Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
سوره البقرة: آيات57تا101 ساخت PDF چاپ ارسال به دوست


مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 334

 [سوره البقرة (2): آيات 57 تا 58]

وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (57) وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (58)

ترجمه:

و ابر را سايه‏بان شما قرار داديم و براى شما نازل كرديم ترنجبين و مرغ بريان كرده، بخوريد از طيبات و خوراكهاى پاكيزه از آنچه روزى شما قرار داديم و بنا فرمانى بما ظلم ننمودند بلكه بنفس خود ظلم كردند و خود را مستحق عذاب و سخط حق تعالى نمودند،

و وقتى ببنى- اسرائيليان گفتيم داخل شويد در اين ده (بيت المقدس) پس بخوريد از اطعمه و ميوه‏جات آن از هر كجا كه بخواهيد براى شما گواراست و بآن درب مخصوص كه ميرسيد سجده كنيد و كلمه توبه بزبان خود جارى نمائيد مى‏بخشيم ما گناهان شما را و بزودى بنيكوكاران پاداش نيك بسيار عنايت مى‏نمائيم.

 (توضيح)

وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ اين مبارك آيه ارائه ميدهد هشتمين نعمت و تفضلى كه خداوند در باره بنى اسرائيليان عنايت فرموده.

در روايات چنين دارد كه وقتى موسى عليه السّلام ببنى اسرائيل فرمود برويد در بيت المقدس و در آنجا عده‏اى ياغى شده‏اند با آنها بجنگيد بنى اسرائيليان كلام حضرت را نپذيرفتند خداوند بر آنها غضب نمود و در مدت چهل سال آنان را در تيه كه بيابانى بود هموار و مسافت آن پنج فرسخ در پنج فرسخ بود                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 335

 سر گردان كرد كه هر قدر مسافت طى مينمودند كه از آنجا بيرون روند باز خود را در جاى اول ميديدند و از تابش آفتاب و گرسنگى و تشنگى بى‏تاب گرديدند از موسى (ع) خواهش نمودند كه آنان را از اين سختى برهاند موسى (ع) دعا كرد خداوند ابر سفيد تنكى بر سر آنها سايبان قرار داد كه باد خنك از خلال آن ميوزيد پس از آنكه از گرما خلاص شدند تقاضاى خوراك و آب نمودند بدعاى حضرت موسى (ع) ترنجبين و مرغ بريان كرده بر آنان ميباريد و هر يك بقدر سهم خود بر ميداشتند و نيز چشمه آبى روان گرديد كه بياشامند.

وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ از اول طلوع صبح تا بر آمدن آفتاب مثل برف ترنجبين بر سر آنها ميريخت وَ السَّلْوى‏ گويند مرغهايى بودند بر شاخهاى گل بادى بر آنها ميوزيد فورا پرهاى آنها ميريخت بريان شده نزد آنان حاضر ميگشت.

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ اين هشتمين نعمتى است كه ببنى اسرائيليان ارائه ميدهد و اين آيه مربوط بهمان آيات قبل است.

و اينكه آيا مقصود از «قريه» چه قريه‏اى است بين مفسرين گفتارى است بسيارى از آنها گفته‏اند مقصود بيت المقدس است و دليل آن قوله تعالى يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ «1» سوره مائده آيه 24، و گفته‏اند شكى نيست كه مقصود از اين دو آيه يكى است، و ابن عباس و جماعت ديگرى از مفسرين گويند آبادى بوده نزديك بيت المقدس و بعضى ديگر گفته‏اند مقصود از قريه خود مصر است.

__________________________________________________

 (1) داخل گرديد در زمين پاك و پاكيزه‏اى كه خداوند براى شما ثبت گردانيده‏                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 336

فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ از طعامهاى فراوان بخوريد آنچه بخواهيد و داخل آن در شويد در حال سجده، بين مفسرين گفتگو بسيار است كه آيا مقصود از «حطّة» در آيه چيست، و نيز آيا آن دربى كه بنى اسرائيل مأمور شدند بامر حتمى كه وقتى بآن رسند سجده كنند چه دربى بوده جماعتى از مفسرين چنين اظهار ميدارند كه آن دربى بود در بيت المقدس كه آن را «باب حطه» ميناميدند و ديگران گويند آن اول دربى بوده از آن قريه كه بنى اسرائيل مأمور شدند از آن درب داخل گردند.

و نيز بين مفسرين گفتارى است كه آيا مقصود از سجده همان سجده معهود است كه وضع جبهه بزمين باشد يا مقصود انحاء و حال ركوع است زيرا چنانچه گفته‏اند آن درب كوچكى بوده كه لا بد بايستى بحال انحناء داخل گرديد، و شايد مقصود از سجده حال تواضع و خضوع باشد كه بنا بر اين معنى «سجّدا» چنين ميشود داخل آن درب گرديد در حالى كه متواضع و منقاد امر حق تعالى باشيد و اين معنى اقرب باعتبار بلكه متعين است زيرا معنى اول كه مقصود سجده معهود باشد با اينكه ميفرمايد در حال سجده وارد شويد سازش ندارد، و نيز معنى دوم كه مقصود چنين باشد كه بطور انحناء وارد شويد محتاج بامر نيست زيرا كه داخل شدن بدون انحناء ممكن نبوده پس همان معنى سوم معين ميشود.

وَ قُولُوا حِطَّةٌ در اينجا نيز دو قول است يا مقصود از «حطّة» كلمه توبه است باين معنى «اللّهمّ حطّ عنا خطايانا» بار خدايا گناهان از ما فرو نه، يا مقصود اين است كه بايستى تلفظ نمايند بلفظ حطه ابن عباس گفته مقصود گفتن لا اله الا اللَّه است.                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 337

 (پاره از عرفا آيه را تأويل نموده‏اند)

چنين گويد ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ الخ خطاب است كه اى روندگان بسوى حقيقت در مقامات و منازل خلوص داخل گرديد و اى سير كنندگان در مراتب و تطوّرات نفس بقدم صدق و يقين داخل گرديد در عالم علم و عمل و بخوريد و تغذيه نمائيد از نيكوترين غذاهاى علمى و روزيهاى معنوى، و داخل شويد از باب انسانيت كه آن حقيقت انسان و انسان معنوى است، و ممكن نيست داخل گرديد در عالم قدس الهى مگر بولوج و دخول از دربى كه در باطن آن درب رحمت است و ظاهر آن عذاب، اشاره باين مبارك آيه است يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى‏ وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ «1» سوره حديد آيه 13.

داخل گرديد در حالى كه خاضع و ساجد باشيد، و نيز در حالى كه مايل و طالب لقاء حق تعالى و فانى در جلال احديت گرديد و بگوئيد يا الهى بردار

__________________________________________________

 (1) روزى كه مردهاى منافق و زنهاى منافقه ميگويند بكسانى كه ايمان آورده‏اند نظر كنيد بما تا اقتباس نمائيم از نور شما گفته ميشود بآنها بر- گرديد بپشتتان و بجوئيد نورى پس زده ميشود بين مؤمنين و منافقين ديوارى كه در آن دربى است كه باطن آن رحمت است و ظاهر آن از پيش آن عذاب منافقين صدا ميزنند كه اى مؤمنين آيا ما در دنيا با شما نبوديم مؤمنين گويند آرى و لكن فريب داد شما را نفس‏هاى شما و انتظار برديد و شك كرديد و آرزوها شما را مغرور نمود تا وقتى كه امر خدا رسيد در حالى كه شما بخدا مغرور بوديد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 338

از ما و زر ما را و محو گردان از ما وساوس شيطانى، و باز دار ما را از خدعه نفوس حيوانى و بيامرز ما را از گناه نفوس ما و جرائم قواى ما كه جرمانى و ظلمانى است و نورانى گردان ما را بنور قدس خودت (پايان).

و تأييد مى‏نمايد اين معنى را رواياتى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام رسيده كه گفته‏اند مائيم «باب حطه» شما و آن حديث مشهور از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه فرمود

 «انا مدينة العلم و على بابها»

نيز مؤيد همين معنى است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 339

 [سوره البقرة (2): آيات 59 تا 60]

فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (59) وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (60)

ترجمه:

پس از آن كسانى كه ظلم نمودند بتبديل نمودن آنچه را دستور داده شده بود بآنها بگفتارى و بكلامى غير از آن پس نازل نموديم بر كسانى كه ظلم كردند عذابى از آسمان بسبب آنكه فاسق بودند و از فرمان ما بيرون ميرفتند،

وقتى موسى طلب آب نمود براى قوم خود پس ما گفتيم بموسى بزن عصاى خود را بآن سنگ مخصوص پس سنگ شكافته شد و دوازده چشمه آب از آن جريان نمود (بعدد نقباء بنى اسرائيل كه دوازده قبيله و طايفه بودند) و هر يك از آن طايفه چشمه آب خود را ميشناختند، اى بنى اسرائيل بخوريد و بياشاميد از آنچه خداوند روزى شما نموده و در زمين پراكنده نشويد در حالى كه فساد كنيد.

 (توضيح)

 «رجز» بكسر راء، بچند معنى آمده و در اينجا مقصود از «رجز» غير از رجسى است كه بمعنى پليدى و خباثت است و ظاهرا بمعنى عذاب است خلاصه معنى آيه چنانچه مفسرين گفته‏اند اين است كه وقتى بنى- اسرائيليان مخالفت نمودند آنچه را خداوند امر فرموده بود از توبه و استغفار يا همان كلمه «حطه» كه بمعنى توبه است و از روى جهل و بيخردى اين كلمه را باستهزاء گرفتند و كلامى غير از كلمه «حطه» كه مأمور بودند بتلفظ                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 340

 بآن گفتند و باين عمل فاسق گرديدند آن وقت مستحق عذاب و سخط الهى گشتند قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ در اينكه آيا غير از آن كلمه‏اى كه مأمور بودند بگويند چه كلمه‏اى گفتند بين مفسرين گفتارى است، بعضى گويند عوض «حطه» از روى طمع «حنطه حمراء» يعنى گندم قرمز گفتند، و بعض ديگر گويند از روى سخريه و استهزاء عوض «حطه» حنطه گفتند و عوض آنكه از آن درب كوچك كه مأمور بودند بطور انحناء و ركوع وارد گردند از روى كبر و نخوت از درب بلند ترى داخل گرديدند و باين دو خلاف عذاب بر آنان نازل گرديد، و گويند آن عذاب طاعون بوده كه در يك ساعت بيست و چهار هزار نفر از آنها هلاك گرديدند و بروايت ديگر هفتاد هزار نفر آنها بمرض طاعون مردند.

وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اين نهمين نعمتى است كه خداى جليل ببنى اسرائيليان زمان حضرت موسى عليه السّلام عنايت فرموده و آن چنانست كه پس از آنكه در تيه از خوردن «من و سلوى» تشنه شدند جناب موسى عليه السّلام از خداوند براى آنان آب طلب نمود خطاب از حضرت عزت رسيد كه اى موسى عصاى خود را بزن بآن سنگ.

اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ ظاهرا الف و لام «الحجر» الف و لام عهد است يعنى عصاى خود را بزن بآن سنگ مخصوص و گويند عصاى موسى عليه السّلام عصائى بود كه آدم عليه السّلام از بهشت آورده بود و بارث بشعيب (ع) رسيد و شعيب بموسى داد و طول آن عصا ده زراع بود مطابق قامت موسى عليه السّلام و سر آن عصا دو شعبه داشت و

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 341
در تاريكى نور از آن تلألؤ مى‏نمود و همان عصائى بود كه بخواهش موسى (ع) اژدها ميكشت، و آن سنگى كه از آن آب جريان مينمود سنگى بود كروى بشكل سر آدمى كه خداوند از بهشت براى موسى (ع) فرستاده بود، بقول ديگر از زمين كوه طور برداشته بود.

بعضى از مفسرين گويند آن سنگى بود كه آدم (ع) از بهشت آورده و بارث بشعيب (ع) رسيد و شعيب آن سنگ را با عصا بموسى (ع) داد، و در تفسير اهل بيت است كه وقتى از حضرت موسى (ع) آب طلب نمودند حضرتش دست بدعا برداشت و گفت‏

 «الهى بحق محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم سيدنا الانبياء و بحق على عليه السّلام سيد الاوصياء و بحق فاطمة سيدة النساء و بحق الحسن سيد اولياء و بحق الحسين افضل الشهداء و بحق عترتهم و خلفائهم سادات الازكياء»

كه بما آب ده پس از آن خطاب رسيد كه عصاى خود را بزن بفلان سنگ.

فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً بدعاى جناب موسى (ع) دوازده چشمه آب از آن سنگ جارى گرديد هر چشمه ان اختصاص بيك طايفه و يك قبيله‏اى از بنى اسرائيليان داشت.

 (بحث عقلى)

در اينجا يك سؤال منطقى پيش مى‏آيد كه بعضى از مفسرين متعرض شده و كلامى دارند كه خلاصه آن را ترجمه مينمايم.

سؤال: چگونه ممكن است از يك سنگ كوچك دوازده چشمه آب جارى گردد.

پاسخ: قدرت خداوندى غير متناهى است آنچه مطابق حكمت و مصلحت اراده نمايد فورا انجام ميگيرد و معجزاتى كه بدست انبياء جارى ميگشت تماما امور غير عادى و از اسباب ما فوق الطبيعة ظهور و بروز مينمود                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 342

 و از آيات خداوندى بود كه شاهد صدق مدعاى سفراى الهى باشد و البته معجزه و كرامت بايستى احداث امر خارق العاده باشد زير كه هرگز امور عادى را نميتوان در تعداد معجزه و كرامت بشمار آورد پس عجب نيست اگر بعض اوقات يك امر غير عادى براى اثبات نبوت پيغمبرى و ظهور كمال قدرت الهى در عالم ظاهر گردد و مثل اين امر عجيب بلكه عجيب‏تر آن معجزه‏اى بود كه از سيد ما محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در بعضى از جنگها با كفار ظاهر گرديد و آن وقتى بود كه آب بر قشون و لشگريان حضرتش تنگ شد و بدعاى آن بزرگوار از انگشتان مباركش بقدرى آب جارى گرديد كه تمامى قشون و اصحاب آشاميدند و البته آب از انگشت جارى شدن عجيب‏تر مينمايد تا جريان آب از سنگ زيرا جريان آب از سنگ يك امر عادى بشمار ميرود منتهى در زيادتى آن و اينكه بدون سابقه بدعاى جناب موسى عليه السّلام تحقق پذيرفت غريب مينمود.

چيزى كه هست اين است كه بايستى ثابت نمائيم كه چنين امرى و لوازم امور غير عادى بشمار رود ممكن باشد و از محالات عقليه نباشد زيرا كه محال دو قسم است: محال عقلى و محال عادى، محال عقلى اين است كه اصلا شيئيت و ذاتى نتوان براى آن فرض نمود تا اينكه وجود آن ممكن باشد، لكن محال عادى اين است كه فى حد ذاته و در تصور عقلى ممكن الحصول باشد يعنى امتناع عقلى نداشته باشد لكن باعتبار ترتيب طبيعى و نظام خلقت غير معهود باشد.

پس در اينجا گوئيم جريان آب بسيار از يك سنگ كوچك امتناع عقلى ندارد اگر چه عادتا وقوع خارجى نداشته اين است كه محال بنظر ميآيد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 343

 (گفتار صدر المتألّهين در حلّ اشكال)

آن دانشمند چنين گويد كه براى امكان و وقوع اين موضوع چهار وجه ميتوان تصور نمود: 1- آن آبهاى عظيم با كثرت و زيادتى كه در باطن آن سنگ كوچك بطور تكاثر موجود بوده. 2- آبها بطور تداخل و فشردگى درهم در اجزاء سنگ مخفى ماند و بدعاى حضرت موسى تكاثر يافته و جارى گرديده. 3- آن آبها كم‏كم موجود گرديده و بتدريج جريان پيدا نموده. 4- وجود آن آبها خارج از اسباب طبيعى بلكه از توجهات نفسانيه و از تصورات وهميه پديد گرديده.

