Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تصویر منتخب

IMG_009.JPG

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
مقصود از معاد چیست؟

مطلب پنجم : در این که مقصود از معاد چیست؟
معاد بحسب معنای لغوی و عرفی بازگشت بچیزی است که از وی اعراض و مفارقت حاصل شده باشد لکن در عرف شرع عبارت از زنده شدن در قیامت و انتقال از عالم برزخ پس از خراب شدن دنیا بعالم آخرت است و این معنی نسبت بانسان در نشأه قیامت بدو معنی صادق آید یکی را معاد جسمانی گویند و دیگری را معاد روحانی.
و مقصود از معاد جسمانی رجوع و بازگشت انسان است بحیات جسمانی یعنی تجدد و حیات دیگری است که در آن وقت بامر حق تعالی بانسان افاضه می گردد و او زنده می شود زندگ جاویدانی.
و مقصود از معاد روحانی عود باصل خود یعنی عود نمودن انسان است باصل خود که آن عالم علوی است که مرکز وجود وی است و در نزول از وی مفارقت نموده بود بمقتضای مشیت ازلیه الهیه در ادوار خلقت سیرنموده تا  آنکه پس از استکمال مجدداً بوطن اصلی خود برگردد و حیات تازه ای پیدا نماید.
و برهان برای اثبات معاد باین معنی بسیار است که علماء در کتب کلام و غیره مشروحاً بیان نموده اند و هر یک از آن ها بتنهائی دلیل تامی است برای اثبات معاد و ما برای اختصار بناچار از تفصیل آن خودداری می نمائیم لکن خلاصه بعضی از آنها را در اینجا تذکر می دهیم.
یکی آنکه معاد و زنده شدن در قیامت امری است ممکن و دلیلی برای محال بودن آن نداریم زیرا چنانچه خدای متعال انسان را پس از نیستی و عدم بهستی و وجود آورد چگونه قدرت ندارد که پس از تفرق اجزاء دو مرتبه اجزاء بدن او را جمع کند و وی را بحالت اولیه برگرداند چنانچه د رکتاب کریم خود فرمود: « کما بدء کم تعودون». همان طوری که اول خلق شدید برگردانیده می شوید زیرا که نه از قدرت حق چیزی کاسته شده است و نه از امکان ممکن.
لکن امکان اعاده روح ببدن وقتی ثابت می گردد که ادله مانعین را رد کنیم و جواب گوئیم و عمده دلیل مانعین امتناع اعاده معدوم است و چنانچه از بیان گذشته بخوبی معلوم شد بمردن و اضمحلال بدن عنصری چیزی از حقیقت انسانی و آنچه قوام وجود و انیت او بسته بوی است کم نمی شود فقط عوارض و قشر بدن او است که بمردن از وی سلب می گردد و بازگشت او بحیات اولیه برای مصالح چندی است که عقل وی را ممکن بلکه واجب می داند پس وقتی وجود چیزی در حد ذات خود ممکن شد و مخبر صادق خبر بوقوع آن داد البته بایستی تصدیق بآن نمائیم.
و چنانچه معلوم است تمام پیمبران و سفرای الهی با کثریت عددشان تماماً بیک قول بما خبر دادند که پس از این عالم عالمی است و پس از این نشأه دنیا نشآتی است که انسان آنها را طی نماید و حساب خلایق در آن جا گرفته می شود و هر کس بمجازات اعمال خود می رسد و پس از طی مراحل و نشآت هر فردی بمنتهای کمال لایق بخود خواهد رسید.
دلیل دیگر هر دانشمند و عاقلی می فهمد که جهان و گردش آن بازی نیست و رازی دارد و در پس پرده داستان دیگری است زیرا که بدیهی است که این عالم عنصری و این عناصر و این چرخیدن اوضاع عالم بگرد هم چیز خود سرانه ای نیست و بمحض تصادف و اثر طبیعت بی شعور نمی باشد بلکه غایت و فائده بزرگ در نظر است و جای تردید نیست که غایت و فائده وی وجود انسان است.
پس نظر می کنیم در انسان  و او را تحت تدبر و بازرسی قرار می دهیم و شالوده زندگانی او را کنجکاوی می نمائیم و می بینیم با آن همه مشقتها و زحمتهای فوق العاده که هر کس در ایام حیات خود متحمل می گردد پس از آنکه مراتب کودکی و جوانی و کهولت را بسر برد می میرد و بعد از چندی اجزاء بدن او از هم متفرق و از نظر ما محو می گردد.
آیا هیچ عاقلی تصدیق می نماید که فائده وجود کون با این عظمت و نظام حیرت بخش که هزاران فکر عمیق بکوچک تر اسرار خلقت وی نمی رسد همین باشد.
آیا کار لغو و عبثی بالاتر از این می شود که انسانی بید قدرت الهی خلق شده با این همه رموز و اسراری که در کالبد بدن او تعبیه شده غیر از اسرار و مراتب روحانی و نفسانی او بعد از کمال فانی گردد و از بین برود.
اگر این طور است آیا کسی حق ندارد که از کردگار عالم و مربی کون سئوال نماید که ای خدای حکیم قادر عالم توانا برای چه ما را از حال نیستی بهستی آوردی و پس ازاین همه مشقتها و رنجها و زحمتها و بیچارگی هائی که در مدت عمر متحمل شدیم ما را بخاک یکسان می نمائی و ما را دو مرتبه بحال نیستی و عدم بر می گردانی اگر غرض از خلقت این باشد که از خلق انتفاعی ببری که تو منزه و مبرا می باشی و تو غنی بالذات و باقی فقیر الی الله می باشند (1) و اگر غرض محض تفضل و عنایت بافراد بشر است این چه تفضل و عنایتی است بلکه ظلمی بالاتر از این بنظر نمی آید که انسان را پس از استکمال برگردانی بحال عدم و نیستی هرگز ما این مطلب را قبول نمی کنیم زیرا که بعقل و وجدان خود می دانیم که خدای ما و خالق ما حکیم و عادل و عالم و مهربان است و خودش هم خود را بهمین اوصاف معرفی فرموده و نه ظلم لایق بزرگواری اوست و نه کار لغو.
آیا جا ندارد پس از این سئوال از مصدر جلال خداوندی بزبان بی زبانی خطاب رسد ای مخلوق ضعیف ناتوان من تو را بدست قدرت خود در بهترین صورت خلق نمودم و پس از اتمام جسد تو از عالم امر و ملکوت اعلا روح و عقل بتو افاضه نمودم و تو را از نیستی بهستی آوردن و همه چیزها را برای تو خلق نمودم و از بین موجودات تو را برای خود انتخاب نمودم (2) و تو را در مراحل اطوار خلقت گاهی در علو و گاهی در سفل ترقیات و تنزلاتی ندادم تا آنکه اطوار خلقت تو بپایان رسید چگونه ممکن است با این همه عنایت و تفضلاتی که درباره تو نمودم و تو را نمونه عالم هستی و گنجینه اسرار الهی و مظهر و نماینده اوصاف لم یزلی خودم نمودم دو مرتبه تو را بحال نیستی و عدم برگردانم این طور نیست و نسبت ظلم و عبث و بیهوده کاری بر ساحت قدس خداوندی ما روا نیست بلکه مرگ و کندن این لباس هم برای تکمیل و ترقی جنبه روحانی تو است.
دلیل دیگر اینکه شکی نیست که مردم در اوصاف و ملکات و اعمال و ا خلاق بی اندازه مختلف می باشند چنانچه می بینیم بعضی ظالم و بعضی مظلوم، بعضی صالح و بردبار بعضی شرور و جنایتکار، بعضی متصف باوصاف حمیده انسانی، بعضی متصف باوصاف رذیلۀ حیوانی، بعضی نیکوکار و مصلح جامعه بشری بعضی بد کردار و خودخواه و مفسد جامعه انسانی، بعضی شب و روز خود را در اطاعت و عبادت پروردگار می گذرانند، بعضی بعکس تمام اوقات خود را در لهو ولعب و نفس پرستی و خوش گذرانی و فراهم آوردن حظوظ نفسانی می گذرانند و چنانچه معلوم است مومن و کافر سعید و شقی ، خوب و بد ، مصلح و مفسد همه می میرند پس اگر دار دیگر و عالم دیگری نباشد که حق مظلوم از ظالم گرفته شود و هر کس بجزای اعمال و افعال خود برسد منافی با عدل پروردگار خواهد بود، بلکه انکار معاد انکار مبدء است و ایمان بمبدء مستلزم ایمان بمعاد است زیرا که منکر معاد منکر صفات ذاتیه واجب الوجود است و یکی از صفات حق تعالی عدل است و دیگر علم و حکمت و منکر معاد منکر این صفات است زیرا که عدل الهی مقتضی این است که از کار عبث و بیهوده منزه و مبرا باشد پس این صفات مقتضی تحقق معاد است یعنی ایمان بصفات ذاتیه الهی بعینه همان ایمان بمعاد است.
اگر گفته شود باین ادله ای که ذکر شد همین قدر می توان ثابت نمود که پس از این عالم عالمی است و انسان بمردن فانی نمی گردد و از بین نمی رود لکن از کجا ثابت می شود که هر فردی از بشر با روح و بدن وارد قیامت می شود و محشور می گردد اگر معاد را روحانی صرف هم گرفتیم رفع محظورات می شود.
جواب گوئیم: بلی باین ادله همین قدر معلوم می شود که معادی در کار هست انسان بمردن فانی نمی گردد لکن دلیل بخصوص برای اثبات معاد جسمانی و اینکه انسان با روح و جسد و قوای جسمانیه محشور می گردد دو چیز است:
یکی برهان نقلی از کتاب و سنت چنانچه بیان خواهیم نمود و دیگر قاعده تکامل که مکرر در مکرر بیان نمودیم و مبنای این کتاب راروی همین قاعده قرار دادیم زیرا که بمشاهده و تجربه و بحسب کشفیات جدیده معلوم و مبرهن است که عالم کون و هستی علی الدوام رو بکمال می رود و انسان که اشرف موجودات اولی و الیق بکمال است و چنانچه ثابت نمودیم کمال انسان و تمامیت او بروح و بدن است پس آخرین سیر استکمالی او که عبارت از معاد است بایستی با روح و بدن محشور گردد و گر نه ناقص خواهد بود بلکه بدون یکی از اینها اسم انسانیت بر وی صادق نیاید.
و برهان بر تحقق معاد جسمانی و روحانی از آیات قرآنی و احادیث بقدری زیاد است که احصاء و شماره نمیتوان نمود چنانچه مکرر گفته شد غرض ما در اینجا اینست که مطالب راجعه بمعاد را از روی سیر طبیعی و قانون تکامل (3) اثبات نمائیم و دلیل عقلی را منطبق نمائیم با دلیل نقلی.
و از جمله آیاتی که صریحاً و بعضی ظاهراً دلالت دارد بر تجدد حیات جسمانی در عالم آخرت این است که در سوره اعراف فرموده: « قال فیها تحیون و فیها تموتون و منها تخرجون». در زمین حیات می یابید در زمین می میرید و از زمین بیرون می آئید و بیرون آمدن از زمین ملازم حیات جدید است و در سوره بقره: « کیف تکفرون بالله و کنتم امواتاًً فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون». چگونه کافر می شوید بخدا و حال آنکه شما مرده بودید پس زنده کرد شما را پس از آن می میراند شما را پس از آن زنده می گرداند شما را پس بسوی او بازگشت می نمائید . و در سوره توبه : « ثم تردون الی عالم  الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعملون». پس شما برگردیده می شوید بسوی کسی که عالم است بغیب و شهادت یعنی عالم حس پس خدا خبر می دهد شما را بآنچه بودید که عمل می کردید چنانچه معلوم است دلالت این آیه بر معاد روحانی ظاهرتر است از دلالت وی بر معاد جسمانی ، در سوره یس « قال من یحیی العظام و هی رمیم قل یحییها الذی انشأها اول مره و هو بکل خلق علیم». گفت چه کس زنده می کند استخوان های پوسیده را ، بگو ای پیغمبر صلی الله علیه و آله زنده می کند او را کسی که خلق نمود او را دفعه اول و حال آن که او بهر چیزی داناست . ظاهراً مرجع ضمیر در یحییها همان عظامی است که در ایام حیات نفس بآن تعلق داشته و جزء بدن وی محسوب بوده نه عظام پوسیده ای که تا قیامت مسلماً خاک گردیده و بچندین هزار صورت تبدیل گردیده و آن عظام بصورت و ماده موجود است منتهی بمردن جدائی بین ماده و صورت پدید می گردد.
صورت همان صورت مثالی و همان صورت فعلی انسان است که گفتیم بمردن از بین نمی رود و با نفس همراه است و ماده عظام همان ماده اولیه است که آن را ماده المواد و بعضی اثیر و بعضی نیرو و بعضی هیولی یش گویند و آن فانی نمی گردد مگر باراده خالقش و لو بچندین هزار صورت متبدل گردد.
خلاصه از این آیات چنین بر می آید که قادر متعال در قیامت روح بشر را با صورت شخصیه وی که شیئیه هر شیئی بصورت اوست ثانیاً تعلق می دهد بماده اولیه که آن با بساطت و وحدتی که دارد و غیر محسوس است محلی قابلی وموضوع تمام اجسام است و محدود بحدی نیست و چون این عالم زمان ضیق دارد تمام صور با هم موجود نیستند بایستی آن ماده غیر محسوس همیشه در خلع و لبس باشد لکن چون عالم قیامت عالم جمع و فوق زمان است تمام موجودات با هم جمع می شوند یعنی ماده همه آنها یکی است و تشخص آنها بصورت است و الله العالم بحقایق الامور . در سوره عنکبوت « او لم یروا کیف یبدء الله الخلق ثم یعیده ان ذلک علی الله یسیر ». آیا ندیدید چگونه ابتداء خلق نمود پس بر می گرداند آنها را و این مطلب بر خدا آسان است و از این قبیل آیات بسیار است که دلالت می کند که پس از آنکه این عالم عنصری خراب گردید و عالم قیامت بر پا شد انسان هم زنده می گردد و حیات جسمانی پیدا می کند تا آنکه بمجازات و کیفر اعمال خود برسد.
و در این خصوص اخبار هم متجاوز از حد و حصر می باشد چنانچه در بحار از صادق آل محمد صلی الله علیه و آله نقل می نمایند که فرموده: ( وقتی که اراده نماید حق تعالی که خلق را مبعوث نماید چهل روز از آسمان باران بزمین می بارد و تمام رگهای بدن با هم جمع می شوند و گوشت بر آنها روئیده می شود).
و در جای دیگر از ابی جعفر علیه السلام نقل می کند که از جمله مواعظی که لقمان بپسر خود نمود این بود که گفت: ( ای پسرک من اگر تو را شکی است در مردن خواب را از خود رفع نما و هرگز قدرت بر آن نداری و اگر در تو شکی است از مبعوث شدن بردار از خود بیدار شدن از خواب را و هرگز قدرت بر آن نداری و ا گر تو در این مطلب فکر کنی می دانی که نفس تو بدست غیر تو است و جز این نیست که خواب بمنزله مرگ است و بیداری بعد از خواب بمنزله مبعوث شدن بعد از موت است).
و در جای دیگر از علی بن الحسین نقل می نماید که فرمود: عجب دارم از شخص متکبر فخر کننده که دیروز نطفه بود و فردا جیفه و عجب و بسیار عجب است کسی که شک کند در خدا و حال آنکه می بیند خلق را و عجب و بسیار عجب است از کسی که منکر شود مردن را و حال آن که می بیند کسانی را که هر روز می میرند و عجب و بسیار عجب از کسی که منکر شود نشأه آخرت را و حال آنکه می بیند عالم دنیا را.
و در جای دیگر از ابی عبدالله علیه السلام نقل می نماید که در پاسخ سئوال از اینکه آیا جسد میت در قبر می پوسد ؟ فرمود: بلی حتی آنکه از وی باقی نمی ماند نه گوشت و نه استخوان مگر طینت آن چنانی که از وی خلق شده بود و او نمی پوسد بلکه در قبر دور می زند تا آنکه دو مرتبه از وی خلق شود و غیر اینها از آیات و اخبار بسیار که بعضی صریح و بعضی ظاهر در این است که انسان در قیامت زنده می گردد و حیات دیگری بوی اضافه می شود و حکایت ابراهیم خلیل علیه السلام که در قرآن است در ذبح چهار مرغ و کوفتن اجزاء آنها در هم و زنده شدن آنها هم شاهد بر این مطلب است.
پس معاد جسمانی و زنده شدن در روز محشر یکی از مسلمیات بین تمام ادیان است و منکر آن از دائره اسلام خارج می باشد لکن خلاف و اشکال بین متدینین و مسلمین در کیفیت اعاده جسدی است که معدوم گشته که آیا همان بدن اولی است بعینه یا مثل اوست.
کسانی که اعاده معدوم را جایز دانند گویند همان بدن اولی است که پس از اعدام و فناء مجدداً عود می نماید و گویند دلیلی برای محال بودن اعاده معدوم نداریم و بعضی گویند اجزاء اصلیه ای در انسان موجود است که پس از مردن و تفرق اجزاء موجود است و جزء بدن دیگری از انسان یا حیوان نمی شود و روز قیامت هم اجزاء اصلیه که مضبوط و معین است بحکم قادر متعال از اطراف عالم جمع می شود و روح بوی معاودت می نماید و زنده می گردد و بهمین جواب شبهه آکل و ماکول را هم رد کرده اند چنانکه گذشت.
و نیز از جمله اخبار حدیثی است که طبرسی در کتاب احتجاج چنین نقل می نماید که حضرت صادق علیه السلام در پاسخ سئوال از اینکه آیا روح بشر بعد از خروج بدن متلاشی می گردد یا آنکه باقی می ماند؟
فرمود: بلکه باقی است تا وقتی که نفخه صور دمیده شود آن وقت اشیاء باطل می گردد نه حسی باقی می ماند و نه محسوس ، پس از آن اشیاء بر می گردد بحال اولیه خود . ثانیاً سائل سئوال می کند بدنی که پوسیده شده و اجزاء آن پراکنده گشته عضوی در بلدی خوراک سباع و بهایم گردیده و عضوی حشرات آن را مکیده و عضوی خاک شده و جزء عمارات گشته روح در کجا و چگونه باقی است.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: آن کسی که ابتداء بدون مثال او را خلق فرموده قدرت دارد او را بر گرداند.
سائل می گوید مطلب را واضح تر گردان . حضرت فرمود: روح در مکان خود ثابت و بر قرار است روح نیکوکاران در روشنی و وسعت و روح بدکاران در ظلمت و تنگی است و بدن خاک می گردد همان طور که از خاک خلق شده بود و آنچه را از آن سباع و بهائم و هوام خورده و چشیده اند در خاک محفوظ است نزد کسی که خارج نیست از علم او ذره المثقالی در ظلمات ارض و می داند عدد اشیاء و وزن آن را و خاک روحانیین بمنزله طلا می باشد در خاک و وقتی که شسته شود و مثل روغن است در شیر پس جمع می شود خاک هر بدنی بسوی بدن خود و منتقل می گردد باذن حق تعالی بسوی روح پس عود می کند صور باذن مصور مثل هیئت خود و ولوج می نماید روح در آن ، آن وقت انسان استقامت پیدا می نماید و چیزی از خود انکار ندارد.
توضیح آنکه در این حدیث شریف فرموده روح ثابت و بر قرار است با اینکه بدن خاک گردیده شاید اشاره بتجرد روح باشد یعنی روح بشر مادی نیست که محتاج بمکان و ماده باشد بدون بدن مادی نیز وجود دارد و تغیر پذیر نیست مگر باراده خالقش.
و اینکه فرموده آنچه هوام و سباع از بدن خورده و چشیده اند در خاک محفوظ است و خاک روحانیین بمنزلۀ طلا در خاک و بمنزله روغن در شیر است اشاره بماده بدن است که در احادیث گاهی تعبیر از آن باجزاء اصلیه و گاهی بعجب ذنب و گاهی بطینت و گاهی بطلا و روغن در شیر شده و آن ماده و عنصر اولیه بدن او است که در دنیا زندگانی می نمود و آن جوهر فرده در وعاء خود دور می زند تا آنکه دو مرتبه متصل گردد باصل خود (روح).
و آن اصل محفوظ نه خاک است و نه غیر خاک و نه عنصر دیگر از آن چه محسوس می گردد بلکه آن اصل محفوظ بمنزله بذری است که در ابتداء خلقت از الطاف الهی و از اسماء قدرت ازلی در ارض ممکنات پاشیده شده و آن اول پیدایش قدرت اوست در عالم تکوینیات و موجوداتی که بنظر می آیند تظاهرات همان ماده اولیه است و نسبت آن بتمام حیات انسان مثل آن سیال است نسبت بزمان و مثل حرکت توسطیه است بین ابتداء و انتهاء مسافت در حرکت قطعیه مکانیه و از اول عمر عالم تا آخر باقی است و ماده محسوساتست بحس نمی آید ( معقول است نه محسوس) نه جزء چیزی می شود و نه چیزی جزء آن می گردد از حیث ذات تغییر پذیر نیست اگر چه آنی بیک صورت باقی نمی ماند هر آنی بصورتی تظاهر می نماید.
اینست که در همین حدیث بالا فرموده: ( خاک روحانیین مثل طلا می باشد در خاک) یعنی ممتاز و بجای خود محفوظ است.
و شاید اشاره بهمین ماده اولیه و جواهر فرده دارد اینکه در احادیث راجع بعالم ذر فرموده: ( وقتی خداوند آدم ابوالبشر را خلقت فرمود ذراتی از پشت او بیرون ریخت بعضی کوچک، بعضی بزرگ،  بعضی نورانی بعضی ظلمانی تا آخر حدیث که مفصل است و ما بناچار از بیان آن خودداری می نمائیم.
پس از این بیان بخوبی معلوم می شود که بمردن چیزی از حقیقت روحانی و جسمانی بشر معلوم نمی گردد بلکه برای صعود بمرتبه ما فوق الطبیعه خالق متعال جدائی می اندازد بین روح و ماده بدن عنصری و پس از استکمال برای جامعیت و تمامیت و اینکه هر فردی از بشر بکیفر و جزای اعمال خود برسد ثانیاً روح تعلق می گردد بهمان ماده اولیه و روح و بدن ما هم متحد می گردند و اگر غیر از این بود خلقت انسان کامل نمی گشت و انسان بتمامیت نمی رسید.
و چنانچه در محل خود مبرهن و ثابت گردیده عالم قیامت، عالم جمع و عالم تام و تمام و عالم اتحاد و عالم حیات و عالم حقیقت است و تمام موجودات در آنجا حی و ناطق اند ( و ان الدار الاخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون).
و در آن عالم هر چیزی بر می گردد باصل خود دانشمندان گفته اند نهایت هر چیزی همان بدایت اوست ( کما بدءکم تعودون) شئی وقتی بانتهاء می رسد که باول وجودش بپیوندد.
در مطلب چهارم از مقاله پنجم همین کتاب گفتیم کمال و تمامیت هر چیزی وقتی محقق می گردد که دارای مراتب زیرین گردد یعنی آخرش مرتبط گردد باولش و جامع تمام مراتب گردد و این مطلب در قیامت کبری تحقق پذیرد.
و از اینجا شبه امتناع اعاده معدوم و شبه آکل وماکول و شبه تناسخ و غیر اینها باطل می گردد. زیرا چنانچه گفتیم امتناع اعاده معدوم بر فرض تسلیم در صورتی است که انسان بمردن معدوم گردد و اینطور نیست بلکه روح انسان و بدن حقیقی او با صورت فعلی و شخص وی همانطوری که در مقامات این کتاب تذکر داده شد در وعاء فوق این عالم محفوظ است حتی چنانچه گفتیم ماده عناصر بدن عنصری وی نیز در ظرف خود موجود و محفوظ است زیرا که تعبیرات و تبدیلاتی که بنظر می آید تماماً عوارضات ماده است ماده اولیه کم و زیاد نمی شود، کم و کیف در آن تصور ندارد، تغییر صورت می دهد لکن ذات و حقیقت آن تغییر نمی کند.
و نیز در شبه آکل و ماکول گوئیم مثلاً وقتی انسانی را انسانی یا حیوانی خود فوراً صورت ماکول از ماده که جهت قابلی است عوض می شود بصورت آکل و صورت ماکول که شیئیه هر شئی بصورت وی است در وعاء خود محفوظ می ماند نزد ( مصور الصور) پس نه ماده تغییر می نماید و نه صورت شخصیه ماکول صورت شخصیه آکل می گردد.
ماده از حیث مادیت بحال خود باقی است و لو آنکه هزار مرتبه تغییر نماید از صورتی بصورتی و از حالی بحالی زیرا که ماده اولیه محل قابلی صور اشیاء است و صورت نیز در وعاء دهر و در لوح محفوظ موجود و محفوظ است زیرا چنانچه در محل خود مبرهن گردیده هیچ چیز در عالم معدوم صرف نمی گردد حتی عوارض لکن چون ظرف زمان ضیق دارد نمی شود اضداد با هم موجود باشند و این طور بنظر می آید که مادامی که قبلی معدوم نگردد بعدی موجود نمی گردد.
خلاصه شاید مراد بطینتی که در احادیث بالا گفته شد آن جوهر و حقیقت ماده و عنصر اولیه صور موجودات است و آن جوهر در وعاء خود که تعبیر از آن بقبر شده پس از فناء عالم باقی است و چون علاقه تامی با صورت انسانی دارد چنانچه در حدیث فرمود: (دور می زند) تا وقتی  که نفخه ثانوی صور دمیده شود آن وقت اصل متصل می گردد بفرع و روح ببدن و دنیا بآخرت ( و جمع الشمس و القمر) در کتاب کریم فرمود: « و نفخ فی الصور فاذاهم من الاجداث ینسلون».
پس از این بیان بخوبی شبه تناسخ نیز مرتفع می گردد زیرا که مبنای کلام ما بر اینست که روح هر بشری با صورت شخصیه و ماده اولیه او محفوظ است نزد کسی که خارج نیست از علم او ذره المثقالی در ظلمات ارض و روح و بدن ارتباط کامل با هم دارند.
تناسخی می گوید روح بشر در همین عالم پس از مردن ببدن طفلی تعلق می گیرد و اصلاً این کلام بسیار رکیک و بی معنی است چگونه ممکن است موجودی که مراتب کمال خود را طی نموده و از قوه بفعل آمده و از مرتبه کودکی بمرتبه جوانی و از آن بمرتبه پیری رسیده و کمالاتی کسب نموده برگردد بحال کودکی و فاقد همه چیز گردد و این مطلب اساساً باطل و یکی از محالات عقلیه بشمار می رود بقول مولوی ( هیچ انگوری دیگر غوره نشده).
و بعضی از دانشمندان در شرح این جمله از حدیث ( و یعود تراباً کما منه خلق) کلامی دارد که خلاصه آنرا ترجمه می نمایم چنین فرموده و حق معنی اینست که گفته شود عود می کند روح بخاکی که از آن خلق شده لکن چون خاکی که از آن خلق شده از جهت ارتباط با روح در نشآت کمالاتی پیدا نموده بطوری که از مرتبه استعداد بمرتبه فعلیت رسیده از این جهت حضرت فرمود: چنانچه از آن خلق شده یعنی مثل ترابی که از آن خلق شده از حیث نوعش نه از حیث خصوصیاتش یا از حیث آنکه راه نزولش مثل راه صعود اوست تا آخر کلامش دامت توفیقاته.
