Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
سوره البقرة: آيات 31 تا 37 ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

[سوره البقرة (2): آيات 31 تا 32]
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (31) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (32)

ترجمه:

خداوند تعليم نمود بآدم و دانا گردانيد او را بتمام اسمها پس از آن اسمايى را كه بآدم تعليم نموده بود وانمود كرد بملائكه پس از آن بملائكه گفت مرا خبردار نمائيد باين اسمها اگر راست مى‏گوييد كه خود را بهتر از آدم ميدانيد

ملائكه گفتند منزه و مبرايى تو ما عالم و دانا بچيزى نيستيم مگر آنچه را تو بما تعليم نمايى بدرستى كه تويى دانا و درست كار.

توضيح آيات‏

وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها

 (آيا اسمايى كه بآدم آموختند چه بود)

توضيح: مفسرين گفته‏اند اسم بمعنى علامت و دليلى است كه راه نماى معنى باشد و دلالت نمايد بر ذات و صفات مسمى عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ خداوند الهام نمود بآدم و فهمانيد باو معرفت ذات اشياء و خواص و آثار موجودات و اسمهاى آنها را و او را دانا گردانيد باصول علوم و قوانين صناعات و كيفيت ساختن آلات آنها را.

و گويند مقصود از تعليم دادن آدم كلّ اسماء را اين است كه او را از اجزاء مختلفه و قواى متباينه خلقت نموده تا آنكه مستعد گردد براى ادراك انواع مدركات از معقولات و محسوسات و متخيّلات و موهومات و بوى الهام نمايد معرفت ذات اشياء و خواص موجودات را و بوى بياموزد قوانين صنايع و كيفيت ساختن آلات عمل و آنچه در اختراعات و صنايع مقدمه كار اوست و نيز تميز دهد بين اولياء و سعداء و اشقياء را بشناسد تا اينكه                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 239

 ترقّيات او بجايى رسد كه موجودات را بطور مظهريّت و نماينده‏گى اسماء اللَّه مشاهده نمايد و بفهمد كه حق تعالى جامع جميع كمالات و مبدء تمامى موجودات است و در قوس صعود بجايى رسد كه جامع كتاب كبير آفاقى و انفسى گردد چنانچه از كلمات حضرت أمير المؤمنين است‏

          «أ تزعم انّك جرم صغير             و فيك انطوى العالم الاكبر».

 (پايان كلام شيخ بهاء الدين على البيضاوى) خلاصه پس از آنكه ملائكه سؤال ميكنند چرا آدم را در زمين خليفه قرار دادى در صورتى كه افراد بشر در زمين فساد ميكنند و خون يكديگر را ميريزند حق جل جلاله در مقام جواب بر مى‏آيد و حكمت و فضيلت آدم را بر ملائكه ارائه ميدهد و بآدم (ع) ميآموزد علومى كه ملائكه استعداد آموختن آن را نداشتند تا آنكه ملائكه تصديق نمايند بر فضيلت او و بدانند برترى آدم از ملائكة از چه راهى است.

و مراد از اسمايى كه خداوند بآدم آموخت ممكن است نامهاى ملائكه باشد باعتبار انواع و اشخاص آنها يعنى خداوند عالم گردانيد آدم را بانواع و اصناف ملائكه و عارف گردانيد وى را بخصوصيات هر نوعى از انواع آنها و باين معنى اسم در اينجا بمعنى علامت ميشود كه هر نوعى از ملائكه را آدم بآن علاماتى كه عارف شده بود ميشناخت.

و ممكن است مقصود همان معنى وضعى اسم باشد كه در عرف نحويّين گويند «اسم لفظى است كه دلالت دارد بر معنى فى نفسه و غير مقترن باشد باحد از منه ثلاثه» لكن ظاهرا مقصود از تعليم اسماء تعليم همين الفاظ عرفى نيست كه بوضع لفظى تعيين شده باشد اگر چه علم بوضع لفظى نيز بوجهى دلالت بر معنى دارد لكن علم بالفاظ و لغات چندان فضيلتى ندارد بلكه فضيلت در علم و حكمت و شناسايى حقيقت اشياء است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 240

 پس بهتر همان توجيهى است كه دانشمندان كرده‏اند كه خداوند آدم را از اجزاء مختلفه و قواى متعدّده خلق نموده تا آنكه مستعدّ و مهيّا گردد براى شناسايى حقيقت اشياء و كليات و جزئيات آنها و خواص و آثار آنها را بداند و مهيا گردد براى شناسايى اصول و كليات موجودات و دانا گردد بتهيه نمودن آلات صنايع و عارف گردد بانواع و اقسام صنايع و علوم طبيعى تا آنكه با وحدت و فرديتى كه دارد جامع تمام عوالم ملك و ملكوت و عالم ملائكه و عالم صورت و طبيعت گردد و فاقد هيچ مرتبه‏اى از كمالات صورى و معنوى نباشد و باين لحاظ ميتوان گفت كه انسان شرافت و برترى دارد بر ملائكه و بر تمام موجودات.

ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ پس از آنكه خداوند تمام اسمهاى موجودات يا حقايق آنها را بآدم آموخت و عرضه نمود بر ملائكه از مصدر جلال احدى بملائكه خطاب سرزنش آميز ميرسد اگر شما راست مى‏گوييد و بهتر از آدم ميباشيد خبر دهيد مرا بحقايق اسماء و معانى و خصوصيات موجودات.

 (شرافت علم و فضيلت علماء)

از اين آيات معلوم ميشود كه شرافت و فضيلت بعلم و دانش است و آيات و اخبار در فضيلت دانش و علو مقام دانشمندان بيشمار است و نيز ببرهان و و جدان ثابت گرديده كه بدانش انسان امتياز از تمام موجودات پيدا نموده صدر المتألهين در اينجا كلام مفصلى دارد كه خلاصه آن را ترجمه مى نمايم در فضيلت علم چنين گويد خداوند باول شخص عالم امكان و حبيب خود محمد (ص) امر فرمود كه از پروردگار خود طلب نمايد كه بر علم و دانش او بيفزايد قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً و نيز در مقام امتنان و فضيلت شخص‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 241
او بر آمده كه وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً

 «1» سوره نساء آيه 114.

و در فضيلت علم همين بس كه پيغمبر اولو العزم موسى بن عمران (ع) در طلب دانش از خضر (ع) متابعت مينمايد هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً «2» سوره كهف آيه 65، سليمان با آن سلطنت كذايى خود افتخار ننمود بلكه بعلم افتخار مينمايد آنجا كه ميگويد يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ «3».

وقتى سليمان نبى (ع) بعلم و دانش افتخار نمايد جا دارد كه انسان كامل الايمان نيز بمعرفت و شناسايى پروردگار و صفات و آثار خداى عالميان افتخار نمايد.

و هدهد با ضعف وجودش بدانش خود افتخار ميكند أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ «4» و اگر نبود شرف و فضيلت بعلم و دانش چگونه حيوان ضعيف در حضور سليمان موقعيت پيدا مينمود كه اظهار احاطه علمى نمايد و سليمان عليه السلام تصديق نمايد كلام او را.

و تمام كتب آسمانى اعلام مينمايد بفضيلت علم و دانش، در تورات است كه خداوند بموسى (ع) خطاب نمود «حكمت را بزرگ دان و من قرار ندادم حكمت را در قلبى مگر آنكه ميآمرزم او را، پس تعلّم حكمت كن و خود نيز عمل بحكمت نما پس از آن بديگران تعليم كن».

__________________________________________________

 (1) و خداوند تعليم نمود تو را بچيزى كه نميدانستى و هميشه فضل خدا براى تو بزرگ است.

 (2) آيا متابعت نمايم تو را براى اينكه بياموزى مرا از آنچه عالم گرديده‏اى و ترقى نموده‏اى.

 (3) اى مردم دانا گرديدم من زبان طيور و مرغها را.

 (4) هدهد بسليمان ميگويد من دانا گرديدم بچيزى كه تو عالم بآن نيستى.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 242

خداوند در زبور بداود (ع) امر نمود كه «بگو ببزرگان و رهبانان بنى اسرائيل كه معاشرت و مراوده نمايند با علماء و دانشمندان و اگر عالمى نيافتند معاشرت نمايند با مردمان عاقل خردمند زيرا كه تقوى و علم و عقل مراتب سه گانه ايست كه قرار ندادم يكى از آنها را در احدى كه اراده داشته باشم هلاكت او را، و بعضى از دانشمندان گفته‏اند اينكه تقوى را مقدم انداخته براى اين است كه بدون تقوى علم حقيقى تحقق نپذيرد».

و در انجيل در سوره هفتم فرموده «علم طلب كنيد و تعليم علم نمائيد زيرا اگر علم شما را بسعادت نرساند بشقاوت نيز نميرساند و اگر شما را بلند نكند پائين نمى‏آورد و اگر شما را بى‏نياز نكند محتاج نميگرداند و اگر بشما نفع ندهد ضرر نيز نميرساند و نگوئيد ميترسيم بدانيم و عمل نكنيم بگوئيد اميدواريم كه بدانيم و عمل كنيم علم شفاعت مينمايد عالم را و بر خداوند حق و ثابت است كه عالم را محروم نگرداند و روز قيامت خداوند خطاب ميكند كه اى جماعت علماء چه چيز است گمان شما بپروردگار خود گويند پروردگارا گمان ما اين بود كه بما رحم كنى و ما را بيامرزى جواب ميرسد همين طور اراده دارم زيرا كه من حكمت خود را در شما وديعه گذارده‏ام براى خير شما نه براى شر شما پس داخل شويد برحمت من در بهشت من».

بعضى علماء گفته‏اند خداوند بهفت نفر هفت چيز كرامت فرموده بآدم (ع) علم اسماء آموخت وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها «1» سوره بقره آيه 29، بخضر (ع) علم فراست آموخت وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً «2»

__________________________________________________

 (1) و تعليم نمود بآدم تمام اسمها را.

 (2) و تعليم نموديم باو از جانب خودمان علم.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 243

سوره كهف آيه 24، بيوسف (ع) علم تعبير رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ «1» سوره يوسف آيه 10، و بداود صنعت زره ساختن وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ «2» سوره انبياء آيه 80، و بسليمان (ع) منطق طير آموخت وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ «3» سوره نمل آيه 1، و بعيسى (ع) تورات و انجيل وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ «4» سوره آل عمران آيه 43.

