشادى تو مبتهج و مسرورند و در اين مدت از اندوه تو محزون بودند چون يوسف پدر را ديد از مركب خود پائين آمد و خواست سلام كند جبرئيل گفت بگذار او سلام كند، در روايت است كه يعقوب نيز پياده شد چون چشمش بر جمال يوسف افتاد گفت‏

 (السّلام عليك يا مذهب الاحزان)

و هر دو دست بگردن هم انداخته از شادى ميگريستند شعر:

         چه خوش حالى است روى دوست ديدن             پس از عمرى بيكديگر رسيدن‏

         شراب خوشدلى را نوش كردن             بشادى دست در آغوش كردن‏

         بكام دل زمانى آرميدن             بهم گفتن سخن وز هم شنيدن‏

         ز دلبر حال عجز آغاز كردن             ز عاشق دفتر غم باز كردن‏

 [كاشفى‏]                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 427

 [سوره يوسف (12): آيات 99 تا 103]

فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (99) وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (100) رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (101) ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (102) وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ (103)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 428

 [ترجمه‏]

وقتى بر يوسف وارد شدند پدر و خاله خود را نزد خود جاى داد و گفت در شهر مصر داخل گرديد اگر خدا خواسته باشد در حاليكه (از قحط و هر آفتى) در امان ميباشيد [99]

و پدر و مادرش را بر تخت نشانيد و همه آنها (براى اين نعمت) برو افتادند و (خدا را) سجده كردند در آنحال يوسف گفت اى پدر من اين است تعبير خوابى كه سابق ديدم كه پروردگار من آنرا ثابت و محقق گردانيد و همانا كه خداى بمن نيكى كرد چون مرا از زندان نجات داد و شما را از بيابان به اين جا آورد پس از آنكه شيطان بين من و برادرانم فساد نمود همانا پروردگار من لطيف است (صاحب لطف و كرم است) بر آنچه مشيتش قرار گيرد و همانا او دانا و درستكار است [100]

پروردگار من بمن سلطنت عطاء نمودى و بمن تعبير خوابها را آموختى اى پديد آورنده آسمانها و زمين (يوسف) در مقام مناجات عرض ميكند (خدايا) تو ولىّ نعمت منى در دنيا و آخرت مرا مسلم و تسليم شده خود بميران و مرا بشايسته‏گان ملحق گردان [101]

اى محمد (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) اين (داستانى بود) از خبرهاى پنهان كه بسوى تو وحى نموديم و تو نزد آنها نبودى وقتى كه (برادران يوسف) جمع شدند و در باره يوسف مكر ميكردند [102]

و بيشترين مردم (ايمان نميآورند) و لو اينكه جدّيت كنى در ايمان آوردن آنها [103].                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 429

 (توضيح آيات)

فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ در اينجا كلامى حذف شده و در تقدير (فلمّا خرج يعقوب و اهله) چون يعقوب و برادران و اولادان آنها بر يوسف وارد شدند يوسف پدر و مادرش را كه گويند خاله و زن پدر او بوده نزد خود جاى داد و پدر را در كنار خود گرفت و از مادر كه خاله او بود پرسش نمود، برادرزادگان را نوازش كرد پس از آن گفت داخل مصر گرديد در حال امن و امان و (آمنين) را معلق گردانيد بمشيت الهى يعنى اگر خدا خواسته باشد شماها ديگر از هر تعب و رنجى راحت ميباشيد از ابن عباس نقل شده اينكه امنيّت آنها را معلّق بر مشيت نمود براى اين بود كه در آن وقت مردم از ملوك مصر خائف بودند و بى‏جواز نميتوانستند داخل مصر گردند.

وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا بروايتى تخت شاهى را در ميان ميدان بردند و تمام اهل مصر از مرد و زن حاضر بودند وقتى يوسف بر تخت نشست تمام مردها و زنهاى اهل مصر بسجده افتادند و وقتى پدر و مادر و برادران يوسف چنين ديدند بموافقت مصريان آنها هم بسجده افتادند يعقوب گفت يوسف اينها كيستند كه بتو سجده كردند گفت اينها همه بنده‏گان و پرستاران منند در ايّام قحطى همه را خريده‏ام و امروز براى كرامت ديدار تو آنان را آزاد نمودم.