ظاهراً می خواهد بفرماید نوع خاکی که از آن خلق شده از جهت ملابسه و اتصال با روح از مرتبه قو و استعداد ترقی نموده و بمرتبه فعلیت رسیده آن وقت با روح نزدیک می گردد و عود می کند بروح پس عود بدن است نه روح نه عود روح ببدن.
لکن چنین بنظر می رسد که این کلام تمام نیست زیرا اگر بکوئید ماده که جهت قابلی مادیات است ذات و ماهیتش بدل می شود یعنی قوه بعینه فعل می گردد قلب ماهیت لازم آید و قلب ماهیت نزد حکماء یکی از محالات عقلیه بشمار می رود و اگر بگوئید با وصف قابلی بالفعل می گردد لازم آید که شیء واحد از جهت واحد هم بالفعل باشد و هم بالقوه و این نیز درست نیست آری می شود یک شیء باعتباری بالقوه و باعتباری بالفعل گردد لکن از یک جهت ممکن نیست.
مگر آنکه بخواهد بفرماید صورت خاکی تبدیل می گردد بصورت انسانی و صورت انسانی در وعاء خود محفوظ است چنانچه مبنای کلام آن دانشمند بر همین است بلکه صریح کلام اوست.
لکن این توجیه با ظاهر آیات قرآنی و اخباری که از معصومین علیهم السلام رسیده قدری منافات دارد زیرا در آیات و اخبار تصریح می فرماید که روح عود می کند بخاکی که از آن خلق گشته نمی فرماید بدن عود می کند بروح.
پس بهتر این است که گفته شود از مجموعه آیات و اخباری که از معصومین علیهم السلام رسیده چنین بر می آید که در روز موعود روح بشر با آن صورت مثالی شخصی وی که فعلیت و نحوه وجود جسم وی است و در مقالات همین کتاب گفتیم آن جوهر و حقیقت این بدن عنصری است که بمنزله عطر گل است و هنگام نزع و مرگ از بدن محسوس کشیده می شود و در عالم برزخ موجود است آن وقت بحکم قادر متعال ثانیاً عود می نماید بماده اولیه که جهت قابلی تمام اجسام است و حیات جدیدی پیدا می نماید و این مطلب منافی نیست با آنچه از براهین عقلی و نقلی بر می آید که انسان در قیامت متشکل می گردد بصورت اعمال و اخلاقی که در نفس وی رسوخ نموده زیرا که مقصود از بدن آن فعلیت و نحوه وجود اوست که مربوط بروح است و در قیامت تظاهر می نماید بدن بصفات روح و متشکل می گردد بشکل حیوانی مناسب آن.
و نیز از آثار چنین بر می آید که آن ماده اولیه که بدن عنصری انسان از آن تشکیل یافته پس از فناء عالم در وعاء خود محفوظ است و علاقه تامی با روح بشر دارد که در آن حدیث فرموده در قبر دور می زند تا وقت یکه دو مرتبه از آن خلق شود.
و شاید مقصود از آن اصل محفوظ همان ماده اولیه عناصر است که حکماء قدیم از آن تعبیر بهیولی و حکماء جدید بعضی جواهر فرده اش می نامند بعضی نیرو بعضی اثیر بعضی قوه و همه آنها متفق اند در اینکه آن اصل اولی بسیط و غیر مادی است و صور اجسام و مادیات را تظاهرات و نمایشات آن اصل وحدانی می دانند و معتقدند که آن جوهر ماده محسوس نیست بلکه معقول است یعنی بحواس و آلات نمی توان آن را احساس نمود بلکه از آثار و علامات می توان بوجود آن پی برد و آن فناء پذیر نیست مگر باراده خالقش.
و آن جوهر بسیط بحال خود باقی است و لو آنکه در هر آنی صور و تظاهرات آن تغییر نماید و تغییر و تبدیل صور ضرر باصل حقیقت آن نمی زند یعنی در همه حال آن حقیقت بحال خود باقی است.
و نیز گفته اند آن ماده اولیه نه جزء چیزی می شود و نه چیزی جزء آن می گردد زیرا که شیئیه اشیاء بصور آنها است نه بماده آنها ماده محل تظاهر اشیاء است تبدیل بچیزی نمی شود.
و کسانی که در رد شبه آکل و ماکول گفته اند اجزاء اصلیه و فرعیه ای در انسان هست آن اجزاء اصلیه از اول عمر تا آخر باقی است و آن جزء بدن غیر نمی شود بلکه جزء فضولات شده دفع می شود و آنها را اجزاء اصلیه می گویند و آنچه جزء بدن غیر می شود اجزاء فرعیه و فضولیه می نامند.
اگر مقصود آنها از اجزاء اصلیه همین ماده المواد باشد که محل قابلی موجودات است درست است لکن با این که می گویند از اطراف عالم جمع می شود و جزء بدن غیر نمی شود و جزء فضولات شده دفع می شود درست نمی آید.
زیرا چنانچه گفته شد وجود ماده عناصر که جهت قابلی صور موجودات مادی است بعقل ثابت گردیده نه بحس و اگر این طوری که می گویند اجزاء متفرق خاک باشد که در اطراف عالم پراکنده گردیده بایستی محسوس گردد یعنی بحس ادراک شود نه بعقل.
و این طور نیست بلکه ماده بدن انسان آن جوهر و حقیقت عنصر اولی است که بذر موجودات است و بحس نمی توان ادراک نمود بلکه چنانچه دانشمندان گفته اند از آثار و تعاقب صور محسوسات پی بوجود آن توان برد.
اما اینکه می گویند جزء بدن غیر نمی شود درست است زیرا که ماده اولیه که حکماء قدیم آن را هیولی و حکماء جدید آن را قوه یا نیرو یا اثیر یا چیز دیگر می نامند آن فقط جهت قابلی است و تعین هر شیء بصورت او است نه بماده و هر صورت سابقی معدّ و مقدمه است برای صورت لاحق و هر صورت لاحقی جامع کمال صور سابق خود می باشد تا آن که برسد بکمال اخیر که جامع کل کمالات مادون خود است.
پس ماده هر شیء معد است برای آن که آن شیء را بکمال لایق بخود برساند و نیز محال است صورت چیزی صورت چیز دیگر گردد مثلاً اگر کافری مومنی را بخورد یا بعکس مومن کافری را بخورد نه گوشت کافر جزء گوشت مومن می شود و نه گوشت مومن جزء گوشت کافر می گردد بلکه بمجرد این که بمرتبه هضم اول رسید صورتش تغییر می کند و صورت نزد (حافظ الصور) محفوظ می ماند و ماده صورت دیگری بخود می گیرد.
و ماده در خلع و لبس دائمی است که ساعتی بیک حال باقی نیست و فعلیت هر چیزی بنحوه وجود اوست نه بجهات قابلی و استعدادی وی.
و اینکه می گویند جزء فضولات شده دفع می شود کلام بسیار رکیکی است چگونه می شود مومن  مثلاً جزء فضولات کافر گردد و دفع شود.
توضیح در مقام اینست که عناصر چهارگانه را که در نظر می گیریم مثلاً خاک را که عنصر غالب بدن انسان و حیوان می دانیم دو جنبه و دو جهت دارد از جهتی ثابت و تغییر پذیر نیست و آن ماده المواد است که یکی از جواهر بشمار می رود و از جهت دیگر متغیر و همیشه در خلع و لبس و در کون و فساد است که علی الدوام از حالی بحالی و از صورتی بصورتی تبدیل می گردد مثل اینکه آب هوا می شود و هوا بخار می گردد بخار دو مرتبه آب می شود همین طور عناصر اربع و غیر آن همیشه در تغییر و تبدیل است از صورتی بصورتی و از نوعی وبنوعی می رود.
حکماء گفته اند ماده وجود بالقوه است و صورت وجود بالفعل و چون صورت با ماده جمع شود انواع و افراد تحقق می پذیرد و نیز قوه جنبه نقص است و صورت جنبه کمال و صورت هر قدر بماده نزدیک تر باشد جنبه نقص وی زیادتر  کثرت آن بیشتر است و هر قدر رو بکمال رود بوحدت نزدیک تر می گردد.
پس رسیدن بکمال همان رسیدن بمقام وحدت است و رسیدن بوحدت وصول بقرب الهی است.
این است سر اینکه انسان هر قدر خود را از غوغا و جنجال امور طبیعی دورتر دارد و از امور دنیوی و کثرات مادی وارسته تر گردد بعالم حقیقت و بحق نزدیک تر می گردد.
و آنکه در روز معاد نفس با صورت فعلی خود ثانیاً بوی تعلق می گیرد جوهر ماده است که آن جهت قابلی است نه آن جهت صوری که در تغییر دائمی است و آنی بیک حال باقی نیست یعنی در روز معاد صورت خاکی از ماده گرفته می شود و صورت انسانی بخود می گیرد.
و آنکه مورد اشتباه شده و شبه آکل و ماکول و غیر آن را بار آورده این است که گمان شده ماده بدن انسان بلکه خود انسان و بدن انسان بعینه همان خاک های پراکنده در اطراف عالم است که ثانیاً روح بآن تعلق می گیرد.
لکن اگر گفتیم که نفس ناطقه با صورت شخصی فعلی خود که در وعاء خود محفوظ است ثانیاً برای مصالحی تعلق می گیرد بماده اولیه و عنصر حقیقی که محفوظ و لا یتغیر است نه شبه آکل و ماکول لازم می آید و نه غیر آن.
و باید دانست که مقصود از این بیانات نه این است که بخواهم بگویم مطلب همین است و غیر این نیست بلکه فقط مقصود رفع استبعاد و شبهاتی است که بالقاء شیطانی در ذهن بشر گاهی خطور می کند و این که دانسته شود که شارع مقدس درامور غیر معقوله سخن نمی گوید آنچه بفرماید مطابق با واقع و حاق حقیقت است و با عقل و منطق توأم است و معاد جسمانی همان طوری که پیشوایان ما بما خبر داده اند مطابق با عقل و تجربه است بلکه بوجدان و عیان ثابت است و هیچ محظوری در آن بنظر نمی آید.
و خلاصه مقالاتی که در این کتاب گوشزد شد این است که بمردن چیزی از حقیقت نوعی و فردی انسان کاسته نمی شود فقط افتراق روح است با صورت فعلی شخص آن که تعبیر از آن بصورت هیولی و ماده اولیه این عالم و در آن نیز اسراری نهفته که اینجا جای بیان آن نیست و در قیامت بحکم ایزد متعال ثانیاً روح تعلق می گیرد بماده این عالم و این تعلق برای استکمال نیست بلکه برای تمامیت و کمال انسانی است و چنانچه دانشمندان گفته اند دنیا غلاف آخرت وقشر آنست و آخرت لب و حقیقت دنیا است و نیز آخرت روز جمع و روزی است که هر چیزی بحقیقت خود ظاهر می گردد و شاید همین ماده صور دنیوی ور قیامت تبدیل نماید بصورت اخروی چنانچه در کتاب کریم فرموده: « یوم تبدل الارض و السموات بغیر ارض» از این مبارک آیه بر می آید که ماده دنیا و آخرت یکی است فقط صورت دنیوی تبدیل می گردد بصورت اخروی و نیز ادراک لذائذ و آلام جسمانی منوط باین است که شخص دارای جسم مادی باشد زیرا که مدرک بایست از جنس مدرک باشد و گر نه ادراک تحقق نپذیرد.
و کلام کسانی که گویند همان بدن اولی است که پس از اعدام در قیامت عود می نماید این قول نیز بوجهی صحیح و بوجهی درست بنظر نمی آید.
اینکه می گویند همان بدن اولی است صحیح و درست است اما این که گمان می کنند بکلی معدوم گشته و مجدداً عود می نماید درست نیست زیرا وقتی شیء معدوم گشت و مجدداً موجود گردید شیء ثانوی همان شیء اولی نخواهد بود بلکه مثل آنست نه خود آن بعینه.
از کجا معلوم گشته که آن صورت فعلی انسان و وجود شخصی وی معدوم گردیده تا آنکه ثانیاً خلقت گردد مگر اینکه گمان شود که حقیقت انسان همان جثه محسوس وی است که پس از مرگ متلاشی می گردد و این گمان فاسدی است حقیقت انسان و نحوه وجود روحانی و جسمانی او غیر این است که محسوس می گردد اگر همین بود البته فانی می گشت و قابل بقاء وثبات نبود با اینکه در محل خود مبرهن گردیده که انسان پس از مرگ در عالم برزخ باقی است با صورت مثالی و معذب و یا متنعم است تا قیامت و اینکه بشر برای بقاء خلق شده نه برای فناء.
کی تواند احاطه نماید بعوالم غیر متناهی حق تعالی و چه کس را رسد که پی ببرد باسرار خلقت و همین طوری که ممکن نیست برای انسان مادامی که از قید بدن خلاص نشده پی ببرد و ادراک نماید موجوداتی که برتر و بالاترند از عالم جسمانیات و تصور نماید مجرداتی که متعالی اند از قید زمان و مکان و منزه اند از کم و مقدار با این که نمی شود انکار نمود که عوالمی موجود است که از نظر ما غائب است.
همین طور مادامی که بشر محبوس در سجن طبیعت است نمی تواند تصور نماید عالمی که فوق این عالم است که دانشمندان تعبیر از آن بعالم دهر می کنند و می گویند ( آنچه متفوق است در ظرف زمان مجتمع است در وعاء دهر).
پس وقتی که بدلیل عقل و نقل ثابت شد که انسان بمرگ فانی نمی گردد بلکه خداوند وی را برای بقاء خلق فرموده نه برای فناء.
و از آن طرف نیز مسلم  و مبرهن است که انسان با نفس و بدن انسان است نه بروح تنها پس از اینجا معلوم می شود که آنچه در فعلیت و نحوه وجود وی مدخلیت دارد بایستی باقی بماند در عالمی که فوق این عالم است.
آری برای صعود بعالم دیگر بایستی قطع تعلق نماید از ماده این عالم لکن آنچه در تعیین روحی و جسمی و شخصی وی مدخلیت دارد نمی شود از او سلب گردد.
پس از این بیانات بخوبی معلوم شد که شبه آکل و ماکول و شبه امتناع اعاده معدوم و شبه تناشخ و غیر اینها از شبهات عامیانه و تماماً پوچ و بی محل است.
اگر گفته شود ماده و هیولی عالم همیشه در خلع و لبس است تا صورتی از آن گرفته نشود مصور بصورت دیگری نخواهد شد مثلاً تا صورت آبی از ماده آب گرفته نشود ممکن نیست صورت هوائی بخود بگیرد پس چگونه می شود که ماده ای که بچندین هزار صورت انسانی هر یک پس از دیگری مصور گردیده در قیامت یک دفعه تمامی صور افراد بشر گردد و تمام افراد در سعید واحد اجتماع نمایند
در پاسخ گوئیم ماده فقط جهت قابلی است و در این قسمت تفاوتی بین مادیات و افراد نمی باشد لکن چون بایستی صور موجودات در این عالم تعین و تحقق پذیرد و هر یک از صور موجودات معد و شرط است برای تحقق دیگری.
مثلاً ماده در تحقق وجود انسانی بایستی اول بصورت نطفه در آید و پس از آن بصورت علقه و همین طور همیشه در خلع صورتی و لبس صورت دیگر تا آنکه وجود انسان محقق گردد زیرا که موجودات این عالم محتاج بماده و مدت است که باید بتدریج حاص گردد و مدت اعتبار از اجزاء زمان باشد چون تدریجی است با هم جمع نمی شوند.
این است که ماده که جهت واحده است باید همیشه در خلع صورتی و لبس صورت دیگر باشد لکن چون در قیامت که آخرین سیر بشر است وجود انسان محقق گردیده و بفعلیت رسیده دیگر محتاج بخلع صورتی و لبس صورت دیگر نیست.
اینست که در قیامت زایش و مرگ نمی باشد و در موجودات آن نفاء و زوال راه ندارد.
و شاید اشاره بهمبن معنی دارد قول سبحانه که در سوره دوم آیه 26 فرمود: « و هو الذی یبدء الخلق ثم یعیده و هو اهون علیه».(4)
معلوم است وجه اهونیت وآسان تر همان است که گفتیم چون افراد بشر بایستی در این عالم از نیستی بهستی بیایند و بفعلیت وجود برسند و تحقق و وجود آنها محتاج بعوامل بسیار است مثل اینکه وجود انسان مسبوق بماده و مدت است باید بتدریج و بعوامل طبیعی از قوه بفعل بیایند تا آنکه انسان شخصی گردند، لکن در قیامت چون نحوه وجود و فعلیت روحی و جسمی آنها محفوظست فقط بمرگ از ماده و هیولی این عالم منسلخ گردیده دیگر عود دادن او را به ماده زحمتی ندارد این است که فرمود: ( اعاده آسان تر است از ابداء خلقت ) و الله العالم بحقایق الامور.
و تحقیق در مقام بطوری که تمام اشکالات رفع شود و مخالف با آیات قرآنی و کلمات اهل عصمت علیه السلام نباشد اینست که در روز موعود روح بشر بر می گردد بحالت اولیه خود یعنی محشور می شود با آن بدنی که در دنیا زندگانی می نموده و حیات جدیدی پیدا می نماید و آن حیات جاودانی و زندگانی همیشه است و البته آن یک نحوه دیگری از حیات است که قابل زوال و اضمحلال نمی باشد لکن آن ایجاد پس از اعدام نیست زیرا چنانچه مکرر گفته شد هویت انسانی و تشخص و تعین فردی هریک از افراد بشر بلکه جوهر ماده بدن او نیز در هیچ نشأه و عالمی از بین نمی رود و تبدل حالات و کیفیات و انتقالات ضرر بوحدت شخصیه وی نمی زند چنانچه در همین عالم هم مشاهده می شود بشر از اول تکون تا آخر عمر همیشه در تغیر و تبدل و حدوث است و حال کودکی و جوانی و کهولت و پیری منافی با وحدت شخصیه او نیست یعنی در همه حال گوئیم این همان شخصی است که وقتی جوان و وقتی کودک پیر می گردد و وقتی می میرد و منتقل به عالم دیگری می شود.
غرض آنکه حقیقت بدن و جوهر ذات او آن اصل محفوظی است که از اول عمر تا آخر و پس از مرگ باقی است و در هیچ نشأه ای از نشآت استکمالی از بشر سلب نمی گردد و همیشه با روح همراهست و عالم رحم و عالم دنیا وعالم برزخ و عالم قیامت حالات و تغییراتی است که عارض او می گردد و تبدلات عوارض و حالات منافی با وحدت شخصیه وی نمی باشد و فقط چیزی که بمردن از انسان سلب می گردد جرم بدن و ثقالت اوست که لازمه او تجدد و حدوث دائمی است که آنهم لازمه حیوه دنیوی است لکن هویت شخصیه و صورت انسانیه یعنی جسمیت وی که مرکب از ماده و صورت است در همه حال باقی است منتهی نفس بمردن اعراض می نماید از ماده وهیولی بدن تا آنکه بحکم قادر متعال در قیامت برای ثواب و جزاء دو مرتبه عود نماید لکن جسم در کثافت و لطافت عرض عریضی دارد چنانچه بدن اخروی با بدن دنیوی در غلظت و لطافت بسیار متفاوت می باشد.
خلاصه بمردن چیزی از حقیقت و هویت انسان کاسته نمی گردد و از آنچه در نحو وجود وی مدخلیت دارد که تشخص فردی او منوط بآن است چیزی معدوم نمی گردد و بعد ثانیاً عود نماید تا اینکه بگوئی اعاده معدوم محال است بلکه از اجزاء اصلیه وی چیزی از معدوم و فانی نمی گردد زیرا اگر از وی سلب گردد چیزی که مدخلیت داشته باشد در هویت و حقیقت وی قلب ماهیت و حقیقت لازم آید یعنی پس از جدا شدن اجزاء اصلیه این شیئی باقیمانده همان شخص اولی نخواهد بود و باندک التفاتی معلوم می شود که این مطلب بدیهی است و محتاج بدلیل نیست.
بلی کیفیات و عوارض و حالات بشر باعتبار استکمالات و انتقالات وی در نشآت و عوالم علی الدوام در تغییر و تجدد و تبدل و حدوث می باشد و بحدوث حالات و تغیر کیفیات و عوارض نه شبهه اعاده معدوم لازم آید و نه لزوم قلب ماهیت و هویت چنانچه ظاهر است.
و آنچه از مجموع آیات قرآنی و اخبار بسیار معلوم می شود بیش از این نیست که پس از خراب شدن این عالم دنیا و بدل شدن وی بعالم آخرت انسان حیات جدیدی پیدا می نماید و باتمام قوای جسمانی و روحانی و تعین شخصی و ماده بدن دنیوی از قبر خود بمیعاد پروردگار می شتابد و بکیفر و مجازات اعمال خود می رسد( ان کان خیراً فخیراً و ان کان شراً فشراً).
پس از این بیانات بخوبی معلوم شد که معاد جسمانی عبارت از رجوع و بازگشت هر فردی است استکمال بحالت اولیه خود بعد از آنکه در عالم برزخ از وی اعراض نموده بود مثل کسی که مسافرت نماید از وطن خود و باز برگردد بسوی او زیرا که لازمه کمال جامعیت است.
این بود بیان بسیار مختصری از کیفیت معاد جسمانی و زنده شدن انسان در نشأه قیامت ( و الله العالم بحقیقه الامور ).
اما آیات و اخباری که دلالت دارد بر عود انسان بعالم علوی و اصل خود که عبارت از معاد روحانی است آن هم نیز بسیار است.
از جملۀ آیات آیۀ مبارکه « انا لله و انا الیه راجعون» یعنی بدرستی که مالک ما خداست و بسوی او بازگشت می نمائیم و این آیه تصریح می نماید که مبدء وجود ما اوست و از مصدر جلال احدیت صادر گشته ایم و تنزلاتی نموده ایم و وجود ما در قبضه اقتدار اوست و باز ثانیاً بازگشت می نمائیم بمبدء خود زیرا که مراجعت فرع خروج  است و شیء اگر از جائی و محلی خارج نشده باشد مراجعت بر وی صادق نیاید و از اینجا معلوم می شود که مبدء وجود ما حق است و معاد ما هم بسوی او است.
و در آیه دیگر فرموده: « و انا لی ربک المنتهی » یعنی بسوی پروردگار تو است منتهی واز اینجا هم معلوم می شود که منتهای سیر آدمی رسیدن بمقام قرب پروردگار است.
و در جای دیگر فرموده : « و الی ربک یومئذ المستقر» یعنی بسوی پروردگار تو در آن روز جایگاه قرار است.
و در جای دیگر « و الی ربک الرجعی» و بسوی پروردگار تو است بازگشت.
در جای دیگر « یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه» یعنی ای انسان بدرستی که تو بسیار زحمت و مشقت کشیده ای بسوی پرودگار خود پس ملاقات می نمائی او را و آیات از این قبیل بسیار است. 
و چون نزدیک شدن بحق تعالی بقرب مکانی تصور ندارد مقصود از رسیدن و نزدیک شدن باو استکمال انسان است در مدارج کمال (5) هر فردی که کامل گردد نزدیک تر می گردد بحق تعالی و کمال بتمامیت و دارائی بجامعیت مراتب وجود است و انسان کامل کسی را گویند که از مراتب و ادوار خلقت گذشته و در حاق وسط و مرکز وجود قرار گیرد. (6)
هر یک از افراد بشر چنانکه در مقاله اول این کتاب در بیان قوس نزول گفته شد در مرتبه اول خلقت و در عالم علوی اگر چه مقام و محلی داشته لکن وجود شخصی و تعین فردی در آن مرتبه برای وی متصور نبوده بلکه بنحو کلیت و تبعیت عقول و نفوس کلیه علویه دارای یک نحو وجود ضعیفی بوده است که بهیچ وجه شخصیت و فعلیت فردی در آن زمینه نمی توان برای وی تصور نمود.
پس از آن دست قدرت وی را در ادوار وجود می گرداند چنانچه در سوره نوح آیه 13 فرمود: « لقد خلقکم اطوارا» تا آنکه امر وی را باتمام رساند و هر فردی را بمقام لایق برساند و بعد ثانیاً بر گردد و بمرکز وجود خود لکن حال صعود وی هیچ طرف مقایسه نیست بحال نزولی وی زیرا که اول خلقت و در ملاء اعلا وجود شخصی هر یک از افراد بشر مثل قطره در آقیانوس کبیر ناپدید و غیر متشخص می نمود و در آن حال اگر چه دارای وجود علوی فوقانی است لکن بالقوه دارای مراتب وجود می باشد نه بالفعل (7) و پس از آن که محرک عالم وی را د رمراحل وجود گردانید و سیر او باتمام رسانید آنچه را که در استعداد وی و در کمون ذات او نهفته و پنهان نموده بود آشکارا می گردد و این منتهای کمال بشر است که از وجود تبعی ظلی برسد بوجود شخصی فعلی و دارای کل مراتب وجود گردد.
و چنانچه در محل خود مبرهن است اصول عالم سه است ( عالم حسی ، عالم نفسی ، عالم عقلی) و از هر یک از این عوالم سه گانه نمونه ای در انسان موجود است و هر یک از این عوالم سه گانه که در دنیا بر بشر غالب گردید مآل امر و سر انجام کار وی بسوی اوست.
شخص متفکر از اینجا می فهمد که بازگشت و رجوع بمبدء بعینه بازگشت بتمام مراحل و نشآت وجود است زیرا چنانچه گفته شد کمال بتمامیت تحقق می یابد و تمامیت انسان بگذشتن از تمام مراتب وجود است و وقتی انسان در طریق راهنوردی از تمام نشآت یعنی عالم حسی و عالم نفسی و عالم عقلی گذشت و دارای کل مراتب گردید آن وقت جامع نشآت سه گانه می گردد و حاوی کل عالم وجود و نسخه جامعه کل کمالات و مظهر اتم و نماینده صفات سبحانی می گردد. در آن وقت هم واجد کمالات عقلانی و هم واجد کمالات نفسانی و هم واجد کمالات جسمانی است.
زیرا چنانچه مکرر گفته شد انسان ترکیب یافته شده از نفس و بدن است  اگر واجد یکی و فاقد دیگری گردد در انسانیت ناقص خواهد بود بلکه اصلاً اسم انسانیت بر وی صادق نیاید.
و چنانچه در مقاله دوم گفتیم هر عالمی مشتمل بر دانی و هر دانی تحت وجود عالی نشو و نماء می کند و هر موجود پست و ضعیفی قائم بما فوق خود و موجود و متحقق بوی است چنانچه مواد تحت جماد و جماد تحت نبات و نبات تحت حیوان و حیوان در تحت انسان و انسان در تحت عالم علوی ملکوتی و تماماً در تحت مشیت (8) حق تعالی واقعند.
زیرا کمال و تمامیت موجود بسته بسعه و قوت وجود و فعالیت او است و شخص هر قدر در مدارج کمال بالا رود بر توسعه وجود و در راکیت وی افزوده می گردد و محیط بر مراتب مادون خود می شود و ظهور و استیلای وی بر عوالم هستی بهرته ویدا می گردد و مراتب زیر دست تحت نفوذ و استیلاء سلطنت وی نشو و نما می نماید(9) و چنانچه در مقاله سوم گفتیم انسان مجموعه عالم وجود است و آنچه در عالم کبیر منتشر و پراکنده بنظر می آید در نسخه جامعه انسان بنحو وحدت و بساطت موجود است.
و در آنجا شرح دادیم که انسان کامل کل عالم وجود و محیط و مستولی جامع تمام فضائل و موازی کل است و همه موجودات ظل انسان کامل و او ظل الله است و هر چه هست از پرتو انسان کامل موجود گشته و طفیل وجود ویند و قول حق سبحانه در حدیق قدسی که: ( لولاک لما خلقت الافلاک ) خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که اگر تو نبودی آسمان و زمین را خلقت نمی نمودم شاهد بر مدعای ما است .