و بسيد ما محمد صلّى اللَّه عليه و آله علم شريعت و توحيد آموخت وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ‏

 «5» سوره نساء آيه 113، الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ «6» سوره رحمن آيه 1.

علم اسماء بود كه آدم را مسجود ملائكه گردانيد، بعلم بود كه خضر (ع) تلميذى مثل موسى (ع) و يوشع پيدا نمود، بعلم بود كه يوسف (ع) صاحب اهل و سلطنت گرديد، بعلم بود كه داود (ع) برياست و درجه رسيد، بعلم بود كه سليمان (ع) واجد بلقيس گرديد و جن و طيور و باد مسخر امر او بودند، بعلم بود كه عيسى (ع) رفع تهمت از مادر خود مريم (ع) نمود، بعلم بود كه محمد صلّى اللَّه عليه و آله واجد درجه شفاعت گرديد.

پايان خلاصه شرافت و فضيلت علم بقدرى است كه زبان عاجز از گفتن و

__________________________________________________

 (1) پروردگار من عنايت نمودى بمن از ملك و سلطنت و دانا گردانيدى مرا تعبير خوابها.

 (2) و تعليم نموديم باو صنعت زره‏سازى را.

 (3) اى مردم دانا گرديدم من زبان طيور را.

 (4) و دانا گرديد او بكتاب و حكمت و بتورات و انجيل. [.....]

 (5) خداوند آموخت بتو آنچه را كه نبودى بدانى.

 (6) پروردگار رحمن تعليم نمود قرآن را.                        
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 244

قلم قاصر از نوشتن است واحدى از عقلاى عالم منكر فضيلت علم و شرافت علماء و برترى دانشمندان از نادانان نشده و در جبلى هر فردى است كه بدانشمندان احترام ميگذارند.

شكى نيست كه ترقى و تكامل بشر منوط بدانش است آدم نادان با حيوان يكى است، علم نورى است كه از مصدر جلال احدى صادر گشته و از آن اشراقى بر قلب مؤمن كامل پرتو افكنده و اطراف قلب وى را روشن نموده و از شبكه حواس از باطن بظاهر تظاهر مينمايد.

و دليل بر فضيلت علم و دانش و علوّ مقام دانشمندان زيادتر از آن است كه در اين مختصر گنجيده شود بلكه تعداد آن از شماره و اندازه بيرون است، در فضيلت علم همين بس كه بطور تعجب در سوره زمر آيه 13 فرموده هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ «1» و در سوره مجادله آيه 12 يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ «2».

و نيز اخبار و احاديثى كه دلالت دارد بر فضيلت علم و دانش از تعداد و شماره بيرون است از پيغمبر اكرم (ص) چنين روايت ميكنند كه فرمود

العلماء ورثة الانبياء «3»،

و نيز فرمود «ميخواهيد شما را خبر دهم بسخى‏ترين مردم با جود و بخشش گفتند آرى يا رسول اللَّه (ص) فرمود من سخى‏ترين هر شخصى از اولاد آدم ميباشم و بعد از من سخى‏ترين مردم كسى است كه بذل علم نمايد و علم خود را منتشر گرداند بين مردم و مردى كه‏

__________________________________________________

 (1) آيا مساوى ميباشند كسانى كه عالم و دانايند با كسانى كه از علم و دانش تهى هستند جز اين نيست كه متذكرند صاحبان عقل.

 (2) خداوند بلند نمود مرتبه كسانى را كه ايمان آوردند و مرتبه كسانى را كه بآنها علم آموخت درجات بسيار.

 (3) علماء وارث پيمبرانند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 245

مجاهده نمايد در راه خدا تا آنكه كشته شود.

و در جاى ديگر چنين ميفرمايد

مداد العلماء افضل من دماء الشّهداء «1»

و غير اينها از اخبار بسيارى كه بناچار براى اختصار از بيان آن خود دارى مينمائيم.

 (گفتار دانشمندان كه علم نافع چيست)

چيزى كه نزد مردم قدرى مشتبه شده اين است كه آيا آن علمى كه اين قدر توصيف و تمجيد در باره آن شده چه علمى است.

متكلمين و حكماء يعنى كسانى كه نقطه نظر و هدف آنها شناسايى حقيقت اشياء است از الهيّات و طبيعيّات و غير اينها علم نافع را همان علم توحيد ميدانند زيرا كه اسّ فضائل و منشأ هر كمال و فضيلت معرفت كردگار است و شناسايى مبدء كاينات بدون برهان و دليل ميسّر نميشود و طريق برهان منحصر بعلم حكمت و كلام است و باين دليل هر جا تعريف علم و دانش شده مقصود همان علم حكمت و كلام است.

علماى اخلاق علم نافع را شناسايى صفات نيكو و امتياز دادن بين اوصاف و اخلاق نيك انسانى و بين صفات سبعى و بهيمى ميدانند زيرا كه منشأ هر فضيلت و كمالى تهذيب اخلاق است.

فقهاء و مجتهدين علم نافع را علم فقه و احكام و علم بقوانين فروع مى دانند و گويند آن علمى كه انسان را نجات ميدهد آن است كه مقدمه باشد بر عمل نمودن بمقررات شرع مطهر و آن همان علم فقه است.

مفسرين قرآن علم نافع را علم حديث و تفسير دانند زيرا كه بعلم حديث و تفسير حلال و حرام شناخته ميشود و واجب از غير واجب تميز پيدا

__________________________________________________

 (1) مركّب علماء بهتر است از خون شهداء.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 246

ميكند و طريق بندگى و عبوديّت بآن محقّق ميگردد.

صوفيه علم حقيقى را علم باطن و طريق تصفيه دل و قلب ميدانند و گويند آن علمى كه انسان را رهبرى نمايد بجاده سعادت و طريق تجرد و تهذيب اخلاق و پاك نمودن دل را از كثافات اخلاقى و راه سير الى اللَّه تعالى و طريق ذكر و فرا گرفتن آنچه را كه در اين راه لازم ميدانند عارف گرداند، چنين علمى قابل تعريف و تمجيد است.

و مخترعين صنايع جديده و طرفداران آنها مدعى اينند كه علم نافع منحصر بهمين اختراعات محيّر العقول دست بشرى است، مثل اختراع برق، راديو، تلگراف بى‏سيم و هزاران اختراعات جديد و چنين گمان ميكنند كه علم نافع آن علمى است كه اثر عملى دارد و آن دانستن خواص و آثار اشياء است كه صنايع و اختراعات منوط بدانش آنست اما دانستن مفاهيم كليه از قبيل حكمت الهى يا دانستن اصول فقه و غير اينها چون علم بخواص و آثار موجودات نيست نتيجه‏اى ندارد و آثار عملى بر آن مترتب نميگردد خلاصه علم و دانش را همان علوم طبيعى و دانايى را شناختن آثار طبيعيات نامند و غير آن را موهوم و بى‏ثمر دانند.

لكن ندانسته‏اند كه پيشوايان بشر و عقلاى عالم اعتنايى بعالم طبيعت نداشته و ندارند مگر باقل چيزى كه تهيه و توسعه سفر آخرت باشد پس هدف و نقطه بزرگان دين و غرض آنها از دانش همان رهبرى بعالم باقى است عالم فانى در نظر آن برگزيده‏گان ارزشى ندارد و كوشش آنها در تقويت روحانى است نه جسمانى.

خلاصه آنچه معلوم و مسلم است اينست كه در كلمات بزرگان دين هر جا تعريف و تمجيد از علم و دانش شده مقصود آن علمى است كه روحانيت بشر را تكميل نمايد و او را از ظلمت طبيعت برهاند و بجاده فضيلت و تكامل                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 247

 رهبرى نمايد.

اگر چه منكر شرافت علم و دانش حتى مثل دانستن بعض علوم مخترعه و پاره‏اى از صنايع مثل خيّاطى، نجّارى، بنّايى، نقّاشى و غير اينها نميتوان شد مخصوصا اختراعات محير العقول دست بشرى كه خدمت بزرگى بجامعه بشرى و تمدن اجتماعات نموده و انصافا علماى فنون و علماى طبيعى در آسايش بشر رنج فراوان برده‏اند لكن در عوض مى‏بينيم ملياردها از نفوس بشر در اثر همين اختراعات تلف شده و از بين رفته و كسان آنها بمعصيت ايشان گرفتار شده‏اند.

پس از اينجا معلوم ميشود كه علم نافع كه لايق هر گونه تعريف و تمجيد است آنست كه نفس ناطقه بشر را تكميل نمايد و وى را بحيات هميشگى و زندگانى جاودانى برساند كه اول آنها علم توحيد و آخر آنها علم شريعت و طريقت است بلكه اول و آخر آن علم توحيد است و بس يعنى علم اخلاق و علم احكام مقدمه علم توحيد است هر قدر پايه توحيد و معرفت محكم‏تر باشد پايه علم محكم‏تر است و بعكس هر قدر پايه علم محكم‏تر باشد پايه توحيد محكم‏تر است لكن علم توحيد و شناسايى حق تعالى در ابتداء منوط ببرهان و در انتهاء ميرسد بوجدان، و برهان بدليل عقلى پديد ميگردد، و و جدان پس از تهذيب اخلاق و تصفيه قلب و ايمان كامل و تقوى حاصل ميگردد.

كسى كه خواهد معارف وى بمرتبه و جدان برسد بايستى پس از تحصيل ايمان و تهذيب اخلاق بدستورات پيشوايان بشر رفتار نمايد و قدم پشت قدم آنها گذارد تا آنكه از بركت آنها بسر حدّ مقام انسانى رسد، براى ما مسلمانان چه روش بهتر از روش پيشوايان ما و چه طريقه‏اى بهتر از تعليمات كتاب آسمانى ما (قرآن) است كه راه نجات و سعادت را بخوبى بما ميآموزد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 248

 و ما را بسر حدّ عبوديّت و بكمال معرفت ميرساند اگر ماها بطريقى كه بما نشان داده‏اند سلوك نمائيم خوشبخت‏ترين مردم خواهيم بود.

خلاصه عالم حقيقى و دانشمند واقعى كسى را گويند كه در قلب وى نورى پديد گردد كه وى را بجاده سعادت و حيات هميشگى رهبرى نمايد و در وى قوت و شوكتى ايجاد نمايد كه بر قواى طبيعى و سبعى و شهوى بشرى غالب گردد و عقل آدمى را از اسارت نفس بهيمى نجات دهد و او را بر سرير مسند انسانيت بنشاند و امور مملكت بدن را مسخر عقلش نمايد و بنور و اضائه دانش راه سعادت خود را پيدا نمايد و در مهد امن و امان بياسايد.

قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا وقتى ملائكه عاجز ماندند از شناسايى اسماء اظهار عجز نمودند و اعتراف بقصور خود كردند و گفتند ما را دانشى نيست مگر آنچه را تو بما بياموزى.

 (علوم ملائكه موهبتى است كسبى نيست)

آنچه از آيات و احاديث بر مى‏آيد اينست كه علوم ملائكه فطرى موهبتى است كه با ذات آنها بوجود آمده، ملائكه طبقاتى و مراتبى دارند كه هر طبقه واجد مرتبه‏اى از كمال ميباشند كه قابل كم و زيادتى نيست و شايد اشاره بدرجات و مراتب ملائكه دارد آنچه در احاديث است كه بعضى از ملائكه علوى هميشه در سجودند و بعضى هميشه در ركوع و بعضى در قيام وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ.

و نظر بموقعيّت و مقام آنها است كه هر يك در حدّ معينى قرار گرفته‏اند و همانطورى كه عمل آنها بر و تيره واحده است علوم آنها نيز همين قسم است يعنى همان است كه در ابتداى خلقت در فطرت آنها نهاده شده و در وجود                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 249

 آنها جهات استعدادى نيست مگر آنكه افاضه جديدى از طرف مبدء بشود زيرا چنانچه گفته‏اند ملائكه حالت منتظره ندارند هر كمالى كه در خور وجود آنهاست در ابتداء خلقت در اصل وجود آنها نهاده شده لكن انسان چون جامع مراتب و نشآت وجود است بعضى كمالات را بالفعل و بعض كمالات را بالقوه داراست و آنچه را در استعداد وى نهاده‏اند بايستى بسعى و كوشش از قوه بفعل آورد اين است كه عمل انسان و سعى و كوشش وى در اكتساب كمالاتش مدخليت عظيم دارد لكن ملائكه هر قدر هم عبادت كنند ذره‏اى بر كمالات ذاتى و علوم فطرى آنها افزوده نميگردد.

أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‏

 (مقصود از عليم و حكيم چيست)

حكيم بدو معنى آمده گاهى حكيم گويند و مقصود كسى است كه عالم باشد بخصوصيات و آثار موجودات و هر چيزى را بجاى خود بشناسد و خوب را از بد و خير را از شر تميز دهد و باين معنى مرادف ميگردد با عليم و از صفات ذات پروردگار ميشود زيرا كه عليم صيغه مبالغه است و دلالت دارد بر زيادتى علم بارى و احاطه آن بر معلومات و جامعيت آن و علم بآنچه صلاح مخلوقات است و تميز دادن بين خوب و بد و علم بصلاح و فساد از شئونات اسم عليم است.

و گاهى كسى را حكيم نامند كه در عمل درستكار و با تدبير باشد و هر چيزى را در جاى خود نهد و هر گاه حكم كند و در آنچه قضاوت نمايد بجا و بموقع باشد بطورى كه در مورد اعتراض احدى از عقلاء واقع نگردد و باين لحاظ «الحكيم» از صفات فعل ميشود نه از صفات ذات و حمل بر معنى دوم در اينجا مناسبتر است بدو جهت يكى آنكه ملائكه وقتى مقام و                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 250

 مرتبه علمى آدم را شناختند اعتراف مينمايند كه تو عالمى بهمه چيز كه حقيقت هر چيزى نزد تو واضح و هويدا، و ظاهر و باطن هر چيزى نزد تو مكشوف است و نيز تو حكيمى و در عملى كه آدم را خليفه روى زمين قرار دهى درست كارى و اعتراض بر تو نيست.

و ديگر آنكه اگر «الحكيم» را بمعنى علم بحقيقت موجودات گرفتيم مرادف ميگردد با «العليم» كه همان معنى دانستن مصالح و مفاسد امور ميشود نه بمعنى ترتيب دادن اشياء و وضع هر چيزى در موقع خود اين است كه اگر «الحكيم» را بمعنى فعل و تدبير در امور گرفته شود در كلام فصيح و بليغ مناسب‏تر بنظر مى‏آيد.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 251
 [سوره البقرة (2): آيه 33]

قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33)

ترجمه:

خطاب از مصدر جلال خداوندى صادر ميگردد كه اى آدم بملائكه خبر بده اسمهاى آنها را پس چون آدم بملائكه اطلاع داد باسمهاى خودشان، خداوند بملائكه گفت، آيا بشما نگفتم كه من ميدانم آنچه را كه پنهان و غيب است در آسمانها، و آنچه در زمين غيب است، و ميدانم آنچه را ظاهر ميكنيد، و آنچه را پنهان ميداريد.

 (توضيح)

 «أَنْبِئْهُمْ» معنى لغوى نبأ نبأ و انباء در لغت اخبار دادن بامر بزرگى است كه فائده عظيم در بر داشته باشد و علم يا ظن قوى از آن حاصل گردد و هر خبرى را در زبان عرب نبأ نگويند بلكه خبرى را نبأ گويند كه متضمن اين سه خصوصيت باشد:

1- بامر مهمى خبر بدهند، 2- بخبر دادن فائده بزرگى در نظر گيرند، 3- شنونده از خبر علم يا مظنه قوى بر وى حاصل گردد اين است كه در قرآن مجيد نبأ عظيم فرموده مثل عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ سوره عم آيه 1.

پس باين اعتبار بايستى مقصود از اسماء امر بزرگى باشد نه فقط اسم اشياء يا نامهاى ملائكه چنانچه بعضى گمان كرده‏اند.

 (مقصود از اسمايى كه خداوند تعليم آدم نمود چيست)

همين طورى كه بسيارى از مفسرين گفته‏اند شايد مقصود از اسمايى كه خداوند تعليم آدم نمود و پس از آن بآدم امر نمود كه بملائكه خبر دهد اسماء                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 252

 آنها را حقيقت اشياء و خصوصيات و فوائد موجودات باشد نه فقط الفاظ و لغات.

و شناسايى هر چيزى بحقيقت وقتى تحقق پذيرد كه آن چيز بتمام انحاء وجود شناخته شود و براى هر چيزى چهار نحو وجود تصور ميشود:

وجود لفظى، وجود كتبى، وجود ذهنى، وجود خارجى، وجود لفظى همان اسمى است كه در ابتداء تولد نام شخص قرار ميدهند و بآن شناخته ميشود و وجود كتبى آن باعتبار وجود لفظى آن است، و وجود ذهنى آن نحو وجود و صورت شخصيه آن است كه در ذهن تصور ميگردد، و وجود عينى همان شخصيت و نحوه وجود خارجى اشياء است و علم حقيقى نسبت بهر چيزى شناختن همان وجود عينى خارجى آن است بتمام جهات و عناوين آن از عوارض و جواهر و قوا و مشاعر ظاهرى و باطنى و جهات استعدادى و عينى و آنچه در آن مكشوف و ظاهر گشته و آنچه در حقيقت او مخفى و پنهان است نه فقط عوارضى كه بمشاعر ظاهرى ادراك ميگردد اينها شناختن حقيقى بشمار نميآيد اين است كه در قرآن گفته يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ «1» سوره روم آيه 6.

و باعتبار ديگر هر چيزى وجودى دارد در لوح محفوظ و در عالم ملائكه و عقول قدسيه و نحو وجودى دارد در عالم نفوس كليه و جزئيه بشرى و وجودى دارد در عالم طبيع و عالم حس.

خلاصه شايد مقصود از اسمايى كه خداوند بآدم آموخت و دستور داد باو كه بملائكه بياموزد آن اسماء را، عالم گردانيدن آدم (ع) باشد بتمام مراتب موجودات از اسم و مسمى و وجودات عينى و وجودات علوى و وجودات سلفى است و نيز مطلع گردانيدن وى باشد بجميع انحاء موجودات از نحوه وجود مادى گرفته تا برسد بوجود عقلى و از عقلى گرفته تا برسد بمرتبه‏

__________________________________________________

 (1) اين جماعت ميدانند ظاهرى از حيات دنيا را و آنها از آخرت غافلند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 253

هيولى زيرا در جاى خود مبرهن گرديده كه موجودات از جانب اعلاء بادنى و از ادنى باعلاء مثل حلقه‏هاى زنجير با هم بستگى دارند و حكماء از ادنى به اعلى را قوس صعود گويند و از اعلى بادنى را قوس نزول نامند زيرا كه حق تعالى در مقام اثبات فضيلت آدم و موقعيت وى و فضيلت و برترى او از ملائكه بر آمده و چنانچه گفته شد برترى و فضيلت فقط بعلم است نه بچيز ديگر.

 (آيا ملائكه افضلند يا انسان)

بين دانشمندان در اينجا گفتگو بسيار است بعضى ملائكه را افضل از انسان ميدانند و بعضى انسان را افضل از ملائكه ميدانند.

باعتباراتى ميتوان گفت انسان كامل افضل و بالاتر از ملائكه بشمار ميرود يكى اين است كه ملك محدود بحدّ معينى است كه از حدّ خود تجاوز ندارد جبرئيل ملك مقرب در شب معراج ميگويد

لو دنوت انملة لاحترقت اجنحتى‏

لكن فرد كامل انسان يعنى حضرت محمد (ص) از سدرة المنتهى ميگذرد و ميرسد «بقاب قوسين او ادنى).

و ديگر اين است كه خداوند آدم را مسجود تمام ملائكه قرار داد آنجا كه گويد فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ با اين همه تأكيد نميتوان گفت ملائكه افضل از آدم ميباشند زيرا كه اگر ملائكه از آدم افضل بودند چگونه مأمور ميشدند در مقابل آدم اظهار خضوع و افتاده‏گى نمايند و سجده كنند آدم را.

و ديگر اين است كه خداوند اسماء را تعليم آدم نمود و وى را معلم ملائكه قرار داد و البته علم آموز بهتر و افضل از دانش آموز بشمار ميرود و نيز قبل از اينكه آدم اسماء را تعليم ملائكه نمايد ملائكه دانشى باسماء نداشتند و آدم (ع) بتعليم الهى عالم بآنها بود و باين لحاظ آدم فضيلت داشت بر ملائكه                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 254

 هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ «1».

و در بعضى احاديث معصوم (ع) انسان كامل را افضل از ملك بشمار مى آورد بلحاظ آنكه در ملك قوه شهوت و غضب نيست كه مجاهده با نفس نمايد و از مقتضيات آنها خود دارى كند و انسانى كه مخالفت هواهاى نفسانى نمايد و پيروى از عقل و شرع كند بهتر از ملك است.