و بروايت ديگر جبرئيل [ع‏] اين حكايت را براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم بيان نمود آنحضرت از كرم يوسف تعجب نمود، دفعه ديگر كه جبرئيل نزد رسول اكرم [ص‏] آمد گفت حق تعالى تو را سلام ميرساند و ميگويد از اين تعجب نكن بعزت و جلال خودم فرداى قيامت چندان تو را اذن شفاعت دهم كه بگوئى‏

 (حسبى                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 430

 حسبى)

مرا كافى است. [منهج‏] و چنانچه بعضى گفته‏اند و بايد همين طور هم باشد سجده يعقوب و پسرانش بيوسف سجده شكر براى خدا بوده و كرامت يوسف، و بنظر بعضى سجده تعظيم بوده نه سجده عبادت مثل سجده ملائكه براى آدم.

على بن ابراهيم از محمد بن عيسى بن عبيد بن يقطين روايت كرده كه يحيى بن اكثم از امام محمد بن على بن موسى الرضا [ع‏] مسائلى سؤال نمود كه از جمله آنها يكى اين بود كه گفت يابن رسول اللّه چگونه يعقوب و فرزندانش در صورتى كه يعقوب پيغمبر بود و اولاد او همه مؤمن بودند بيوسف سجده كردند حضرت در جواب فرمود سجده يعقوب و اولادان براى يوسف نبود بلكه براى اطاعت خدا و تحيت يوسف بود مانند سجده ملائكه بآدم كه براى اطاعت خدا و تحيت آدم بود، و براى نعمت مواصلة يوسف بيعقوب سجده نمودند.

بعضى مفسرين از كتاب نبوت باسناده از محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم از ابى عبد اللّه ع چنين روايت كرده كه وقتى يعقوب نزديك بمصر رسيد و يوسف با شوكت و كوكبه و عظمت تمام باستقبال پدر بيرون آمد چون پدر را ديد قصد كرد پياده شود امّا نظر بپادشاهى و علوّ مرتبه خود كرد و پياده نشد چون بر پدرش سلام كرد و همديگر را ملاقات نمودند جبرئيل نازل شد و گفت خدا ميفرمايد چه منع كرد تو را از پياده شدن براى بنده صالح من با آن جلال كه تو در آن بودى پهن كن دستت را يوسف چون پهن كرد دستش را از بين انگشتان او نورى خارج گرديد يوسف بجبرئيل گفت اين نور چه بود جبرئيل گفت اين اينستكه از اولاد تو كسى پيغمبر نميشود بواسطه اينكه براى پدر پياده نشدى.

 [مجمع البيان‏] وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي (البدو) يعنى باديه كه محلّ سكونت يعقوب و اهل بيت او بود نظر بقوله‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 431

 تعالى (وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ) يوسف در مقام شكرگزارى در اول مرتبه ملاقات شروع ميكند باظهار نعمتهاى الهى كه چه‏قدر بمن احسان نموده و در اين آيات چند نعمت و مكرمت خدا را تذكر ميدهد: اول- رؤياى مرا محقق گردانيد خوابى كه در چهل سال قبل ديدم بمرتبه عيان ظاهر گردانيد.

دوم- بمن نيكوئى كرد وقتى كه مرا از زندان بيرون آورد.

سوم- شما را از باديه بسوى من آورد، گويند يعقوب و اولادان او در باديه منزل داشتند و در آنجا گوسفندان خود را ميچرانيدند و در زمان قحطى گوسفندان آنها از بى‏خوراكى تلف شدند، يوسف در مقام شكر گذارى از جمله نعمتهائيكه تذكر ميدهد اين است كه خداوند آنها را از اين سختى نجات داد و شما را از باديه بسوى من آورد پس از آنكه شيطان بين من و برادرانم بواسطه حسد افساد كرد.