و آن دو شق اول باطل و غير ممكن است زيرا كه جسم كوچك مثل آن سنگ ممكن نيست كه چيز بزرگ مثل آب بسيار در وى بگنجد اما اينكه گويند آبهاى بسيار بطور تداخل در اجزاء سنگ مخفى بوده و بدعاى حضرت تكاثر نموده كه مناط شق دوم بوده آن نيز باطل است زيرا كه در محل خود مبرهن گرديده كه تداخل يعنى دخول جسمى در جسم ديگر محال است خصوصا با زيادتى آنچه داخل است.

اما آن دو شق ديگر كه ممكن و جائز الوقوع است يكى كم‏كم و بتدريج آب بسيار از سنگ كوچك جريان نمايد زيرا كه ماده عناصر قابل صور غير متناهى است لكن بتدريج نه يك دفعه به اينكه اجزاء سنگ و ماده هوا منقلب گردد به آب.

و شق ديگر اين است كه بگوئيم تكون آب خارج از اسباب طبيعى بلكه از اسباب نفسانى و تصورات و همى تحقق پذيرفته زيرا كه در محل خود مدلل نموده‏ايم كه نفوس قويه تأثير مينمايد در ماده كاينات به اينكه بقوت عزم و اراده تغيير دهد صور موجودات را بهر طورى كه بخواهد و آن از اسباب طبيعى و استعداد مادى خارج است، بلكه نفس قدسى نبوى بآن                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 344

 قوت و شوكتى كه دارد ابراز مينمايد امورى از ممكن غيب بعالم شهادت و صور جديدى احداث مينمايد و تأثير نفوس در مواد امرى است ظاهر و واقع ببين چگونه نفس ما گاهى تأثير مينمايد در بدن ما زيرا كه بدن ما گاهى تحت تأثير حوادث خارجى واقع مى‏گردد و متأثر ميشود و گاهى از نفس خودمان متأثر ميشود مثل غضب شديد كه آن هيئت و كيفيت نفسانى است كه از آن حرارت در بدن احداث ميگردد و صورت بدن را سياه مى كند، و نيز خوف شديد كه احداث برودت مينمايد، و مثل غلبه شهوت كه احداث منى ميكند و غير اينها از امور نفسانى كه تأثير آنها در بدن ظاهر و هويداست و اين تأثيرات نفوس جزئى مردمان عادى است.

پس چه گمان ميبرى بنفس كلى كه تمام ماديات نسبت باو بمنزله بدن جزئى است نسبت بنفس جزئى ما.

 (اعتراض بر بطلان شق اول)

اگر گفته شود چگونه محال گرفتى گنجيدن جسم بزرگ در جسم كوچك كه مناط شق اول از احتمالات چهارگانه بالا بود در صورتى كه روايت صحيح دارد كه ممكن است بزرگ در كوچك بگنجد.

صدوق (ره) در كتاب توحيد بسند صحيح معتبر از حضرت رضا عليه السّلام چنين روايت ميكند كه مردى آمد خدمتش و گفت آيا خداوند قدرت دارد آسمانها و زمين و آنچه بين آنها است در تخم مرغى بگنجاند فرمود آرى بلكه در كوچكتر از آن نيز قدرت دارد تمام آنها را در چشم تو قرار داده در صورتى كه بينايى چشم تو كوچكتر از بيضه است وقتى چشم خود را باز ميكنى آسمان و زمين و آنچه بين آنها است در چشم تو نمايان ميگردد و اگر بخواهد تو را كور ميگرداند، و نيز بهمين مضمون روايت ديگرى است كه كلينى در كافى از صادق آل محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت ميكند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 345

 (پاسخ اعتراض)

گوئيم منافاتى نيست بين كلام ما و مضامين روايات زيرا كه وجود اجسام در مشاعر و مرائى طور ديگرى است خارج از طور جسم ثقيل در جسم ثقيل ديگر مثل او و آنچه را حكم ببطلان آن كرديم وقتى است كه جسم سنگينى واقع گردد در جسم سنگينى، مثل آن در يك نشئه مثل همان آب بسيار در سنگ كوچك اما صور اجسام در مشاعر مطلب ديگرى است و ظاهرا جواب آن حضرت بسائل جواب اقناعى و بحسب فهم سائل بوده.

و شاهد بر عدم امكان تداخل كبير در صغير با صغرى كه دارد روايت ديگرى است كه از مولا أمير المؤمنين عليه السّلام روايت ميكنند كه وقتى از حضرتش سؤال شد كه آيا خداوند قدرت دارد تمام عالم را در تخم مرغى بگنجاند فرمود نميتوان خدا را متصف بعجز گردانيد، خداوند قدرت دارد يا تخم را بزرگ گرداند بقدرى كه گنجايش عالم را داشته باشد يا عالم را كوچك نمايد كه بشود در تخم مرغى قرار گيرد.

پس باين روايت ميتوان استشهاد نمود كه در اين نشأ دنيا ممكن نيست جسم بزرگ در جسم كوچك داخل گردد. (پايان) آرى گنجيدن جسم بزرگ در جسم كوچك با كبر جسم بزرگ و صغر جسم كوچك ابتداء محال بنظر مى‏آيد لكن ممكن است جسم بزرگ را در هم بفشارند نه بطور تداخل بلكه بطورى كه اجزاء جسم در هم كوبيده گردد و ملحق بهم گردد و جسم كوچك را تكاشف دهند يعنى اجزاء آن را از هم باز كنند تا مناسب هم گردند و همين است معنى معجزه انبياء و كرامات اولياء كه يكى از خصوصيات نفس قدسى نبى اين است كه باذن خداوند تصرف نمايد در ماده كاينات و چيزى را بچيز ديگر تبديل نمايد و تغيير شكل دهد.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 346
پس در اينجا ممكن است گفته شود شايد بدعاى حضرت موسى عليه السّلام اجزاء آن سنگ كوچك از هم باز شده و ماده هواى مجاور و مواد ديگر منقلب بآب گرديده و آب بسيار از آن سنگ كوچك جريان نموده و تصرف باين نحو هيچ استبعادى ندارد و دليل بر محاليت آن نداريم بلكه واقع و محرز است. (و اللَّه عالم بحقائق الامور)                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 347

 [سوره البقرة (2): آيات 61 تا 62]

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى‏ بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (61) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (62)

ترجمه:

وقتى شما بنى اسرائيليان «آباء و اجداد شما» گفتيد اى موسى عليه السّلام هرگز ما صبر نميكنيم بر يك نوع از طعام پس از پروردگار خود بطلب كه از زمين بروياند آنچه از زمين روئيده ميشود از سبزيجات و خيار و سير و عدس و پياز، از مقام رب العزه خطاب رسيد كه آيا تبديل مى كنيد «ترنجبين و مرغ بريان كرده را» بر آنچه پست‏تر از آن است، از تيه فرود آئيد در شهرى يا در شهر مصر كه در آنجا براى شما موجود است آنچه را كه طلب نموديد و لازم و ثابت گرديد بر عليه آنها ذلت و فقر و بغضب حق تعالى گرفتار شدند زيرا كه آنها بآيات الهى كافر گرديدند و پيمبران را بناحق مى‏كشتند «مثل يحيى عليه السّلام و زكريا عليه السّلام» و اينكه گرفتار گرديدند براى اين بود كه نافرمانى نمودند و عصيان ورزيدند،

محققا كسانى كه ايمان آوردند «از روى نفاق» و كسانى كه يهودى يا نصرانى يا                       

 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 348

 ستاره پرست ميباشند از اينان هر كه ايمان آورد باخلاص بخدا و ايمان آورد بروز معاد و آخرت و عمل صالح نيكو بجا آورد براى آنها است اجر و پاداش آنها نزد پروردگار آنها است و خوف و حزنى براى آنها نيست.

 (توضيح)

لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ طعام چيزى است كه انسان بآن تغذيه مينمايد و در بدن عوض ما يتحلل ميگردد و امرار حيات بتغذيه و عوض ما يتحلل است.

فَادْعُ لَنا اصل دعاء نداء و طلب است، هر گاه عالى از دانى طلب كند آن را امر گويند و هر گاه دانى چيزى از عالى بطلبد آن را دعا گويند.

مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ انبات رويانيدن نباتات از زمين است كه بامر تكوينى حقانى انجام ميگيرد و لكن چون مقام الوهيّت منزه و مبراء است از مباشرت اعمال دنى اين است كه از اخبار بسيار چنين بر مى‏آيد كه براى هر نوعى از موجودات مادى نوعى از ملائكه را مسخر نموده و مستخدم تربيت آنها قرار داده.

وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ ثابت و لازم گرديد بر عليه آنها ذلت و فقر و درويشى كه حتى متمولين آنها بصورت فقراء خود را ارائه ميدهند و چنانچه ميبينيم هنوز در بين آنها دولت و سلطنت مستقلى پديد نگرديده و هميشه و در هر كجاى عالم كه باشند تابع حكومات و مقررات دول اجانب ميباشند و مطيع امر غيرند و هر حكمى كه در باره آنها اجرا گردد خواهى نخواهى گردن نهند و زير بار روند و در نظرها خار و بى‏مقدار باشند و اين خود يكى از پيش‏گوييها و معجزات قرآن بشمار ميرود.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 349

 وَ باءُو بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ و سر انجام كار آنان بسخط و غضب الهى كشيد و اين خارى و ذلت كه بر آنها ثابت و مستدام گرديد كه هنوز اثر آن ذلت و مسكنت در ذريه و تابعين بنى اسرائيليان و يهوديها ادامه دارد و بعدها تا قيامت بهمين منوال خواهد بود در اثر اعمال زشت ركيك آنها پديد گرديده.

ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ در اينجا تذكر ميدهد كه آنچه باعث ذلت و خوارى آنها گرديد دو عمل شنيع بود كه در شناعت و ركاكت فوق آن تصور نداشت يكى انكار آيات و معجزات حضرت موسى عليه السّلام و آيات تورات و ديگر كشتن پيمبران و اولياء حق تعالى بناحق.

و چون بنى اسرائيل پس از اين همه معجزات و كراماتى كه از حضرت موسى عليه السّلام مشاهده نمودند بدل و زبان منكر آيات الهى شدند و در مقام قتل پيمبران مرسل بر آمدند مثل «يحيى عليه السّلام و زكريا» و خطاكارى و جنايت را بمنتهى درجه رسانيدند اين بود كه بر آنها حتم و لازم گرديد در دنيا خوارى و ذلت و در آخرت عذاب و سخط و مشمول غضب الهى گرديدند.

 (اعتراض و پاسخ)

اگر گفته شود جنايت و خيانتى كه از آباء و اجداد بروز و ظهور مينمايد چه ربطى بذريه و اولادان آنها دارد آنهايى كه بآيات الهى كافر گشتند و پيمبران را بنا حق كشتند بنى اسرائيليان بودند كه در زمان حضرت موسى عليه السّلام جنايتكار گرديده و خيانت مينمودند اينجا خطاب و اعتراض ببنى اسرائيليان زمان رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است اثر جنايت و خطاكارى پدران را تحميل بر اولادان نمودن خلاف عدل خداوندى است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 350

 در پاسخ گوئيم اولا اينجا در مقام تذكر و ياد آورى داستان آباء و و اجداد آنها است و آن نعمتهايى كه خداوند ببنى اسرائيليان كرامت نموده و آنان در عوض شكر گذارى و فرمان بردارى اينطور لجاجت ورزيدند و خود را در معرض سخط و غضب پروردگار در آوردند كه آنها پند گيرند و ملتفت باشند كه اگر آنها نيز اطاعت پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ننمايند مشمول غضب الهى گردند.

و در ثانى چون علماى يهود داستان حضرت موسى عليه السّلام و بنى اسرائيل را كاملا ميدانستند و درس نخواندن پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را نيز ميدانستند بيان چنين مطالبى بعد از مدت زمانى نسبت بجناب او اخبار بغيب است كه بدانند كلمات قرآنى تماما وحى منزل است.

و نيز چه فرق است بين علماى يهودى كه در عصر رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ميزيستند و علماى عصر حضرت موسى عليه السّلام همان طورى كه آنها منكر آيات الهى و معجزات حضرت موسى عليه السّلام شدند و در صدد قتل و ايذاء پيمبران بر آمدند اخلاق و افعال بد آنها در اولادان آنان نيز تأثير داشت كه آنها منكر آيات الهى بودند چه در عصر حضرت عيسى عليه السّلام و چه در عصر حضرت محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه هم منكر بودند و هم در مقام ايذاء پيمبران بر مى‏آمدند و از هيچ نوع ايذاء و تعدى خود دارى نمى‏نمودند مگر يهوديها نبودند كه ميخواستند حضرت مسيح عليه السّلام را بدار بزنند كه خداوند او را بآسمان برد كه از شر آنان محفوظ ماند چه قدر ظلم و جفا كه پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از يهوديها متحمل گرديد.

خلاصه اگر خوب بنگرى خواهى ديد كه داستان بنى اسرائيل زمان حضرت موسى عليه السّلام و يهوديهاى دوره باقى پيمبران بعد از او بيك منوال بوده و ميباشد همان لجاجت و بيخردى، همان بد جنسى و خود خواهى

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 351
و خون سردى، همان ضديت و دشمنى با اولياى حق تعالى كه داشتند تماما بارث نصيب اولادهاى ايشان گشته اين است كه آن نفوذ و استيلاء را ندارند و گر نه ميديدى كه چه خون ريزيها و جناياتى كه در عالم ميكردند.

و شايد همين باشد سرّ اينكه داستان بنى اسرائيليان عصر حضرت موسى عليه السّلام را تحميل نموده بر يهوديهاى عصر نزول قرآن و آنان را مورد خطاب قرار داده كنايه به اينكه شما نيز مثل آباء و اجداد خود اين طورى ميباشيد كه عهد خدا را مى‏شكنيد و كفران نعمت حق تعالى را مينمائيد و در مقام ايذاء پيمبرانيد شايد آنها متنبه گردند و سر فرود آرند.

و نيز شايد يهوديها راضى بودند باعمال و افعال آباء خود و در احاديث رسيده (كه هر كس راضى باشد بعمل كسى با وى در گناه و ثواب شريك است) و در آن اخبار معصوم (ع) بهمين آياتى كه راجع ببنى اسرائيل است استشهاد فرموده و همين را سرّ خطاب بآنها قرار داده كه چون راضى بودند كأنه خود آنها عامل آن اعمال زشت ركيك بودند.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ در اين آيه ايمان دو مرتبه تكرار شده و تكرار بدون سبب در كلام فصيح درست نميآيد البته نكته‏اى دارد و شايد اشاره بدو مرتبه از ايمان باشد و گر نه مثل اين است كه بگويند كسانى كه ايمان آورده‏اند و كسانى كه ايمان دارند.

و در توجيه آيه بين مفسرين گفتارى است:

1- مقصود از مؤمنين صدر اول جماعتى از نصارى بوده‏اند كه قبل از بعثت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مثل سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و بحيراى راهب و بعض ديگر كه ايمان بآن حضرت داشتند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 352

 2- مقصود از مؤمنين اول امم سابقه و مؤمنينى بودند كه در عصر حضرت موسى و عيسى عليهما السّلام ميزيستند.

3- مقصود از مؤمنين اول مؤمنين صدر اسلامند.

4- مقصود از مؤمنين منافقينند كه ابتدا از روى نفاق ايمان آورده‏اند قول معتبرتر اينست كه مقصود از ايمان دوم تأكيد ايمان اول است، اول ايمان ظاهرى، دوم ايمان تحقيقى و واقعى است پس مقصود اين است كسانى كه اول بزبان ايمان آورده‏اند نه بقلب مثل منافقين صدر اسلام از يهوديها و نصارى و ستاره‏پرستان وقتى واقعا و از روى بصيرت و اخلاص ايمان آرند بخدا و بروز معاد و اعمال نيكو و شايسته بجا آرند، نه از آينده خوف و ترس دارند و نه بر گذشته محزونند.

وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ ...

لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ بعضى از مفسرين گويند نفى خوف و حزن در آيه مخصوص بآخرت است نه در دنيا زيرا چنانچه مشاهده ميكنيم غالبا مؤمنين در دنيا زيادتر از كفار در شكنجه و عذابند پس نميتوان گفت كسانى كه ايمان دارند هم در دنيا و هم در آخرت هيچ نحو خوف و ترسى و نه حزنى براى آنها نيست و فارغ البال زندگانى مينمايند.