پس باين اعتبارات ميتوان گفت مؤمن كامل بهتر و افضل از ملك است لكن بجهات ديگر چنانچه بسيارى از دانشمندان معتقدند ملك افضل و شريف‏تر از انسان است زيرا شرف و فضيلت هر شيئى بحقيقت جوهرى وى است و حقيقت و ذات ملك صرف روحانيت و نورانيت است و منسوب بظلمت هيولايى و ماده نيست و انسان وقتى مراتبى را طى نمود و كامل گرديد و از ظلمت ماده و عالم طبيعت رهايى يافت ممكن است باول درجه ملك برسد مثل انبياء كه روحانيت آنها غالب بر جهات جسمانى ايشان است و نيز رسالت انبياء بتوسط ملائكه بود پس ملك افضل است از انسان.

و از آيات قرآنى نيز شواهدى آورده‏اند بر افضليت ملك مثل قوله تعالى نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ «2» سوره شعراء آيه 193، و در جاى ديگر از قول شيطان حكايت مينمايد ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ «3» سوره اعراف آيه 19، اگر ملك از بشر افضل نبود چگونه آدم و حواء فريب شيطان ميخوردند باميد آنكه بخوردن شجره منهيه ملك شوند.

__________________________________________________

 (1) آيا مساوى ميباشند كسانى كه علم و دانش دارند با كسانى كه دانشى ندارند يعنى هرگز مساوى نيستند در فضيلت.

 (2) نازل گرديد روح الامين با قرآن بر قلب تو.

 (3) خداوند نهى نكرد شما دو نفر را از اين درخت مگر براى اينكه نبوده باشيد دو ملك.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 255

و نيز ملائكه هميشه مشغول عبادت و مطيع امر پروردگارند و مقام «عنديت» نزد او دارند چنانچه در باره آنها فرمود إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ «1» سوره اعراف آيه 25، و انسان را ظلوما جهولا معرفى نموده.

خلاصه گفتگو بين دانشمندان در اينجا بسيار است كه بناچار براى اختصار از بيان آن خود دارى مينمايم و بهتر اين است كه گفته شود ملك و انسان دو نوع متمايز و دو سنخ مختلف ميباشند بجهاتى ميتوان گفت ملك بحقيقت جوهرى كه مشوب بظلمت هيولايى نيست و هميشه مشغول فرمانبرى و اطاعت و غرق در مشاهده جلال و جمال احدى است اشرف و افضل از انسان بشمار ميرود خصوصا ملائكه مقربين مثل جبرائيل و ميكائيل و ملائكه حمله عرش و امثال اينها اشرف از افراد كامل انسانند.

و بلحاظ خصوصيات و جامعيتى كه در انسان مأخوذ است و آن قوا و استعداد غير متناهى كه براى ترقى و تعالى در بشر نهاده‏اند كه ملك فاقد آن است و محدود بحد معينى است باين اعتبارات انسان افضل از ملك است خصوصا از ملائكه مدبّرين كه در واقع آنها خدمتگزار بشرند و مسخّر امر پروردگارند و براى حفظ و حراست انسان و تأمين آسايش و معاش وى استخدام گشته‏اند «و اللَّه عالم بحقايق الامور».

         نه فلك راست ميسّرند ملك را حاصل             آنچه در سرّ سويداى بنى آدم از اوست‏

 (سعدى)

__________________________________________________

 (1) كسانى كه نزد حق تعالى هستند آنها تكبّر نميكنند از عبادت او سبحانه.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 256

 [سوره البقرة (2): آيه 34]

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (34)

ترجمه:

وقتى بملائكه گفتيم سجده كنيد آدم را پس تمام ملائكه سجده كردند او را مگر ابليس كه اباء و انكار نمود از سجده كردن و تكبر كرد و گرديد از كافرين.

 (توضيح)

اسْجُدُوا لِآدَمَ سجده در لغت عبارت است از اعلى درجه اظهار تذلل و كوچكى نمودن در مقابل بزرگ و اظهار نمودن عبوديت و بندگى در برابر او و عبادت اين است كه بنده در مقام بندگى خود را وا دارد در مقام اطاعت و اينكه اوامر مولا را اجرا نمايد بدون آنكه از خود اظهار رأى و سليقه نمايد و بايستى عمل بندگى صلاحيت مولويت مولا را داشته باشد و بدستور خود مولا باشد اين است كه عبادت وقتى انسان را بمقام عبوديت ميرساند كه به اوامر الهى بتوسط سفراء او ابلاغ شده باشد و نيز بنده بعنوان انجام وظيفه عمل نمايد نه براى مزد و ثواب.

و واضح‏ترين چيزى كه ذلت عبوديت و عزت ربوبية را نشان ميدهد سجده است و سجده يا باختيار است يا بدون اختيار سجده اختيارى مخصوص بانسان و جن و ملك است و خطاب بانسان نموده فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا «1» كه انسان مأمور شده باختيار در مقابل عظمت پادشاه جبّار قهّار شريف- ترين اعضاء خود را بر خاك كه پست‏ترين موجودات بشمار ميرود بگذارد و اظهار بندگى و عبوديت نمايد و بپاداش آن اجر جميل براى آن مهيا گشته.

و سجده بدون اختيار مثل سجده نمودن تمام موجودات از جمادات‏

__________________________________________________

 (1) پس سجده كنيد از براى خداوند و عبادت و بندگى نمائيد او را.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 257

و نباتات و حيوانات است وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ «1» سوره رحمن آيه 3، كه سجده آنها از روى فطرت و غريزه است.

و اينكه ملائكه مأمور شدند كه از براى آدم سجده كنند با اينكه سجده مخصوص بخداست در توجيه آن بعضى گفته‏اند ملائكه مأمور شدند كه آدم را قبله خود قرار دهند نه آنكه بآدم (ع) سجده كنند يا آنكه مقصود اين است كه ملائكه منقاد و مطيع آدم (ع) گردند و اظهار نمايند ببزرگى و عظمت آدم (ع) پس سجده ملائكه سجده عظمت و تعظيم و اجلال بود و ملائكه مأمور شدند براى خدمتگزارى اولاد آدم (ع) كمر خدمت بندند، اين بود كه تمام ملائكه زير اين بار رفتند مگر ابليس لعين كه مقام روحانى آدم (ع) را نميدانست، فقط صورت جسمانى را ميديد و از معنى غافل بود، اين بود كه خود را شريف‏تر از آدم ميدانست لذا منيّت كرد و از سجده نمودن در برابر آدم و اظهار كوچكى در مقابل او خود دارى نمود و بمخالفت امر خداى سبحان از مقام شامخى كه داشت پرتاب گرديد و پس از آنكه مهلت داده شد قسم خورد فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ «2» كه آدم (ع) و اولاد او را گمراه نمايد.

شيطان پس از چندين سال عبادت و بندگى بيك محكم امتحان و مخالفت، مردود و لعين گرديد واى بر ما اولاد آدم كه روزى چندين گناه و خطاء ميكنيم و باز اميد عفو و بخشش از كرم خداوندى داريم، ولى او از راه فضل و كرم و بزرگوارى خود بما وعده داده كه هر وقت رو باو آريم و درب رحمت و كرم او را بكوبيم ما را بپذيرد و گناهان ما را ببخشد و ما را عفو فرمايد.

__________________________________________________

 (1) ستارگان و درختان سجده كننده‏گانند.

 (2) قسم بعزت و عظمت تو كه اغوا و گمراه مينمايم تمام اولاد آدم را. [.....]                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 258

 (مقصود از سجده و تسبيح موجودات چيست)

در كتاب كريم آيات بسيارى است كه دلالت دارد بر اينكه تمام موجودات از اشجار و دوابّ و ملائكه و موجودات ارضى و سمائى تماما سجده ميكنند براى خداوند وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً «1» سوره رعد آيه 16، وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ و امثال اينها از آيات بسيار است.

و نيز در آيات ديگر گوشزد بشر مينمايد كه تمام موجودات تسبيح و تمجيد و ستايش مينمايند مقام ربوبيت را وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ «2» سوره بنى اسرائيل آيه 46، و غير اينها، بسيارى از مفسرين گويند مقصود از سجده نمودن تمام موجودات از جمادات و نباتات و حيوانات اين است كه همگى مسخر امر پروردگار و همه ذليل و منقاد اوامر تكوينى او ميباشند و هر يك را بكارى مأمور نموده و همه آنها سر تسليم و اطاعت بزير انداخته و از اوامر مرجوعه بآنها سستى نمينمايند.

و مقصود از تسبيح و ستايش نمودن موجودات دلالت وجود و حالات آنهاست بر وجود و وحدت و باقى صفات آن فرد ازلى، و در پاسخ سؤال كه دلالت وجود آنها بر وجود مربّى و مدبّر عالم بسيار واضح و هويداست چگونه فرموده وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ كه شما نمى- فهميد تسبيح آنها، گويند و لو آنكه بسيارى از مردم اعتراف دارند بوجود

__________________________________________________

 (1) و براى خداوند سجده ميكنند كسانى كه در آسمانها و زمين هستند بطور رغبت يا بطور كراهت.

 (2) چيزى نيست مگر اينكه حمد و ستايش مينمايد پروردگار را لكن شما تسبيح و تقديس آنها را نمى‏فهميد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 259

صانع مدبر حكيم لكن در موجودات نظر عميق ندارند و در انواع دلالت آنها تدبر و تفكر نميكنند اينست كه فرموده نميفهمند يعنى فكر نميكنند، و بعضى از دانشمندان ماهر در علوم و حكمت گفته‏اند از همين آيات مى- توان استفاده نمود كه تمام موجودات، زنده و گويا ميباشند حتى جمادات زيرا كه هر موجودى بقدر اشراق نور وجودى كه از مبدء بوى اضافه ميگردد صاحب حيات و علم ميشود حتى جمادات و نباتات كه آنها نيز مقدار كمى از علم و حيات بهره‏اى دارند لكن همين طورى كه وجود آنها ضعيف است حيات و علم آنها نيز ضعيف است بطورى كه براى مردمان عادى نمايشى ندارد و بزبان حال گويند:

         ما سميعيم و بصيريم و هشيم             با شما نامحرمان ما خامشيم‏

 و بايد دانست كه دلالت موجودات بر وجود مدبر آنها بدو طريق تحقق پذيرد گاهى از راه برهان عقلى و گاهى از راه و جدان سرى، و برهان يا لمّى است يا انّى، برهان لمّى در اثبات وجود صانع محل ندارد زيرا كه برهان لمّى علّت و سبب پى بمعلول و مسبّب بردن است و براى واجب الوجود علّت و سببى نميتوان فرض نمود پس در اينجا منحصر ميگردد ببرهان انّى كه از معلول پى بعلت بردن است و تمامى موجودات دليل انّى ميباشند براى اثبات واجب الوجود جل شأنه زيرا وجود معلول دليل بر وجود علت وى است و اين نحو شناسايى مقدور هر عاقلى است لذا باين اعتبار نميشود بطور كلى و جمعى خطاب بمؤمنين باشد كه شما تسبيح آنها را نميفهميد زيرا كه ايمان بدون تصديق تحقق ندارد و تصديق بدون آنكه منتهى بامر ضرورى و بديهى گردد ممكن نيست.