و اينكه يوسف ابتداء كلام خود را نجات از زندان قرار داد نه در بيرون آمدن از چاه شايد دو جهت در نظر داشته يكى در مقام شكر گذارى و اظهار رحمت خداى تعالى بوده و خواسته تفضلات او را اظهار نمايد و ديگر براى مراعات و احترام برادرها كه اگر ميخواست ابتداء كلامش را بيرون آمدن از چاه قرار دهد برادرهاى او در مقابل پدرشان خجل و شرمنده ميشدند و بآنها توهين ميشد إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ همانا پروردگار من لطيف است در تدبير امور (يدبر الامور) در تمام شئونات خلقت از روى مآل انديشى و حكمت تدبير مينمايد و هر چه را بخواهد برفق و مدارا انجام ميدهد و لطف او شامل هر كسى ميشود كه بخواهد و كار او را آسان ميگرداند و بلطف و كرم او اين نعمت براى ما حاصل گرديد كه با هم جمع شديم زيرا كه او عالم بمصالح امور و حكيم و درستكار است كه هر چيزى را مطابق حكمت بجاى خود قرار داده.

در مجمع گفته در كتاب نبوت باسناده از ابى عبد اللّه ع كه فرموده يعقوب                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 432

 بيوسف گفت اى پسر من بگو برادرهايت چگونه با تو عمل كردند يوسف گفت اى پدر من اين پرسش را از من نكن يعقوب گفت تو را قسم ميدهم كه براى من بگوئى با تو چه كردند يوسف گفت مرا بردند سر چاه و نشانيدند و گفتند پيراهن از تنت بيرون كن من بآنها گفتم شما را قسم ميدهم بحق پدرم يعقوب كه پيراهن مرا نكنيد و عورت مرا ظاهر نگردانيد فلانى از پسران تو كارد بلند كرد و بمن گفت بكن آنوقت يعقوب صيحه‏ئى زد و بيهوش گرديد وقتى بهوش آمد باز سؤال نمود اى پسر من ديگر با تو چه كردند يوسف گفت اى پدر من از تو مسئلت ميكنم بخداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق كه مرا از اين جواب معاف دارى آنوقت يعقوب ديگر سؤال نكرد.

و بروايتى يوسف گفت اى پدر از من سؤال نكن كه برادرها با تو چه كردند سؤال كن كه خدا با تو چه كرد. [پايان‏] رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ پس از آن يوسف در مقام مناجات و اظهار شكر گذارى از ولىّ نعمت خود برآمده و بشكرانه نعمتهاى الهى اظهار ميكند و ميگويد اى پروردگار من بمن سلطنت عطاء نمودى و بمن تأويل احاديث يعنى علم تعبير خواب عنايت نمودى تو پديد آورنده و آفريننده آسمانها و زمين هستى اى خداى من تو ولىّ و صاحب اختيار منى هم در دنيا و هم در آخرت بميران مرا در حاليكه مسلمان يعنى در حاليكه تسليم باشم و مرا بنيكوكاران ملحق گردان.

در مجمع البيان از ابو حمزه چنين روايت ميكند كه گفته بما رسيده است كه يعقوب صد و چهل و هفت سال زندگى كرد و وقتى در مصر وارد شد بر يوسف صد و سى سال داشت و هفده سال در مصر نزد يوسف ماند، و ابن اسحق گفته يعقوب در مصر بيست و چهار سال ماند پس از آن مرد و در شام او را دفن نمودند، و سعيد بن جبير گفته كه يعقوب را ببيت المقدس انتقال دادند و او را در تابوتى از ساج                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 433