خلاصه وقتی انسان ادوار وجود خود را بپایان رسانید و از تمام مراحل و منازل (10) گذشت و از هر عالمی فضائل و فعلیاتی اکتساب نمود و از عالم علوی یعنی عالم عقول تنزل نمود بعالم ذر و ماده رسید بصورت ذراتی نمودار گردید و از آنجا پس از تنزلاتی بعالم مواد و عناصر رسید بصورت کنونی تظاهر نمود و مقارن ماده گردید و بعد از انقضاء حیات این عالم منتقل بعالم برزخ گردید و در آنجا هم چنانچه گفته شد بحرکت جوهری استکمالی بحسب استعداد و در خور خود اکتساب نمود و مراحلی را پیمود و پس از فناء این عالم مادی  و ظهور نشأه قیامت با تمام کمالات و فعلیاتی که در تمامی نشآت و مراحل سیر خود تحصیل نموده بود وارد عالم قیامت می گردد و در آنجا اگر چه بمآل امر خود می رسد. لکن باز در آنجا هم مراحلی را می پیماید صراط، میزان، حساب، کتاب زیرا که عقبات هر یک مرحله ای است که بایستی سیر نماید و از آن ها بگذرد تا اینکه کار وی باتمام رسد و در مرکز وجود خود قرار گیرد.
و مثال گردش نمودن انسان در ادوار خلقت و مراحل وجود مثال بازرگانی است که برای تجارت و سود از وطن خود بدور کره زمین حرکت می نماید و بهر مملکتی که می رسد اجناس گرانبهای آن مملکت را خریداری می نماید و با خود بر می دارد تا اینکه وقتی بوطن خود مراجعت نمود منافع زیاد بدست آورده باشد و اگر غیر از این باشد یعنی با دست خالی برگردد زحمات او لغو و بی ثمر می گردد و عقلاء وی را ملامت و سرزنش می نمایند.
انسان هم بر طبق مشیت ازلی الهی از وطن اصلی خود یعنی عالم علوی حرکت می کند و مراحل و منازلی را طی مینماید و چه زحمات و مشقاتی که در مسافرتهای طولانی خود متحمل می گردد و مدبر و ناظم عالم بحکمت تامه و قدرت کامله خود چه اندازه وسایل و اسبابی برای مشافرت او فراهم نموده و سفراء و خلفاء خود را برای رهنمائی بشر پی در پی فرستاده تا آنکه براهی که باید بروند ، بروند و در جاده مستقیم (11) قدم بزنند و از راه راست منحرف نگردند و بدست غولان و دیوان و راه زنان قوای طبیعیه و شیاطین انسی و جنی گرفتار نگردند و راه را از چاه بشناسند تا آنکه حجت بر خلق تمام گردد و بالاخره بغایت وجود خود برسند و حکمت و فائده عالم را دریابند و اگر از برای وجود انسان فائده ای مترتب نگردد و وی را استکمالی حاصل نشود وجود وی بلکه وجود عالم خلقت لغو و بی ثمر می گردد و کار لغو شایسته حکیم  علی الاطلاق نباشد.
خلاصه انسان پس از آنکه حرکات استکمالی وی بپایان رسید و کار وی تمام گردید جامع تمام فعلیات و حاوی تمام مراتب می گردد و تمام کمالاتی که در هر یک از مراتب وجود کسب کرده و تمام عوالمی که از وی عبور نموده و کثراتی که مشاهده کرده و افعال و اقوال و حرکاتی که از او صادر گشته و بالجمله آنچه دریافته و فهمیده و ادراک و احساس کرده یا تعقل وتفکر در وی نموده با تمامی قوای حساسه و فعاله از قوای ظاهریه و باطنیه حتی عوارض و تجدداتی که گاهی وی را عارض می گشته تماماً نزد او حاضر می گردد و تمام مراتب و عوالم از عالم حسی و نفسانی و عقلانی باتمام خصوصیات و لوازم هر یک منطوی می گردد در وجود او و این کثرات منافی با وحدت حق تعالی وحدت حقه حقیقیه است وحدت انسان کامل ظل وحدت حق و نماینده و مظهر وحدت او است.
و چنانچه گفته شد در قیامت هر فرعی بر می گردد باصل خود بدن با نفس متحد می گردد و خوب و بد از هم ممتاز می گردند سعید از شقی مومن از کافر عالم از جاهل ماه و خورشید با هم جمع می شوند چنانچه در کلام مجید فرموده: « و جمع الشمس و القمر» زمین و آسمان با هم یکی می شوند تمام افراد بشر در یک جا جمع می گردند زمین قیامت صاف و هموار است و در آن زمین و کوه و دره و پستی و بلندی متصور نیست نور افشانی از فبیل ماه و خورشید و کواکب وجود ندارد هر فردی از بشر بنور ایمان و توحید بایستی روشن باشد اهل محشر همگی در ظلمت و تاریکی می باشند مگر کسانی که در این عالم کسب نور نموده اند.
و در آن روز باطنها ظاهر می گردد چنانچه در قرآن مجید فرموده: « یوم تبلی السرائر » هر کس بصورت اعمال و اخلاق ملکات نفسانی خود تظاهر می نماید سگ و خوک صفتان بصورت سگ و خوک تشکل می یابند متکبران بصورت مورچه زیر پای خلائق پایمال می گردند و هر کسی بهر صورتی که ظاهر شود شناخته می شود زیرا که در آن وقت سلطنت و ظهور برای روح است افراد بشر یک دیگر را از راه باطن و از جهات روحانی می شناسند نه باشکال و عوارض جسمانی خوب و بد از یک دیگر امتیاز می یابند.
و د لیل بر اینهائی که گفته شد علاوه بر دلیل سمعی از قبیل آیات و اخبار بسیار ولی قاعده تکامل هم می توان اثبات نمود زیرا که هر فردی از بشر وقتی بمنتهای کمال لایق بخود رسید دارای مراتب مادون خود می گردد و این قاعده چنانچه معلوم است در تمام اشیاء جاری است اصلاً معنای کمال همین است کسی که فاقد بعض مراتب و واجد بعض مراتب دیگر گردید ناقص خواهد بود نه کامل.
و ار اینجا معلوم می شود که انسان پس از آن که مراتب سیر خود را باتمام رسانید کل (12) عالم و جامع مراتب وجود می گردد و البته عالم او هم بمناسبت وجود او بایستی عالم تام و عالم و حدت و عالم حقیقت باشد یعنی فعلیات و کمالات تمام عوالم در وی مندرج باشد باین مناسبت عالم قیامت را عالم جمع گویند زیرا که کل موجودات منطوی در وی است.
و انسان در آن روز جامع تمام مراتب وجود و حاوی کل فعلیات می گردد.
و اینکه وی را قیامت گویند شاید برای این باشد که چون در آن روز حقیقت مطالب ظاهر می گردد و مردم کیفیت قوام موجودات را بحق تعالی معاینه می نمایند یعنی در آن وقت چگونگی ارتباط موجودات را بحق تعالی مشاهده می نمایند پس بمناسبت این که کیفیت قوام موجودات بحق تعالی نمایان می گردد وی را قیامت نامند. و (حشرش) گویند زیرا که حشر بمعنای جمع است مقابل نشر که بمعنای پهن است شاید اشاره باین باشد که روز قیامت روزی است که پس از آن که بدمیدن اسرافیل در صور خلایق در حق تعالی فانی گشته اند فاقد آثار وجود شده اند و مرتبه ثانوی که اسرافیل در صور می دمد تظاهر و بروز می نمایند و در ارض محشر متفرق می گردند چنانچه در کلام مجید فرمود: « کأنهم جراد منتشر» گویا مردم ملخ منتشر هستند یعنی مثال ملخ پراکنده و باین طرف و آن طرف حرکت می کنند و اینکه (مشهودش) گویند شاید باین مناسبت باشد که چون پرده و حجاب از بین برداشته می شود هر فردی را تمام خلائق مشاهده می نمایند و باطنها ظاهر و هویدا می گردد و (شاهدش) گویند چنانچه فرموده: « و شاهد و مشهود» و در جای دیگر فرموده: « و بصرک الیوم حدید» شاید اشاره باین باشد که در آن روز حجابها بر طرف می گردد و اموری که در این عالم برای اکثر افراد بشر مخفی مانده و فقط مفاهیمی از آنها را می فهمند آن وقت مشاهده می نمایند.
پس از اینجا معلوم می شود که انسان در قیامت هم شاهد است یعنی حقیقتو باطن هر چیزی را مشاهده می نماید و تمام امور برای وی مکشوف می گردد و هم بظاهر و هم بباطن مشهود خلایق می گردد.
بیچاره کسی که در آن روز از صورت انسانی مسخ شده و بصورت منکری وارد محشر گردد زیرا که در آن روز تمام خلایق او را می شناسند و بنظر تحسر وی را می نگرند اگر برای شخص گنهکار عذاب دیگری نبود همین آشکارا شدن خبث باطن او کافی بود او را چه جای عذاب هائی که بشمار نمی آید و تصور آن را نمی توان نمود چنانچه آیات قرآنی و اخبار بیشمار شاهد بر آن است.
پس از این بیانات بخوبی معلوم می شود که آنچه از مجموع ادله عقلیه و نقلیه یعنی آیات قرآنی و احادیث بسیار بضمیمه قاعده تکامل (13) چنانچه مکرر گفته شد  بر می آید این است که وقتی صورت این عالم فانی شد از ماده همین عالم قیامت ظاهر می گردد یعنی باراده و مشیت الهی پس از خرابی این عالم بصور اسرافیل عالم آخرت بر پا می گردد و چنانچه این عالم ناشی از عوالم دیگری است عالم قیامت هم ناشی و متولد از این عالم دنیا است.
عالم قیامت بمناسبت جامعیت انسان عالم تام و تمامی است یعنی جامع تمام عوالم امکان است و عالمی است که حیثیت روحانیت آن بر جسمانیت وی غلبه دارد این است که در کلام مجید فرمود: « و ان الآخره لهی الحیوان لو کنتم تعلمون».
و بهمین مناسبت او را عالم آخرت گویند زیرا که در آخرین مرتبه کمال واقع است و جامع جمیع مراتب وجود و دارای کل فعلیات عوالم است.
و بمناسبت آنکه عین واقع و حاق حقیقت است یکی از اسماء قیامت چنانچه در کتاب کریم اشاره بآن می نماید « الحاقه » است یعنی قیامت امری است ثابت و واقع و حاق نفس الامر است که هر چیزی را بحقیقت نشان می دهد چنانچه فرمود: « الحاقه ما الحاقه و ما ادرئک ما الحاقه» و اشاره بعظمت و بزرگی و اهمیت امر قیامت دارد قول حق تعالی که فرمود: « و ما ادراک ما الحاقه» یعنی چگونه و چطور می توانی ادراک نمائی عالم قیامت را در حالی که در این عالم می باشی.
و عالم قیامت وقتی است که سیر بشر بانتها می رسد و آنچه در حقیقت و کمون وجود او مخفی بوده بمعرض ظهور و بروز می رسد و آن وقتی است که حیات جاودانی و حقیقت وحدانی و وجود جمعی پیدا می کند یعنی حیات دیگری بوی اضافه می شود.
و نسبت عالم برزخ بعالم قیامت مثال خواب است نه بیداری در این عالم زیرا که مردن بمنزله خواب است و زنده شدن در قیامت بمنزله بیداری بعد از خواب و همین طوری که نفس انسان در خواب اعراض مینماید از ظاهر بدن برای تقویت قوی و مشاعر لکن هیئت جسد در نفس باقی است و انسان در همان حالت خواب نیز توجه ببدن دارد همین طور در عالن برزخ اعراض می نماید از ظاهر بدن و بر استکمال نفس ادامه می دهد لکن جوهر و حقیقت بدن و آن اصل محفوظی که از اول عمر تا آخر حیات ادامه داشته و نفس بتوسط وی در این بدن محسوس که بمنزله قشر و غلاف و آلت کار او است و بعد از مردن از فضولات وی محسوب می گردد باقی است و تغیر و تبدل و فناء پذیر نمی باشد و شاید بهمین مطلب دارد قول حق سبحانه که : « ما خلقکم و لا بعثکم الا کنفس واحده».
و همین طوری که انسان از اول عمر تا آخر شخص وحدانی است و تغیرات و تبدلات و عوارضی که وی را عارض می شود ضرر بوحدت شخصیه او نمی زند و خود را همان شخصی می داند که ازاول عمر تا آخر حیات باقی است همین طور انتقال او از عالمی بعالم دیگر هم ضرر بوحدت شخصیه وی نمی زند و در همه حالات خود را همان شخص اول می داند اگر چه عوارض شخصیه او باعتبار نشآت (14) وجودش تبدل و تغیر یابد.
اگر گفته شود چنانچه در محل خود مبرهن گشته بلکه ممکن است بدیهیات شمرده شود اعاده معدوم (15) یکی از محالات بشمار می رود پس بدنی که مندک و مضمحل و معدوم گشته و جزء قاذورات گردیده و هر جزئی از وی پراکنده شده و باصل خود برگشته چگونه ممکن است عود نماید و همان شخص اول گردد.
جواب گوئیم بلی این مطلب یکی از شبهاتی است که حل آن برای کسی که حقیقت انسان و وحدت جامعه او را درک نکند بسی دشوار بنظر می آید و عمده چیزی که سبب اختلاف آراء و تشتت اقوال گریدده همین است و از این جهت بعضی قائل بمعاد روحانی صرف شده اند و بعضی با صورت شخصیه بدون ماده گویند نظر باینکه شیئیت شیء بصورت است نه بماده و بعضی از اثبات معاد جسمانی اظهار عجز نموده اند و فقط از راه تعبد بظاهر آیات و اخبار اقرار و اعتراف بآن نموده اند و تمسک آنها فقط بدلیل نقلی است و لو اینکه بحسب ظاهر منافی با دلیل عقلی بنظرشان آید.
و تحقیق در مطلب چنانچه گفته شد و لکن بجهت اهمیت مطلب باز تکرار می کنیم این است که بمردن از انسان چیزی مفقود نمی شود یعنی از آنچه در حقیقت نوعیه و شخصیه او ماخوذ است و شیئیت و هویت روحانی و جسمانی او بسته باو است چیزی کم نمی شود فقط چیزی که از وی گرفته می شود ماده اولیۀ این بدن عنصری است که آن جهت قابلی است نه جهت فعلی و مدخلیتی در شخصیت فردی ندارد زیرا که شیئیت هر شیء بصورت او است نه مباده آن و در قیامت برای مصالح چندی بحکم خالق متعال ثانیاً روح تعلق می گیرد بآن و چنانچه در مقاله چهارم گفتیم انسان با روح و بدن منتقل می گردد بنشأه برزخ زیرا که  انسان بروح و بدن انسان است.
و اینکه می بینیم کسی که مرد بدن بی روح او پس از چندی مضمحل و مندک می گردد برای اینست که این بدن حقیقی وی نیست بلکه این قشر و آلت کار او است و آنچه نخستین نفس بوی تعلق می گیرد و ثانیاً باین جسم محسوس تعلق می گیرد آن جوهر و حقیقت این بدن است که شخصیت هر فردی و تمیز او بهمان است و از اول عمر تا آخر باقی است با اینکه این بدن محسوس علی الدوام در تجدد و حدوث است.
و اینکه ما او را پس از مرگ نمی بینیم برای این است که عوارض و تجدد از وی سلب گردیده یعنی از عوارض این عالم تهی گشته (16) و با ما در ظرف زمان تجدد و حدوث و تغیر و تبدل نمی یابد.
و چون ما زمانی می باشیم و با زمان بایستی پیش برویم و کسی که مرد زمان و تجدد و عوارض از وی منقطع می گردد زیرا که تجدد و تغیر از خصوصیات زمان بشمار می رود و چنانچه در محل خود مبرهن گشته زمان امر اعتباری است که از تجدد و حدوث نمی باشد چنانچه زایش و مرگ پیری و جوانی صحت و مرض تصور ندارد لهذا زمان مثل زمان این عالم هم ندارد.
خلاصه چون علم ما فقط بعوارض تعلق می گیرد و مادامی که در این عالم نشو و نما می کنیم بواسطه عوارض و حوادث زمانی اشیاء را می شناسیم و دستمان از شناختن حقیقت اشیاء تهی است لهذا کسی که مرد و از عوارض این عالم برهنه گردید از نظر ما نیز مفقود می گردد و دیگر راهی بسوی وی نداریم و نمی توانیم با او آمیزش نمائیم تا وقتی که از سنخ عالم او گردیم و چشم و گوش ملکوتی پیدا نمائیم.
چنانچه گاهی می شود که در عالم خواب مشابهتی با اموات پیدا می کنیم و آنها را می بینیم و با آنها صحبت می نمائیم و آنها با ما صحبت می کنند و بقرائنی می فهمیم که این خواب محض خیال نبوده بلکه هنگام خواب که حواس ظاهر موقتاً از کار می افتد با آن شخص واقعاً ارتباط پیدا نموده ایم و خود او را ملاقات کرده ایم و او را بهمان هیئت و شکلی می بینیم که در ایام حیات او وی را دیده بودیم.
و اینکه در بعض اخبار گاهی تعبیر « بعجز ذنب» شده و گاهی « بطینت» چنانچه در آن حدیث گذشت که حضرت صادق علیه السلام در پاسخ که آیا میت در قبر می پوسد فرمود بلی حتی آنکه از وی باقی می ماند نه گوشت و نه استخوان مگر طینتی که از وی خلق شده که او باقی است و دور می زند تا آنکه دو مرتبه از وی خلق شود شاهد بر مدعای ما است.
علت اشتباه ما این است که چون روح ما و بدن حقیقی ما که جوهر حیات ما است و آن اصل محفوظی است که ازاول عمر تا آخر باقی است ناچار بایستی وقتی در این عالم قدم می گذارد ملبس بلباس همین عالم شود و بتوسط عوارض و خصوصیات همین عالم استکمال خود را بپایان رساند لهذا گمان می کینم که انسان حقیقی همین قشر و عوارض است که ما او را بچشم می بینیم و قوی و مشاعر وی را منحصر بهمین آلات می دانیم و خبر نداریم که انسان حقیقی آن چیزی است که بدن ما را اراده می کند و بتوسط این بدن در این عالم تظاهر می نماید.
و اینکه بچشم دیده می شود قشر آن جسد حقیقی ماست و این فانی و او باقی است و این متغیر و او ثابت واین دائر و او دائم و این متجدد و او از اول عمر تا آخر عمر و بعد از مرگ هم تا قیامت باقی است و آن بدن با روح ما حیات جاودانی و زندگی همیشگی دارد.
 غرض آنکه شخصیت و فعلیت بدنی که انسان در دنیا بوی زندگانی می نمود در تمام عوالم و نشآت با روح وی باقی است بطوری که شخص پس از مردن و در عالم برزخ خود را همان شخصی می بیند که در دنیا زندگانی می نمود و همان بدن را بعینه می بیند نه بدنی که در قبر پوسیده شد زیرا بدنی که در قبر پوسیده گردید از خصوصیات همین عالم است و جزء فضولات همین نشأه بشمار می رود.
اما آن بدنی که با انسان است و جزء حقیقت انسانیه وی است اگر چه از ماده همین عالم مأخوذ گردیده لکن آنچه از وی گرفته شده جوهر و حقیقت اواست و قوی و مشاعر جسمانی قائم باو است اگر چه مادامی که در این عالم است بتوسط آلات مقاصد خود را انجام می دهد لکن وقتی که قطع تعلق از وی نموده قشر و فضله او می شود.
پس از اینجا معلوم می شود که بدن مقبور قبل از آنکه عالم دنیا بدل گردد بعالم آخرت یعنی قبل از آنکه نشأه قیامت بر پا گردد جزء حقیقت انسان شمرده نمی شود و حقیقت بدن او نیست زیرا که مادامی این جسم محسوس بدن ما است که نفس و روح ما تعلق بوی دارد اما وقتی که از وی قطع علاقه نمود همین قدر منسوب بوی است بمناسبت آنکه در ایام حیات وی تعلق بوی داشته یعنی مجازاً او را بدن وی می نامیم نه حقیقتاً مثل خانه یا لباس شخصی را پس از چندین سال بعد از مرگ او باز منتسب بوی می نمائیم و گوئیم این لباس یا خانه فلانی است مگر آنکه ثانیاً تعلق بوی گیرد آن وقت باز می توان حقیقتاً نسبت بوی داد.
خلاصه چنانچه مکرر گفته شد عالم قیامت عالم جمع و عالم وحدت است و انسان در ادوار سیر خود بهر مرحله ایا ز مراح لوجود که رسد از خصوصیات آن عالم استفاده می نماید و از هر باغستانی گلی می چیند و از هر خرمنی خوشه ای  بر می دارد و سرانجام اگر از اهل سعادت باشد و بمرکز وجود خود در محل قدس برسد جامع تمام عوالم و نسخه سر تا پای وجود می گردد.
و هر فردی از بشر وقتی بکمال انسانیت می رسد که کل عالم و حاوی و مستولی بر تمام مراتب کاینات گردد زیرا که انسان کامل مظهر تمام صفات و اسماء حق است.
و همین طوری که حق تعالی حیات ابدی دارد انسان هم در قیامت مظهر حیات ابدی حق می گردد.
و همین طوری که حق تعالی متصف بتمام کمالات و منزه و مبراء از تمام نقائص است انسان کامل هم نماینده تمام کمالات احدی می گردد.
و همین طوری که او خلاق تمام موجودات است و عوالم امکان تحت احاطه و استیلاء او می باشند او هم مظهر خلاقیت حق می گردد.
و همان طوری که حق سبحانه متصف بصفت وحدت حقه حقیقیه است انسان کامل هم متصف می گردد بوحدت ظلیه که مظهر و نماینده وحدت حقیقیه است.
اگر گفته شود که بنا بر آنچه گفتی که انسان با نفس و بدن فعلی همیشه و درتمام عوالم و نشآت باقی است پس چه معنی دارد قول حق تعالی که فرموده : « هو یحیی و یمیت و الیه ترجعون» او زنده می کند و او می میراند و بسوی او شماها بر می گردید.
جواب گوئیم موت و حیات دو حالت و دو کیفیتی است که هر یک بعد از دیگری عارض انسان می گردد.
پس باید ذات و حقیقت و آنچه در تحقق و هویت وجود او معتبر است باقی باشد و حالت مرگ یا زنده شدن بعد از مردن عارض او می گردد غرض آن که مرگ و حیات از حالات و کیفیات بشمار می رود نه از ذاتیات که بمعنای ایجاد شیئ و اعدام او باشد.
و مقصود از موت قطع علاقه نفس است از ماده این عالم و سلب آثاری که در این نشأه از وی بروز و ظهور می نمود نه سلب فعلیت و حقیقت بدنی که در این عالم  بتوسط وی زندگانی می نمود زیرا چنانچه گفتیم بدن انسان دو جنبه دارد یک جنبه درونی و یک جنبه برونی ، جنبه درونی وی همان است که از اول عمر تا آخر عمر باقی است و از ممیزات و مشخصات وی بشمار می رود و اوست که بوسیله همین بدن در این عالم تجلی می کند و مقاصد خود را انجام می دهد.
اما جنبه برونی یعنی جسد وی نیز دو جنبه دارد ماده و صورت ماده اولیه فانی نمی گردد همیشه در خلع و لبس است اما صورت عرضی وی نه صورت نوعیه او از خصوصیات و عوارض همین عالم است و علی الدوام در تجدد و حدوث است و  ساعتی بیک حال باقی نمی ماند و لا ینقطع می میرد و زنده می شود چنانچه حق تعالی می فرماید: « بل هم فی لبس من خلق جدید» بلکه آنها در اشتباهند از خلق تازه یعنی حدوثات پی در پی موجودات را نمی فهمند و گمان می کنند اینکه می بینند همان شخص اول است اگر چه همان عوارض و موجودات آنی نیز فانی صرف نیستند بلکه در وعاء خود و در علم حضوری حق تعالی موجودند.
بعبارت دیگر مرگ عبارت از قطع علاقه نفس آدمی است از خصوصیات و عوارض و حوادث این عالم نه از نحو وجود بدنی که ممیز و مشخص روح است و او بعینه اصل محفوظ (17)  و جوهر حیات و برزخ و متوسط بین دنیا و آخرت می باشد و زنده شدن در قیامت عبارت از حالت دیگر و حیات ثانوی است که بعد از فناء عالم دنیا و استکمال نفس در نشآت انسان را حاصل می گردد.
بعبارت دیگر پس از فناء این عالم و اتمام این دوره و ظهور عالم قیامت قادر متعال بانسان حیات جدیدی اضافه می فرماید تا آن که مستعد گرداند او را برای انتقال بعالم آخرت و آن لبس بعد از لبس است.(18)
نه لبس بعد از خلع یعنی حیات دیگری بوی اضافه می شود آن وقت جامع تمام خصوصیاتی می گردد که در هر یک از عوالم  اکتساب نموده بعد از آنکه در عالم برزخ از وی غفلت نموده بود.
خلاصه مرگ و حبات دو امر وجودی و دو حالت و دو کیفیتی است که هر یک بعد از دیگری عارض انسان می گردد بعد از آنکه حقیقت وجود و ذات انسانیت او موجود است و در هیچ عالمی از بین نمی رود و چنانچه در قرآن مجید فرمود: « هو الذی خلق الموت و الحیوه» و قیامت روز بروز و ظهور کمالات و خصوصیاتی است که در نشآت بعد از موت در کمون نفس مخفی و بلا اثر مانده و در قیامت بروز و ظهور می نماید و بنتیجه می رسد یعنی آثاری که بایستی بر اخلاق و ملکات و اعمال هر کسی مترتب گردد آن وقت ظاهر می گردد.
و چنانچه گفته شد مردم بمنزله بیداری بعد از خواب این عالم است و تمام این مراحل و نشآت کیفیات و حالاتی است که عارض انسان می گردد تا آنکه ادوار سیر خود را بپایان رساند.
بعبارت دیگر انسان از ابتداء خلقتش تا انتهای امرش همیشه در حرکت است (19) از عالمی بعالمی و از حالی بحالی گاهی دست قدرت ازلی وی را در قوس نزول یعنی مراتب نازله و گاهی در قوس صعود یعنی مراتب فوقانی تنزل و ترقی می دهد تا آنکه او را بکمال لایق بخود برساند و بیداری حقیقی و حیات جاودانی مخصوص عالم قیامت و روز موعود می باشد.
و مثال زنده شدن مردگان در قیامت مثال زنده شدن زمین است دربهار بعد از آنکه در زمستان اشجار و میوه های خشکیده و بی ثمر مانده و اشاره بهمین مطلب دارد کلام حق سبحانه که فرمود: « یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و یحیی الارض بعد موتها و کذلک تخرجون» یعنی خارج می کند زنده را از مرده و خارج می نماید مرده را از زنده و زنده می کند زمین را بعد از مردن او همین طور شما بیرون آورده شوید یعنی آن چه در کمون وی مخفی مانده بروز و ظهور می نماید.
پس از این بیانات بخوبی معلوم شد که مرگ و حیات دو حالت و کیفیتی است که هر یک بعد از دیگری عارض بشر می گردد و بدیهی است که تغییر حالات و کیفیات شیئی وقتی تحقق پذیرد که آن شیء باقی باشد زیرا که این حالات عوارضند و وجود عرض بدون معروض محال است.