پس مؤمنين مخصوصا مؤمنين صدر اسلام كه ايمانشان تقليدى و اخذ از آباء و اجداد نبوده البته از روى فكر و تحقيق و فهميدگى ايمان آورده بودند                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 260

 پس بطور كلّى نميتوان گفت شما نميفهميد دلالت وجود آنها را بر مدبّر و خالق آنها و شايد مقصود اين باشد شما مؤمنين كه از روى برهان و دليل عقلى ايمان آورده‏ايد بطريق و جدان و بمشاهده سريّه نميفهميد تسبيح موجوداترا اما مؤمن كامل حال ارتباط روح و سرّ وى بحقيقت موجودات گويا مشاهده ميكند كه تمام موجودات كلمات حقند و بچشم دل مى‏بيند كه هر موجودى باعتبار وجودش خود تسبيح و تهليل اوصاف حقانى است، يعنى چگونگى دلالت موجودات را بر اوصاف صمدانى مشاهده مينمايد.

و نيز براى صاحب قلب سليم چگونگى سجده نمودن موجودات مكشوف و معلوم است و بچشم دل مى‏بيند چگونه موجودات در بندگى و اطاعت كمر خدمت بسته و در اطاعت مرجوعه بآنها آنى سستى نمينمايند.

در طبيعت هر موجودى تسبيح مخصوصى نهفته‏

و بنظر قاصر در اينجا وجه ديگرى ميرسد كه ممكن است گفته شود در غريزه هر نوعى از موجودات تسبيح مخصوص و ذكر خاصى نهفته كه مخصوص بوى است و همان طورى كه هر موجودى از موجودات راجع بتأمين معاش و ادامه زندگانيش غريزه‏اى دارد كه بدون فكر و رويّه ما يحتاج خود را فراهم مينمايد همين طور بطبيعت و بغريزه‏اى كه ناظم و مربى عالم در نهاد وى گذارده هر يك بنحو خاصى شكر ميكند و ستايش مينمايد آن معبود يكتا را، و غريزه در انواع موجودات مثل فطرت است در انسان و همان طورى كه فطرت انسان بر توحيد است غريزه انواع حيوانات و نباتات و جمادات هر يك بنحو مخصوص بر تعظيم و ستايش آن فرد ازلى است.

و نمى‏فهمند مگر خواص اولياء اللَّه از انبياء و اولياء و كسى كه وى را روحى باشد مثل روح سليمان نبى عليه السّلام كه از مورچه حكايت ميكند

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 261
يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ البته سليمان بگوش سر كه هر حيوانى دارد استماع كلام مورچه را ننمود بلكه بعلم لدنى و بگوش باطنى استماع نمود كلامى كه از زبان سرّ مورچه گويا بود.

و آيات قرآنى و اخبار و احاديث و ادعيه اين مطلب را تأييد مينمايد در ادعيه صبح از ائمه ما رسيده:

سبحان من تسبّح له الانعام باصواتها يقولون سبّوحا قدّوسا، سبحان من تسبح له البحار بامواجها، تسبح لك الدّواب فى مراعيها و الوحوش فى مظانها و السباع فى فلواتها و الطير فى و كورها، تسبح لك البحار بامواجها و الحيتان فى مياهيها و المياه على مجاريها و الهوام فى اماكنها» «1»

تا آخر، و از اين قبيل ادعيه بسيار است.

پس از اين بيان خواهى فهميد كه دلالت موجودات بر وجود حقانى و صفات ازلى يا از طريق برهان «انّى» است كه همين قدر از وجود ممكنات و حدوث آنها پى‏ببريم بوجود واجب الوجودى كه منزه از حدوث و امكان است و يا از طريق و جدان است و و جدان دو قسم است گاهى مؤمن عارف همين قدر اجمالا كيفيت ارتباط موجودات را بحق معاينه مينمايد و بمشاهده كشفيه براى وى مكشوف ميگردد چگونگى قوام و ارتباط موجودات را بحق تعالى و نيز معيّت و قيّوميّت وى را مشاهده مينمايد.

و اين نحو شناسايى وقتى براى انسان ميسّر ميگردد كه غوّاص‏وار

__________________________________________________

 (1) منزه است كسى كه تسبيح و ستايش مينمايند او را چهار پايان بصداهاى خود و ميگويند «سبوحا قدوسا» پاك و منزه است خدايى كه تقديس مينمايند او را درياها بموجهاى خود و ستايش ميكنند او را تمام جنبنده‏هاى زمين در محل چراگاه خود و ستايش مينمايند حيوانات وحشى در مكان خود و حيوانات درنده در مغارها و پرندگان در آشيانها و ماهيان در آبها و آبها در محل جريان خود و حيوانات و حشرات زمينى در مكانهاى خود.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 262

در بحر عظمت حق تعالى فرو رود بطورى كه از خوديت خود در مرتبه شهود اثرى باقى نماند و باصطلاح عرفاء «فناء فى اللَّه» پيدا نمايد و اين نحو از و جدان با مراتبى كه دارد مرتبه دانى و اول مقام مقربين بشمار ميرود لكن مرتبه عالى آن كه نماينده‏اى در روى زمين جز انبياء و خلفاى آنها ندارد اين است كه علاوه بر كشف و شهود و «فناء فى اللَّه» در كمون موجودات فرو رود و حقيقت و نحوه وجود هر موجودى و آثارى كه بر آن مترتب است در نظر شهود او مكشوف گردد و تمام حالات و غرائزى كه در ظاهر و باطن هر شيئى نهفته است براى وى هويدا و واضح گردد.

پس كسى ميتواند كيفيت سجده موجودات و چگونگى تسبيح نمودن هر نوعى از انواع ممكنات را بداند كه به اين مرتبه اخير از دانش رسيده باشد.

آرى چنين فهم و دانشى در خور مقام هر كسى نيست تنها عده اندكى از بشر كه لايق مظهريت صفات حقانى گرديده‏اند و نماينده علم و حكمت و قدرت و باقى صفات احدى گشته‏اند اين موهبت عظمى نصيب آنان گرديده و اينهايند سفراء الهى و مصداق انسان كامل و جا دارد كه در باره آنها گفته شود «لولاك لما خلقت الافلاك».

 (مراتب سه‏گانه توحيد و درجات موحدين)

مرتبه اول توحيد عوام است يعنى عموم مؤمنين كه از مرتبه الفاظ و مفاهيم قدمى بالاتر نگذاشته‏اند مرتبه دوم توحيد خواص است كه بطريق دليل و برهان در مقام اثبات صانع بر آمده‏اند و ذات و صفات حقانى را از روى دليل و برهان ثابت مينمايند.

مرتبه سوم توحيد خاص الخاص است و در اينجا دو مرتبه است و هر مرتبه‏اى مراتبى در بر دارد مرتبه اول اين است كه از راه دليل و برهان قدم بالا نهاده و بمرتبه و جدان و كشف رسيده و كيفيت ارتباط وجود خود و                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 263

 باقى موجودات را بحق تعالى ميفهمد و البته اين مقام بلندى است كه بايستى كوشيد تا باين مقام رسيد لكن رسيدن باين مرتبه براى كسى كه داراى ايمان و تقوى باشد كم و بيشى ميسر ميگردد.

مرتبه دوم از مرتبه سوم را توحيد اخصّى نامند و در اين مرتبه حقايق و سرّ وجود مكشوف ميگردد و هر موجودى را بحقيقت وجود و اسرارى كه در آن مخفى است معاينه مينمايد و اهل چنين توحيدى نماينده حق تعالى و مظهر اتم اوصاف احدى ميباشند و فيض وجود و اشراق نور ازل اول بآنها ميرسد و بتوسط آنان بباقى موجودات سرايت مينمايد اين است كه اطاعت اينها اطاعت حق و محبت و دوستى اين بزرگواران دوستى خدا.

فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ بين علماى تفسير حرف است كه آيا ابليس از جنس ملائكه خلقت شده بود يا از جنس جن جماعت بسيارى از مفسرين گويند كه از جنس ملائكه بود و جماعت ديگرى گويند از جنس جن.

دليل كسانى كه گويند ملك بود همين استثناء است يعنى تمام ملائكه سجده كردند بآدم مگر ابليس كه بين ملائكه او مخالفت نمود و سجده نكرد زيرا كه خداوند بملائكه امر نمود بسجده كردن بر آدم و بغير ملائكه امر نفرموده بود و اگر شيطان از جنس جن بود اصلا مأمور بسجده نبود تا اينكه بمخالفت مردود گردد.

و دليل كسانى كه گويند از جنس جن است نه ملك يكى قوله تعالى كانَ مِنَ الْجِنِّ و كان دلالت دارد كه ابليس هميشه از جن بوده نه اينكه بمخالفت و سجده نكردن از جن شده باشد.