 گذاردند و آنروز مصادف شد با روز كه عيصو مرده بود و او با يعقوب با هم بدنيا آمده بودند يعنى دو قلو بودند و آن دو را در يك قبر گذاردند پس از اين جهت يهوديان مرده‏هاى خود را ببيت المقدس حمل مينمايند و يعقوب و عيصو با هم بدنيا آمدند يعنى از يك شكم بيرون آمدند و عمر هر كدام 147 سال بود و در يك قبر دفن شدند پس از دفن پدر يوسف برگشت بمصر و يعقوب بيوسف وصيت كرده بود كه مرا در بيت المقدس دفن كن و يوسف پس از پدرش بيست و سه سال زندگى نمود و او اول رسولى بود در بنى اسرائيل پس از آن وفات كرد و وصيت نموده بود كه او را نزد قبور آبائش دفن نمايند، و بقولى او را در مصر دفن كردند و موسى استخوان او را بيرون آورد و حمل نمود ببيت المقدس و او را نزد پدرش دفن نمودند. [پايان‏] بروايتى از ابى عبد اللّه ع نقل شده كه يوسف دوازده ساله بود كه بزندان گرفتار شد، هيجده سال در زندان ماند و پس از آنكه از زندان بيرون آمد هشتاد سال ديگر زندگانى كرد و عمر او صد و ده سال بود.

و بروايتى وقتى يوسف وفات نمود اهل مصر با هم نزاع نمودند و هر يك ميگفتند ما او را در محله خود دفن ميكنيم تا اينكه نزديك بود بنزاع بكشد آنوقت قرار دادند او را در تابوتى گذارند و در رود نيل دفن كنند تا اينكه آب بر او بگذرد و بهر محليكه ميرسد خير و بركت باشد. [منهج‏] ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (ذلك) از اسماء اشاره است و اشاره به اين كه اى رسول اكرم [ص‏] اين حكايت يوسف از خبرهاى غيب است كه بتو وحى نموديم (و اين حكايت و امثال آن دليل بر اثبات نبوّت تو است) كه بسوى تو از طريق وحى فرستاديم زيرا كه تو در آنوقت نبودى كه برادران يوسف با هم متفق الرأى شدند كه يوسف را در چاه بيندازند.                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 434

 وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ خطاب برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و گويا فرموده با اين همه دلائل و براهينى كه براى اثبات رسالت تو ظاهر گردانيديم بيشتر مردم ايمان نميآورند و لو اينكه تو حريص باشى بايمان آوردن آنها و هر قدر هم جديت نمائى فائده بخش نخواهد بود.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 435

 [سوره يوسف (12): آيات 104 تا 111]

وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (104) وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ (105) وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ (106) أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (107) قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (108)

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ (109) حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ (110) لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى‏ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (111)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 436

 [ترجمه‏]

اى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو بر تبليغ برسالت از اين مردم سؤال پاداش نميكنى و نيست اين قرآن مگر پندى براى اهل عالم [104]

و چه بسيار از آيات و نشانه‏هاى قدرت كه در آسمانها و زمين است كه مردم بر آن عبور ميكنند در حاليكه آنها از آن آيات رو گردانند [105]

و اكثر آنها بخدا ايمان نميآورند مگر اينكه مشركند [106]

آيا كافرين مطمئنند از اينكه بر آنها عذاب سختى از عذاب خدا فرود آيد يا بغتة قيامت بر پا شود و آنها آمدن آنرا ندانند [107]

بگو اى محمد (ص) اين دعوت بتوحيد طريقه من است ميخوانم خلق را بخدا از روى بينائى من ميخوانم و ميخواند بخدا هر كس كه متابعت من را كرده است و خدا منزهست (از آنچه شما باو نسبت ميدهيد) و من از شريك آورنده‏گان براى خدا نميباشم [108]

و ما نفرستاديم پيش از تو مگر مردانى را كه بآنها وحى ميكرديم و آنها از اهل شهرها و دهها بودند آيا اين كفار در زمين سير ننمودند پس نظر كنند كه چگونه بود عاقبت كسانى از كفار كه پيش از اينان بودند و هر آينه خانه آخرت براى اهل تقوى بهتر است آيا تعقل نميكنند [109]