لكن چنانچه ظاهر آيه ارائه ميدهد مؤمنين اگر از روى بصيرت و عقد قلبى ايمان بخدا و روز قيامت آرند همان اتكاء بحق و وثوق برحمت او و رجاء و اميدوارى بكرم او آنها را باز ميدارد از اينكه خوف و ترسى از آينده و حزن و اندوهى از گذشته بر خود راه دهند.

و نيز گوئيم توجه بحق تعالى باز ميدارد انسان را از هر چه غير اوست و خوف و حزن راجع بالتفات نفسانى و محبت دنيوى است و ايمان واقعى همان ارتباط قلبى و ميل و محبت وجدانى بمقام الوهيت است كسى كه داراى                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 353

 چنين موهبت عظمى گرديد و محبت و معرفت بحق سبحانه تمام شراشر وجود او را گرفت چگونه التفات مينمايد بامور نفسانى دنيوى كه از فقدانش بترسد و محزون گردد البته چنين ايمان نورى است كه ظلمت اوصاف نفسانى و صفات طبيعى را بالمره زايل ميگرداند و انسانى كه داراى چنين نورى گرديد هميشه حتى در حيات دنيوى كه شالوده بلاء و مصيبات و گرفتاريست در مهد امن و امان مى‏آسايد و شايد اشاره بهمين دارد قول حق تعالى إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ.                        
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 354

 [سوره البقرة (2): آيات 63 تا 66]

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (63) ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ (64) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (65) فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (66)

ترجمه:

اى بنى اسرائيل ياد آريد وقتى كه از شما پيمان گرفتيم (از آباء و اجداد شما) و كوه طور را بالاى سر شما فرا داشتيم و دستور داديم كه احكام تورات را با جديت پيروى كنيد شايد شما با تقوى و پرهيزكار گرديد،

پس از آن همه تهديد و عهد و پيمان، از حق روى گردانيديد اگر نبود فضل و رحمت خداوند البته در شماره زيان كاران محسوب ميگرديديد

محققا دانسته و فهميده‏ايد كسانى كه حرمت شنبه را نگاه نداشتند آنان را مسخ نموديم و گفتيم بوزينه شويد و بوده باشيد از زيان كاران،

و اين عقوبت مسخ را قرار داديم كيفر عمل آنها و عبرت براى ديگران و براى اولادان آنها و اينكه موعظه و اندرز باشد براى پرهيزكاران.

 (توضيح آيات)

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ اين دهمين انعام و تفضلى است كه خداوند در باره بنى اسرائيل در عصر حضرت موسى (ع) نموده و در اينجا اخلاف آنها را كه يهوديانند متذكر ميگرداند كه شايد آنها بشكرانه چنين نعمتها بپيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ايمان آرند، و شايد مقصود از ميثاق آن عهد و پيمانى باشد كه خداوند بتوسط                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 355

 حضرت موسى (ع) از بنى اسرائيل گرفت كه متابعت نمايند و بتعليمات تورات عمل كنند و اين عهد و ميثاق بعد از آن بود كه بكيفر اعمال آنها بامر حضرت عزت جبرئيل كوه را بالاى سر آنها افراشت.

و شايد مقصود آن عهدى است كه با تمام افراد بشر بسته شده و مركوزى عقل آنهاست كه خدا را پرستش نمايند و شريك و انباز براى او قرار ندهند و پيمبران را تصديق كنند و بدستور كتابهاى آسمانى رفتار نمايند، و بقرينه آيات ديگر كه ظاهر در عموم است حمل بر معنى دوم اولى است.

و ميثاق بر وزن مفعال است و مأخوذ از وثيقه و براى محكم كارى مثل عهد بستن يا سوگند و قسم خوردن مى‏آورند.

 (طور) يعنى كوه، و در اينكه آيا كوهى كه بر سر آنها افراشته گرديده چه كوهى بوده دو قول است مشهور بين مفسرين اين است كه همان كوهى بود كه حضرت موسى (ع) در آن مناجات مينمود بقرينه الف و لام «الطور» كه آن الف و لام عهد است يعنى همان كوه معهود، و بعضى گفته‏اند كوهى بود از كوه‏هاى فلسطين.

مفسرين گويند پس از آنكه خداوند بر بنى اسرائيل تورات را فرود آورد چون احكام تورات مشكل بود بنى اسرائيل زير بار نرفتند و مخالفت ورزيدند در مورد غضب و تهديد الهى واقع گرديدند بامر حق تعالى جبرئيل كوهى بمقدار يك فرسنگ در محل لشگرگاه آنها از زمين بلند نمود و بالاى سر آنها بمقدار قامت مردى بر افراشت و در هوا معلق نمود، عبد اللَّه عباس گفته آن كوهى بود از كوه‏هاى فلسطين و مثل ابرى بالاى سر آنها بايستاد و جلو روى آنها آتشى پديد گرديد و پشت سر آنها درياى شورى بود كه نه از جلو ميتوانستند بروند و نه از عقب و آنها برو افتاده و طرف صورت بر زمين نهاده با يك چشم نظر بكوه داشتند كه مبادا بر سر آنان فرود آيد.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 356
خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ روايت از عياشى است كه از حضرت صادق (ع) سؤال ميكند «خذوا ما آتيناكم بقوّة» آيا مقصود قوّت بدنى و طبيعى است يا قوّت قلبى و روحانى است، پاسخ فرمود هر دو، هم قوت بدنى و هم قلبى و اخبار ديگرى نيز بهمين مضامين رسيده.

و بعضى گفته‏اند مقصود از «بقوة» تصميم بر عمل و ثبات و استقامت در اطاعت و فرمان بردارى است يعنى جديت كنيد در تعليم گرفتن آنچه در تورات است و استقامت نمائيد و پايدارى كنيد در عمل نمودن بدستورات آن و حلال و حرام آن را مراعات نمائيد.

 (اعتراض و پاسخ)

چگونه ممكن است كوه با ثقالت و سنگينى كه دارد در وسط هوا بدون ستون يا چيزى كه متّكى بر آن باشد افراشته شود و مدّتى دوام نمايد و اين امرى است غير ممكن زيرا مكان طبيعى جسم ثقيل زمين است و اگر بقسر قاسرى از مكان طبيعى خارج گردد فورا بر ميگردد بمكان خود.

در پاسخ گوئيم اسباب معلّق بودن جسم ثقيل در وسط هوا منحصر باسباب طبيعى نيست، همين طورى كه اسباب طبيعى مثل حرارت يا دود كه ابر را در جو هوا افراشته ميدارد يا قوه جاذبه اطراف كه زمين را در وسط نگاه داشته، قوت نفسانى نبى يا ولى وقتى باراده قوى و عزم ثابت بدستور الهى اراده نمايد اراده او چنان نفوذى دارد كه ممكن است عالم را زير و رو كند، و همين طورى كه هر انسان و حيوانى باراده نفسانى بدن ثقيل خود را حركت ميدهد و جا بجا ميشود و باندازه‏اى متصرف در اعضاء                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 357

 خودش ميباشد روح نبى بمنزله جان عالم ماديات است و عالم در تحت تصرف اوست و از خصوصيات روح ولايت و مقام نبوت اين است كه باذن خداوند متصرف در عالم ماده است و ماده موجودات در تصرف اويند پس در اينجا بقوت نفسانى الهى موسى (ع) و اراده او بود كه كوه با آن عظمت را از زمين كنده و بالاى سر آنها بر افراشته كه هم اظهار معجزه شود و هم تهديد باشد و بزرگى و قدرت و استيلاء خداوندى را نيز مشاهده نمايند و بدانند كه ممكن است در اثر نافرمانى مورد غضب خداوندى واقع گردند.

چنانچه در آن واقعه مشهور كه مولا حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام درب خيبر را با عظمتى كه داشت بدو انگشت مبارك از زمين كند و جسر قرار داد كه قشون رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد قلعه خيبر گردند، فرمود (درب خيبر را بقوت جسمانى نكندم بلكه بقوت روحانى كندم).

لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ لعلّ كلمه ترجّى و اميدوارى است و هر جا كلمه لعلّ در كلام گفته شود يا راجع بگوينده است يا آن كسى كه مخاطب بخطاب است يا كلام در موقعى واقع گرديده كه موقع اميدوارى است، و چون اميدوارى در موقعى آيد كه گوينده جاهل به عاقبت كار باشد و نميشود نسبت جهل و نادانى بذات مقدس الهى داد پس در اينجا بايستى لعل يا راجع گردد ببنى اسرائيل كه پس از عمل نمودن بتعليمات تورات آنها اميدوار بودند كه متقى و پرهيزكار گردند يا مقام مقام اميدوارى است كه كسى كه باحكام الهى عمل نمود در موقعى قرار گرفته كه اميد تقوى و رستگارى در باره او ميرود.

فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ اين آيه از بزرگترين آياتى است براى اميدوارى كنه كاران كه                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 358

 بنى اسرائيل پس از اتمام حجت و ظهور معجزات و كرامات بسيارى كه بچشم خود از جناب موسى عليه السّلام مشاهده نمودند و با اينهمه تهديدات و معاينه نمودن آفات و بليّات آسمانى باز دست از لجاجت و ضدّيت برنداشتند و مخالفت را بجايى رسانيدند كه گوساله را بخدايى پرستش كردند و انكار نبوت نمودند و نقض عهد و پيمان كردند، با اين حال باز فضل و كرم خداوندى شامل حال آنان گرديد و آنها را از آفات نجات بخشيد، اين است كه گفته‏اند رحمت حق تعالى سبقت دارد بر غضب او، و اهل معرفت گويند رحمت از صفات ذاتى است و غضب امر عرضى است كه نسبت بحق دادن باعتبار لغزشها و خطاهايى است كه منشأ آن نفس بهيمى بشر است اين است كه در آن آيه سيئه و خطا را كه منشأ غضب است نسبت بنفس بشر ميدهد و حسنات را نسبت بخداوند، آرى خير محض از او نايد مگر خير محض شرور و آفات امر عدمى بيش نيستند و منشأ آن جهات امكانى است نه وجود واحد بحت ازلى.

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ «سبت» شنبه و يكى از روزهاى هفته بشمار مى‏آيد، و در معنى سبت بين مفسرين گفتارى است:

1- سبت بمعنى مقدارى از روغن است. (زجاج) 2- شنبه را سبت ناميده‏اند بمناسبت اينكه در اين روز عالم خلقت شده. (ابو عبيده) 3- جماعتى گويند شنبه را يوم سبت گويند براى اينكه يهود در اين روز عملى انجام نميدهند، ديگرى گفته شنبه را يوم سبت گويند براى اينكه يهود در اين روز راحت ميباشند زيرا كه اصل سبت بمعنى سكون و راحتى است و از اينجاست كه در قرآن فرموده وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 359

 وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ خطاب بطائفة يهود است كه شما ميدانيد كه جماعتى از قوم بنى اسرائيل در شهر ايله از دستورى كه راجع بروز شنبه داشتند تعدى نمودند، مفسرين از روايات چنين استفاده نموده‏اند كه بنى- اسرائيل مأمور بودند كه در روز شنبه صيد ماهى نكنند و مدتى اين حكم بين آنها جريان داشت ماهيان بغريزه خدا داد خود دريافتند در روزهاى شنبه همه ماهيان در محلى جمع ميشدند و آزادانه سر از آب بيرون ميكردند، چون روز بآخر ميرسيد متفرق ميگرديدند تا شنبه ديگر، براى يهوديان اين مطلب شاق و ناگوار آمد در مقام بر آمدند حيله‏اى نمايند اين بود كه در اطراف آن دريا حوضها كندند و در روز جمعه آب در آن حوضها مى- انداختند روز شنبه آن حوضها پر از ماهى ميشد آخر روز راه آن حوضها را مى‏بستند و در روز يكشنبه ماهيان را شكار مى‏نمودند و مى‏گفتند ما روز يكشنبه ماهى ميگيريم و مخالفت امر خدا را نميكنيم مدتى بدين منوال گذشت كم‏كم جرأت نمودند و در شهر ايله هفتاد هزار مرد بودند كه در روز شنبه مشغول شدند بصيد ماهى و هر قدر صلحاء و دانشمندان آنها را منع نمودند فائده نبخشيد بالاخره داود پيغمبر عليه السّلام در باره آنها نفرين نمود بصورت بوزينه در آمدند و سه روز بيشتر زنده نماندند و همگى آنها مردند.

فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ امر كونوا امر تكوينى است نه امر تشريعى و باراده حق تعالى و خواست او انجام ميگيرد و محتاج بلفظ و كلامى نيست و لفظ «كونوا» در اينجا مثل لفظ «كن» است كه در سوره يس آيه 82 فرموده إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 360

 (اعتراض منطقى و بحث عقلى)

در صورتى كه بطلان تناسخ از محالات اوليه بشمار ميرود و بادله محكم قوى ثابت گرديده كه موجودى كه داراى قوه و استعداد كمال است، وقتى از قوه بفعل آمد و از نقص بكمال رسيد ممكن نيست ثانيا عود نمايد بحالت اوليه خود يعنى سير قهقرايى كند و از فعليت بقوه آيد و از كمال بنقص رسد چنانچه تناسخيه چنين معتقدند كه انسان پس از مردن عود ميكند بجنين در رحم و بصورت طفلى از انسان يا حيوان با اختلاف مذهبى كه بين آنها است بر ميگردد بدنيا براى اينكه استكمال يابد، كلام آنها بكلى بى اساس است و حرفى است بدون برهان و دليل بلكه برهان و دليل اساس رأى سخيف آنها را خراب ميكند.

انسانى كه مراتبى را طى نموده و كمالاتى كسب كرده و مهيا گرديده براى دوره ديگرى از مراتب خلقت و بايستى سير استكمالى و ارتقايى نمايد تا آنكه هر فردى بمنتهاى درجه كمال لايق بخود برسد چگونه ممكن است سير معكوس نمايد و آن فعليات و كمالاتى كه دارا گرديده از دست بدهد و بر گردد بحالت كودكى، كدام عقلى قبول ميكند كه ممكن است انسانى كه مراتب كودكى و جوانى و كهولت و پيرى را پيموده و از هر مرتبه‏اى فعلياتى و كمالاتى در خود اندوخته تمام اينها از وى گرفته شود و يك طفلى گردد بى علم و دانش و عاجز و محتاج تا اينكه مجددا كسب كمال نمايد هرگز ممكن نيست.

پس در اينجا افرادى از بشر كه بامر تكوينى «كونوا» از صورت انسانى مسخ گرديده‏اند و بصورت بوزينه در آمده‏اند، يكى از دو قسم خارج نيستند اگر گفتيم نفس آنها باقى مانده و صورت تبديل يافته اين همان تناسخى است كه بادله محكم قوى بطلانش محرز گرديده، و اگر گفتيم‏                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 361

 شخص انسانى بكلى روح و بدن وى معدوم شده و بوزينه‏اى ايجاد گرديده مخالف ظاهر آيه است زيرا كه از آيه چنين بر مى‏آيد كه بامر تكوينى خود آن اشخاصى كه مخالفت ورزيدند و احترام شنبه را نگاه نداشتند آنها را اين طور مجازات نمودند كه عبرت ديگران گردند و باعدام آنها و ايجاد بوزينه چطور آنها مجازات ميشوند مجازات وقتى صادق آيد كه حقيقت انسان با ادراكات نفسانى باقى مانده و بصورت بوزينه در آمده باشند و جلو مردم خجلت كشند و معذب گردند و بازگشت آن بهمان تناسخ ميشود كه بطلانش واضح است.

 (پاسخ اعتراض)

تناسخى كه بطلانش ظاهر است اين است كه روح و نفس انسانى كه زندگانى را بدرود گفته و مرده بر گردد ببدن جنين در رحم و اين مطلب علاوه بر آن دليلى كه در بالا بر بطلانش گفته شد گوئيم اگر آن بدن داراى روح و جان باشد لازم آيد دو روح بيك بدن تعلق گيرد و اين از محالات عقليه بشمار ميرود و اگر داراى روح و جان نباشد وقتى مستعد گرديد براى فيضان روح البته از مبدء فياض بمناسبت بدنى كه مستعد و آماده شده روح و نفس بوى افاضه ميگردد زيرا كه بخل در مبدء فياض تصور ندارد چگونه توان قدرت غير متناهى و فيض عام الهى را محدود نمود بعدد معدودى از ارواح كه اينها متردد باشند در ابدان.