کسی که تدبر و تفکر نماید در آنچه در مقالات سابقه گفته شد و بنظر عبرت نشآت و عوالم بشر را بازرسی نماید بر وی ظاهر می گردد سر اینکه گفتیم وقتی عالم طبیعت فانی گردید و قیامت بر پا شد در آن وقت ( لیس للانسان الا ما سعی) (20) از کمالاتی که کسب نموده و ملکات و محسناتی که در خود اندوخته و اعمال و فضائلی که با خود برداشته تماماً با آثار و خصوصیات هر یک بیک صورت وحدانی نزد وی جلوه گر می گردد زیرا که انسان در آن وقت جامع تمام کمالات و دارای تمام قوی و مشاعر و محیط بکل عوالم وجود می گردد و متصل می شود اول او بآخر او و ظاهر او بباطن او و چیزی از او مفقود نمی گردد مگر عوارض و تجدد و تغیراتی که از خصوصیات همین نشأه عنصری بشمار می رود و برای استکمال اوست نه جهات وجودی و کمالی وی فلهذا عالم آخرت تغیر و تبدل و زوال و مرض و پیری و مرگ ندارد و فناء و زوال پذیر نمی باشد و همچنین توالد و تناسل هم در آنجا تصور ندارد.
و سرش این است که جهات استکمالی انسان در آنجا بانتها می رسد آنجا جهات استعداد و قوه بکلی تمام می گردد و عالم وجود صرف و فعلیت محضه است حرکات منتهی بسکون می شود نتیجه افعال نمایان می گردد اینجا جای عمل است و آنجا جای جزاء « الناس مجزیون باعمالهم ان کان خیراً فخیراً و ان کان شراً فشراً».
و چون در این عالم هر چه را که می نگریم دو جنبه و دو جهت می توان در وی تصور نمود بوجهی ثابت و دائم و بوجه دیگر متغیر و متجدد و فانی حتی زمان و حرکت که چنانچه معلوم است حقیقت و ذات و وجود آنها وجود تجددی است یعنی حدوث و تجدد عین حقیقت آنها است با این حال باز می توان در هر یک دو  جهت ملاحظه نمود چنانچه گویند « حرکت قطعیه » و حرکت « توسطیه» مثلاً کسی که از اصفهان حرکت می کند برای طهران باعتبار آنکه از اصفهان تا برسد طهران علی الدوام در حرکت می باشد آن را حرکت «توسطیه» گویند و باعتبار اجزاء حرکت و قدم هائی که بر می دارد وی را حرکت « قطعیه» نامند.
اهل اطلاع می دانند که آنچه در این عالم وجود دارد خالی از این دو جهت نمی باشد یعنی از یک جهت ثابت و دائم و آنرا جهت « ما بالفعل» گویند و از جهت دیگر متغیر و متجدد و آنرا جهت « ما بالقوه» گویند و آنچه از انسان بمردن سلب می گردد همان جهت « مابالقوه» (21) او است نه آن جهت « ما بالفعل» (22) این است که آخرت عالم تام و فعلیت صرفه و وجود ثابت و دائم است و حیات آنجا حیات ابدی و بقاء همیشگی است.
و شاید اشاره بجامعیت و فعلیت عالم آخرت دارد قول حق سبحانه که فرمود : « یوم یجمعکم لیوم الجمع» روزی که خداوند جمع می نماید شما را از برای روز جمع و ظاهر اینکه مقصود از روز جمع اشاره باین باشد که در آن روز هر فردی از کملین بشر جامع تمام فعلیات روحی و جسمی و دارای مراتب مادون خود می گردد (23) هر فردی به نسبت خود جامع مراتب مادون خود می گردد.
پس از این بیانات بخوبی معلوم شد که انسان عبارت است از مجموع نفس و بدن و نفس و بدن و لو اینکه ابتداء دو چیز و دو حقیقت بنظر می آیند لکن فی الحقیقه انسان یک حقیقت وحدانی است دارای دو طرف یکی متغیر و متجدد و دیگری ثابت و دائم لکن هر قدر نفس کامل تر گردد اتصال و اتحاد وی ببدن زیادتر و شدیدتر می گردد یعنی قوت و غلبه نفس بجائی می رسد که بدن یکی از شئونات نفس بشمار می رود و از شعاع و پرتو نفس بروز و ظهور می نماید.
این است سر این که در قیامت هر کس بصورت اعمال و ملکاتی که در دنیا کسب نموده تظاهر می نماید چنانچه در احادیث بسیار اشاره بهمین مطلب نموده مثل اینکه فرمود: « اهل الجنه جرد مرد».
و قول حق سبحانه در قرآن مجید در سوره آل عمران آیه 102 فرموده: « یون تبیض وجوه و تسود وجوه» در آن روزی که سفید و روشن گردد روی هائی و سیاه گردد روی هائی.
و در سوره نساء آیه 50 فرموده : « من قبل ان نطمس وجوهاً فنردها علی ادبارها» یعنی محو کنیم رویهائی را پس بر گردانیم آن روی ها را بر پشت ها (24)
و از رسول اکرم صلی الله علیه و اله چنین نقل می نمایند که فرمود: ( روز قیامت طایفه ای می آیند که اینها بر منبرهائی از نورند و رویهای آنها تلالو دارد مثل ماه در شب چهاردهم)
و غیر اینها از احادیث و آیات بسیاری که دلالت دارد بر اینکه مردم در قیامت بصورت اخلاق و اعمال و ملکاتی که در نفس آنها رسوخ نموده وارد محشر می شوند.
و سرش همان شدت ارتباط روح ببدن است این است که بدن بصورت ملکات نفسانی تظاهر می نماید.
و مثل سیر انسان در نشآت و استکمال او در مراحل و کیفیت جامعیت و فعلیت وی و رسیدن بمرکز وجودش بعد از ادوار سیرش مثال کسی می باشد که می خواهد تحصیل نماید و عالم گردد بفنون علوم و لابد بایستی وارد مدرسه ای شود که در وی فنون علوم گفته شود.
فرض می کنیم در این مدرسه ده کلاس تهیه شده و در هر یک یک نوع از علوم تحصیل می شود پس لابد این شخص محصل بایستی از کلاس اول شروع کند و بعد از تکمیل وارد کلاس دوم شود و بهمین ترتیب از هر کلاسی بکلاس دیگر بالا رود تا آنکه دوره تحصیل وی تمام شود.
پس از آنکه دوره درس خود را تمام نمود وبکلاس عالی رسید یا این است که با جدیت و استقامت و متانت وارد کار شده و در تمام علوم تکمیل گردیده در آن وقت یک عالم فهمیده از مدرسه خارج می شود و یا این است که از جهت عدم استعداد یا از جهت تنبلی و اشتغال بلهو و لعب آن طوری که بایستی تکمیل شود نشده و بالاخره ناقص از مدرسه خارج می شود.
و سیر انسان در ادوار وجود و مراحل عالم خیلی شبیه است بسیر همان محصل در کلاسهای مدرسه چنانچه اول امر در این عالم یعنی موقعی که جنین و در شکم مادر تکوین گردیده مثال محصلی است که تازه وارد کلاس ابتدائی می گردد و آخر امر او آن عالمی است که وی را قیامت و معاد نامند مثال آن محصلی است که دوره تحصیل وی تمام گردیده و هر علومی را لایق بود و استعادا تحصیل آنرا داشت دارا گشته و موقع آن رسیده که از وی نتیجه بگیرد و همین طوری که محصل فنون علوم اگر در تحصیلات خود تنبلی کند بمقصود خود نخواهد رسید و انسان هم اگر بوظیفه خود عمل نکند و دذر اعمال و افعال خود باجازه عقل و شرع رفتار ننماید بمرکز وجود خود نخواهد رسید و در پست ترین عوالم طبیعت در بدترین حالات بنتایج اعمال و اخلاق خود گرفتار خواهد گردید آنوقت است که ملحق می گردد بمرده شیاطین و عکوف می نماید در عالم طبیعت و از عالم قدس محروم می گردد.
اما اگر در ادوار سیرش بخط مستقیم حرکت نمود و بفرموده عقل و شرع رفتار نمود آنوقت داخل سعداء و عرفاء و مقربین می گردد و در مرکز وجود و در بلندترین پایه رفعت و بزرگواری با واصلان حرم قدس در جایگاه مقربین منزل می گزیند و محل قرار گاه او بهشت عدن و رضوان می گردد (فطوبی له).
و همین طوری که محصل در هر کلاسی که داخل می گردد و مشغول می شود بدروسی که بایستی در آن کلاس تحصیل نماید البته بسبب اشتغال بوی از باقی کلاسها حتی علومی که تحصیل نموده است اعراض می نماید یعنی تا وقتی که مشغول درس مخوصی است در آن حین التفات بباقی علوم ندارد اگر چه ملکه آن علومی که تحصیل نموده در نفس وی باقیست همین طور مقایسه نما حال انسان را حین انتقال او از عالمی بعالمی و از مرحله ای بمرحله ای باین که بهر عالمی که می رسد اشتغال بوی باز می دارد و او را از التفات بعوالم دیگر چنانچه در این عالم دنیا فراموش کرده ایم عالم رحم مادر را چه رسد بعالم ذر و عوالم قبل از آن همینطور است حال بشر در عالم برزخ که شاید اشتغال بخصوصیات آن نشأه باز دارد او را از التفات باین عالم طبیعت.
و اگر بچشم حقیقت بنگری خواهی فهمید که امور گذشته معدوم نیستند بلکه در ظرف وجود خود و در علم حق تعالی موجودند بلکه در کمون نفس انسان  نیز آنچه را فهمید و ادراک نموده باقی است و فراموش و غفلت ما نسبت بامور گذشته از جهت اشتغال بامر زندگانی است که لا ینقطع در تجدد و حدوث است یعنی هر امر تازه ای که در نظر ما جلوه می نماید اشتغال بآن باعث خفاء گذشته می شود لکن وقتی که شخص از اغراض زندگی وارسته شود امور گذشته همه نزد وی حاضر خواهد شد لکن شاید در آن وقت نیز التفاتی بامور جسمانی نداشته باشد زیرا که اشتغال بخصوصیات آن نشأه باز می دارد وی را از توجه بعالم جسمانی .
غرض این است که در هر عالمی شخص اعراض می نماید از عالمی که از وی گذشته اگرچه آثار و خصوصیات آن نشأه در نفس وی موجود می باشد اما در قیامت که آخرین مرحله سیر اوست تمام امور گذشته و آینده نزد او حاضر می گردد بطوری که گویا الان واقع گردیده بهمین مطلب اشاره دارد قول حق سبحانه که در قرآن مجید فرموده: « فوجدوا ما عملوا حاضراً».(25)
و همین طوری که محصل علوم فنون وقتی کلاس عالی خود را تمام نمود و تکمیلات وی بانتهاء رسید آنوقت جامع علوم می گردد و تمام علومی که در مدت تحصیل کسب نموده نزد او حاضر می شود و تمام آنها را با هم جمع می کند تا اینکه نتیجه و فائده علوم را دریابد.
همین طور انسان وقتی که از مراحل و منازل ادوار عالم گذشت و بمآل امر خود  و آخر کار که عبارت از عالم آخرت باشد رسید جامع تمام علوم می گردد و از جواهرات نفسیه هر عالمی که گذشته با خود اندوخته ای همراه دارد و چنانچه گفتیم انسان کامل وقتی بمنتهای امر خود رسید مستولی و محیط می گردد بر تمام عوالم وجود و باذن حق تعالی خلاق کائنات می گردد آنوقت او حاوی و محیط بر بهشت بلکه بر کل عوالم امکان می گردد نه اینکه بهشت حاوی و محیط او گردد یعنی بهشت از او و در اوست نه اینکه او در بهشت باشد زیر که خود خلاق بهشت است.
و سرش اینست که منتهای کمال انسان وقتی است که مظهر صفات حق تعالی گردد و از جمله صفات او خلاقیت است انسان کامل مخصوصاً در عالم قیامت که منتهای امر وی است نماینده خلاقیت حق تعالی می گردد چنانچه حق تعالی در حدیق قدسی فرموده: ( ای پسر آدم من غنی و بی نیازم و محتاج نیستم امر مرا اطاعت کن در آنچه بتو امر کرده ام قرار می دهم تو را غنی و غیر محتاج ای پسر آدم من زنده ای هستم که نمی میرم امر مرا اطاعت نما قرار می دهم تو را زنده ای که نمی میرد ای پسر آدم من هر چه را که می خواهم باو می گویم باش فوراً موجود می گردد امر مرا اطاعت کن قرار می دهم تو را که هر چه را بخواهی بگوئی باش فوراً موجود شود.
در حدیث از ائمه علیه السلام رسیده که بمجرد اراده حق تعالی اشیاء موجود می شود لفظی در بین نیست.
و شاید لفظ (کن) که در قرآن مجید و احادیث مذکور است که حق تعالی وقتی اراده می نماید وجود چیزی را بوی گوید (کن) فوری موجود می گردد کنایه از سرعت اجابت اشیاء و نفوذ قدرت و مشیت حق تعالی باشد. 
خلاصه چنانچه می بینی در این حدیث خدای متعال ببنده مطیع خود وعده فرموده که او را مظهر و نماینده سه صفت از اوصاف ذاتیه خود گرداند اول غناء دوم حیات جاودانی سوم خلاقیت و این سه صفت از اصول و امهات صفات و اسماء حق تعالی بشمار می رود.
و نزد شخص متفکر معلوم و ظاهر است که هر یک از اعمال و اخلاق بد که بتکرار عمل رسوخ در نفس نممود و ملکه و خلق انسان گردید اثر آن در قبر و قیامت بصورت حیوانات موذی و نار جحیم و انواع عذاب های گوناگون ظاهر می گردد و چنانچه آیات و اخبار بسیار شاهد بر آنست و کسی که به چشم بصیرت باطن و کفار و فساق و فرو رفتگان در گودال شهوات را بنگرد خواهد دید که چگونه اخلاق سبعیت و بهیمیت در نفس آنها نفوذ نموده و ایشان را از اخلاق انسانیت خارج نموده مثل شهوت و غضب و آنچه از آنها ناشی می گردد از قبیل حرص و حسد و کینه و غضب و مکر و کبر و عجب و ریاء و حب شهرت و ریاست و استیلاء و تفوق بر دیگران و تمام اینها منشأ عذاب قبر و قیامت می گردد.
و کسی که بچشم بصیرت نظر کند باشخاصی که دل و جان آنها مشحون با نوان و اقسام اخلاق رذیله گردیده می بیند که در معنی و حقیقت اینها در همین عالم هم در جهنم می باشند اگر چه در صورت و ظاهر پیدا نمی باشد و اشاره بهمین مطلب دارد قول حق تعالی که فرموده: « و ان جهنم لمحیطه بالکافرین». بدرستی که جهنم هر آینه محیط است بر کافرین یعنی مستولی بر آنهاست.
و چون این عالم عالم قشر و ظاهر است و لب و حقیقت اشیاء مخفی است لهذا اثر آن هم ظاهر نیست اما وقتی که باطن ظاهر گردید و حقیقت هر چیزی نمایان شد آنوقت است که معلوم می شود چگونه خوردن مال یتیم مثلاً بعینه خوردن آتش است چنانچه در کلام مجید فرموده: « ان الذین یأکلون اموال الیتامی ظلماً انما یأکلون فی بطونهم ناراً و سیصلون سعیراً» سوره نساء آیه 11.
و همین طوری که عقائد باطله و اخلاق رذیله و اعمال نا شایسته باعث انواع عقوبات آخرتی می گردد همین طور عقائد حقه و اخلاق مرضیه و اعمال صالحه خیریه باعث حور و غلمان و انواع و اقسام لذائذ روحانی و جسمانی و مقامات اخروی و قرب بحق تعالی می گردد زیرا که انسان هر چه در این عالم کند بمنزله بذری است که در مزرعه نفس خود می کارد و نمود می کند و در قیامت بثمر می رسد و درو م یکند ( گندم از گندم بروید جو ز جو).
و این مطلب اگر چه نزد اهلش معلوم است و شاید بعدها بهتر هم معلوم گردد که آنچه در این نشأه دنیا واقع می گردد اثر آن در عالم و در جو غیر متناهی باقی می ماند و بکلی معدوم نمی گردد.
و ایضاً انسان هر چه بکند از خوب یا بد یک تأثیری در قلب او می کند چنانچه مشاهده می نمائیم که بتکرار عمل ملکه و حالتی برای شخص حاصل می گردد که رفع وی معتذر بلکه در بعض موارد محال بنظر می آید و اگر اعمال و حرکات ما بی ثمر بود بکثرت عمل هرگز ملکه تحقق نمی گرفت با اینکه می بینیم اغلب کارهای ما از خوب و بد از روی عادت و ملکه ای است که در نفس ما رسوخ نموده.
این را هم باید دانست که انسان در سیر عالم نوردی خود هر قدر پیش برود و قوای نفسانی وی وسیع تر گردد بر قوت روحانی او افزوده می گردد و دائره اشعه جمال روح او وسیع تر می شود و استیلاء و تفوق او نسبت بقوی و مشاعر وی زیادتر می گردد(26) تا این که بجائی رسد که تحصل و فعلیت بدن قائم بنفس و از شئونات نفس محسوب می گردد.
بعبارت دیگر وقتی که روح بشر بمرتبه کمال رسید و آنچه در او بالقوه بود بالفعل گردید آن وقت وجود و فعلیت بدن قائم بنفس می گردد و بدن از شئونات نفس بشمار می رود.
اینست که در قیامت هر کس بصورت اخلاق و ملکات خود وارد محشر می گردد بخلاف ابتداء وجودش که چنانچه گفته اند نفس بشر اگر چه در ذات مجرد است لکن در فعل محتاج به آلات جمسانی است.
اگر گفته شود چگونه ممکن است قوام بدن و تحقق وی بسته بنفس گردد با اینکه بدیهی است که قوام نفس و تحصیل وی بسته ببدن عنصری است.
لهذا کسی را که می بینیم مرد و بدن عنصری وی از کار افتاد گمان می کنیم او فانی گشته.
علاوه بر این اگر تحقق و وجود بدن بنفس باشد بایستی بدن و قوای او همیشه ببقای نفس باقی باشد و اعتدال مزاج هم بنفس ادامه داشته باشد زیرا همان طوری که نفس انسان باقی و فناء پذیر نمی باشد بدن و قوای او هم بنا بر اینکه قائم بنفس باشد بایستی فنا پذیر نباشد.
جواب گوئیم چنانچه ثابت شد روح و نفس انسان از عالم علوی ملکوتی نزول نموده و قبل از تکون بدن عنصری در عالم «فوق الطبیعه» (27) یک نحو تکونی داشته چنانچه در آن حدیث فرموده : ( دو هزار سال ارواح قبل از اجسام خلق شده اند و برای آنکه هم تشخیص فردی و هم استکمال نفسانی پیدا نماید محتاج ببدن و تغیراتی است که علی الدوام وی را حاصل می گردد.
لکن وقتی که استکمال طبیعی خود را بپایان رسانید و مستعد و مهیا گردید برای دوره دیگری از حیات جاودانی و مرحله ثانوی از مراحل استکمال عوارض و تجددات پی در پی که از لوازم و خصوصیات این عالم دنیوی بشمار می رود از وی سلب می گردد لکن حقیقت و صورت فعلیه بدن و ماده جسمیت بدن بتعین و تشخص نفس باقی است و فنا پذیر نمی باشد.
و اینکه گفتیم تحصل و قوام بدن بنفس است مقصود اینست که در عالم برزخ و مخصوصاً عالم قیامت انسان با نفس و بدن مبعوث می گردد زیرا که حقیقت و هویت بشر منوط بنفس و بدن است و فرقی که بین بدن دنیوی و بدن اخروی است همانست که گفتیم انسان در هر عالمی که قدم می گذارد باید ملبس بلباس همان عالم گردد بطوری که با آن عالم سنخیت پیدا نماید.
و چون این عالم دنیا عالم کون و فساد و عالم تجدد و حدوث است لهذا هر فردی که در این عالم قدم می گذارد برای استکمال ناچار بایستی بحرکت کیفی و کمی و تجدد و حدوث زمانی که از خصوصیات این عالم است پیش برود و این دوره را باتمام رساند.
پس از آنکه این دوره باتمام رسید تجدد و حدوث زمانی از وی سلب می گردد و هر چه استکمال نفسانی وی زیادتر گردید و بر قوت و غلبه روحانی وی افزوده شد بیشتر بدن و قوای حسیه وی تحت استیلاء و نفوذ نفس قرار می گیرند.
چنانچه بعضی از علماء گفته اند چه قدر شبیه است حال اطوار انسان از بدو خلقت و نزول وی در این عالم جهل و نسیان تا رسیدن او بمرتبه عقل بحال بذری که در زمین پنهان می کنند در استحالات و اطوار او تا وقتی که بمرتبه نبات برسد و موقع درو گردد و نتیجه وی ظاهر شود.
ببین از اول که در خاک پنهان می گردد تا وقتی که بثمر می رسد چگونه علی الدوام در استحاله و تغیر می باشد با اینکه اول دانه ای که در زمین فرو می رود می پوسد و فاسد می گردد و استحاله می یابد بقوه نباتی (28) و از حالی بحالی و از مرتبه ا ی بمرتبه ای سیر می کند تا اینکه برسد بمرتبه اول یعنی مثل دانه ای گردد که در زمین فرو رفته بود با چندین مضاعف او و تزاید یابد بعدد بسیار.
چنانچه می بینیم یک دانه گندم که مثلاً در زمین فرو رفت بعد از آنکه اطوار سیر خود بپایان رسانید باضعاف مضاعف زیاد می گردد شاید یکدانه هفتصد دانه یا زیادتر می شود.
همین طور دست قدرت ازلی بشر را از آن مرتبه اولیه خلقت تنزل می دهد و در ادوار عالم وجود از حالی بحالی و از عالمی بعالمی و از مرتبه ای بمرتبه ای وی را می گرداند تا این که پس از اتمام دائره وجودش با تمام کمالاتی که در راهنوردی خود اکتساب نموده بر گردد بمرتبه اولیه خود.
پس از آن که ثابت شد که انسان کامل مجموعه عالم وجود است و کل عالم در وی منطوی است (29) چگونه توهم می شود که بمردن و برهنه شدن از قشر و ثقل این بدن عنصری بکلی فاقد جهات مادی و جسمانی گردد با اینکه یکی از مشخصات و امتیازات و کمالات بشر قوی و مشاعر جسمانی اوست که بدون آن ادراک حسی برای احدی ممکن نیست و با فرض فقدان قوای جسمانی وادراکاتی که بآن قوی و مشاعر انسان را عائد می گردد البته ناقص خواهد بود نه کامل و چنانچه در بعضی از مقالات سابقه گفتیم کمال هر چیزی بتمامیت اوست و تمامیت انسان وقتی تحقق پذیرد که جامع تمام قوای جسمانی و نفسانی و عقلانی و روحانی گردد نه آنکه واجد بعضی و فاقد بعض دیگر باشد.
چون انسان در ابتداء تکوین او و در این عالم تمام قوای حیوانی و انسانی و عقلانی و وحانی و جسمانی را داراست.
لکن بالنسبه ببعض آنها مثل جهات عقلانی و روحانی بالقوه است یعنی قابلیت و استعداد آنرا دارد اینست که بایستی کوشش کند و براهی که پیشوایان ما بما نشان دادند برود تا آنکه آنچه در وی بالقوه (30) بود بالفعل گردد و واجد تمام مراتب و کمالات انسانی گردد و گر نه ناقص خواهد ماند.
زیرا که انسان وقتی دوره تکمیلات خود را بپایان رسانید جامع تمام قوی و مشاعر و محیط و مستولی بر تمام عوالم وجود و نسخه جامعه هستی می گردد و کثرت قوی و مشاعر منافی با وحدت و بساطت نفس او نیست بلکه هر قدر قوت و شدت نفس فزون تر گردید وحدت و بساطت وی زیادتر می گردد.
وقتی که شخص متفکر پی باین حقایق برد و صفحات عالم خلقت را نگریست و سیر انسان را در مدارج کمال و تفوق و استیلاء او را بر موجودات ملاحظه نمود می فهمد که وقتی از بند این عالم عنصری خلاص گردید و در قوس صعود بمرکز خود رجوع نمود و کاری تمام شد و بکمال انسانی نائل گردید آن وقت است که صدر نشین جمله خلایق می گردد و آنچه دست قدرت در کمون ذات وی مخفی نموده بروز و ظهور می نماید و محیط بر زمان و زمانیات می گردد و علم او نسبت بخصوصیات عوالمی که طی نموده علم حضوری می شود یعنی آنچه دیده و شنیده و گفته و ادراک نموده و عوالمی که از وی گذشته دفعتاً واحدتاً مزد او و در نظر شهود او حاضر می گردند چنانچه تمامی ازمنه نسبت باو مثل آن سیال می گردد (31) و هم چنین نسبت تمام امکنه بوی چون نقطه واحده می نماید (32) بعبارت دیگر انسان کامل در روز قیامت محیط بر تمام زمان و زمانیات و همچنین مکان و مکانیات می گردد و فاقد هیچ نحو از وجود و فعلیتی نمی باشد هر چه هست منطوی در او قائم باوست بلکه می توان گفت انسان کاملی که به منتهای کمال انسانی رسیده باشد مثل انبیاء و اولیاء در همین عالم هم با اینکه در جلباب بدن عنصری می باشند از قید زمان و حدود مکان رسته اند و تمام زمان و زمانیات  همچنین مکان و مکانیات در نظر شهود آنان مثل آن واحد و نقطه واحده می نماید زیرا که آنها مظهر و نماینده ( لا یشغله شأن عن شأن) (33) گردیده اند و در نظر شهود آنها تمام  عوالم مکشوف و طاهر است و آنچه برای غیر بعد از تکمیلات و گذشتن از نشآت حاصل می گردد برای آنها در همین عالم بنحو اعلا و اتم حاصل می باشد این است که آنچه خبر می دهند از عوالم نشآت و احوالاموات و عالم برزخ و قیامت و صراط و میزان و بهشت و جهنم تماماً از روی مشاهده و عیان است. و سرش این است که نسبت آن ها به عوالم مثل نسبت نقطه دایره است بمحیط دایره یعنی نسبت آنها بتمام اطراف علی السواء می باشد پس همه چیز و همه عوالم در نظر شهود آنها حاضر و هویدا است و قول حق سبحانه در سوره توبه آیه 106 : « و قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المؤمنون» شاهد بر مدعای ما است زیرا که مقصود از مومنین چنانچه تفسیر شده مومن کامل و ولی مطلق است که در زمان نزول آیه منحصر در شخص علی علیه السلام بوده زیرا که بعد از وجود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فقط امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود که زمامدار عالم ملک و ملکوت گردید و از اسرار کاینات مطلع بود و همه چیز حتی اعمال و افعال خلق در نظر شهودش واضح و هویدا می شود و نمی توان گفت بقرینه ( سین فسیری الله) مقصود این است که در قیامت اعمال خلق نزد خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله ومومنین مکشوف می گردد نه در دنیا زیرا که در آن وقت اعمال و اخلاق مردم مشهود خلایق است منحصر بآنها نیست.
علاوه بر این مقارن نمودن رؤیه پیغمبر صلی الله علیه و آله مومنین را برؤیه حق شاد بزرگی است بر علو مقام آنها و همان  طوری که حق سبحانه مطلع بر اعمال و افعال و ظاهر و باطن هر کسی است آنها نیز چون مظهر و نمایندۀ حق می باشند آنچه را خدا بخواهد بآنها می فهماند و آنها را مطلع می گرداند بحقایق امور. 
..........................................
(1)- اقتباس از آیۀ مبارکه است که فرموده:« یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید».