و ديگر اگر ابليس ملك بود هرگز خلاف و خطاء نميكرد زيرا كه آنچه باعث خطاء ميشود قواى شهويه و غضبيه است كه ملائكه از آن مبرّاى                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 264

 ميباشند پس از اينجا معلوم ميشود كه ابليس از جنس جن بود و استثناء در اينجا استثناء منقطع است مثل اينكه گويند همگى آمدند در منزل مگر حمار و استثناى منقطع يكى از اقسام استثناء بشمار ميرود، و اينكه گويند خداوند فقط ملائكه را مأمور نمود بسجده، و اگر جن بود و ملك نبود هرگز مأمور بسجده نبود گوئيم بخود اين آيات معلوم ميشود كه شيطان نيز مأمور بسجده كردن بود زيرا چنانچه از اخبار بر مى‏آيد شيطان بقدرى عبادت نمود كه بظاهر خود را از جنس ملك بشمار آورد، و ممكن است در مقام امتحان مأمور بسجده شده باشد «تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد» و اينكه گويند ملك بود و بمخالفت تغيير حقيقت داد و داخل در جن شد درست بنظر نمى‏آيد زيرا كه قلب حقيقت و ماهيت محال است پس از اينجا معلوم ميشود كه در اصل ابليس جن بوده و بتدليس خود را داخل ملائكه گردانيد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 265

 [سوره البقرة (2): آيه 35]

وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (35)

ترجمه:

و گفتيم اى آدم تو و زوجه‏ات در بهشت ساكن گرديد و از نعمتهاى واسع و پاكيزه بهشتى بخوريد آنچه ميخواهيد و نزديك اين شجره نشويد اگر نزديك اين درخت شديد از كسانى ميگرديد كه ظلم بنفس خود نموده‏ايد.

 (توضيح)

وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ نون «قلنا» نون جمع نيست بلكه دلالت دارد بر عظمت و بزرگوارى گوينده، «اسكن» در لغت بمعنى قرار و آرامش گرفتن بعد از حركت است يا سكنى و قرار گرفتن در محل و منزلى است.

أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ

 (آيا بهشت آدم چه بهشتى بود)

در اينكه آيا بهشت دنيا بود يا بهشت خلد بين مفسرين گفتارى است:

در تفسير على بن ابراهيم از صادق آل محمد (ص) سؤال ميشود كه آيا بهشت آدم از دنيا بود يا از آخرت حضرتش در پاسخ فرمود بهشت دنيا زيرا كه در آن ماه و خورشيد طلوع و غروب مينمود و اگر از بهشت آخرت بود هيچوقت از آن بيرون نميرفتند.

بعضى گفته‏اند آن بهشتى بود در آسمان غير از بهشت خلد زيرا كه بهشت خلد دائمى است كسى كه داخل آن گرديد هيچ وقت خارج نخواهد گرديد و زحمت تكليف در آن نيست.

و بعضى از مفسرين گويند آن همان بهشت خلدى است كه بمتقين‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 266
وعده داده شده نظر به اينكه الف و لامى كه در اول آن واقع شده الف و لام عهد است و اشاره دارد بهمان بهشت خلد و براى رفع اعتراض كه چگونه شيطان پس از مردود شدن داخل بهشت خلد گرديد گويند شيطان داخل بهشت نشد از خارج با تدليس آنها را فريب داد و اينكه گويند كسى كه داخل بهشت خلد گرديد خارج شدن ندارد آن مقامى است كه در قيامت بجزاى اعمال باشخاص با تقوى عنايت مينمايند نه در ابتداء امر.

پاسخ، ممكن است الف و لام «الجنّة» در آيه الف و لام جنس باشد نه عهد زيرا چنانچه از آيات و روايات معلوم ميشود بهشت اقسامى و درجاتى دارد و هر يك را نامى است و شايد به آدم (ع) امر شد كه داخل بهشتى گردد كه در خور وى است يعنى در خور بدايت وجود او باشد نه آن بهشت موعود كه پس از طى مقامات منزل و محل آخرى بشر است و اينكه آن را بهشت خلد گويند شايد بمناسبت اين باشد كه هر كه داخل آن گرديد در آن جاويدانست بيرون آمدن ندارد چنانچه مكرر در كلام مجيد در باره بهشتيان فرموده هُمْ فِيها خالِدُونَ.

و بعضى گفته‏اند ممكن است بهشت آدم همان بهشت دنيا باشد زيرا كه آدم در زمين خلق شده بود باين اعتبار بايستى بهشت او نيز در زمين باشد و آن باغى بود در فلسطين يا بين فارس و كرمان و براى امتحان آدم تعيين شده بود و مقصود از هبوط در آيه بعد اهْبِطُوا انتقال آدم است بعد از خطيئه بزمين هند و هبوط باين معنى در قرآن استعمال شده است مثل قوله تعالى اهْبِطُوا مِصْراً.

و همان روايت على بن ابراهيم قول اول را تأييد مينمايد زيرا كه ممكن نيست دخول در بهشت آخرت مگر بعد از طى منازل و مراحل كه در طول هم واقعند يعنى حكمت الهى چنين اقتضاء نموده كه انسان تا اين                       

 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 267

 حيات دنيا و پس از آن عالم برزخ را نپيمايد نميتواند وارد بهشت خلد گردد، مثل اينكه تا از عالم صلب پدر و رحم مادر نگذرد پا بر اين عالم نخواهد گذشت و ظاهر اين است كه بهشت منزل اولى آدم (ع) بود كه بايستى پس از آن عوالمى را طى كند تا بآن بهشت موعود برسد زيرا كه در محل خود مبرهن گرديده كه طفره در وجود محال است شى‏ء متحرك هر قدر حركت سريع نمايد بايد مسافت را طى كند تا بسر منزل مقصود برسد و خلقت انسان دفعى نيست بلكه تدريجى است و محتاج بماده و مدت است.

 (آيا خلقت حواء بچه نحو شده)

ابن عباس و ابن مسعود و بعضى ديگر از مفسرين چنين گويند وقتى ابليس رجيم رانده شد از مقام كريم بلعنت ابدى گرفتار گرديد و از بهشت بيرونش كردند آدم تنها ماند و از تنهايى متوحش گرديد خداوند حوا را خلق نمود تا آنكه آدم با حوا مأنوس گردد و در بعضى روايات است كه آدم را خواب ربود و از پهلوى چپ وى حوا گرفته شد وقتى آدم از خواب بيدار شد ديد زنى باجمال پهلوى او نشسته از وى سؤال نمود تو كيستى گفت زنى هستم گفت براى چه خلق شده‏اى گفت براى اينكه با من آرامش يابى و انس بگيرى پس ملائكه گفتند اسم اين زن چيست گفت حوا و وى را حوا ناميده‏اند كه از زنده كه آدم باشد بوجود آمده.

در كتاب فقيه از زراره چنين روايت ميكنند كه از حضرت صادق از خلقت حوا سؤال شد و اينكه گويند وقتى خداوند آدم را خلق نمود از دنده چپ وى حوا را بيرون آورد حضرت در پاسخ فرمود

سبحان اللَّه و تعالى عن ذلك علوّا كبيرا

آيا خداوند قدرت نداشت كه براى آدم زوجه‏اى خلق كند از غير دنده او، و اين كلام شنيعى است كه گفته شود                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 268

 بعضى از آدم زوجه وى واقع گردد تا آنجا كه گويد حوا از فاضل طينت آدم خلق گرديده.

 «گفتار صدر المتألّهين در تفسير آيه»

آن دانشمند بزرگ در اينجا بيانى دارد كه خلاصه آن را ترجمه مى كنيم، بدان كه از براى انسان كامل در بدايت حالاتش و ابتداى وجودش مقاماتى و درجاتى است چنانچه در انتهاى امرش نيز مقامى و موقعيّتى پيدا مينمايد و اول مقام او وجود وى است در علم حضورى حق تعالى كه خليفه و نماينده او باشد در زمين و در آن مقام عهد و ميثاق از او گرفته شد، مقام دوم مقام مسجوديت وى است كه ملائكه مأمور شدند سجده كنند براى آدم در بهشت ارواح و عالم قدس كه موقع ظهور تمامى صور اسماء الهيه است، مقام سوم محل تعلق روح ببدن است در عالم علوى سمائى و آن بعد از عالم اسماء ميباشد كه بواسطه روح حيوانى كه واسطه بين عقل و اين بدن كثيف است تحقق پذيرفته و انسان بهمين روح لطيف حيوانى در عالم اشباح داخل ميگردد در مرتبه حيوانى و بهشت ابدان و اشاره، بهمين مرتبه دارد قوله تعالى يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ.

مقام چهارم- مرتبه هبوط وى است بسوى عالم ارض و تعلق وى باين بدن ظلمانى كه تركيب شده از اضداد و منشأ عداوت و فساد و باعث محجوبيت اوست از عالم معاد.

تا اينجا تنزلات انسان از فطرت اصليه بانتهاء ميرسد پس از آن در مرتبه عود بمبدء و بازگشت بفطرت در قوس صعود بر عكس سير نزولى ورد امانات باهلش نيز مقاماتى دارد چنانچه تفصيل آن در مقامات و حالات آخرت بيان شد. (پايان)                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 269

 وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ روايت از حضرت امام محمد باقر (ع) است «لا تقربا» يعنى از اين درخت نخوريد و خلافى نيست در اينكه مخالفت امر حق تعالى تحقق پيدا نمود و از آن درخت خوردند نه اينكه فقط نهى از نزديك شدن بآن درخت باشد چنانچه ظاهر آيه است.

و اينكه آيا نهى از خوردن از آن شجره نهى تحريمى بوده يا نهى تنزيهى بعضى چنين معتقدند كه براى آدم و حوا خوردن از آن درخت حرام بوده و نهى در اينجا را نهى تحريمى گرفته‏اند و آنها مخالفت كردند و معصيت نمودند و اين آيه و امثال آن را شاهد بر عقيده فاسد خودشان آورده‏اند كه گناه كردن انبيا را جايز ميدانند و منكر عصمت انبياء ميباشند.

لكن قول حق و صحيح كه مطابق با براهين عقلى و نقلى است و مطابق با مذهب حقه جعفريه است اين است كه نهى در اينجا نهى تحريمى نيست بلكه نهى تنزيهى است يعنى براى آدم و حوا حرام نبود تناول از آن درخت بلكه بهتر و اولى بحال آنها اين بود كه از آن درخت نخورند زيرا كه خوردن از آن درخت سبب هبوط آنها گرديد و شايد بهمين سبب آنها را نهى نمودند مثل اينكه گويند در راه منشين صدمه ميخورى و باين معنى نهى ارشادى ميشود نه نهى تحريمى.