لكن مسخ غير از تناسخ است، مفسده تناسخ همان است كه گفته شد كه لازمه تناسخ دو چيز است يكى از فعل بقوه آمدن و از كمال بنقص رسيدن، و ديگرى منع فيض از فياض مطلق و محدود نمودن قدرت غير متناهى كردگار عالم.

لكن در مسخ گوئيم انسانى كه بامر تكوينى الهى از صورت انسانى                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 362

 بصورت حيوانى در آمده آن روح و روان و حقيقت انسانى او بجاى خود باقى است لكن آن ملكات رذيله و آن اوصاف حيوانيه‏اى كه در نفس وى پديد گرديده وقتى خيلى قوت گرفت ممكن است در ظاهر و در صورت نمايان گردد، اگر چه محل ظهور و بروز ملكات نفسانى «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ» يعنى روز قيامت است چنانچه در اخبار بسيار رسيده كه در قيامت هر كسى بصورت ملكات نفسانى خود وارد محشر ميگردد، لكن ممكن است در اين عالم نيز گاهى براى عبرت ديگران يا باظهار معجزه پيمبران يا حكمت ديگرى ظهور نمايد.

خلاصه تناسخ كه روحى جدا شود از بدن شخصى و تعلق گيرد بجنين در رحم مطلب ديگرى است، و مسخ كه بدن زنده از صورت اصلى انسانى بصورت حيوانى درآيد مطلب ديگر، اولى محال و غير ممكن و دومى ممكن و واقع زيرا كه در مسخ ماده بدن و طبيعت بحال خود باقى است صورت عرضى تغيير يافته لكن در تناسخ بكلى روح از بدن جدا گرديده و ببدن ديگرى تعلق گيرد.

پس آن فردى از بشر كه بصورت بوزينه در آمده آن همان شخص است كه بوده صورت عرضى و هيكل بدن وى تغيير نموده نه اينكه حقيقت روح يا حقيقت بدن وى تغيير يافته باشد پس وى انسان بوزينه نماست يعنى باعتبار ملكه و صفت بوزينه‏اى كه در وى رسوخ يافته صورت بوزينه بخود گرفته و شايد كسانى كه مسخ شدند و بصورت بوزينه درآمدند مى- فهميدند صورت آنها عوض شده و ديگران نيز آنها را ميشناختند چنانچه در قيامت همين طور است كه با اينكه هر كسى بصورت اعمال خود ظاهر ميگردد هم خودش خود را ميشناسد و هم ديگران ميفهمند كه اين فلانى است كه بصورت اعمالش جلوه‏گرى نموده.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 363

 و اعتراض به اينكه انسان عبارت از همين هيكل و صورت مخصوص است و در جايى كه اين هيكل و اين صورت تبديل يابد و بشكل ديگر درآيد اين شخص معدوم گشته و شى‏ء ديگر بوجود آمده پس اين از قبيل ايجاد و اعدام بشمار ميرود و نميتوان گفت حقيقت همان حقيقت انسانى است، صورت عرضى عوض شده.

پاسخ گوئيم چگونه توان انسان را عبارت از همين هيكل محسوس دانست در صورتى كه على الدّوام صورت در تغيير و تبديل و عوض ما يتحلّل است و هر كسى بوجدان خود ميداند كه با اينهمه تبديلات و تغييراتى كه در تمام عمر از فربهى و لاغرى از پيرى و جوانى از رنگ و شكل يافته حقيقت و هويّت وى همان است كه بوده پس بتغيير شكل هويّت انسانى عوض نخواهد شد.                        
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 364

 [سوره البقرة (2): آيات 67 تا 71]

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ (67) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ (68) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ (69) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ (70) قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ (71)

ترجمه:

وقتى موسى بقوم خود گفت بامر خدا گاوى بكشيد گفتند ما را مسخره مى‏نمايى «كشتن گاو با يافتن قاتل چه مناسبت دارد» موسى گفت پناه ميبرم بخدا از اينكه سخن هجو گويم كه اين كار مردم نادانست‏

قوم گفتند از خدا بخواه كه خصوصيت و چگونگى گاو را معين نمايد، موسى گفت خدا ميفرمايد آن گاوى است نه پير از كار افتاده و نه جوان كار نكرده بلكه ميانه اين دو حال باشد حال كه معين شد آنچه مأموريد انجام دهيد،

باز گفتند از خدا بخواه كه رنگ گاو را نيز معين نمايد موسى گفت خدا ميفرمايد گاو زرد زرّينى باشد كه رنگ آن بينندگان را بفرح آورد،

باز گفتند از خدا بخواه چگونگى آن گاو را كاملا براى ما روشن نمايد كه هنوز امر براى ما مشتبه است چون رفع اشتباه شود البته اطاعت                        
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 365

 نمائيم و بخواست خداوند هر آينه هدايت مى‏يابيم،

موسى گفت خدا ميفرمايد آن گاو آن قدر رام نباشد كه زمين بكند و شخم زند و نه آنكه آب كشى نمايد و كشت و زراعت را آب دهد و هم بى‏عيب و يك رنگ باشد، قوم گفتند اكنون حقيقت را روشن نمودى و گاوى بهمان اوصاف كشتند، لكن نزديك بود در اين كار نيز نافرمانى كنند.

 (توضيح آيات)

اين آيات حكايت بقره بنى اسرائيل است و بهمين مناسبت اين سوره را سوره بقره ناميده‏اند، گاو ماده را بقره و ناقه گويند و گاو نر را ثور نامند.

حكايت گاو چنانچه مفسرين گفته‏اند اين است كه در بنى اسرائيل كشته‏اى يافتند عاميل نام و ندانستند قاتل وى كيست، و در سبب كشتن او بين مفسرين گفتارى است:

1- مردى بود در بنى اسرائيل بسيار متمول و ثروتمند و وارث وى منحصر بود بيك پسر عمو آن پسر عمو ميخواست او بميرد و مال او را ببرد او را كشت تا مال او را بردارد. (عطا و سدى) 2- عاميل زن صاحب جمالى داشت و پسر عموى او عاشق و مايل او بود و ميخواست با او ازدواج كند عاميل را كشت تا بمراد خود برسد.

3- عاميل دختر باجمالى داشت پسر عموى او آن دختر را خواستگارى نمود عاميل قبول ننمود اين بود كه او را كشت كه دختر را بگيرد. (كلبى) 4- بنى اسرائيل مسجدى داشتند دوازده در داشت بعدد اسباط بنى اسرائيل كشته عاميل را نزد درى از آن درها يافتند و از آن درب بدرب ديگر كشيدند اين بود كه بين بنى اسرائيل نزاع واقع شد آمدند نزد حضرت موسى كه قاتل او را پيدا كند. (عكرمه)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 366
5- عاميل را پسر عموى او وى را كشت و شبانه كشته او را در خانه مردى انداخت صبح آمد و مطالبه خون بهاء او را نمود بين بنى اسرائيل نزاع واقع گرديد آمدند نزد حضرت موسى عليه السّلام و گفتند از خدا بخواه كه قاتل را بر ما معلوم كند اين بود كه چنين دستور رسيد. (ابن سيرين) قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً در كلمه «هزوا» مثل «كفوا» در سوره توحيد سه نحو قرائت شده «هزوا و كفوا» بتخفيف همزه و تشديد و او در هر دو و «هزوا و كفوا» بتشديد همزه در هر دو كه همزه را مشدد گردانند و واو را تخفيف دهند و «هزوا و كفوا» بتشديد و او بدون همزه و اينكه ضمه دهند زاء در هزوا و كاف در كفوا را.

ادْعُ لَنا رَبَّكَ دعا نمودن در باره كسى صادق آيد كه مرتبه وى نازل‏تر و پست‏تر از مدعو و خوانده شده باشد و در غير چنين موردى نيز مجازا استعمال شده.

يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ چون بنى اسرائيل كشتن گاو را با زنده شدن كشته بى‏مناسبت نميدانستند چنين گمان ميكردند كه اين اثر بايست در گاو بخصوص باشد و ندانستند كه زنده شدن كشته اثر دعاء حضرت موسى (ع) است اين بود كه در مقام خصوصيات گاو برآمدند و گفتند براى ما بيان نما كه آن چه گاوى است.

إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ گاوى است نه بزرگ و نه كوچك نه پير و نه جوان آنچه مأموريد                       

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 367
 عمل كنيد گويند «فارض» گاوى است كه از بسيارى سن و پرى نازا گردد و «بكر» گاو جوانى است كه بحد زائيدن نرسيده باشد باز اسرار نمودند.

ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها از پروردگار خود بخواه كه براى ما روشن كند كه بايستى آن گاو چه رنگ باشد.

قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ آن گاوى است زرين و صفاى رنگ آن طورى است كه نظر كنندگان را مسرور ميگرداند، باز لجاجت ورزيدند و گفتند إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا گفتند گاوها شبيه بيكديگرند و هنوز مطلب براى ما خوب واضح نيست فرمود آن گاوى است كه نه زمين شخم زند و بشكافد و نه آب كشى ميكنند مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها گاوى است يك رنگ و بى‏عيب گفتند الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ اكنون حقيقت معلوم شد و اشتباه برطرف گرديد.

ابو الفتوح رازى در تفسير خود اين جمله اخير را دليل ميگيرد براى عقيده خود كه اصلا از اول مأمور بچنين گاوى بودند لكن مشهور بين مفسرين مطابق با اخبار آل محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اينست كه اگر از همان امر اول إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً گاوى را ذبح نموده بودند كافى بود و بمطلب خود ميرسيدند چون اصرار نمودند و ايراد كردند از روى لجاجتى كه گويا در طبيعت آنها نهفته بود كار را براى خود مشكل نمودند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 368

 [سوره البقرة (2): آيات 72 تا 74]

وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (72) فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (73) ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (74)

ترجمه:

بياد آريد وقتى كه نفسى را كشتيد و در موضوع آن يكديگر را متهم نموده و نزاع بپا نموديد و خداوند آنچه را پنهان داشتيد آشكار نمود،

پس گفتيم پاره‏اى از اعضاء آن گاو را بر بدن كشته زنند تا ببينند اين طور خداوند مردگان را زنده ميگرداند و قدرت كامله خود را براى شما آشكار مينمايد كه شايد شما تعقل و تفكر نمائيد «و آثار قدرت را مشاهده نمائيد»

پس با اين معجزه باز چنان سخت دل شديد كه دلهايتان چون سنگ بلكه سخت‏تر از سنگ گرديد زيرا كه از پاره‏اى از سنگها نهرها بجوشد و از پاره ديگر سنگها بشكافد و آبى بيرون آيد و پاره‏اى از ترس خداوند فرود آيند «اى سنگدلان بترسيد» كه خدا از كردار شما غافل نيست.

 (توضيح آيات)

كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏

 همين طورى كه خداوند عاميل را زنده گردانيد تا اينكه بشما بنمايد آيات و نشانه‏هاى قدرت خود را همين طور در قيامت زنده ميگرداند مرده‏ها را.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 369

 وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏

 و اين همه كرامت و آثار قدرت را مشاهده كنيد شايد تعقل و تدبر نمائيد در زنده شدن عاميل البته اسرارى نهفته يكى از آنها شايد اين باشد كه بدانند و مشاهده نمايند كه انسان بعد از زندگانى دنيا در عالم برزخ وجود دارد و بمردن فانى نميگردد و ديگر آنكه قدرت و توانايى حق را معاينه نمايند كه چگونه در قيامت مرده‏ها را زنده ميگرداند چنانچه در آخر آيه فرموده كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‏

 همين طورى كه خداوند عاميل را در حضور شما زنده گردانيد همين طور در قيامت مرده‏ها را زنده ميگرداند و اينها نشانها و آيات حقانى است كه شايد شما قدرى بخود آئيد و تعقل و تدبر نمائيد در آثار قدرت ازلى.

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً تشبيه مينمايد قساوت قلب بنى اسرائيل را بصلابت و سختى سنگ بلكه بدتر زيرا كه سنگ با سختى و صلابتى كه دارد آبها و نهرها از آن جارى ميگردد در صورتى كه آب با سنگ باعتبارى ضد يكديگر و منافى با همند آب لين و روان است سنگ سخت و سفت است با اين حال از خلال سنگ سياه خارا آب جريان مينمايد و نيز بعضى از سنگها از خوف خدا از محل خود كه مستقر و ثابت ميباشند فرود مى‏آيند.

مقصود از جمله اخير وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ اين است كه سنگ با صلابت و سختى و سنگينى كه دارد بامر حق تعالى گاهى هبوط مينمايد و امر تكوينى حق را اجابت ميكند و اين سخت دلان چنان قساوت آنها را گرفته كه با اين همه معجزات و كراماتى كه از حضرت موسى عليه السّلام مشاهده نمودند مثل قطعه قطعه شدن دريا، غرق شدن فرعون و فرعونيان، نجات يافتن بنى اسرائيليان، سايه انداختن ابر بر سر آنان،                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 370

 نزول «من و سلوى» ترنجبين و مرغ بريان شده براى خوراك آنها، منفجر گرديدن چشمه آب از سنگ، براى آشاميدن آنان، افراشتن كوه طور بالاى سر آنها، زنده شدن عاميل و چندين اعجاز ديگر كه بچشم خود مشاهده نمودند و آنچه معجزه و خارق العاده از رسول اللَّه موسى بن عمران مشاهده مينمودند عوض آنكه حالت اطاعت و انكسار و شكستگى از خود نشان بدهند بر كبر و نخوت و قساوت آنها افزوده ميگرديد و قلب و دل آنها بطورى سياه گرديده بود كه گويا معجزات حضرت موسى (ع) يك امر عادى در نظر آنها بشمار ميرفت با اينكه كمتر پيمبرى از پيمبران بقدر حضرت موسى (ع) اظهار كرامت و امور خارق العاده نمود هر چه بنى اسرائيليها بر لجاجت و تمرد مى‏افزودند بر اظهار كرامت پيغمبر آنها افزوده ميگشت براى اينكه حجت از طرف حق تعالى تمام گردد.

 (ممكن است در اينجا سؤالاتى پيش آيد)

1- بيان چنين حكاياتى در كلام اللَّه كه بايستى تمام مطالبش حكمت آميز باشد چه مورد دارد.

2- چه مناسبت است بين كشتن گاو و زنده شدن كشته اگر خصوصيت در گاو است و لو گاو با اين اوصافى كه در آيه بيان دارد بايد هر گاوى كه باين خصوصيات باشد اگر بكشته زنند زنده گردد و اگر بدعاى حضرت موسى (ع) كشته زنده شد زدن گاو كشته بر او لغو ميشود، همين بخواهش حضرت بايستى كشته زنده شود و قاتل خود را نشان دهد.

3- اين خصوصيات و اوصافى كه در آيه ذكر شد چه مدخليت دارد در آن اثر كه كشته را زنده گرداند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 371

 (پاسخ سؤال اول)

گوئيم اولا در هر يك از آيات قرآنى رموز و اسرارى نهفته كه عقل كوچك ما نميتواند بآنها احاطه نمايد اسرار كلام اللَّه مخصوص بآنكسى است كه مخاطب بوى گرديده و پس از آن محول بخلفاء و كسانيست كه تالى تلو او از جانشينان و اولاد آن بزرگوارند.

و در ثانى در اين حكايت اسرارى بنظر قاصر ميرسد شايد يكى اين باشد كه چون اين آيات در مقام تعداد نعمتهايى است كه خداوند ببنى اسرائيل عنايت نموده و يكى از آنها همين است كه خداوند بخواهش آنها و بدعاى حضرت موسى عليه السّلام كشته را زنده گردانيد كه هم اعجاز باشد و بر يقين آنها افزوده شود و هم علم شهودى و عيانى پيدا نمايند به اينكه انسان بمردن فانى نميگردد بلكه در عالم برزخ وجود دارد و نيز همه بدانند كه خداوند قدرت دارد در قيامت روح بشر را بر گرداند بجسد آنها چنانچه فرمود كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى‏

.