(2)- اشاره بحدیث قدسی است که فرمود: ( ای پسر آدم همه چیز را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم خلق نمودم).
(3)- یعنی بمقتضای حکمت و مشیت الهی امور عالم روی قاعده مضبوطی قرار گرفته که تخلف پذیر نیست و دست قدرت در دل هر موجودی گذارده که کوشش نماید و خود را بکمال لایق بخود برساند.

(4)- خداوند آن کسی است که ابتدا آفرید خلق را پس از آن عود می دهد آن را و عود دادن آسان تر است برای او از ابتداء خلقت.
(5)- یعنی قرب هر کس بحق تعالی بقدر کمالات نفسانی او است انسان هر قدر در درجات کمال بالاتر رود بهمان نسبت بحق تعالی نزدیک تر می گردد.
(6)- مجموع عالم وجود را تشبیه بدائره نموده اند و انسان کامل را تشبیه به نقطه وسط دائره و همین طوری که دائره بدور مرکز وجود می چرخد همین طور علم وجود و هستی هم باز بدور انسان کامل می چرخد و از وی استفاده می نمایند یعنی انسان کامل اصل موجودات است.
(7)- یعنی انسان از اول خلقت خدای متعال استعداد و قابلیت همه قسم کمالی باو داده.
(8)- این ترتیب و این نظام بمقتضای حکمت تامه و قدرت کامله الهی است و بمشیت و اراده بر وفق مصلحت باین نحو امور عالم را جریان داده.