تا آنجا كه رسولان مأيوس شدند و گمان كردند كه تكذيب گرديده شده‏اند (كافرين رسالت آنها را تكذيب كردند) آنها را يارى كرديم پس نجات يافت هر كه را ما خواستيم و ردّ نميشود عذاب ما از جماعت گنهكاران [110]

و همانا در داستان انبياء يا در قصّه يوسف عبرت و اندرزى است براى صاحبان عقل داستان يوسف (يا كليه قصص و حكايات قرآن) داستانهائى نيست كه بهم بافته شده باشد و ليكن تصديق آنچيزى است كه بين دو دست او است (از كتب آسمانى) و تفصيل هر چيزى است و هدايت و رحمت است براى جماعتى كه ايمان آورند [111]

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 437

 (توضيح آيات)

وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ اشاره بمقام رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه تو با اينكه براى رسالت و تبليغ اجر و مزدى از آنها طلب نميكنى، مقصود از ضمير (تسئلهم) خواه عموم مردم باشد يا مشركين مكه يعنى با جديت و كوششى كه در ايمان اينان دارى هيچ عوضى و منفعتى از قبل آنها منتظر نميباشى و اينكه شما را بر عمل نمودن بآن ميخوانم (يعنى قرآن) آن تذكر و اندرزى است براى عالميان كه اختصاص ببعضى دون بعضى ندارد.

 (الّا ذكر) اشاره است به اين كه من بتعليمات قرآن شما را متذكر ميگردانم بآنچه در فطرت اوليه شما يعنى فطرت توحيد گذارده شده و نيز شما را ارشاد مينمايم بآن فطرت اخلاقى خودتان كه رجوع بوجدان خود كنيد و تعليمات قرآن را بوجدان خودتان تطبيق نمائيد تا اينكه بفهميد تمام آنها مطابق است با فطرت سليم و با آنچه در باطن خودتان مأخوذ گرديده چيزى بر خلاف فطرت توحيد و فطرت اخلاقى نميگويم ميخواهم همانكه در باطن شما مخفى گرديده بمرتبه ظهور و بروز برسد و قوانين و احكام قرآن يك قانون عمومى است كه براى تمام افراد بشر سودمند است زيرا كه نبى خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى جنّ و انس تماما رسول بوده نه براى يك دسته خاصّى.

وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ در مقام سرزنش كفار است كه اينها چه بسيار (آية) يعنى علامت و نشانه‏هاى قدرت و عظمت الهى كه در آسمانها از اوضاع سماوى و منظومه شمسى و كرات و سيارات و كواكب پديدار است و نيز آيات و علائم زمينى از گردش زمين و پديد شدن فصول اربعه زمستان، تابستان، پائيز ربيع و زنده شدن زمين پس از مردن و خشك شدن آن در ايّام شتاء كه على الدوام بر اوضاع و آثار صنع مرور                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 438

 ميكنند يعنى مى‏بينند و اين كفار و مشركين از آن رو گردانند و اصلا فكر نميكنند كه تدبير عالم بدست كيست چه صانع حكيمى است كه بين متشتتات و متفرقات الفت داده و همه را بسوى يك نظام سوق ميدهد و وحدت جهانى تشكيل مى‏يابد و آنان چنان غافلند كه گويا آن فطرت توحيدى كه در روحيه آنها گذارده شده ضايع گردانيده‏اند.

وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ شايد مقصود مشركين عرب باشند كه بوجود مبدء متعال اقرار داشتند كه او آفريننده ما و تمام موجودات است و با اين حال بتها را در نظام عالم شريك خدا ميدانستند و آنها را عبادت ميكردند.

و بقولى مقصود آنهائى ميباشند كه خدا را تشبيه بخلق مينمايند، و بقول ديگر آنان اهل كتابند كه ايمان را با شرك مخلوط كرده‏اند.

أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غاشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ در مقام تهديد و توبيخ مشركين برآمده و گويا فرموده چگونه اينها با ايمان بخدا شرك ميآورند و غير را در عبادت شريك ميگردانند و نميترسند كه مبادا غاشيه يعنى فرو گيرنده و نقمت بلا و آفات يكدفعه آنها را فرا گيرد و فرياد رس براى آنها نباشد.