سر ديگرى كه ممكن است در كار باشد اين است كه بين يهوديان در عصر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دانشمندانى بودند و ميدانستند كه حضرتش امّى و درس نخوانده است و با اين حال تمام وقايع پيمبران گذشته را بطور شايستگى بيان مينمايد بفهمند كه علوم آن بزرگوار از ديگرى اخذ نشده بلكه از قلب آفرينش و نهاد ايجاد اخذ نموده وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏.

سرّ ديگر اصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بجهود يهوديان و انكار آنان متزلزل نگردند و در دل آنها خطور ننمايد كه چطور شد يهوديان دانشمند كه بفرموده رسول اكرم اوصاف پيغمبر را در كتاب تورات باسم و رسم خوانده و ديده‏اند                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 372

 منكر رسالت ميباشند مطلب چيست، بخواهد بآنها بفهماند كه يهوديان بلجاجت و خود خواهى و استبداد برأى كه در آباء و اجداد آنها بوده بارث برده‏اند اين است كه دل آنان را در قساوت تشبيه بسنگ بلكه سخت‏تر از سنگ مينمايد چه قدر معجزه و كرامت از حضرت موسى (ع) ديدند و بر قساوت آنها افزوده گرديد و چنين كسانى بعيد نيست دانسته و فهميده از روى تعصب و عناد ايمان نياورند.

و نيز بآنها بفهماند كه بنى اسرائيل چه مردمان نفهم بى ادبى بودند كه بپيغمبر مرسل خود نسبت سخريه و استهزاء ميدهند كه حضرتش از جفاى آنها بخدا پناه ببرد «اعوذ باللّه ان اكون من الجاهلين».

و نيز از روى نفهمى گمان ميكردند كه زنده شدن مقتول اثر گاو كشته است كه باو بخورد اين بود كه در سؤالات مى‏افزودند و كار بر خود مشكل مينمودند.

 (پاسخ سؤال دوم)

مفسرين گويند البته كشته بدعاى حضرت موسى عليه السّلام زنده گرديد لكن چون بنى اسرائيليان چهل روز عبادت گوساله نمودند و گاو نزد آنها منزلتى داشت خواست بآنها بفهماند كه مسئول آنان اجابت نميشود مگر وقتى كه گاو را اعدام نمايند و اخبارى نيز بهمين مضمون رسيده و كلام آنها را تأييد مينمايد، آرى انسان تا وقتى كه گاو نفس بهيمى خود را نكشد روح ربانى او زنده نخواهد شد و ابراز فعاليت نخواهد نمود.

 (پاسخ سؤال سوم)

اولا چنانچه از اخبار آل محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر مى‏آيد و بسيارى از مفسرين نيز گفته‏اند بهمان امر اول إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً هر                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 373

 گاوى را ميكشتند كافى بود و همان اثر را ميبخشيد كه بكشته بزنند و زنده شود و قاتل خود را نشان دهد هر قدر در سؤال افزودند كار مشكل‏تر شد.

و ثانيا شايد حكمت در آن گاو بخصوص همان بوده كه در احاديث دارد كه جوان صالحى بود در بنى اسرائيل كه فرمان بردار و مهربان و مطيع بود نسبت بپدر چنانچه در بعض اخبار است يا نسبت بمادر كه در اخبار ديگر است و بازاء همان اطاعت و مهربانى بپدر يا مادر خداوند خواست علاوه از ثواب اخروى در دنيا نيز نفعى عايد وى گردد و در آن وقت گاو باين خصوصيات منحصر بود بگاو آن جوان اين بود كه حاضر شدند پوست آن گاو را پر از طلا نمايند و بوى بدهند و گاو را از او بخرند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 374

 [سوره البقرة (2): آيات 75 تا 77]

أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75) وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (76) أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ (77)

ترجمه:

اى مؤمنين آيا طمع داريد كه يهوديان بدين شما بگردند در صورتى كه گروهى از آنها كلام خدا را شنيده و بدلخواه خود تحريف مى- نمايند، با آنكه در كلام خدا تعقل كرده و معنى آن را دريافته‏اند،

هر گاه بمؤمنين بر خورد نمودند گفتند ما نيز ايمان آورديم و چون با يكديگر خلوت كنند گويند چرا راهى كه خدا براى ما گشوده (از علوم) بروى مسلمانان باز كنيد تا بكمك همان علوم بر شما محاجه و خصومت كنند چرا فكر نميكنيد تعقل نداريد،

آيا كفار نميدانند كه خداوند بر آنچه پنهان كنند يا آشكار نمايند آگاهست.

 (توضيح آيات)

أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ همزه «أ فتطمعون» استفهام انكارى است كه آيا شما مؤمنين چنين طمع داريد و منتظريد كه يهوديانى كه بعضى از اوصاف آباء و اجداد آنها را شماره نموديم و آنان بارث برده‏اند با شما ايمان آرند در صورتى كه جماعتى از بنى اسرائيل پس از آنكه آيات خدا را ميشنيدند و تعقل ميكردند آنان شناخته و فهميده آيات خدا را تحريف ميكردند و تغيير ميدادند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 375

 يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ در اينكه آيا كلام خدا را از كه ميشنيدند بين مفسرين گفتاريست:

1- از موسى عليه السّلام ميشنيدند. (مجاهد و عكرمه و سدى) 2- از خدا ميشنيدند و مقصود آن هفتاد نفرى ميباشند كه موسى آنها را با خود بكوه طور برد تا كلام خدا را بشنوند. (ابن عباس) و مقاتل گفته كسانى كه كلام خدا را شنيدند گفتند خداوند ما را در عمل مخير نموده اگر خواهيم بكنيم و اگر خواهيم نكنيم و مقصود از تحريف همين است.

و اين آيه تأييد مينمايد همان حرفى كه گفته شد كه اين همه آياتى كه در مذمت بنى اسرائيليان و در قساوت و لجاجت آنها بيان فرموده يكى از اسرارش شايد همين باشد كه مؤمنين متزلزل نگردند كه چرا علماء يهود و دانشمندان آنها با علم آنها برسالت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ايمان نميآورند و گمان نكنند كه حقانيت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر آنها ثابت نيست بدانند كه فهميده و دانسته خباثت نفس آنها اجازه نميدهد سر اطاعت فرود آورند و تسليم اوامر پيغمبر گردند و شما مؤمنين هيچوقت منتظر ايمان آنها نباشيد.

وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا منافق كسى را گويند كه ظاهرش خلاف باطنش را ارائه دهد و تظاهر نمايد آنچه را كه در باطنش نيست اين بود كه منافقين وقتى بمؤمنين ميرسيدند ميگفتند ما نيز مثل شما ايمان آورده‏ايم و در صفحات قبل اندازه‏اى راجع بنفاق منافقين و در سبب نفاق آنها تذكراتى داده شد تكرار نشود.

أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ وقتى بعضى از اين اشخاص منافق بيكديگر ميرسيدند و با هم خلوت‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 376
مينمودند بعضى ببعض ديگر سرزنش ميكردند كه نبايد آنچه را از تورات در اوصاف رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرا گرفته‏ايد براى مسلمانها بگوئيد تا آنكه با شما مخاصمه و محاجه كنند نزد پروردگار شما و ديگر عذرى براى شما باقى نماند.

گويا اين بيخردان و نفهمان چنين گمان ميكردند آنچه را از تورات فهميده‏اند از بشارت قدوم پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و اوصاف مؤمنين اگر اظهار نكنند و در دل نگاه دارند نزد خداوند معذورند و خدا خبر از باطن و سرّ آنان ندارد اين بود كه در مقام اعتراض و سرزنش آنها بر آمده.

أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ آيا اين جماعت يهود نميدانند كه خداوند ميداند آنچه در دل نگاه ميدارند از اوصاف پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و آنچه را اظهار ميكنند و بزبان اظهار ميدارند و از اين آياتى كه گفته شد و آيات ديگر چنين بر مى‏آيد كه بنى اسرائيليان «اصالة الماده‏ئى» بودند يعنى غير از ماده و ماديات و جسم و و جسمانيات موجود مجردى كه بكلى منزه و مبرا باشد از ماده و آنچه متعلق بماده است تصور نمى‏كردند و شايد چنين گمان ميكردند كه خدا موجودى است كه تعلق بماده دارد و غالب و قاهر بر ماده است اين بود كه بفهم ناقص خود گمان ميكردند اگر عقيده خود را اظهار نكنند معذورند و خداوند اطلاع از باطن آنها ندارد و ميگفتند ما ايمان نمى‏آوريم مگر بآنچه بچشم ببينيم و مشاهده نمائيم چنانچه بحضرت موسى عليه السّلام ميگفتند لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً سوره بقره آيه 52، ما ايمان نمى‏آوريم مگر وقتى خدا را بچشم ببينيم و ميگفتند اى موسى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ سوره اعراف آيه 137، چنين گمان مى‏كردند كه خداوند تعلق بجسم دارد اين بود كه از پيغمبر خود تقاضا مينمودند كه صورتى مثل او                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 377

 ترتيب دهد كه آنها بچشم ببينند و عبادت نمايند.

آرى كسى كه تمام اهتمام و محط نظر و هدف وى امور مادى و طبيعى شد چنين كسى چگونه تواند نظر خود را بالا برد و تعقل نمايد موجود مجردى را كه منزه و مبرا باشد از ماده و لوازم ماده.

         رو مجرّد شو مجرّد را ببين             ديدن هر چيز را شرط است اين‏

 ببين اشخاصى كه سر كار آنها با ماده و طبيعيات است و هدف نهانى آنها و مقصود آنان شناختن مواد موجودات و آثار و خواص اشياء است چگونه چشم دل آنها كور گرديده كه غير از ماده و خواص ماده موجود ديگرى قائل نيستند حتى روح مجرد را نيز منكرند و آن را نيز از خواص ماده ميدانند.

روح حقيقت بين ممكن است در كسى ظهور نمايد كه بظاهر حالت انقياد و تسليم داشته و بباطن اندازه‏اى از ماديات اعراض نمايد و هدف وى و چشم دلش بسوى مبدء نگران باشد تا آنكه شايد چشم حقيقت بين پيدا نمايد و با مبدء كون آشنا گردد،                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 378

 [سوره البقرة (2): آيات 78 تا 79]

وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ (78) فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ (79)

ترجمه:

بعضى از عوام يهوديها كه خواندن و نوشتن را ندانند تورات را جزء آرزو و آمال باطل خود ميدانند و پا بست خيالات و پندار بيهوده خويشند،

پس واى بر آن كسانى كه از پيش خود چيزى نوشته و بخدا نسبت ميدهند تا ببهاى اندك (يعنى بزر و سيم بى‏مقدار دنيا) بفروشند واى بر آنها از آن نوشته‏ها و آنچه از آن بدست آرند.

 (توضيح آيات)

وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ «منهم» من براى تبعيض است يعنى بعضى از يهوديان امّى ميباشند كه تورات را نميدانند و نتوانند بخوانند و بنويسند و بين دانشمندان گفتگو است كه چرا كسانى كه خواندن و نوشتن را نتوانند آنان را امى گويند، بعضى گفته‏اند امى منسوب است بامه كه خلقت باشد يعنى آنها بر همين خلقت اول كه چيزى نميدانستند مانده‏اند و چيزى نياموخته‏اند، بعض ديگر گويند منسوب بعامّه است يعنى داخل در عامّه خلقند نه داخل در خواص كه دانشمندان باشند، كسى ديگر گفته (امّى) منسوب بامّ يعنى مادر است و آنها را امى گويند از جهت آنكه بر همان حال ولادت مانده‏اند.

بعضى يهود نميدانند كتاب را مگر آنچه را از بر و از دهنها ميشنوند و ياد گرفته‏اند و گفته‏اند «امانى» بمعنى تمنى و اميدوارى است كه عوام                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 379

 يهوديها تمناى باطل ميكنند مثل اينكه ميگفتند نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ سوره مائده آيه 21، ما پسرهاى خدا و دوستان او ميباشيم، و نيز ميگفتند لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏ سوره بقره آيه 105، و امثال اينها كه از روى جهل و نادانى بر خود منصب و مقامى اميدوار بودند وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ علماء نحو گويند هر جا بعد از ان، الّا باشد بمعنى نفى است يعنى اينها در آن آرزو و آمالى كه در دل خود ميپرورانند يقين بواقعيت و حقيقت آن ندارند بوهم و گمان موهوماتى را حقيقت مى‏پندارند و پايبند آن گشته‏اند.

فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ روايت از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه «ويل وادى است در جهنم كه بقدرى گود است كه وقتى كه كافر را در آنجا افكنند چهل سال پائين ميرود و بقعر آن نرسد و بين مفسرين نيز در معنى ويل گفتارى است:

1- وادى است در جهنم كه كوه‏هاى دنيا در وى افكنند فرو برد (سعيد مسيب) 2- وادى است در دوزخ پر از خون و ريم. (ابن زيد) 3- كنايه از سختى عذاب است. (عبد اللَّه عباس) 4- ويل كلمه ايست كه هر مصيبت زده‏اى در حال مصيبت ميگويد مثل اينكه ميگويد ويله، ويل له، ويح له، ويب له، و امثال اينها كه لغاتى است در اين معنى. (ابن كيسان) مثل اينكه ما در حال مصيبت يا غير مصيبت در سختى‏هاى روزگار مى‏گوييم واى واى كه شايد مأخوذ از همان ويل باشد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 380

 خلاصه ويل براى كسانى است كه بدست خود كتاب مينويسند.

ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مفسرين گويند شأن نزول آيه اين بود كه وقتى رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم برسالت آمد يهوديان ديدند اين شخص داراى همان اوصافى است كه در تورات نوشته شده كه پيغمبر آخر الزمان «مردى است نيكو صورت، سياه چشم، جعد مو، و رق تورات را گرفتند و بجاى آن نوشتند پيغمبر آخر الزمان مردى باشد كوتاه بالا، ازرق چشم، سرخ مو، وقتى رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از مكه هجرت فرمود و بمدينه آمد يهوديها بآن علاماتى كه در تورات ديده بودند او را شناختند آمدند نزد رؤساء خود و گفتند اين همان پيغمبرى است كه در تورات معرفى شده آنها گفتند اين طور نيست و آن و رق توراتى كه خود نوشته بودند نزد آنها آوردند و آنها را فريب دادند.

لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا علماى يهود بخواهش رؤساى يهوديها كتاب تورات را تحريف مينمودند و آنچه در صفات و علامات رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در آنجا ثبت شده بود عوض مى كردند و از رؤساء پول ميگرفتند و آنچه مى‏گرفتند و لو آنكه مال بسيار بوده لكن در مقابل اين عمل شنيع متاع و ثروت دنيا هر قدر هم كه زياد بنظر آيد در واقع اندك بشمار ميرود و به هيچ وجه با هم مقابلى نمى‏كند اين است كه ثمنى كه مى‏گرفتند متصف نموده بقلت.

وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ و بازاء عمل آنها ويل كه شايد مقصود همان چاه جهنم باشد كه دو آن حديث گفته شد براى خود كسب نموده و آماده كرده‏اند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 381

 [سوره البقرة (2): آيات 80 تا 83]

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (80) بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (81) وَ الَّذِينَ آمَنُوا و عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (82) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (83)

ترجمه:

گفتند خداوند هرگز ما را عذاب نكند مگر چند روز معدودى (هفت روز يا چهل روز) بگو بآنان آيا بر اين ادعاء خود از خدا عهد و پيمانى گرفته‏ايد كه آن عهد تخلف پذير نباشد يا از روى عقيده جاهلانه خود و از روى ندانستگى و نفهمى چيزى نسبت بخدا ميدهيد،

آرى هر كس اعمال زشتى كسب كرد و كردار بدى باو احاطه نمود چنين كسى اهل دوزخ است و در آتش هميشه معذب و جاويدانست،

و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى نيك و شايسته نمودند آنان اهل بهشت و پيوسته در بهشت جاويد و متنعم خواهند بود،

و ياد آريد وقتى كه از بنى اسرائيل عهد گرفتيم كه غير خدا را نپرستند و در باره پدر و مادر و خويشان و يتيمان و فقيران نيكى كنند و بزبان خوش با مردم تكلم نمائيد پس شما (طايفه يهود) عهد خدا را شكسته و روى گردانيديد مگر اندكى از شما و شما كسانى هستيد كه از حكم خدا برگشتيد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 382

 (توضيح آيات)

قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً يهوديان بوهم ناقص خود چنين گمان ميكردند كه براى آدم گنه‏كار چند روزى بيشتر عذاب نيست، و در اينكه مقصود از آن (ايام معدوده) چند روز است بين مفسرين گفتارى است:

1- چون رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مدينه آمد يهوديان گفتند مدت عمر دنيا هفت هزار سال است و خداى تعالى ما را بهر هزار سالى يك روز عذاب خواهد نمود و مدت اقامت ما در عذاب هفت روز بيشتر نخواهد بود.