(9)- زیرا که علت غائی یعنی مقصود از خلقت عالم وجود انسان کامل است و تمام موجودات به طفیل وجود او خلق شده اند.
(10)- یعنی منزل و محل
(11)- جاده مستقیم همان طریقت شریعت است و راه راست همان راهی است که پیشوایان ما رفتند و ماها اگر بطریق آنها سیر نمائیم و قدم بپشت قدم آن بزرگواران بگذاریم کامیاب ترین مردم خواهیم بود.
(12)- کل عالم یعنی دارای تمام مراتب و کمالات وجود می گردد بنحو اعلا و ابسط
(13)- قاعده تکامل سیر ارتقائی موجودات است چنانچه می بینیم هر موجودی می کوشد که بمنتهای کمال لایق خود برسد.
(14)- یعنی باعتبار عوالم سیرش
(15)- یعنی شیء بالمره معدوم و نیست گردد و دو مرتبه همان شیء موجود شود.
(16)- غرض آنکه از خصوصیات این عالم که نسبت بذات انسان و جوهر نفس او عرضی است و از ذاتیات وی نیست برهنه و خالی می شود.
(17)- یعنی اصل و جوهر بدن که بمنزله عطر گل است در برگ گل.
(18)- چنانچه گفته شد لبس کمالی است بالای کمالی و لبس بعد از خلع کمالی است بعد از فقدان کمالی دیگر و اول مثل پوشیدن لباس روی لباس و دوم مثل کندن لباس و پوشیدن لباس دیگر.  
(19)- مقصود از حرکت حرکت معنوی روحانی است نه حرکت مکانی و جسمانی.
(20)-  یعنی نیست برای انسان مگر آنچه را که کسب نموده و در او سعی و کوشش کرده.
(21)- یعنی جهت قابلی و استعدادی
(22)- یعنی جهت وجودی
(23)- یعنی انسان کامل در آن روز گویا کل حقیقت و دارای تمام کمالات است.
(24)- در تفسیر این آیه چند قول است یکی آنکه مقصود از محو صورت آثار صورت است از چشم و بینی و دهن یعنی صورت کفار را مثل پشت سر و گردن آنها می گردانیم و چشم آنها را پشت سر آنها قرار می دهیم تا آنکه بپشت راه روند و قول دیگر آنکه مقصود از محو صورت این باشد که هدایت و رستگاری را از کفار می گیریم و بر می گردانیم آنها را بپشت یعنی در گمراهی و ضلالت و غیر اینها که در مجمع البیان و غیره مشروحاً بیان نموده و قول ثانی راجح است زیرا که هم مناسب سیاق کلام است و هم روایتی باین مضمون از ابی جعفر امام محمد باقر علیه السلام نقل می نماید و ظاهر آنکه تغییر شکل آنها در آخرت باشد نه در دنیا زیرا که آخرت است که باطن را ظاهر می نماید و حقیقت هر چیزی را هویدا می گرداند.
(25)- یعنی پس یافتند آنچه کرده اند نزد خود حاضر.
(26)- چون نفس و روح انسانی از عالم علوی است و طبیعت و قوای حیوانی او از همین عالم مادی است لهذا ضد هم و مباین یکدیگرند این است که ما هر قدر قوای طبیعی و حیوانی خود را تقویت دهیم و بخواهش وی عمل نمائیم بهمان قدر روح و نفس ملکوتی خود را ضعیف و ناتوان نموده ایم و بعکس هر قدر قوای طبیعی را ضعیف نمائیم بر قوت و غلبه نفس و روح ملکوتی خود می افزائیم.