چنانچه در جاهاى ديگر گفته شد همان طورى كه توحيد مراتبى دارد:

توحيد در مقام ذات، توحيد در مقام صفات، توحيد در مقام افعال، توحيد در مقام عبادت. در مقابل آن شرك نيز مراتبى دارد: شرك در مقام ذات و انكار وحدت صانع و تعدد مبدء. و شرك در مقام صفات كه در صفات مخصوصه حق تعالى ديگرى را شريك گرداند مثل اينكه در قدم ذاتى يا در وجوب وجود يا در وحدت حقيقيه و غير اينها از صفاتى كه مخصوص بآن ذات متعال است ديگرى را سهيم گرداند، و شرك در مقام افعال كه گمان شود در تدبير عالم ديگرى شريك است يا اينكه خداوند تدبير امور عالم را محول بديگرى كرده و بيشتر مشركين شركشان                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 439

 راجع بهمين قسم بوده يا شرك در عبادت كه رياء و سمعه و ارائه بغير را داخل در عبادت گرداند، از امام محمد باقر ع روايت شد كه مقصود شرك طاعت است نه شرك عبادت يعنى در معاصى اطاعت شيطان نمايد و شرك در آثار كه در (لا مؤثر فى الوجود الّا اللّه) شرك بياورد يعنى انكار نمايد.

قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ خطاب برسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه بگو راه و طريقه من اين است كه شما را دعوت ميكنم بسوى ايمان و توحيد با حجت و برهان واضح.

 (انا) تأكيد ضمير مستتر در (ادعو) است و (من اتبعنى) عطف بر او است يعنى من بسوى خدا مردم را ميخوانم و هر كس هم كه متابعت مرا كرد مردم را بسوى خدا ميخواند و خدا منزه و مبرّا از شريك و نظير و مثل و مانند است و من از مشركين و داخل در زمره آنان نيستم.

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ خداى متعال از روى فضل و كرم در هر موقعيكه مصلحت ايجاب مينموده از طرف خود رسولى فرستاده كه افراد بشر را از كج روى بطريق مستقيم توحيد ارشاد نمايند و سنّت الهى بر اين جارى شده كه از اهل شهرها فردى كه لايق منصب رسالت و نبوّت باشد آنرا انتخاب نمايد نه از باديه و بيابانها و نيز انسان باشد نه ملك زيرا چادر نشين‏ها غالبا افراد بى‏خرد و كم فهمند و يكى از خصوصيات رسول اين است كه بايد در قوت عقل نظرى و عقل عملى سر آمد اهل زمانش باشد تا اينكه عقلاء او را برسالت و پيشوائى خلق بشناسند و بايد انسان باشد تا بشود با افراد بشر تماس نمايد و آنها او را بشناسند و قول او را بپذيرند و بايد مرد باشد نه زن چونكه زن نوعا عقلش نصف عقل مرد است. زنى را هجو كردند كه دعوى نبوّت كرد                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 440

          اصبحت بيّتنا انثى نطوف بها             و لم تزل انبياء اللّه ذكرانا

 شعر بالا را در باره سجاح كاهنه كه دعوى نبوّت كرد گفته‏اند و در تفسير كاشفى در ذيل آيه 109 (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا) آورده.

أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ همزه (افلم) همزه استفهام و ظاهرا در مقام توبيخ و سرزنش كفار اهل مكه برآمده كه آيا اينها در زمين و اطراف ولايات سير نميكنند تا اينكه نظر كنند و از حال امم پيشين و عذابى كه از قبل اعمال بدشان و كفرشان آنها را فرا گرفته عبرت گيرند و قدرى بخود آيند كه ممكن است بر ما نيز بغتة غاشيه‏ئى از عذاب فرا گيرد و ما را هلاك گرداند.

وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا أَ فَلا تَعْقِلُونَ همزه (افلا) همزه استفهام و گويا در مقام پرسش است كه در صورتى كه خانه آخرت براى متقين و پرهيزكاران بهتر است از متابعت نفس و هوى و شيطان چرا فكر نميكنيد تا اينكه بدانيد كه دنيا دار فانى و مشوب بآلام است و آخرت محلّ باقى و پاينده و جاويد است و شخص عاقل هرگز باقى را بر فانى و نعمتهاى پاينده و دائمى را بر لذائذ خيالى ترجيح نخواهد داد.

حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا آيه برسولش خبر ميدهد و اشاره به اين كه جماعت پيشين چنين بودند كه دعوت پيمبران را قبول نمينمودند مثل قوم عاد و ثمود و فرعونيان و پيمبران ديگر و آنها هر قدر در تبليغ پافشارى مينمودند كمتر اثرى نميديدند تا بحديكه از هدايت آنها مأيوس ميشدند و هر قدر آن بزرگواران در تبليغ و ارشاد بيشتر پافشارى ميكردند اهل زمانشان در انكار و جحود بيشتر مبالغه مينمودند تا اينكه مخالفت آنها بحد يأس ميرسيد و پيمبران از هدايت يافتن كافرين مأيوس مشدند خداوند پيمبران را يارى مينمود و عذاب بر قوم وارد ميگرديد.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 441
فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ و نجات داده شد هر كس را كه ميخواستيم از رسولان و تابعين و كسانى كه ايمان آورده بودند و عذاب ما از جماعت گنهكاران ردّ نخواهد شد اشاره به اين كه عذاب پاداش و لازمه كفر آنها است كه دامن‏گير آنها ميشود اين است كه عمل آنها محفوف بعذاب است و گر نه خداى رءوف مهربان كه جهان و جهانيان را از روى كرم و فضل آفريده نميخواهد بنده ضعيف خود را عذاب نمايد لكن همان كفر و اعمال قبيح است كه جهنّم و عذاب را ايجاب ميكند.

لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ راغب گفته (اصل العير تجاوز من حال الى حال فاما العبور فيختص بتجاوز الماء) تا آنجا كه گفته (و الاعتبار و العبرة بالحالة التى يتوصل بها من معرفة المشاهد الى ما ليس بمشاهد قال تعالى (إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً). [پايان‏] و ضمير در (فى قصصهم) يا راجع بانبياء است كه از جمله حكايت يوسف و برادران او است يا مخصوص بيوسف و قصص او است كه جمله را مؤكّد ميگرداند بلام تأكيد و قد تحقيقى كه همانا در قصّه يوسف كه نظر باهميت آن او را احسن القصص ناميده عبرت و پندى است كه صاحبان عقل و دانش از اين حكايت مطالب بسيار و اسرارى بدست ميآورند ظلم برادرها و صبر يعقوب و يوسف و تقوى و پاكدامنى يوسف و خوددارى از خيانت و صبر در زندان و باقى مصائبى كه برادرها بيوسف وارد نمودند و ديدند چه عاقبت وخيمى و چه ذلّتى در پى آن پديد گرديد عاقل ميداند كه هر عملى را اثرى و پاداشى است و از اعمال بد خوددارى مينمايد.

ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى‏ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ قرآن از اخبار دروغ نيست كه رسول بخدا افتراء زده باشد و نسبت بخدا                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 442

 بدهد لكن تصديق كننده باقى كتب آسمانى است و بيان كننده هر چيزى است همان طورى كه فرموده (لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ) و نيز قرآن هدايت و راه نماينده سالكان بسوى حق و رحمت و بخشش است براى كسانيكه مؤمن موحّد باشند.

اينك جزء دوازدهم از تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن بپايان رسيد بقلم كمترين خادمه‏ئى از خدّام ام آل رسول و كوچكترين ذرّه‏ئى از ذرارى بتول و امة من اماء اللّه تعالى در روز جمعه پنجم ماه رمضان 1392 هجرى قمرى مطابق با 1351 شمسى الحمد للّه اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلّى اللّه على سيّدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين‏