 (عبد اللَّه عباس و مجاهد) 2- چون مدت گوساله پرستيدن بنى اسرائيليان چهل روز بوده آنها ميگفتند خداوند ما را چهل روز عذاب خواهد نمود. (قتاده و عطا) قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً خطاب برسول خود كرده ميفرمايد اى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بگو باينها آيا شما عهد و ميثاق از خدا گرفته‏ايد كه بيشتر از چند روزى عذاب بما نرسد فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ و هرگز خداوند بر خلاف عهد و ميثاق خود عمل نكند، همزه أَتَّخَذْتُمْ همزه استفهام است و در اصل اين طور بوده (أ اتخذتم) همزه وصل را انداختتد أَتَّخَذْتُمْ شد، بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ خداوند در مقام رد كلام اينها برآمده كه اين طور نيست كه گمان كرده‏اند كه عذاب آنان چند روز معدودى باشد، آرى عذاب در خور گناهست مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً كسى كه فعل و عملش خطا و عصيان شد                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 383

 وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ و حالت مخالفت نمودن مولا بر وى غالب گرديد بطورى كه تمام شراشر وجود او را فرا گرفت و خطا كردن و عصيان ورزيدن عادت و ملكه او گرديد فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ چنين كسانى با آتش مصاحب و همراهند زيرا كه آن ملكات رديه و اوصاف رذيله كه در اثر مداومت بر معاصى در نفس و سريره خود اندوخته‏اند ملازم با آتش است.

طبرسى در تفسير خود چنين گويد كه در معنى «سيّئة» گفتارى است:

1- مقصود از سيئه در اينجا شرك است. (ابن عباس و مجاهد و قتاده) 2- سيئه گناه كبيره‏اى است كه خداوند وعده عذاب بر آن داده.

 (السدى) 3- كبيره‏اى است كه مجازات آن آتش است. (حسن) و گفتار اول موافق مذهب و طريقه ماست زيرا كه فقط شرك است كه باعث خود در آتش جهنم ميشود و در معنى «احاطت به خطيئته» دو احتمال داده شده:

1- خطا و گناه هر جانبى بوى احاطه نموده كقوله تعالى وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ 2- احاطت بمعنى هلاكت است مثل قوله تعالى إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ و قوله وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ و تمام اينها بمعنى هلاكت است و مقصود اين است كه چنين اشخاص راه نجات بروى آنها بسته گرديده ابن عباس گفته اهل ايمان مشمول اين آيه نيستند زيرا كه معنى احاطه سيئه اين است كه گناه از تمام جهات بآنها احاطه نموده و اهل ايمان را وعده خلود در بهشت و ثواب دائمى داده بقوله سبحانه وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ و ثواب دائمى با عقاب دائمى جمع نخواهد شد. (پايان كلام طبرسى)                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 384

 وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ و ياد آر وقتى كه گرفتيم عهد و پيمان از بنى اسرائيل كه غير خدا را پرستش ننمايند و عبادت و بندگى آنها مخصوص بحق باشد، و بعضى مفسرين گفته «لا تعبدون الا اللَّه» نهى است در صورت خبر و دلالت دارد بر شدت اهتمام بر اينكه عبادت نكنند مگر خدا را.

لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ دو طور قرائت شده: 1- «لا يعبدون» بياء غيبت يعنى عبادت نميكنند قول (ابن كثير و حمزه و كسايى) 2- «لا تعبدون» بتاء خطاب عقيده باقى قراء است يعنى از بنى اسرائيل عهد و پيمان گرفتيم كه شما بنى اسرائيليان عبادت نكنيد مگر خدا را و هر يك از اينها دليلى براى اثبات مدعاى خود آورده‏اند.

وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و اينكه احسان بوالدين را عطف داده به «لا تعبدوا» و آن را در رديف عبوديت و بندگى خود آورده براى اهميت آن است كه همين طورى كه وظيفه انسان اين است كه عبادت و بندگى نمايد مبدء خود را كه از نيستى وى را بهشتى آورده و تمام لوازم زندگانى او را بنيكوترين وجهى ترتيب داده، همين طور پدر و مادر چون واسطه در تربيت و نشو و ارتقاء او ميباشند البته بحكم عقل انسان وظيفه شناس ميداند كه بايستى بازاء احسان پدر و مادر و بپاداش زحمات آنان از هيچگونه محبت و احسانى در باره آنها خود دارى ننمايد هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ و ظاهرا اين آيات ارشاد عقلى است كه با اوامر مولوى توأم گرديده.

وَ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً مراتب احسان را مرتب فرموده و قرابت را مورد احسان قرار داده و از مرتبه اعلاى قرابت گرفته زيرا كه پدر و مادر شجره وجود انسانند و يكى                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 385

 از معدّات و شرايط پيدايش وجود ويند و از علل مادّى بشمار ميآيند و پس از آن هر كه نزديك‏تر است بانسان بايستى وى را مورد احسان قرار داد و پس از قرابت، يتيمان بى‏پدر را چون سرپرستار ندارند اهميت آنها به اينكه مورد احسان واقع گردند بيشتر از غير است، و پس از آن فقيران آشفته حال بى بضاعت را مورد احسان قرار داده و پس از آن بطور كلى امر فرموده كه نسبت بتمام افراد بشر با لهجه نيكو و كلام نيك تكلم نمائيد و ظاهرا مقصود از «ناس» جنس بشر است خواه مؤمن و متقى باشد يا كافر و گنه‏كار، خواه نزديك و هم وطن و هم مشرب باشد يا دور.

بعضى از مفسرين گويند جمله «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» به آيات جهاد نسخ گرديده و اين حكم مخصوص بمؤمنين است كه با لهجه نيكو با يك ديگر تكلم نمايند، لكن ظاهرا آيه بر عموم خود باقى است زيرا كه دستور جهاد مطلب ديگرى است و اينجا در مقام معاشرت و معاملات است و با هم منافى نيست، در كتاب كافى از أبي جعفر عليه السّلام چنين روايت ميكنند كه در تفسير آيه فرموده «سخن گوئيد با مردم بهتر از آنچه ميل داريد با شما سخن گويند» خلاصه اينها وظيفه انسان است راجع بامور اجتماعى و تمدن بشرى وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ عطف بدستورات جلو است كه بنى اسرائيل مأمور بودند نماز را بپاى دارند و زكاة مال خود را بدهند، نماز و روزه و زكاة و كليات تكاليف و اصول احكام در تمام اديان بوده و هست منتهى هر وقتى و دوره‏اى باقتضاى زمان و مردمان وقت خصوصيات آن تغيير نموده.

دوره اول از خلقت بين افراد مردم و حيوان چندان تفاوتى بنظر نمى‏آمده چنانچه از قرآن توان استفاده نمود كه وقتى قابيل پسر حضرت آدم (ع) هابيل برادر خود را كشت متحير ماند كه جسد وى را چه كند

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 386
بارشاد كلاغى او را دفن نمود، و نيز تاريخ قرنهاى سابق نشان ميدهد كه در اوائل خلقت بشر، مردم چه قدر بيخرد و كم جربزه و نفهم بودند و صفات انسانيت در آنها كمتر يافت ميشد و نيز نيروى حياتى در آنان بندرت ظهور و بروز داشت تا آنكه بتوسط پيمبران و سفراء الهى كم‏كم افراد بشر رو بترقى آمدند، در زمان نوح پيغمبر (ع) پس از طوفان، عالم انسانيت اندازه‏اى رو بكمال آمد پس از آن بتوسط حضرت موسى (ع) چنانچه آيات قرآنى نشان ميدهد كه بنى اسرائيليان چه مردمان سفيه مادى لجوج متكبر بودند و فقط عالم را عالم ماده و موجودات را منحصر بمحسوسات ميدانستند و شايد مبدء عالم را نيز قوه و متعلق بماديات ميپنداشتند زيرا قصور عقل آنها بود كه آنان را در ظلمت طبيعت نگاه داشته و نميگذاشت قدمى از حكم طبيعت و امور مادى فراتر گذارند و در معقولات سير نمايند و اگر خوب بنگرى مى بينى متمدنين امروزه و كسانى كه خود و امثال خود را از روشنفكران و دانشمندان ميپندارند درجه فهم و دانش آنان از درجه حس و محسوسات بالا نميرود هر چه هست ماده و عوارض ماده ميدانند.

خلاصه چون عالم خلقت رو بتكامل است در هر زمان و دوره‏اى موقعيت داشته كه قانون بخصوصى از طرف اله عالم تأسيس گردد و مردم را بجاده حق و حقيقت رهبرى نمايد، و البته قوانين الهى بمقتضى زمان و مناسب مردمان هر زمانى تفاوت مينمايد اين است كه قوانين و مقررات شرايع و اديان مختصر تفاوتى در جزئيات آنها ديده ميشود، مثل اينكه در شريعت جناب موسى (ع) چون بنى اسرائيليان مردمان دل سخت متعصب بى‏خردى بودند تكاليف شاقه براى آنها تأسيس گرديد هر قدر بر لجاجت و ضديت مى‏افزودند تكليف را بر خود مشكلتر مينمودند و نيز چون مردمان مادى و طبيعى بودند درب معنويات بروى آنها بسته بود سنن و آداب و وظائف دينى آنها                       

 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 387

 نيز از طريق امور طبيعى تأسيس شده بود، زمان حضرت عيسى (ع) رهبانيين و زهاد بين مردم يافت گرديد اين بود كه جناب عيسى (ع) مردم را بزهد و گوشه‏گيرى و ترك دنيا دعوت مينمود، و اين دو طريقه اگر چه هر يك بجاى خود درست و مطابق حكمت بوده، لكن نسبت بقانون عدل طريقه موسى (ع) در طرف افراط و طريقه عيسى (ع) در طرف تفريط واقع شده بود لكن طريق اسلام در حد اعتدال و نقطه وسط بين افراط و تفريط واقع گرديده كه اگر قوانين و مقررات آن سر سوزنى كم گردد در طرف تفريط مى‏افتد و اگر سر سوزنى زياد گردد بطرف افراط واقع ميگردد، اين است كه قانون اسلام نسخ بردار نيست، و موقعيّت براى استكمال باقى نگذاشته و نيز چنين قانون مضبوط جامعى كه تمامى حركات و افعال و اعمال مردم را مستوعب گردد كه هيچ عمل و فعلى از انسان سر نميزند مگر آنكه راجع بآن دستورى دارد، در هيچ دين و شريعتى باين جامعيت و كامليت ديده نشده اين است كه بايستى اين پيغمبر آخرين پيمبران و شريعت او آخرين شرايع باشد و دين او تا قيامت باقى بماند.

ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ شما بنى اسرائيليان بعد از پيمان عهد خود شكستيد و از حكم حق تعالى اعراض نموديد مگر عده محدودى از شما كه بعهد و پيمان خود وفا نمودند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 388

 [سوره البقرة (2): آيات 84 تا 85]

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84) ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى‏ تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (85)

ترجمه:

و ياد آريد وقتى كه از شما عهد گرفتيم كه خون يكديگر را نريزيد و يكديگر را از خانه و ديار خود نرانيد و پس از آنكه بر آن عهد اقرار نموديد و خود شما بر اقرار خودتان گواهيد،

پس از آن عهد و پيمان شما بر همان «خوى بد اسلاف خوديد» كه خون يكديگر ميريزيد و مردمان ضعيف را از شهر و ديار خود ميرانيد و بر ستم بر ضعيفان همدست و پشتيبان يكديگريد و چون اسيرانى ميگيريد براى رها كردن آنان فديه ميگيريد در صورتى كه رها كردن و خارج نمودن آنها براى شما حرام شده آيا شما ببرخى از احكام تورات ايمان داريد و ببعضى ديگر كافر ميشويد پس جزاء چنين كردار زشتى چيست مگر خوارى و ذلت در اين جهان و در روز قيامت بازگشت شما بسخت‏ترين عذاب است و خداوند از كردار شما غافل نيست.

 (توضيح آيات)

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ اى بنى اسرائيليان بياد آريد وقتى را كه از شما «آباء و اجداد شما»                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 389

 عهد و ميثاق گرفتيم كه خون خود نريزيد يعنى خون يكديگر كه از يك طايفه و يك ملت و يك جنس ميباشيد بمنزله ريختن خون خود شما است وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ و خود را از خانه‏ها و شهرهاى خود بيرون نكنيد، كسى خود را نمى‏كشد و خون خود را نميريزد و نيز كسى خود را از خانه و ديار خود بيرون نميكند، مفسرين گويند چون اهل يك كيش و يك ملت مجموعا بمنزله يك نفر ميباشند لهذا كشتن بعضى از آنها بمنزله كشتن همه آنها است چنانچه فرموده «المؤمنون كنفس واحده» معنى ديگرى نيز كرده‏اند كه چون در شرع قصاص ثابت است كشتن غير بمنزله كشتن خود شخص بشمار ميرود چنانچه فرمود وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ قاتل بقصاص كشتن غير گويا خود را كشته.

و جماعتى از مفسرين گفته‏اند اين آيه در شأن بنى قريظه و بنى نضير فرود آمده كه خداوند دستور فرموده كه آنان يكديگر را نكشند و كسى را از شهر و ديار خود بيرون نكنند و قوى در مال ضعيف تصرف عدوانى ننمايد و اگر از ايشان اسيرى گرفتند بدون فديه گرفتن آنها را رها نمايند.

ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ پس از آن اقرار گرديد و پيمان بستيد و شما شاهد و گواهيد بر اين عهد و پيمان، و بين مفسرين گفتگو است كه آيا اين اقرار و گواهى دادن راجع بيهوديان عصر رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است يا مثل آيات پيش راجع ببنى اسرائيليان است بعضى چنين معتقدند كه راجع ببنى اسرائيل است و بعضى گويند «و انتم» حال است و راجع بيهوديان ميباشد يعنى و حال آنكه شما يهوديان در كتابهاى خود مشاهده ميكنيد كه آنها چگونه خلاف عهد و پيمان نمودند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 390

 ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ بقاعده عربيت بايستى «يا هؤلاء» باشد لكن عادت عرب اين است كه هر جا مطلب واضح باشد منادا را بدون «يا» ميآورند مثل قوله تعالى يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا كه بايستى «يا يوسف» باشد «يا» را انداخته‏اند، و بر خلاف دستور ما كه نهى نموديم از اينكه يكديگر را بكشيد «تقتلون انفسكم» خود كشى ميكنيد شايد اينكه كشتن غير را بمنزله كشتن نفس خودشان قرار داد براى اين باشد كه لازمه كشتن برخى از آنها برخ ديگر را كشتن خودشانست، نظر به اينكه وقتى جماعتى و طايفه‏اى بعضى بعض ديگر را بكشند البته ضعيف ميگردند و در اثر ضعف دشمن بر آنان مسلط ميگردد و دمار از روزگار آنها بر مى‏آورد.

تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ پشت انسان يا حيوان را ظهر گويند، شما بنى اسرائيليان در عصيان ورزيدن و مخالفت امر تورات نمودن پشتيبان يكديگريد، وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى‏ تُفادُوهُمْ و شما بنى اسرائيليان با اينكه اهل كيش و ملت خود كه بمنزله خود شما بشمار ميروند ميكشيد و باكى از كشتن آنها نداريد وقتى اسيرى در دست آنها ميبينيد فديه ميگيريد در صورتى كه كشتن و بيرون كردن آنان و فديه گرفتن و اسير را در دست دشمن گذاشتن تمام اينها براى شما حرام است.

أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ آيا شما ببعض آيات تورات از روى دلخواه خود عمل ميكنيد و آنچه را كه بنفع خودتان گمان ميكنيد بآن ايمان داريد و آنچه بر خلاف ميل و دلخواه خودتان است كفران ميورزيد، در شأن نزول آيه گويند در

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 391
مدينه دو طايفه بودند از يهود يكى را قريظه و ديگرى را نظير ميگفتند و دو قبيله ديگرى نيز قبل از هجرت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بودند كه يكى را اوس و ديگرى را خزرج ميگفتند، بنى قريظه با اوس يكى و همدست شدند و طائفه نظير با خزرج اتفاق كردند و با هم جنگ نمودند، و آنهايى كه غالب شدند طايفه ديگر را از منزل و ديار خودشان بيرون كردند و اسيرانى از آنها ميگرفتند و بدست دشمن ميگذاشتند و اينها بر خلاف حكم تورات بود.

جامعه بشرى تحت سه حالت واقع ميگردد

اول- حالت رفاهيت و سعادت و فضيلت، دوم- حالت اضطرار و سختى سوم- حالت فناء و اضمحلال و نيستى و ناموس خلقت روى اين سه پايه دور ميزند فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا.

و در اين آيات معجز نما اشاره مينمايد كه اين حالات سه گانه بعضى مترتب بر بعض ديگرند و براى سعادت بشرى مبنا و اصول و قواعدى بيان ميكند كه اگر افراد جامعه مراعات آن اصول نمايند سعادت و فضيلت خود را تأمين نموده‏اند.

اصول هشت‏گانه‏اى كه در اين آيات تذكر ميدهد

1- عبادت اللَّه، 2- احسان بوالدين، 3- صله رحم، 4- اكرام يتيم، 5- نيكى بفقير و مراعات حال مسكين، 6- حسن معاشرت و سخن گفتن با مردم بلهجه نيكو، 7- بپاى داشتن نماز، 8- عطا كردن زكاة، كه هر يك از اينها يكى از اصول اجتماعات و تمدن بشرى بشمار ميرود مخصوصا نماز و زكاة كه دو ركن از اركان عبادت و بمنزله دو چرخ زندگانى است كه محور جامعه بشرى بدوران ميچرخد.

حالت دومى كه جامعه و يك ملتى بخود ميگيرد حالت اضطراب                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 392

 و وحشت است و آن وقتى است كه جامعه و اهل ملت و جماعت اين اصول هشت گانه را مراعات ننمايند مثل اينكه ترك عبادت كنند و از ذكر حق تعالى اعراض نمايند وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً سوره طه آيه 123، كسى كه از ذكر حق تعالى اعراض نمود زندگانى وى سخت و مشكل ميشود، و نيز كسى كه قطع رحم كند و با مردم بكج خلقى و با لهجه درشت تكلم نمايد، و مراعات حال فقير و بينوا ننمايد و نماز و زكاة كه دو ركن از ايمان بشمار ميرود و سبب ارتباط و ائتلاف بين افراد يك ملت و جامعه بشرى است ترك نمايد البته افراد چنين ملتى در سختى و اضطراب مى‏افتند زيرا وقتى انسان بترك عبادت و بندگى اعراض از حق نمود و قلب و سريره وى از نور ايمان خالى گرديد نفس شرير بر وى غالب ميگردد آن وقت تحت تأثير قواى شهويّه و غضبيّه واقع ميگردد و حالت سبعيّت و بهيميّت بر وى غالب ميگردد و حيوانى ميشود خورنده و درنده و از مرتبه انسانيت ساقط ميگردد اين است كه حالت اضطراب بوى دست ميدهد و بهيچ چيز آرامش نمى‏يابد و قناعت و بردبارى از وى سلب ميگردد و در نتيجه احسان بپدر و مادر و خويشان و نزديكان نميكند و نيز بفقراء و بينوايان ترحم نميكند و چون حالت غضب بر وى استيلاء دارد حسن معاشرت و صراحت در گفتار و ملايمت در كردار از وى گرفته ميشود و عوض اينكه با مردم با لهجه نيكو تكلم نمايد درشتى و فحاشى مينمايد.

حالت سومى كه جامعه بخود ميگيرد حالت زوال و نيستى است، شكى نيست كه هر ملت و جامعه‏اى كه چنين اخلاق و صفاتى بين آنها دائر گردد و دوام يابد بزودى رو بفنا و نيستى رهسپار خواهد گرديد.

اى كسى كه اين آيات قرآنى را تلاوت مى‏نمايى و از نظر خود ميگذرانى قدرى در آنها دقت نما و فكر خود را بكار بينداز و نظم و اسلوب كلام را                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 393

 مشاهده نما ببين چگونه تمامى حالات جامعه بشرى را و آنچه سبب ترقى و تعالى آنها ميشود و بعكس آنچه سبب زبون و نيستى آنان ميگردد در چند آيه مختصر بنيكوتر اسلوبى و طرز بديعى بيان فرموده:

از قوله تعالى (آيه 83) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ تا آخر آيه ارائه ميدهد و دستور ميفرمايد آنچه را كه ترقى و تعالى بشر منوط بآن است و در آيه 84 نهى ميفرمايد آنچه سبب اضطراب و دشمنى بين افراد ملت و جماعت توليد مينمايد و آن خون ريزى و تعدى هر يك بر ديگرى است، و آيه 85 اشاره مليح دارد بآنچه سبب فنا و نيستى ملت و جماعت ميگردد زيرا كه كشتن اهل كيش و ملت بعضى مر بعض ديگر را و تبعيد آنها از خانه و ديارشان بمنزله كشتن نفس آنها و خود آنهاست زيرا كه جان و روح جامعه بستگى دارد بافراد آن جامعه وقتى بين افراد خون ريزى و فساد و پراكندگى پيدا شد البته جامعه ضعيف ميگردد و در اثر ضعف دشمن بر آنان مسلط ميگردد و جان و مال آنها را بتاراج ميبرد اين است كه كشتن غير را كشتن خود آنها و اخراج غير را اخراج خود آنها بشمار آورده.

فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا «فما» در مقام استفهام است كه آيا جزاء او كيفر چنين اعمالى غير از ذلت و اضمحلال در دنيا و عذاب آخرت چه ميشود باشد.

إِلَّا خِزْيٌ خزى در لغت بچند معنى آمده:

1- مذلت و خوارى، 2- هلاكت و اعدام گرديدن، 3- عذاب 4- يخزى يعنى يستحيى از او شرم دارند و در اينكه خوارى و ذلت بنى اسرائيليان در دنيا بچه نحو بوده بين مفسرين گفتارى است بعضى گفته‏اند آن حكم قصاص بود كه قاتل را بكشند و از روى انتقام بكشند قول ديگر                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 394

 حكم جزيه بود كه آنها بطور اجبار در حالت ذلت و انكسار بدست خود جزيه را تقديم مينمودند ديگرى گفته خزى در دنيا اشاره دارد به اينكه پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكم فرمود بنى نضير را از شهر و ديار خودشان تبعيد نمايند و مردان بنى قريظه را بكشند و زنان آنان را اسير كنند و همين كافى نبود در كيفر اعمال زشت آنها اين بود كه ميفرمايد:

وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ اشد افعل التفضيل است و اشاره باين است كه عذاب قيامت شديدتر و سخت‏تر است براى آنها از عذاب دنيا كه كشته شدن و اسارت باشد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 395

 [سوره البقرة (2): آيات 86 تا 88]

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (86) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ (87) وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ (88)

ترجمه:

اينان همان كسانى ميباشند كه متاع و حيات دنيا را خريدند و ملك آخرت را فروختند پس در آخرت هيچ عذاب آنها تخفيف نيابد و هيچكس آنها را يارى نكند،

و ما بموسى كتاب عطا نموديم و از پى او پيمبرانى فرستاديم و عيسى بن مريم را معجزات و حجتها داديم و او را بتوسط روح القدس توانايى و قوت بخشيديم، آيا هر پيمبرى كه از طرف كردگار عالم او امرى بر خلاف ميل و نفس شما آرد از روى تكبر و حسد گروهى را تكذيب كرده و گروهى را بقتل ميرسانيد،

 (جماعت كفار) بپيمبران گفتند دلهاى ما در حجاب غفلت است از سخنان شما چيزى در نمى‏يابد چنين نيست (و چون دانسته و فهميده انكار نمودند) خداوند آنها را از رحمت خود دور گردانيد و اندكى از آنان ايمان آرند.

 (توضيح آيات)

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ اشاره بقوم يهود است كه آنها چون آخرت را بدنيا فروختند از آخرت بهره‏اى ندارند و چيزى كه جلوگيرى عذاب آنها باشد و عذاب آنان را

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 396
تخفيف دهد درك كار نيست و چون مخالفت و دشمنى كردند با پيمبران و اولياء الهى دوستى كه بتواند شفيع آنان گردد و آنها را يارى نمايد و كمك آنها باشد ندارند.

وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ و عيسى پسر مريم را معجزات و كراماتى عنايت نموديم چنانچه در سوره آل عمران و سوره مائده بعضى از آن معجزات را بيان ميفرمايد از قبيل: زنده كردن مرده، شفا دادن كور مادر زاد، خبر دادن بآنچه خورده و ذخيره نموده بودند، ساختن كبوترى از گل و نفخه دميدن بآن و طيران نمودن آن و غير اينها، و معجزات پيمبران را بيّنه ناميده زيرا چنانچه بيّنه فصل خصومات ميكند و شاهد بر دعواى مدعى است همين طور معجزات انبياء شاهد و دليل بر مدعاى پيغمبرى و رسالت آن بزرگواران است.

وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ «القدس» دو طور قرائت شده ابن كثير كه يكى از قرّاء است بسكون دال «القدس» خوانده و باقى قرّاء بضمّ دال قرائت نموده‏اند، و اينكه مقصود از روح القدس چيست بين مفسرين گفتارى است:

1- مراد از «روح» روح عيسى عليه السّلام است و مقصود از «قدس» حق تعالى است يعنى روحى كه از مقام قدوس «الملك القدوس» بعيسى (ع) افاضه شده. (ابن كثير) 2- مقصود از روح القدس روح خود جناب عيسى (ع) است و قدس صفت اوست و بمعنى طهارت و پاكيزگى است كه روح آن حضرت از قذارات منى و غير آن پاك و طاهر بوده، 3- مقصود از روح القدس جبرئيل امين است و روح نامى از نامهاى                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 397

 وى است. (سدى و ضحاك و مجاهد) قول ديگر معنى قدس بركت است يعنى فرشته با بركت و استدلال نموده بقول حق تعالى قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ و غير اينها كه هر كس طورى آيه را توجيه نموده.

أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُكُمُ مفسرين گويند كه شأن نزول آيه چنين است كه وقتى رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله حكايت معجزات حضرت عيسى (ع) را بيهوديان گفت آنان گفتند چرا تو كه مدعى رسالت و پيغمبرى ميباشى چنين معجزاتى نميآورى خداوند در جواب ايراد آنها اين آيه را نازل نمود كه هر گاه پيغمبرى از جانب خدا معجزه و كرامتى آورد مخالف ميل شما از روى كبر و نخوت بعضى از شما تكذيب ميكنيد و نسبت دروغ و سحر و شعبده باو ميدهيد و پاره‏اى از شما در صدد قتل و ايذاء او بر مى‏آئيد.

وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ تمام قراء «غلاف» بسكون لام قرائت كرده‏اند مگر ابن محيص كه وى بضم لام «غلف» خوانده، و غلف جمع اغلف و بمعنى غلاف و پيچيدگى است.

يهوديان برسول اللَّه (ص) گفتند قلبهاى ما را پرده گرفته و مستور گردانيده حرفهاى تو در ما اثر نميكند و مقصود آنها اين بود كه دست از تبليغ و موعظه بردار كلام تو در ما اثر ندارد و اين نظير آن است كه خداوند از آنها حكايت ميكند وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ سوره حم سجده آيه 5.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 398

 [سوره البقرة (2): آيات 89 تا 90]

وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ (89) بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ (90)

ترجمه:

و چون كتاب آسمانى «قرآن» از نزد خدا براى هدايت آنها آمده با وجودى كه كتاب «تورات» ايشان را تصديق ميكرد و خود آنان پيش از بعثت رسول اكرم (ص) انتظار فتح و غلبه بواسطه ظهور پيغمبر خاتم صلّى اللَّه عليه و آله بر كافران داشتند «و بنام آن پيغمبر از خداوند طلب فتح و فيروزى مينمودند» وقتى آمد و با علامات شناختند «كه همان پيغمبر موعود است» باز كافر شدند «و از نعمت وجود او سپاس‏گزارى ننمودند» پس لعنت خدا بر كافرين باد،

بد معامله با خود كردند كه نفس خود را تبديل كردند بكفر و بنعمت قرآن كه از طرف خداوند نازل گرديده كافر شدند و از راه حسد راه ستمگرى پيش گرفتند كه چرا خدا فضل خود را مخصوص ببعض افراد نموده و باين حسد خود را مورد غضب حق تعالى در آوردند و براى كافران عذاب خوار كننده‏اى مهيا است.

 (توضيح آيات)

بروايت ابن عباس يهوديها پيش از بعثت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كمك و يارى ميجستند و بر طائفه اوس و خزرج بوجود مباركش برترى و افتخار مينمودند وقتى ديدند در طائفه عرب مبعوث شد و از بنى اسرائيل نيست كافر                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 399

 شدند و آنچه از علامات و نشانهايى كه در باره آن جناب گفته بودند انكار كردند معاذ بن جبل و بشر بن براء بن معرور بآنها گفتند اى طائفه يهود بترسيد از خدا و ايمان آريد مگر شما نبوديد كه بر ما برترى ميجستيد بوجود محمد (ص) در حالى كه ما مشرك بوديم و شما اهل كتاب ما ايمان آورديم و شما انكار نموديد گفتند اين آن شخصى نيست كه ما معرفى مينموديم و براى شما اوصاف و علايم او را ميگفتيم پس خداوند اين آيه را نازل گردانيد.

وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وقتى قرآن بر رسول اكرم (ص) فرود آمد در حالى كه قرآن تصديق كننده تورات و انجيل و باقى كتب آسمانى است انكار نمودند، و در اينكه مقصود از تصديق نمودن قرآن كتب آسمانى را چيست دو قول است يكى آنكه قرآن تصديق ميكند آن اخبارى كه در تورات و انجيل رسيده و ضبط گرديده و ديگر آنكه قرآن تصديق ميكند كه تورات و انجيل حق است و از طرف خداوند نازل گرديده.

وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ در معنى «يستفتحون» گفتارى است:

1- در جنگها از او كمك و يارى ميطلبيدند و ميگفتند «اللهم افتح علينا و انصرنا بحقّ النّبي الامّى، اللّهم انصرنا بحقّ النّبي المبعوث الينا» «1».

2- يهوديان قبل از بعثت ميگفتند «قد اظل زمان النبى يخرج بتصديق ما قلنا» «2».

3- يهوديان قبل از بعثت پيغمبر (ص) از علما و دانشمندان خود از

__________________________________________________

 (1) خداوندا براى ما گشايش ده و يارى كن ما را بحق پيغمبر امّى خدايا يارى كن ما را بحق پيغمبرى كه مبعوث گردانى او را بسوى ما.

 (2) نزديك است كه بيايد پيغمبرى و تصديق نمايد آنچه را كه ما مى‏گوييم.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 400

اوصاف پيغمبر اكرم (ص) سؤال مينمودند و از خصوصيات او ميپرسيدند و آنها مطابق تورات اوصاف آن جناب را بيان مينمودند وقتى پيغمبر (ص) مبعوث گرديد از روى حسد انكار نمودند.

بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ «نعم و بئس» دو فعل از افعال مدح و ذم ميباشند و «بئسما» در اصل بئس بوده و ميم بآن اضافه گرديده بئسما شده مثل اينكه عرب هر گاه در مقام مدح شخص بر آيد گويد «نعم الرجل» بسيار خوب مردى است و هر گاه در مقام مذمت و نكوهش كسى بر آيد گويد «بئس الرجل» بسيار بد مردى است، و «نعم و بئس» را در جايى آرند كه غرض گوينده اين باشد كه آن كسى را كه مخصوص بمدح يا ذم ميگردند متصف بتمام مراتب و خصوصيات مدح يا ذم است يعنى آنچه را بآن شخص لايق مدح ميگردد يا آنچه را كه بآن لايق مذمت ميشود مستوجب گرديده، پس خداوند در مقام اين است كه بيان فرمايد يهوديانى كه نور ايمان را بظلمت كفر پوشانيدند و دانسته و فهميده از روى عناد انكار رسالت خاتم را نمودند بد معامله‏اى با خود كردند زيرا كه باين عمل خود را در معرض همه گونه مذمت و سر- زنش در آوردند.

فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى‏ غَضَبٍ و بازگشت نمودند بغضب پروردگار يعنى خود را در معرض سخط او در آوردند، و در اينكه مقصود از «على غضب» چيست بين مفسرين گفتارى است:

1- مقصود از غضب اول آن وقتى بود كه تورات را تغيير دادند قبل از بعثت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و غضب دوم وقتى كه كافر شدند آنها بمحمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم (عطا و غير او) 2- غضب اول وقتى بود كه بگوساله سجده نمودند و غضب دوم وقتى

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 401
بود كه انكار رسالت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نمودند. (سدى) 3- غضب اول وقتى بود كه منكر حضرت عيسى (ع) شدند و غضب دوم وقتى كه منكر حضرت محمد (ص) گشتند. (حسن و عكرمه و قتاده) 4- «على غضب» مبالغه و تأكيد همان «غضب اول است كه دلالت دارد بر شدت غضب. (ابى مسلم و آصم)                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 402

 [سوره البقرة (2): آيات 91 تا 93]

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (91) وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (92) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (93)

ترجمه:

و چون بطائفه يهوديان گفته شد ايمان آريد بآنچه از نزد خدا «قرآن» نازل گشته گفتند ما فقط بتورات «چون براى ما نازل شده» ايمان آريم و بغير تورات كافر شدند در صورتى كه قرآن حق است و كتاب آنها را تصديق ميكند، بگو اى پيغمبر اگر شما در ادعاى ايمان داشتن بتورات راستگو بوديد «پيش از اين» بكدام حكم تورات پيمبران را ميكشتيد

و با آن همه آيات روشن و معجزات كه موسى براى شما آورد باز گوساله پرستى اختيار نموديد و شما مردمان ظالم و ستمكاريد،

و بياد آريد وقتى كه از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بالاى سر شما افراشتيم كه آنچه فرستاديم با ايمان محكم بپذيريد و سخن حق بشنويد گفتند شنيديم و عصيان ورزيديم و دلهاى آنها فريفته گوساله شد براى آنكه بخدا كافر بودند بگو اى پيغمبر ايمان شما شما را بكار بد و كردار زشت ميدارد اگر ايمان داشته باشيد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 403

 (توضيح آيات)

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وقتى ببنى اسرائيليان گويند ايمان آريد بقرآن و بتمام كتب آسمانى كه از طرف حق تعالى فرود آمده از روى عناد و عداوت يا از روى كبر و نخوت و تعصّب آباء و اجدادشان انكار كنند و چنين اظهار مينمايند كه بهمان تورات كه براى ما فرود آمده ايمان داريم و بآنچه غير آن است انكار مينمائيم.

وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ چگونه منكر قرآن ميگردند در صورتى كه قرآن حق است و تصديق مينمايد آنچه را كه با آنها است يعنى گواه بر حقانيت تورات است اشاره باين است كه اگر شما پابند گفتار خود بوديد و بتورات ايمان داشتيد لازمه ايمان بتورات ايمان بقرآن است زيرا كه قرآن «صادق مصدق است» هم خودش براستى و درستى است و هم باور كننده تمام كتب آسمانى است.

قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ و نيز خداوند اعتراض مينمايد بآنها و برسول اكرم خود صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خطاب ميفرمايد كه بگو بآنان اگر شما راست مى‏گوييد و باحكام تورات ايمان داريد چرا پدران و پيشينيان شما انبياء و رسولان خدا را ميكشتند در صورتى كه بحكم تورات مأمور بودند بدوستى آنها و اينكه اوامر آنها را بپذيرند و و از نواهى آن خود دارى نمايند.

وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ و نيز در مقام اعتراض بر آمده و وانمود ميكند كه يهوديانى كه مدعى ميباشند كه ايمان بتورات دارند دروغ ميگويند چگونه ايمان بتورات                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 404

 دارند در صورتى كه جناب موسى (ع) با آن همه معجزات و كراماتى كه بآنان اظهار مينمود مثل يد بيضاء جريان آب از سنگ، خشك شدن درياى نيل اژدها شدن عصا و چندين معجزه و خارق عاداتى كه از وجود مباركش ظاهر گرديد پس از اين همه كرامات كه بچشم خود ميديدند باز گوساله پرست شدند و بجاى محبت و دوستى اله عالم محبت بگوساله جاى گزين گرديد.

آرى گوساله پرستى منحصر بقوم موسى (ع) نيست نوع بشر در تمام عمر عبادت و پرستش گوساله نفس خود ميكنند أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ سوره فرقان آيه 45، كيفر نفس پرستى خود كشى و اعدام است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 405

 [سوره البقرة (2): آيات 94 تا 101]

قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (94) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (95) وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (96) قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ (97) مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ (98)

وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلاَّ الْفاسِقُونَ (99) أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (100) وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ (101)

ترجمه:

بگو اى پيغمبر اگر خداوند سراى آخرت را با آن همه نعمت بشما اختصاص داده دون ساير خلق بايستى هميشه آرزومند مرگ باشيد اگر راست مى‏گوييد،

و هرگز آرزوى مرگ نخواهند نمود زيرا كه بكردار خود (و بآن اعمال زشتى كه كرده‏اند عذاب سخت در آخرت براى آنان مهياست) و خداوند بعمل ستمكاران آگاه است،

و حال آنكه مى‏يابى يهوديان را بحيات دنيا حريص‏ترين خلق حتى از مشركين‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 406
نيز حريص‏ترند اين است كه هر نفرى از آنان آرزوى هزار سال عمر مى كنند و اگر بآرزويش برسد عمر هزار سال وى را از عذاب نرهاند و خداوند بكردار ناپسند آنها آگاهست،

اى پيغمبر بگو بطايفه يهود (كه بجبرئيل اظهار دشمنى ميكنند) هر كس با جبرئيل دشمن است با خدا دشمن شده زيرا كه او بفرمان خداوند قرآن را بقلب پاك تو رسانيد تا تصديق ساير كتب آسمانى نمايد و براى اهل ايمان هدايت و بشارت باشد،

و ما براى اثبات پيغمبرى تو آيات روشن و دلايل واضح فرود آورديم و بجز كافران و عنادورزان كسى انكار آن نخواهد نمود،

چرا هر عهد و پيمانى كه بستند گروهى مى‏شكنند (نه تنها اينان عهدى كه بسته‏اند شكستند) بلكه اكثر آنها اصلا ايمان نخواهند آورد،

و چون پيمبرى از جانب خدا بر آنان فرستاده شد كه بدرستى گواهى ميداد كتاب آسمانى كه با آنان بود، گروهى از آنها كتاب خدا را پشت سر انداختند (و بحكم آن كتاب كه امر مينمود بقرآن بگروند رفتار نكردند) گويا از آن كتاب هيچ نميدانند

توضيح آيات‏

قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ از آيات جلو چنين بر مى‏آيد كه يهوديها مدعى بودند كه هرگز ماها بآتش تماس نميكنيم مگر روزهاى اندك مقصود همان روزهايى است كه پرستش گوساله نموده‏اند لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً، و نيز وقتى بآنها ميگفتند ايمان آريد ميگفتند ما بكتاب خودمان تورات ايمان آوريم نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا و چنين گمان ميكردند كه آنان اهل نجات و سعادتمند و منجى ميباشند و سايرين معذب و غير منجى و بهلاكت ابدى گرفتارند اين است كه در مقام اعتراض بر مى‏آيند كه اگر چنين است فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ برسول خود خطاب فرموده بگو بآنها اگر خانه آخرت و نعمتهاى                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 407

 بهشتى مخصوص بشماست بايستى براى رسيدن بچنين سعادتى شما موسويان آرزوى مرگ كنيد براى آنكه از آفات و بليات دنيا فارغ شده و بسعادت جاودانى كه بگمان باطل خودتان مخصوص بآن گشته‏ايد فائز گرديد.

وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ و نيز در سوره جمعه آيه ششم در مقام اعتراض بآنهاست كه إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ! النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ آرى دوست طالب لقاء دوست محب دنبال محبوب، عاشق در پى معشوق، طالب در طلب مطلوب بى‏قرار و سرگردانست.

و چون امور طبيعى و مادى غالبا پرده و حجاب ميشود بين حق تعالى و دوستان او و نميگذارد بطور شايستگى انسان بمبدء خود متوجه گردد و با او انس گيرد اين است كه لازمه دوستى حق تعالى آرزوى مرگ است و در اينجا خداوند ميخواهد دروغ و كذب آنان را ظاهر كند كه اگر يهوديها واقعا خانه آخرت را مخصوص بخود ميدانستند يا چنين معتقد بودند كه فقط اينها دوستان و محبين خدا ميباشند نه غير اينها البته قلبا و زبانا و عملا تمناى مرگ ميكردند كه كاملا بدون موانع طبيعى بلقاء محبوب خود برسند و هرگز آنان چنين آرزويى نميكنند چطور آرزوى مرگ ميكنند در صورتى كه مييابى كه اينها علاوه بر آن اعمال زشتى كه دارند حريصترين مردم ميباشند بر حيات و زندگانى دنيا بلكه يهوديها از تمام كفار و مشركين نيز بيشتر طالب بقاء و عمر بسيارند.

يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ و علاوه بر اينكه طالب مرگ نيستند تا بلقاء حق برسند آرزو دارند كه بسيار عمر كنند و هر يك از آنان دوست دارند يك هزار سال عمر كنند، تعيين هزار سال كنايه باين است كه اينها طالب عمر بسيارند زيرا كه بحسب                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 408

 وضع هزار آخرين مرتبه عدد است هر چه زياد شود تكرار همان هزار است مثل دو هزار، سه هزار تا هر چه بالا رود و اين دليل بر دروغ آنهاست كه خودشان ميدانند كه نه دار آخرت مخصوص بآنها است و نه دوستان خدا ميباشند، از راه خود خواهى و خود پسندى و تعصب آباء و اجدادى كه مى خواهند برخ مسلمانها بكشند كه ما و دين ما بر حق است و شما بر باطل و فاسدين چنين كلماتى اظهار ميداشتند و خداوند باين علامت ظاهر دروغ آنها را فاش مينمايد كه دوستاران الهى طالب و مايل بمرگند كه بمراد خود برسند.

وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ بقاعده عربيت «ما» حرف نفى است و «هو» را ضمير شأن گويند و «ان يعمر» مبتدا و خبر آن «بمزحزحه من العذاب» يعنى يهوديان هرگز آرزوى مرگ نميكنند و چگونه دوست ميدارند عمر بسيار را در صورتى كه عمر بسيار آنان را از عذاب رهايى نميدهد و حريص‏ترين مردم ميباشند بر اين حيات پست دنيوى كه مانع و صارف است از آن حيات اخروى و سعادت جاودانى بلكه اين جماعت با اينكه بگمان خودشان معتقد بعالم قيامت و حيات بعد از موت ميباشند حريص‏ترند بر حيات دنيوى از كفار و مشركين كه بعقيده فاسد آنان انسان پس از موت فانى ميگردد.

قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ مفسرين گويند بروايت عبد اللَّه عباس شأن نزول آيه اين است كه يكى از دانشمندان يهود آمد خدمت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و سؤالاتى نمود و جواب صحيح شنيد پس از آنكه حجت بر او تمام شد و ديگر عذرى براى وى باقى نماند و نميخواست اسلام آورد گفت كدام فرشته بر تو فرود ميآيد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 409

 فرمود همان فرشته‏اى كه بر تمام پيمبران فرود ميآمده و نام او جبرئيل است گفت او دشمن ماست اگر بجاى او ميكائيل بود ايمان ميآورديم حضرت از وى سؤال نمود چرا جبرئيل دشمن شماست در پاسخ گفت او ملك عذاب و سخط و اعدام نمودن است، اين بود كه خداوند اين آيه را فرستاد و خطاب به پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه بگو كسى كه دشمن جبرئيل است، جبرئيل ملك وحى است و آن كسى است كه باذن خدا فرود آورده قرآن را بقلب مبارك تو.

فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ ترتيب كلام اين بود كه بفرمايد «على قلبى» بياء متكلم نه اينكه بفرمايد «على قلبك» بكاف خطاب و از تكلم بخطاب آمدن در آن اسرارى است كه مفسرين متعرض شده‏اند شايد اشاره باشد كه قلب تو وعاء و ظرف قرآن و وحى است و تو فقط مأمور به تبليغى نه اينكه نزول جبرئيل بامر تو و باراده تو انجام گيرد و تو مالك وحى باشى اين است كه «باذن اللَّه» را بر آن اضافه نمود كه معلوم شود كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خود را عبد خدا و بنده ميداند و خويش را مالك چيزى نميداند.

و در لغت جبريل قراء هفت طور قرائت نموده‏اند:

1- جبرئيل، بفتح جيم وراء و همزه و اشباع.

 (حمزه و كسايى و ابو بكر و خلف) 2- جبريل، بفتح جيم بدون همزه. (ابن كثير) 3- جبريل، بكسر جيم بدون همزه. (بصريان و مدنيان) 4- جبرائيل، 5- جبرايل، 6- جبرال، 7- جبرئيل.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 410

 مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ قرآن گواهى ميدهد بر صدق و درستى تمامى كتب آسمانى از آنچه نزد اوست از تورات و انجيل و زبور و صحف و آنچه خداوند بر پيمبران فرستاده و «هدى» در اينجا بمعنى بيان است و با اينكه هدايت نمودن قرآن براى تمام افراد جن و انس است تخصيص دادن بمؤمنين شايد براى اين باشد كه فقط مؤمنين ميباشند كه از قرآن منتفع شده‏اند و بشارت و مژده و سعادتمندى مخصوص بآنهاست.

أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ الف «او كلما» براى استفهام است، «واو» براى عطف است، «كلما» ظرف است، «نبذ» طرح كردن و انداختن است، و «من» براى تبعيض است و بقرينه آيات پيش باز اعتراض بيهوديان است كه چرا بعضى از آنان هر گاه عهدى با خدا بندند عهد خود را ميشكنند و بآن پشت پا ميزنند و نه همين عهد و پيمان را ميشكنند و پشت پا بر آن ميزنند بلكه اصلا آنها ايمان ندارند و شايد اشاره باين باشد كه اگر ايمان بخدا و پيمبران داشتند هيچ وقت خلاف عهد و ميثاق نميكردند.

وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ مقصود از رسول شايد پيغمبر خاتم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشد و شايد تمام پيمبران بعد از موسى عليه السّلام باشد زيرا كه بقرينه آيات پيش اعتراض بيهوديان است كه آنان انكار نمودند تمام پيمبران مرسلى را كه ناسخ شريعت جناب موسى عليه السّلام بودند، در صورتى كه آن پيمبران گواهى ميدادند بر راستى و درستى آنچه در دست آنهاست يعنى تورات.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 411

 نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ طايفه‏اى از علماى يهود كتاب خدا يعنى تورات را كه گواهى ميدهد بر صدق پيغمبر خاتم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وَراءَ ظُهُورِهِمْ پشت سر انداختند و بكلى آن را ترك نمودند و اوصاف رسول اللَّه (ص) كه در آن ثبت بوده ناديده انگاشتند كه گويا هرگز نديده و ندانسته‏اند.

اينك جزو اول از تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن بپايان رسيد بقلم كمتر خادمه‏اى از خدّام آل رسول و كوچكترين ذرّه‏اى از ذرارى بتول در روز سه شنبه 11 شهر ذى الحجة الحرام سنة 1376 قمرى هجرى مطابق سه شنبه 19 تيرماه 1336 شمسى، هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى‏ء عليم