(27)- عالمی که بالاتر از عالم طبیعت است.
(28)- قوه نباتی همان قوه ای است که در گیاهات است و گیاهات بسبب آن قوه نشو و نماء می نمایند.

(29)- یعنی انسان با اینکه یک حقیقت است دارای تمام مراتب و جامع حمیع کمالات موجود می باشد و فاقد هیچ مرتبه ای از کمال نیست.
(30)- بالقوه یعنی آنچه را که قابلیت و استعداد آن را داشت و مربی و خالق عالم بید قدرت در ذات انسان بودیعه گذارده بالفعل گردد یعنی ظهور و بروز نماید.
(31)- یعنی زمان گذشته و حال و آینده را با هم و یکدفعه مشاهده می نماید.
(32)- یعنی تمام مکان ها در نظر شهود او مثل یک نقطه می نماید زیرا که انسان کامل در قیامت محیط و مستولی بر زمان و زمانیات و مکان و مکانیات می گردد باذن حق تعالی.
(33)-  اشاره به آیه شریفه است یعنی مشغول نمی گرداند حق را فعلی از فعل دیگر و باز نمی دارد او را شأنی از شأن دیگر و این اشاره بسعه قدرت و فعالیت اوست.

کمال انسان به تمامیت اوست

مطلب چهارم : کمال انسان به تمامیت اوست
تمامیت هر نوعی از موجودات باین است که فعلیات ما دون خود را تحت نفوذ و فعلیت وجود خود در آورد و شیئی وقتی تمام می شود و بکمال لائق خود می رسد که آنچه نسبت بوی بالقوه بوده بالفعل گردد مثلاً طفلی تازه متولد شده فعلا فاقد کمالات انسانیه است لکن قابل و مستعد جمیع مراتب موجودات می باشد وقتی بکمال انسانی می رسد و انسان کامل می گردد که نسخه جامعه وجود و جامع تمامی مراتب و خصوصیات مادون خود گردد و هر چه هست در نسخه جامعه وجود او مندرج گردند و تحت هستی وی در آیند.
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
(سعدی)
و تمامیت او وقتی محقق می گردد که فاقد هیچگونه کمالی نباشد پس کمال او بسته بتمامیت اوست.
و نهایت و انتهای هر چیزی همان بدایت وی است یعنی شیء وقتی بمنتهای کمال می رسد که درای مراتب مادون خود که اول مرتبه وجود اوست گردد چنانچه گفته اند (نهایت عین بدایت است).
و از اینجا می توان دو قاعده لا یتغیر استخراج نمود (1) یکی آنکه هر فردی که در مدارج کمال بالا می رود فاقد مراتب زیرین نخواهد بود بلکه در هر مرحله ای که صعود می نماید (2) مراحلی که پیموده در زیر پای خود و تحت نفوذ خود می بیند و خود را محیط و مستولی بر آن می داند و هر قدر بر کمالات وی افزوده گردید سعه دایره وجود او زیادتر می گردد و بر صفات کمالیه او می افزاید.
اینست که در قیامت کبری که آخرین سیر بشر است و جهات قابلی و استعدادی او بمنتهی درجه کمال رسیده علم و دانش وی بقدری زیاد می گردد که احاطه می نماید بتمام عوالمی که در راه نوردی خود سیر نموده و از آن گذشته یعنی در آن وقت تمام عوالم مادون وجود او در نظر شهود وی و علم حضوری او یکسان است زیرا که قیامت عالم جمع است و در آن وقت انسان جامع قوای روحانی و جسمانی می گردد و هر چیزی بنهایت خود می رسد و یکی از اسماء قیامت شاهد و دیگری مشهود است که علم بمرتبه شهود می رسد آنچه انسان دیده و شنیده ادراک نموده یا در باره او فکر کرده و در ظرف زمان و عالم تحقق و وجود داشته و آنچه عمل نموده از نیک و بد تماماً نزد وی حاضر می گردد و آن کتابی است که ( لا یغادر صغیره و لا کبیره الا احصیها).
ملاحظه کن وقتی انسان در زاویه اطاق خود نشسته است جز چهار دیوار اطاق و اثاثیه مختصری که در آنست چیزی بنظر او نمی آید لکن وقتی بالای بام خانه خود ر فت خانه ها و باغهای اطراف را هم بخوبی می بیند اگر قدری بالاتر رفت مثل اینکه در قله کوه مرتفعی قرار گرفت تمام شهر در نظر وی جلوه می نماید بهمین نسبت هر قدر بالاتر رود بر سعه علمی وی اضافه می گردد و چون محسوس مثال معقول است همین طور مقایسه  کن صعود انسان را در مدارج کمال باین که هر قدر کمالات روحانی وی زیادتر گردد سعه علمی او زیادتر می گردد و مراتب زیرین تحت نفوذ و استیلاء او قرار می گیرد.
از اینجامی توان فهمید که انسان وقتی بکمال لایق خود می رسد که واجد تمامی مراتب وجود گردد و فاقد هیچ گونه فعلیتی نباشد و آن وقتی محقق می گردد که از تمام مراحل و مراتب وجود گذشته باشد و دارای مقامات عالیه و مستجمع کمالات انسانیه گردد و پس از طی مراحل و سیر در دائره وجود با کمالاتی که در راهنوردی خود کسب نموده بوطن اصلی و منزل اولی خویشتن عروج نماید.(3)
قاعده دومی که می توان از تمامیت شیئی استخراج نمود این است که کسی که در مدارج کمال بالا رفت بهر درجه ای که بالا می رود بهمان نسبت بر سرعت سیر وی افزوده می گردد یعنی سریع تر و تندتر حرکت می کند (4) زیرا که به هر درجه ای که می رسد جهات عدمی او کمتر می شود و بر فعلیات وجود او افزوده می گردد و سرش این است که سرعت حرکت خواه حرکت معنوی خواه حرکت جسمانی منوط بقوت سیر کننده است ، در حرکت معنوی هر قدر قوت روحانی زیادتر باشد شخص زودتر بمقصد معنوی خود می رسد و در حرکت جسمانی هم جسم هر قدر قوری تر شد تندتر حرکت می کند و زودتر بمقصد خود نائل می گردد.
و چنانچه می بینیم آدم قوی البنیه بمراتب بسیار حرکت او زیادتر است از شخص ضعیف البنیه همین طور است حرکت روحانی چنانچه حرکت نفس قوی در مدارج کمال بمراتب بسیار سریع تر است از حرکت نفس ضعیف.
خلاصه موت عبارت از قطع علاقه نفس است از بدن و عدم ظهور آثار طبیعت از وی در این عالم، برای اینکه مهیا گردد برای دوره دیگری از حیات جاویدانی.
و در آن وقت جهات قابلی و استعدادی بشر بپایان می رسد و کمالاتی که مستعد و قابل بود دارا گردد منتهی می گردد لکن جهات و فعلیات و کمالاتی که اکتساب نموده و دارا گشته خصوصاً اموری که ملکه و جزء حقیقت وی گردیده ، هرگز از او سلب نخواهد شد ، بلکه بر شدت و قوت وی افزوده می گردد بطوری که چنانچه از اخبار بر می آید اعمال و اخلاق بشر آن وقت صورت خارجی بخود می گیرد این است مراد بتجسم اعمال در قبر و قیامت. 
پس از اینجا معلوم می شود که نحو وجود برزخی صورتی است از صور دنیوی و کمال اخیری که در دنیا انسان کسب نموده اینست که برزخ عالمی است متوسط بین دنیا و آخرت و آن فوق دنیا و درون آخرت است.
و معاد و عود ارواح در قیامت عبارت از تنزل روح است بماده بدن دنیوی بدون تجافی از مقام خود نه برای استکمال زیرا چنانچه گفته شد چهاتی که مقتضی کمال بود در آن وقت مقتضی گشته ، بلکه برای اینکه ممکن باشد برای وی تصرف نمودن در جسمانیات و التذاذ از محفوظات مادی و چشیدن موبقات آن زیرا که مدرک بایستی از جنس مدرک باشد تا آن که اردراک محقق گردد.

.................................... 
(1)- یعنی از این بیانات دو قاعده معلوم  می شود.
(2)-  یعنی درجه ای که بالا رود و بر کمالات و فضائل او افزوده شود و بر قوت وسعه وجود او هم افزوده می گردد و استیلاء و سیادت پیدا می کند بر موجودات زیر دست خود.
(3)- یعنی برگردد بعالم علوی
(4)- مقصود حرکت معنوی روحانی است نه حرکت جسمانی

شناختن معاد موقوف

مطلب سوم: شناختن معاد موقوف بر شناختن مبدأ است
تا مبدء وجود خود را بعلم و قدرت و حکمت نشناسی و ندانی که کمال و جمال و بهای مطلق منحصر بآن فرد ازلی و آن موجود سرمدی است و ظهور آثار الهی و مشیت کامله سبحانی در وجود انسان هویدا گشته معاد خود را که بعینه بازگشت بمبدء است نخواهی شناخت.
و وقتی دانستی (بعین الیقین) (1) مشاهده نمودی که انسان وقتی بمنتهای کمال می رسد و مظهر اتم و نماینده آن وجود احدی می گردد که جامع تمام کمالات و دارای مزایا و مراتب وجود گردد و آینه مانند نماینده شمس وجود گردد آن وقت ایمان کامل پیدا می کنی بایستی بشر منازل و مراحلی بپیماید تا آنکه لایق این مقام گردد.
خلاصه شناختن معاد متفرع بر شناختن نفس موقوف بر شناختن حق است تا خود را (بعبودیت) نشناسی خدا را ( بالوهیت و بمعبودیت) نخواهی شناخت و بعکس هم تا حق را به ( الوهیت و بمعبودیت) نشناسی خود را به (عبودیت) نخواهی شناخت زیرا که (معبودیت) و عبودیت ( متضائفین ) می باشند یعنی تصور هر یک از آنها موقوف بر تصور دیگری است و هر قدر حق را بهتر بشناسی خود را بهتر شناخته ای ( من عرف نفسه فقد عرف ربه ) کسی که نفس خود را شناخت خدای خود را شناخته است.
شناختن نفس همان شناختن حق است زیرا که نفس اثری از آثار او و فعلی از افعال او می باشد و شناختن اثر و فعل شناختن فاعل و موثر است بآن وجهی که موثر و فاعل است نه بکنه ذات و حقیقت وجود او زیرا که اثر و فعل نمونه و نمایشی است از موثر و فاعل ما برای شناختن حق راهی بجز آثار او نداریم.(2)
لکن وقتی می توانیم بآینه موجودات حق را مشاهده کنیم که آن ها را بنظر مرآتی بنگریم و در آن ها جمال و جلال (الوهیت ) را ببینم و این نحو معرفت وقتی تحقق پذیرد که جسم قلب که آینه حقیقت است باز شود و موجودات را همان طوری که هستند یعنی بوجهی که آثار وجود حق می باشند ملاحظه کنیم نه باعتبار ذات آنها.
شخص موحد و مومن کامل در این لحاظ هیچ یک از موجودات را بنظر استقلالی نمی نگرد بلکه ( بعین الیقین) مشاهده می نماید که تمام ممکنات ظل وجود حق و آثاری از فیض (رحمت واسعه ) او می باشند و وجود آنها وجود تبعی و ربطی و غیری است بلکه عین ربط است.
و پس از آنکه انسان خود و خدای خود را شناخت می فهمد که کمال و تمامیت بشر وقتی تحقق پذیرد که مظهر و نماینده اوصاف حق گردد (3) و آن برای بعض اشخاص بعد از طی مراحل و نشآت دست می دهد بلکه در قیامت کبری هر فردی از بشر بوجهی مظهر و نماینده اسماء الهی می گردند.
چنانچه در کفار و اشقیاء اسم ( المنتقم و شدید العقاب ) که منبعث از سخط و غضب الهی است تظاهر می نماید و در اهل ایمان و موحدین اسم (الرحمن الرحیم ) و امثال اینها که منبعث از رحمت واسعه حق ست تظاهر می نماید و اگر معاد در کار نبود اسماء حق تعالی ظاهر نمی گشت و سلطنت حقه حقیقیه حق نمودار نمی گردید چنانچه در حدیث قدسی فرمود: ( کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق کی اعرف) من گنج مخفی بودم پس دوست داشتم که شناخته شوم خلق کردم خلق را که شناخته شوم.

.............................................
(1)- عین الیقین یقینی است که از راه مشاهده و عیان حاصل گردد نه از راه دلیل و برهان زیرا که یقینی که از راه دلیل و برهان حاصل گردد او را ( علم الیقین) گویند نه عین الیقین.
(2)- موجودات وقتی آینه جمال حق اند که بآن طوری که هستند بآنها نظر کنیم یعنی بوجهی که فعل حق و اثر او می باشد زیرا که نظر نمودن بآنها باین وجه مستلزم معرفت و شناسائی فاعل و موثر آنها است بعبارت دیگر وقتی نظر کنیم به آنها نظر ظلی و ربطی نه نظر استقلالی و نفسی در آنها اوصاف حق مثل علم و قدرت و حکمت و اراده  و مشیت حق را می بینیم.
(3)-  منسوب بحضرت امیر علیه السلام است که فرمود: ( من چشم بینای حقم، من گوش شنوای حقم، من دست کرم حقم و همچنین است حال باقی ائمه هدی علیهم السلام و اولیای حق تعالی ، لکن این را باید دانست که مقصود این نیست که اینها متصف بصفات حق می باشند صفات حق تعالی عین ذات اوست مقصود این است که اینها از شدت قرب بحق نمایش می دهند صفات حق را .

خود را بشناس

مطلب دوم: خود را بشناس
شناختن مبدء و معاد موقوف بر شناختن نفس است نخستين بايستي خود را بشناسيم تا اينكه پي بشناسائي مبدء و معاد ببريم چنانچه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فروده: ( من عرف نفسه فقد عرف ربه ) كسي كه خود را شناخت خداي خود را شناخته است و جهل و خطاي ما ناشي از اينست كه خود را نمي شناسيم و نمي دانيم كه حقيقت و شالوده ما مركب از روح و بدنست اگر چه روح اصل است و بدن فرع ( روح آمر است وبدن مأمور) روح سلطان و مخدومست و بدن خادم و محكوم لكن اساس ترقيات روح بلكه تشخص فردي وي بسته ببدن است.
و لازم نيست بدانيم نفس و روح انساني مجرد است يا مادي غرض ما در اينجا اثبات تجرد وي نيست لكن آن قدري كه مسلم است و قابل انكار نيست اينست كه روح بشر از عالم علوي تنزل نموده و در اين عالم طبيعي مقترن بماده اين عالم گشته و بصورت كنوني جلوه گر شده است.
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در ين دير خراب آبادم
 (حافظ) 
و چون مي بينيم كه دست طبيعت (1) در دل هر فردي گذاشته كه هميشه در طريق استكمال قدم مي زند و بهر درجه از كمال كه برسد باز طالب زيادتي است وحد يقف براي وي متصور نمي باشد اگر چه نفش سركش در بسياري از مردم مطلوب خود را عوضي نشان مي دهد و آنها را در بيراهه سوق مي دهد و چنان در گرداب مشتهيات نفساني فرو مي روند كه گويا غايت وجود آنها همي رسيدن به آمال و حظوظ نفساني و طبيعي است 
و سعادت و خوشبختي را در فراهم آمدن جهات دنيوي مادي مي دانند اينست كه نوع بشر هميشه براي تحصيل آماده و فراهم شدن امر معاش و تقويت جسم عنصري مي كوشد و هر چه در اين راه بر سرعت حركت خود بيفزايد از مطلوب حقيقي دورتر مي گردد و روح ملكوتي خود را بيشتر شكنجه و آزار مي نمايد.
اما كسي كه بوجدان دريافت كه حقيقت نفس و روح وي از عالم علوي و از مصدر جلال احديت تنزلاتي نموده تا آنكه پا در اين عالم مادي گذاشته و باز بايستي در قوس صعود مراحل و منازلي بپيمايد تا آنكه سر انجام بر گردد باصل خود البته در تقويت روح خود بيشتر كوشش نمايد طريق وي بشناسائي مبدأ و معاد خود روشن تر و واضح تر مي گردد و بقدر صفاء و قوت روحاني خود پي بمشيت الهي خواهد برد و در طريق بندگي و عبوديت استوار تر خواهد گرديد آن وقت بچشم دل كه بمراتب بسيار روشن تر و بيناتر از چشم سر است مبدأ و منتهاي امر خود را مي نگرد و مي فهمد كه حقيقت و جوهر ذات وي از جنس اين عالم نيست زيرا چنانچه مشاهده مي نمائيم هر قدر وسائل استراحت جسماني خود را بيشتر فراهم مي كنيم باز مي بينيم راحت نيستيم و آرزوي ما تمام نمي شود و احساس غم و اندوه مي كنيم و گويا صداي ناله و غم دروني خود را مي شنويم كه آزاد و خرم نيست و مثل كبوتري كه در قفس با پر و بال شكسته محبوس باشد در قيد شهوات نفساني و حظوظ طبيعي در قفس تن گرفتار است.
چه نيك در نگري آنكه مي كند فرياد
ز دست خوي بد خويشتن بفرياد است
 (سعدي)
غرض آنكه كسي كه جوهر و حقيقت نفس خود را شناخت مي فهمد كه از سنخ اين عالم نيست چنانچه هر كسي بوجدان خود ادراك مي كند كه هميشه طالب علو و كمال و برتري است و هر قدر بر علو مقام او افزوده شود باز طالب زيادتي است.
خلاصه چنانچه مي بينيم براي استعداد و كمال بشر حد محدودي نيست شاه باز عقل او هميشه در پرواز است و هر قدر در مدارج كمال بالا رود باز قابل صعود بمرتبه بالاتري است و اينكه مي بينيم بعضي توقف نموده اند بلكه گويا آرزوي كمال هم ندارند نه اين است كه بالمره فاقد اين حس شريف باشند بلكه حالت يأس و نا اميدي بر ايشان مستولي گرديده لهذا اگر راه اميدي براي آنها باز شود مي بيني چگونه اين حس بحركت مي آيد و اعضاء بكار مي افتد و در طلب كمال پا از سر نشناسد. پس ما در شناختن نفس محتاج نيستيم كه رجوع نمائيم بادله فلسفي كه بدانيم آيا نفس و روح ما مجرد است يا مادي ، عرض است يا جوهر قديم زماني است يا حادث زماني بلكه همين قدر كه در خود يافتيم كه در ما چيزي هست كه هميشه طالب كمال و علو و برتري است و حد محدودي براي مقام وي متصور نيست و آرزوي او تمام نمي شود چنانچه بعضي گفته اند انسان خميره آرزو و آمال است مي فهميم كه جوهر ذات ما از سنخ اين عالم طبيعي عنصري نيست و از عالم علوي نزول نموده و باز بایستی رجوع نماید باصل و مرکز وجود خود زیرا اگر از سنخ این عالم بود البته کمالات او محدود بود بحد طبیعی چنانچه در حیوانات چنین بنظر می آید که کمال آنها حد معینی دارد که اگر از حد تجاوز نمایند صورت نوعیه دیگری بخود می گیرند لکن انسان هر قدر در مدارج کمال بالا رود باز انسان است و باز ظرفیت و استعداد ترقی و توسعه فکری دارد و تفاوت بزرگی که آدمی با سایر موجودات دارد اینست که انسان طالب انفراد و وحدت و استقلال است و امید ترقی و آرزوی کمال دارد و احساسات خود را پرورش می دهد و به جهات روحی و اخلاقی خود توجه دارد و خود را برتر و بالاتر از بسیاری از مخلوقات می داند. انسان اگر خود را اندازه ای از قید ماده و طبیعت آزاد کند وغریزۀ (2) را با عقل مقرون نماید و از آلایش و خواهش های طبیعی تا درجه ای وارسته گردد آنوقت آن قوه ملکوتی و آن روح علوی الهی که خدای متعال در هر فردی از بشر نهفته و در دل هر انسانی را بجستجوی حقیقت وا می دارد و راهی از خود بسوی حق تعالی باز می کند.
پس از آنکه خود را این طور شناختیم مبدء و معاد  خود را بخوبی می شناسیم زیرا که هر ممکنی را علتی و سببی است و هر راهی را غایت و منتهائی است.
و چون می بینیم که بشر علی الدوام رو بکمال می رود می فهمیم که مبدأ و محرک او کامل مطلق است (3) و بحکم آنکه ( کل شیئی یرجع الی اصله) هر چیزی بر می گردد باصل خود و بمرکز خود وجود می فهمیم که غایت کمال ما رجوع  و بازگشت بمبدء وجود ما است و از همین طریق راهی بمشیت الهی پیدا می کنیم و کمال قدرت و حکمت ازلی غیر متناهی حق را در مظهر وجود انسانی مشاهده می نمائیم.