و در علم كلام مبرهن و مدلل گرديده كه بايستى انبياء و خلفا از هر گناه و خطيئه معصوم باشند چه صغيره و چه كبيره چه بطور عمد باشد و چه بطور سهو حتى در حال كودكى و عدم بلوغ جايز نميدانند خطايى از آنها سر زند و عمده دليل آنها اين است كه اگر مؤسس قانون الهى جايز الخطاء باشد و لو از روى سهو و فراموش ديگر اطمينان بقول و گفتار او باقى نميماند و چگونه ميتوان مطمئن گرديد بقول كسى كه جايز الخطاء باشد.                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 270

 و نيز اگر خطا كار باشند در مقام سخط و غضب الهى واقع ميگردند و چگونه ميتوان قبول نمود كه ولى حق تعالى در مورد غضب او واقع گردد و مستحق عذاب شود اين است كه دانشمندان و اكثر علماى شيعه اينجا و امثال آن را حمل بر ترك اولى نموده‏اند نه گناه اصطلاحى كه مرتكب آن مستحق عذاب باشد و اين قول صحيحى است كه مطابق با دليل عقلى و نقلى است و آياتى كه ظاهرا نسبت گناه بپيمبران داده شده در اخبار حمل بر ترك اولى نموده‏اند و همين است قول حق و صحيح.

آرى ميتوان گفت كه ترك اولى نسبت بآن بزرگواران بدتر از خطاى مردمان عادى بشمار ميرود زيرا گناه هر كسى در خور مقام و مرتبه و فهم وى است وظيفه مقربان و كسانى كه دائم الحضورند نزد سلاطين غير از وظيفه آن كارگرى است كه در نقاط دور دست زراعت يا پيله ورى مينمايد اگر آنها خلاف مقررات سلطان عمل كنند اندكى مجازات بآنها ميكنند لكن نزديكان كه معرفت بمقام سلطنت دارند باندك خلافى مجازات مى‏بينند و بآسانى عذر آنها پذيرفته نميشود.

اين است كه در خصوص انبياء چنانچه از روايات ميتوان استفاده نمود وقتى مختصر خلافى در خود مى‏يافتند چنان خود باخته ميشدند كه مدتى برو افتاده و بلرزه مى‏آمدند و از خود بى‏خود ميگشتند تا وقتى كه از طريق وحى بر آنها معلوم ميشد كه خداوند توبه آنها را قبول نموده‏

حسنات الأبرار سيّئات المقرّبين‏

بلكه ميتوان گفت بالاترين سيئات توجه بنفس و امور طبيعى است كه باعتبار لوازم بشريت شايد گاهى آنها را از توجه بحق تعالى باز ميداشته نه گناه اصطلاحى زيرا كه عظمت نفس آن بزرگواران و علو روحانى آنها بالاتر از آن است كه مخالفت نص صريح نمايند در تفسير مجمع البيان گفته اختلاف است در اينكه آيا نهى «لا تقربا»

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 271
نهى تحريمى است كه براى آدم و حوا حرام نموده بودند تناول از آن درخت را يا نهى تنزيهى است كه اولى و بهتر اين بود كه نزديك آن درخت نروند و از آن نخورند، شيخ طبرسى گويد نزديك بطريقه ما همان قول دوم است زيرا كه جايز نيست انبياء مرتكب عمل قبيح گردند نه صغيره و نه كبيره.

و جماعتى از اهل سنت كه آنها را معتزله گويند چنين معتقدند كه گناه آدم صغيره بوده نه كبيره و اينكه آدم عمدا مرتكب اين عمل شده يا سهوا و از روى فراموشى از نهى بود بين آنها گفتگو بسيار است.

و اينكه ما مى‏گوييم صحيح نيست نسبت گناه كبيره بپيمبران دادن براى اين است كه عامل آن مستحق عذاب و مذمت است.

و نيز نزد ما تمام معاصى كبيره است و عامل آن مستحق عقاب است و اينكه بعضى را صغيره و بعضى را كبيره نامند بنسبت است بعضى از گناهان نسبت ببعضى ديگر كوچك حساب ميشود و چون استحقاق عقاب و مذمت و مجازات نسبت بانبياء نميتوان داد اين است كه نسبت گناه نيز بآنها دادن صحيح نيست، و نيز اگر بشود آن بزرگواران خطاء كار باشند خلق از آنها نفرت پيدا مينمايند باين معنى كه مردم مايل بكسى ميباشند و گفتار وى را مى پذيرند كه مطمئن باشند كه از لغزش و خطا مصون است و چون پيمبران براى هدايت خلق فرستاده شده‏اند بايستى طورى باشند كه خلق راغب و مايل بآنها گردند و كلام آنها را قبول كنند پس از اينجا ميتوان فهميد كه خطيئه آدم ترك اولى بود نه گناه كبيره كه عامل آن مستحق عقاب باشد.

و اينكه آيا آن درخت منهى چه درختى بوده بعضى انجير گفته‏اند بعضى انگور بعضى گندم «و از حضرت امير (ع) است كه آن شجره كافور بود» بعضى درخت علم بخير و شر تشخيص داده‏اند و بعضى بشجره خلد معرفى نموده‏اند خلاصه هر كسى باعتبارى بدرختى تشخيص داده.                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 272

 و بايد دانست بيرون كردن آدم و حوا را از بهشت از باب انتقام و مجازات نبود بلكه حكمت ربانى چنين تقاضا نموده بود كه آدم و حوا هبوط بزمين نمايند و آدم (ع) خليفه و نماينده حق گردد در روى زمين و افراد بشر در زمين نشو و ارتقاء نمايند و از قوه بفعل و از نقص بكمال آيند و بعمل نيك و بد مستحق ثواب و عقاب گردند كه اگر آدم از آن درخت نخورده بود باز بالاخره بايستى از بهشت بيرون رود بدليل آنكه فرمود إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً كه اصلا آدم براى تعمير زمين و نمايندگى اوصاف الهى در روى زمين خلق شده بود و اگر از آن درخت نخورده بود شايد مكث وى در بهشت و مدت اقامت وى بيشتر بود.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 273

 [سوره البقرة (2): آيه 36]

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ (36)

ترجمه:

پس شيطان قدم آدم و حوا را بلغزانيد و از آن مرتبه بلندى كه داشتند آنها را خارج نمود و گفتيم اى آدم و حواء و ابليس فرود آئيد از بهشت بزمين در حالى كه بعضى از شما با بعضى ديگر دشمنيد و زمين محل استقامت و استقرار شما است تا هنگام اجل شما.

 (توضيح)

 «اهبطوا» هبوط در لغت بمعنى تنزل و سقوط نمودن از مرتبه عالى يا مكان عالى است بدانى و گاهى هبوط گويند و مقصود انتقال از مكانى بمكانى است چنانچه در كتاب كريم فرموده اهْبِطُوا مِصْراً منتقل بمصر گرديد.

فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ نسبت گمراهى دادن بشيطان براى اين است كه شيطان بوسوسه سبب لغزش آنها گرديد.

و در اينكه شيطان بچه وسيله خود را در بهشت كه جاى مقربين است وارد نمود با آنكه شيطان بمخالفت امر حق تعالى از مقام قدسى كه داشت مردود و رانده شده بود چند قول است:

1- آدم نزديك درب بهشت بود و شيطان از بيرون او را فريب داد و آن قبل از هبوط وى بود بزمين.

2- شيطان در دهن مار وارد شد و مار بتوسط طاوس خود را در بهشت وارد نمود و بعضى گفته‏اند آدم و حوا فقط صداى شيطان را شنيديد خود او را نديدند.

بعضى از مفسرين در وجه هبوط آدم (ع) و بيان قوله تعالى بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ مقاله‏اى دارد كه خلاصه آن را ترجمه مينمايم:                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 274

 انسان در قوس نزول سه منزل و سه مرحله دارد و نيز كاملين از بشر را در قوس صعود سه مرحله است و دو نحو هبوط و دو نحو صعود براى آنها متصور است و آخر منزل تنزل و سقوط او عالم تضاد و عالم ماده است و از ماده تفرقه و كثرت پديد ميگردد و كثرتى كه ناشى از ماده است سبب ضديت و فساد و خود خواهى و تنافر و تحاسد و خونريزى و تنازع بقاء احداث مينمايد و تمام مفاسدى كه در روى زمين پديد ميگردد ناشى از ضيق وجود ماده و لوازم ماده است و محدوديت و ضيق وجود سبب نقص خيرات و عدم توسعه و رفاهيت بر اهل آن است اين است كه بحكم تنازع بقاء تنازع و تحاسد در زمين بسيار است و اينكه فرموده بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اشاره به مان تضادى است كه از خواص و آثار اين عالم بشمار ميرود كه محل هبوط آدم و ذريه وى است اين بود كه ببشر قوه غضب و شهوت داده شد كه بقوه غضب دفع مضرات از خود بنمايد و بقوه شهوت جلب منافع كند.

و نيز در حكمت الهى و نظام خلقت لازم بود خليفه و نماينده‏اى در زمين قرار دهد زيرا كه انسان مدنى بالطبع است و محتاج بقانونى است كه بين آنها حكم فرما باشد كه وظيفه هر كسى را روى قانون عدل مقرر نمايد و بعضى بر بعض ديگر تعدادى ننمايند و قانون بايستى خدايى باشد تا اينكه مردم بپذيرند پس البته بايستى هميشه نماينده و خليفه الهى «يا پيمبر يا خليفه و امامى» در روى زمين باشد و كسى كه مدعى اين منصب الهى شد بايستى براى اثبات آن معجزات و كراماتى در معرض نمايش در آورد و گر نه از روى پذيرفته نميشود و وقتى رسالت مدعى نبوت ثابت شد البته مردم كلام او را ميپذيرند و خصومت و نزاع از بين مردم مرتفع ميگردد.

و بعضى گفته‏اند مقصود از بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ آدم (ع) و ذريه او و ابليس و ذريه وى است زيرا عداوت و فسادى كه در روى زمين پديد                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 275

 ميگردد ناشى از عداوت و وسوسه شيطان است و دشمنى آدم (ع) نسبت به شيطان محض حكمت و ايمان و خلاصى از شر اوست لكن عداوت شيطان نسبت به آدم (ع) حيله و كفر است. (پايان) وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ زمين را آرامگاه شما قرار داديم كه از آن بهره و انتفاع ببريد تا هنگام مرگ و در بيان كلمه «مستقرّ» چند قول است ابن مسعود گفته مقصود استقرار در زمين و وديعه در قبر است ابن عباس گفته مقصود استقرار در زمين وديعه در صلب پدران است، حسن گفته استقرار در آخرت و وديعه در دنيا مقصود است زيرا محل استقامت و قرار جايى است كه انتقال در آن نباشد و آخرت است كه جاى قرار گاه و ثبات انسانى است نه دنيا كه انسان در تغيير و تبديل دائمى است.

إِلى‏ حِينٍ شايد مقصود حين مرگ باشد اگر گفتيم خطاب در اهْبِطُوا بافراد بشر است و ممكن است مقصود حين قيام قيامت باشد اگر گفتيم خطاب بعموم است زيرا محل استقامت نوع بشر تا قيامت زمين است معنى دوم بسياق آيه نزديكتر است.

در تفسير على بن ابراهيم قمى است كه آدم بعد از خطيئه سقوط نمود بزمين صفا و زمين صفا را صفا گويند براى آنكه صفوة اللَّه يعنى آدم صفى (ع) در آنجا هبوط نموده و حواء بزمين مروه سقوط نمود و بهمين مناسبت آن را مروه گويند زيرا كه مرئه يعنى زن در آن نزول نموده.

و پس از آنكه آدم (ع) بزمين سقوط نمود چهل روز بسجده افتاد و گريه كرد تا وقتى كه جبرئيل (ع) بر او نازل شد و گفت اى آدم (ع) آيا خداوند تو را بدست قدرت خود خلق ننمود و از روح خود در تو ندميد و تو را

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 276
مسجود ملائكه خود قرار نداد آدم (ع) گفت آرى چنين است جبرئيل گفت مگر تو را نهى نفرمود كه از شجره نخورى چرا مخالفت امر حق تعالى را نمودى و عصيان كردى آدم (ع) گفت اى جبرئيل شيطان قسم خورد بخدا كه من نيك خواه شمايم و هرگز گمان نميكردم كسى بدروغ بخدا قسم بخورد.

 [سوره البقرة (2): آيه 37]

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (37)

ترجمه:

پس آدم از پروردگارش كلماتى گرفت پس خداوند توبه او را پذيرفت زيرا كه اوست پذيرنده توبه و مهربانست.

 (توضيح)

على بن ابراهيم از صادق آل محمد (ص) چنين روايت ميكند كه پس از آنكه آدم (ع) در زمين صفا از مفارقت بهشت كه در جوار حق تعالى بود در حال سجده چهل روز گريست جبرئيل بر وى نازل گرديد و گفت اى آدم چرا اينقدر گريه ميكنى آدم گفت اى جبرئيل چگونه گريه نكنم در صورتى كه خداوند مرا از جوار خود خارج نمود و بزمين سقوط نمودم جبرئيل گفت اى آدم توبه كن آدم (ع) گفت چگونه توبه نمايم آن گاه خداوند در محل كعبه قبّه‏اى از نور براى او پديد آورد و نور آن اطراف مكه و كوه‏هاى مكه را فرا گرفت پس آنجا حرم شد و جبرئيل (ع) مأمور گرديد كه در آنجا علامتى بگذارد و گفت اى آدم برخيز و غسل كن و محرم شو و روزى كه آدم (ع) از بهشت سقوط نمود اول ماه ذى القعدة الحرام بود و روزى كه محرم شد و داخل در عرفات گرديد هشتم ماه ذى الحجة الحرام بود و مأمور شد بتلبيه و چون ظهور روز عرفه شد مأمور شد غسل كند و پس از نماز عصر خداوند كلماتى بوى القاء كرد و آن كلمات اين بود

سبحانك                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 277

 اللّهم و بحمدك لا اله الّا انت عملت سوء و ظلمت نفسى و اعترفت بذنبى فاغفر لى انّك انت التّوّاب الرّحيم.

و آدم (ع) با حال گريه و مناجات در عرفات ماند بعد از غروب روانه گرديد بسوى مشعر الحرام و چون صبح شد خدا را بكلماتى خواند و خداوند توبه او را قبول نمود پس از آن روانه مكه گرديد تا رسيد بجمره اول آن گاه شيطان در راه او واقع گرديد و گفت اى آدم چه اراده دارى جبرئيل گفت اى آدم شيطان را بسنگ رد كن آدم هفت سنگ بشيطان زد و با هر سنگى تكبير گفت و شيطان در جمره دوم مجددا خود را به آدم رسانيد آدم (ع) بامر جبرئيل هفت سنگ بر او زد و با هر سنگى تكبير گفت آن وقت جبرئيل گفت اى آدم (ع) ديگر شيطان را نخواهى ديد پس از آن آدم (ع) داخل كعبه شد و هفت مرتبه طواف نمود آن وقت جبرئيل گفت اى آدم خداوند توبه او را قبول نمود و زوجه تو حوا را بتو ميرساند. (پايان) و در اخبار اهل بيت است آدم وقتى در بهشت بود ديد اسمهايى بر ساق عرش نوشته شده سؤال نمود صاحب اين نامهاى مجلل كيانند جبرئيل گفت اينها جليل‏ترين و بزرگترين خلق خداوند و ذريه تواند و آنها محمد صلّى اللَّه عليه و آله، على (ع)، فاطمه (ع)، حسن و حسين (ع) ميباشند موقع توبه آدم (ع) جبرئيل آن اسمها را به آدم ياد آورى نمود آدم (ع) متوسل گرديد بآنها و خدا را بآنها قسم داد خداوند ببركت آنها توبه آدم را قبول نمود.

 (معنى و حقيقت توبه چيست)

در عرف شرع توبه رجوع و بازگشت از مخالفت و نافرمانى است به اطاعت و بندگى و در اينكه حقيقت توبه چيست بين علماء گفتگو بسيار است بعضى گويند توبه فقط همان پشيمانى از عمل قبيح و مخالفت حكم شرع                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 278

 مطهر است، ديگرى گفته معنى توبه پشيمانى و عزم بر ترك است، قول ديگر اين است كه توبه سه ركن دارد پشيمانى از خلاف و عزم بر عدم تكرار و تدارك ما فات.

لكن ظاهرا آن شرط سوم در اصل تحقق توبه مدخليت ندارد آرى ممكن است گفته شود اصل توبه همان پشيمانى است و عزم بر عدم معاودت از لوازم آن است و تدارك ما فات از متممات و كمال توبه است يعنى بدون تدارك ما فات توبه نيز تحقق پذيرد لكن توبه كامل نيست و آنچه مخالفت در آن واقع شده اگر از چيزهايى است كه قابل تدارك است تبرئه نميشود مگر وقتى كه تدارك آن نمايد مثل اينكه عمل واجبى را ترك نموده يا حق غيرى در گردن وى است بايستى حتى الامكان خود را برى الذّمه نمايد.

و معنى توبه رجوع و بازگشت بسوى حق و امر حق است پس از آنكه بعصيان از اوامر الهى اعراض نموده بود و يكى از اسماء اللَّه «توّاب» است و آن لفظى است مشترك بين حق و خلق وقتى نسبت بخلق داده شود رجوع و بازگشت وى است بمبدء خود بعد از اعراض از او زيرا معنى عصيان همان سرپيچى از اوامر مولى و فرار از اوست وقتى توبه نمود بازگشت نموده بسوى او، و تواب نسبت بحق تعالى كه فرموده فَتابَ عَلَيْهِ بازگشت خداوند است از سخط و غضب برحمت و مغفرت.

و توبه حقيقى نسبت بانسان وقتى تحقق پذيرد كه قلب و سريره وى از تعلّقات نفسانى و شهوات طبيعى وارسته گردد و تصفيه شود و بتمام قوى و مشاعر رجوع بمبدء خود نمايد زيرا چنانچه از معصوم رسيده‏

 «حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة»

و تمام معاصى از همين محبت دنيا و تعلقات طبيعى سر چشمه ميگيرد و انسان را پايبند شهوات نفسانى مينمايد و وى را از حق و حقيقت دور ميگرداند با اينكه او سبحانه‏

اقرب من كلّ قريب‏

است.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 279

 لكن وقتى حجب ظلمانى و تعلقات نفسانى برداشته شد و انسان بتمام همت از دار غرور انابه نمود بدار خلود و روى نيازمندى بدر خانه بى‏نياز آورد و از ذلت گناه و بعدى كه در اثر نافرمانى طارى وى گشته استغفار نمود وجهه قلب خود را بسوى او گردانيد خداوند نيز بنا بوعده‏اى كه داده هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ «1» سوره توبه آيه 105 إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ «2» سوره بقره آيه 222، و در احاديث قدسى است‏

من كان للَّه كان اللَّه له «3»

، من تقرّب الىّ بشبر تقرّبت اليه ذراعا «4»

و امثال اينها او را ميپذيرد و قبول ميفرمايد بلكه در باره توبه كنندگان فرموده فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ «5» سوره فرقان آيه 70، علاوه بر اينكه آنها را ميپذيرد و گرامى و دوست ميدارد بجاى اعمال زشت آنها اعمال نيك ميگذارد ببين بچه درجه و پايه‏اى ميرسد لطف خداوندى نسبت ببنده عاصى فرارى وقتى بازگشت نمود بمولاى خود كه هم دوستى خود را نسبت باو اعلان نموده و هم وى را گرامى داشته و از لغزشها و مخالفتهاى او چشم پوشيده بلكه سيئات او را تبديل بحسنات مينمايد «گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست».

خداوند متعال براى ما دو راه و دو طريق بسوى خود باز نموده كه بسيار بر اميدوارى ما ميافزايد يكى راه توبه است كه هر قدر هم عصيان ورزيم اميد عفو و بخشش از كرم خداوندى داريم، و ديگرى راه دعاء است‏

__________________________________________________
 

 (1) اوست كه قبول ميكند توبه بندگان خود را.

 (2) بدرستى خداوند دوست ميدارد توبه كننده‏گان را و دوست ميدارد تطهير كننده‏گان را.

 (3) كسى كه بوده باشد براى خدا، خدا نيز براى او است.

 (4) كسى كه يك وجب بمن نزديك گردد من يك ذراع بوى نزديك ميگردم.

 (5) آنها كسانى ميباشند كه خداوند تبديل مينمايد گناهان آنها را باعمال نيك‏

                        مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏1، ص: 280

ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ «1».

و اين دو راه باز شده كه در هيچ حالى از رحمت و كرم الهى مأيوس نباشيم و بدانيم هر وقت رو باو آريم اگر چه غرق در گناه باشيم بكرم خداونديش ما را ميپذيرد و قبول ميكند اين است كه مقارن نمود «تواب» را «برحيم» كه يكى از صفات ذاتيه است و اشاره دارد برحمت خاصى كه مخصوص توبه كننده‏گان است.

__________________________________________________
 

 (1) وقتى بنده من از من سؤال نمود من نزديك باويم و اجابت مينمايم دعوت دعا كننده را وقتى كه بخواند مرا.