...................................
(1)- يعني دست قدرت و مشيت الهي
(2)- یعنی امور طبیعی را
(3)- کامل مطلق موجود حقیقی است که وجود کمالات او بی حد و بی اندازه باشد و آن منحصر بحق تعالی است زیرا که غیر او هر چه هست محدود و ناقص است و هویت و وجود  او بسته به آن وجود حقیقی و آن کامل مطلق است.

گفتار در معاد

مطلب اول گفتار در معاد
بعضي معاد را منحصر بجسماني دانند و اينها كساني مي باشند كه نفس ناطقه را مستقل و جدا از بدن نمي دانند بلكه حال در بدن و امر عرضي مي دانند كه قائم بجسد است و وجود نفسي و استقلالي ندارد.
و طايفه ديگري يعني بسياري از حكماء و فلاسفه كه فقط اتكاء آن ها در شناختن حقيقت اشياء بعقل ناقص خودشان است و خبري از رموزات و اسراري كه قبل از كلمات خاصان حرم قدس بما رسيده ندارند معاد را  منحصر بروحاني دانند و گويند چون اعاده معدوم محال است ممكن نيست بدن عنصري پس از آنكه معدوم گشت ثانياً عود نمايد و اصل و حقيقت انسان روح و نفس مجرد اوست نه بدن عنصري و روح چون مجرد است فناء پذير نمي باشد.
و اين دو قول هيچ كدام بتنهايي تمام نيست چون يكي در طرف افراط و ديگري در طرف تفريط است و قول حق و تحقيق در مطلب همانست كه محققين از علماء گفته اند كه معاد عبارت از روحاني و جسماني با هم مي با شد زيرا كه انسان مركب از روح و بدنست و هيچ يك از روح و بدن به تنهائي انسان نمي باشد اگر جنبه روحاني از وي سلب گردد جزء حيوانات و حشرات مي گردد و اگر فاقد جهات جسماني گردد  مجرد صرف مي شود و داخل  مجردات مي گردد و هيچكدام بتنهائي شايسته مقام انساني نمي باشد زيرا كسي كه فاقد روح يا جسد باشد ناقص خواهد بود بلكه اسم انسانيت بر وي صادق نيايد و از مرتبه انساني ساقط است.
و قائلين بمعاد جسماني دو دسته اند يكي كساني كه گويند افراد بشر فاني مي گردند و بعد ثانيا بنفخه اسرافيل موجود مي گردند و اعاده معدوم را جايز مي دانند نظر باينكه دليل عقلي يا نقلي بر محال بودن آن نداريم.
هر عاقلي كه رجوع بعقل و وجدان خود كند بآساني مي فهمد كه اعاده معدوم محال و غير واقع است.
بديهي است وقتي عدم آمد وجود مرتفع مي گردد زيرا كه عدم نقيض وجود است و نقيضين با هم مجتمع نمي شوند و وقتي وجود اولي مرتفع گرديد وجود ثانوي وجود ازلي نخواهد بود بلكه وجود ديگري است . نمي شود عدم واسطه گردد بين شيء و نفس او بعبارت ديگر وقتي شيئي معدوم گشت و وجود او منفي گرديد و ثانيا موجود گشت عدم تاري باعث دوئيت وجود مي شود آن وقت دو موجود مي گردند نه يك موجود يعني موجود ثانوي عين موجود اولي نيست پس چگونه مي توان گفت اين همان شيء اولي است كه معدوم گشته بود لكن ممكن است مثل او موجود گردد و چنانچه معلوم است اين مطلب بديهي و واضح است و محتاج بدليل نمي باشد منتهي قدري دقت و تدبر مي خواهد.
و دسته ديگر براي فرار از اين شبهه گويند اجزاء بدن انسان بعد از تفرق جمع مي گردد يعني معاد عبارت از جمع بعد از تفرق است باينكه وقتي مدت عمر اين عالم عنصري بپايان رسيد و نفخه اسرافيل دميده شد و ذي روحي در عالم باقي نماند و عالم خراب گرديد نفخه ثانوي دميده مي شود و بقدرت كامله الهي اجزاء خاك شده بدن انسان كه پراكنده گشته در اطراف عالم جمع مي شود و دو مرتبه زنده مي گردد و جزاء اعمالي كه در دنيا كرده بود باو داده مي شود و بعض اخبار هم شاهد بر اين مطلب است.
و براي تقصي از اشكال آكل و ماكول كه در كتب حكمت و كلام مشروحاً بيان شده كه ما براي اختصار ناچار از تفصيل آن خودداري مي نمائيم لكن اجمال آن اينست كه مي گويند اگر بفرض انساني غذاي انسان ديگر بشود و جزء بدن وي گردد آيا شخص محشور آكل است يا ماكول است و نمي شود گفت هر دو محشور مي گردد زيرا فرض اينست كه انسان خورده شده جزء بدن انساني گشته كه وي را خورده اگر بگوئي شخص آكل محشور مي شود لازم آيد كه شخص ماكول محشور نگردد و اين خلاف عقل و نقل است و همچنين اگر بگوئي شخص ماكول محشور مي شود نه شخص آكل اين هم خلاف عقل و نقل است.
و جواب داده شده كه اجزاء اصليه اي در انسان هست كه از اول عمر تا آخر باقي است و آن جزء بدن غير نمي شود و بنابراين فرضي كه نموديد كه انساني غذاي انساني ديگر شود آن اجزاء اصليه جزء فضولات شده و دفع مي شود.
و اين جواب و لو اينكه مطلب را قدري تأئيد مي گراند لكن دليل اقناعي است و تحقيق در مطلب چنانچه گفته شد و بعد هم بهتر توضيح مي دهيم اينست كه بمردن چيزي از حقيقت انسان كم نمي شود و در هر عالم و هر مرحله اي از مراحل سير استكمالي وي نفس با بدن همراهست و در هر عالم و نشأه اي طوري جلوه مي نمايد چنانچه فرق بين بدن دنيوي و بدن برزخي بلطافت و كثافت است همچنين بدن برزخي و اخروي بنقص و تمام است پس هر قدر روح آدمي تكميل گردد بدن كه فرع او و غلاف و محل قوي و مشاعر جسماني است مصفي تر و قوي تر مي گردد.
بلكه واضح تر بگويم حيات اخروي بعينه مجموع حيات دنيوي است با جهات روحاني، چنانچه دانشمندان گفته اند دينا غلاف آخرت و قشر آن است و آخرت لب و حققت دنيا است و فعلاً در باطن دنيا موجود است منتهي پرده طبيعت پوشانيده وقتي كه در روز موعود كشف غطاء مي شود و پرده طبيعت پاره مي گردد آن وقت دنيا بحقيقت خود ظاهر مي گردد و اشاره دارد بآن قول حق تعالي كه در سوره روم آيه 7 فرموده: « يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون». (1)
و در سوره عنكبوت آيه 54 فرموده: « و يستعجلونك بالعذاب و ان جهنم لمحيطه بالكافرين» (2) و چون ( لمحيطه ) اسم فاعل است و  در عربيت اسم فاعل حقيقت در حال است نه در استقبال پس معني آيه اين مي شود كه فعلا و در همين عالم جهنم كفار را گرفته و آن ها منطوي و پيچيده شد جهنم مي باشند و لو آن كه ظاهراً هويدا و پديدار نيست.
آري آخرت رقيقه ايست داخل در دنيا و مثل معني است در لفظ و مثل روح است در جسم و مثل هيولي مي باشد در صورت و باين اعتبار بعضي گفته اند: دنيا و آخرت يكي است و با هم اتحاد دارند اتحاد و يگانگي حقيقي يعني اتحاد ( ما بالقوه بما بالفعل) مثل اتحاد ماده با صورت.
و ازاينجا مي توان اندازه اي پي برد بشدت عذاب آخرت و اينكه تصور نعمتهائي كه خداوند بمحسنين عنايت مي فرمايد از حيطه فكر بشر خارج است چنانچه در كتاب كريم در وصف نعمتهاي بهشتي فرموده: ( نه چشمي ديده و نه گوشي شنيده و نه بخاطر احدي خور نموده ) زيرا وقتي معلوم شد آخرت لب و حقيقت دنياست البته آن چه در وي است آن نيز همين طور است ، يعني آنچه را كه ما نعمت و رحمت يا نقمت و بلاء صور مي نمائيم لب و حقيقت آن در آخرت است دنيا يك نمونه و يك ظهوري و پيش در آمدي است از آخرت.
پس بلاهاي دنيا و نعمت هاي آن هيچ طرف مقايسه نيست با بلاها و نعمتهاي اخروی زيرا كه اينها فرع است و آنها اصل دنيا دار مجاز است و آخرت دار حقيقت اگر مار و كژدم حقيقت آتشي است كه اين قدر شديد و سوزنده است كه جسم را مي سوزاند بقلب نيز سرايت مي نمايد ( نار موقده تطلع علي الافئده).   
و نيز از اينجا معلوم مي شود سر تجسم اعمال كه در اخبار اشاره بآن دارد زيرا كه حور و غلمان و مار و كژدم و حفره و آتش تماماً ناشي از اخلاق و اعمال و افعال خود انسان است كه در باطن خود اندوخته و ذخيره نموده كه هر يك از اخلاق زشت يا زيبا بصورت مناسب در قبر قرين شخص مي گردد.
بعبارت ديگر روح بشر در قيامت و روز موعود عود مي نمايد با همان بدني كه در دنيا زندگاني مي نمود و آن فعليت و نحوه وجود بدن شخصي وي است كه از مجموعه حيات دنيوي و انتقالات و تغييرات مواد عنصري تحقق پيدا نموده. و نه اينست كه انسان در قيامت بدن يا روح تازه اي پيدا نمايد بلكه هر فردي از بشر بعينه و شخصه همان است كه دردنيا زندگاني مي نموده بطوري كه در آن وقت خودش خود را همان انسان شخصي مي داند و ديگران نيز او را بشخصه مي شناسند كه اين فلاني است كه در دنيا زندگاني مي نمود و لو اينكه بصورت حيواني مناسب اخلاق و ملكاتش تظاهر نمايد.
و سرش همانست كه گفتيم دنيا و آخرت با هم ارتباط كامل دارند بلكه قيامت مجموعه حيات جسماني وروحاني است كه حقيقتاً دنيا منطوي و پيچيده شده در آخرت است.
فقط تفاوت دينا و آخرت در نحوه وجود است كه از حيث نقص و كمال تفاوت دارد انسان در دنيا هميشه در سير استكمالي و درتغيير دائمي است و علي الدوام از حالي بحالي و از قوه بفعل و از نقص بكمال مي رود لكن در قيامت و آخر مرتبه سير وي وقتي است كه جهات استعدادي وي منقضي مي گردد و بالفعل مي شود زيرا كه ديگر محلي براي استكمال وي باقي نمي ماند اين است سر اينكه قيامت دار جزاء است نه دار عمل هر چه اينجا كشته اي آن جا درو مي كني.
غرض آن كه انسان با نفس و روح و بدني كه در دنيا زندگاني مي نمود و از اول عمر تا آخر با او بوده محشور مي گردد و آن اجزاء اصليه اي كه گويند بعد از تفرق جسد باقي مي ماند و جزء بدن غير نمي شود و در اخبار گاهي از وي تعبير بطينت و گاهي بعجز ذنب شده است همان اصل محفوظ است و آن ماده المواد و جوهر حيات است كه هميشه با نفس همراه است.
چنانچه معصوم در آن حديث فرموده در قبر دور مي زند تا آن كه دو مرتبه ببدن متصل گردد. 
و عجب است از حكماء كه در علم منطق وقتي در مقام تحديد انسان بر مي آيند و مي خواهند معرفي نمايند كه حقيقت بشر چيست گويند جسم نامي حساس متحرك (بالاراده ناطق) يعني انسان جسمي است كه نمو و حس دارد و باراده خود حركت مي نمايد و قوه ناطقه هم دارد و اين تعريف هويت و حقيقت انسان است و بنا بر اين طوري كه حكماء و منطقين حقيقت انسان را تحديد و معرفي نموده اند اگر جسميت يا اراده يا حس يا نطق از وي سلب گردد ديگر اسم انسان بر وي صادق نيايد. (3) و گويا در اينجا كه مي رسند كلام خود را فراموش مي نمايند و گويند حقيقت انسان همان روح مجرد اوست و معاد او هم عبارت از بقاء روح است و سعادت و شقاوت آدمي بسته بطرز ادراكات عقلاني و روحاني وي است و لذت و الم اخروي را منحصر بهمان روحاني مي پندارند غافل از آن كه منحصر دانستن بقاء را ببقاء روح و لذت و الم را بعقلاني نسبت ببشر كه بايستي جامع تمام كمالات و منبع فيوضات او باشد منقصت اوست.
علاوه بر آن لازم آيد شخص اخروي غير از شخص دنيوي گردد زيرا چنانچه گفته شد تشخص و تعين فرد بجسميت تحقن مي يابد و اگر تشخص فردي از وي سلب گردد و روحاني صرف شود بر مي گردد بحالت اوليه خود و جزء روحانيين و مجردات شمار مي رود آن وقت علاوه بر اينكه لازم آيد كه انسان فاقد جهات بشريت گردد زيرا كه انسان بروح و جسد انسان است که بروح تنها نيز لازم آيد تحول نوع بنوع ديگر يعني نوع بشر كه يكي از اجناس عاليه او جسميت است بدل گردد بنوع مجردات كه فاقد جسميت مي باشد و اگر اين طور باش چگونه مي توان گفت فلان شخص اخروي بعينه همان شخصي است كه در دنيا زندگاني مي نمود.
پس از اين بيان بخوبي معلوم مي شود كه انسان در مراحل صعود و مراتب استكمال خود بايستي داراي روح و جسد باشد نه روح بتنهائي محقق افراد بشر است ونه بدن بدون روح انسان است.
و عجب تر آن كه فحول حكماء اگر چه معتقدند كه انسان باعتبار جنبه روحاني قبل از تكون بدن عنصري در عالم مجردات و در عقول كليه كينونيتي داشته چنانچه گفته شد و آيات و اخبار هم نيز شاهد بر آنست لكن معترفند كه تشخص فردي و امتياز شخصي و تكثر يافتن آنها باعتبار جنبه جسماني تحقق يافته يعني انسان در عالم علوي بنحو كليت و تبعيت و در ضمن مجردات قبل از وجود مادي يك نحو وجودي داشته و آن كلي در عالم جسمانيات بضميمه ماده و صورت جسميه تعدد و تكثر مي يابد پس باين قاعده اگر بعد از مردن و اضمحلال بدن عنصري بكلي جسميت از وي سلب شود و فاقد جهات مادي گردد بايستي برگردد بحال اوليه خود يعني مجرد صرف شو و از تشخص فردي و تعين نوعي عاري گردد پس لازم آيد كه سير او در ادوار خلقت لغو و بيهوده باشد. و آنها از ا ين اعتراض پيش بيني كرده اند باين كه حالات و ملكاتي كه در افراد بشر رسوخ مي نمايد باعث تشخص فردي آنان مي گردد زيرا كه هر عملي را اثري است و بكثرت عادت ملكه مي گردد و رسوخ در نفس مي نمايد و چون افراد بشر در عادات و ملكات متفاوت مي باشند لهذا بعد از آنكه نفس از جسد عنصري عاري و برهنه گرديد همان ملكاتي كه در نفس رسوخ نموده باعث امتياز و تشخص فردي مي شود.
و اين جواب بر فرض تماميت ثابت نمي گرداند كه انسان پس از مرگ از جهت تشخص و امتياز فردي مستغني مي گردد از بدن بلكه همان حرف ما را تائيد مي نمايد كه گفتيم انسان روح و جسد انسان است نه بجسد تنها زيرا كه اداركات جسماني از جمله چيزهائي است كه رسوخ در نفس نموده و از هيآت و عاديات نفس بشمار مي رود و ادراك جسماني بدون قواي جسماني ميسر نمي شود پس معلوم مي شود كه قواي جسماني هم مدخليت دارد در تشخص فردي بشر.
و از قواعد مسلمه بين حكماء اين است كه گويند: ( الشئي ما لم يتشخص لم يوجد) يعني نمي شود چيزي بدون تشخص موجود گردد بلكه چنانچه در محل خود مبرهن گشته تشخص و وجود مصداقاً يكي مي باشند اگر چه دو نحو تصور دارند يعني مفهوماً دو تا مي باشند و صداقاً يكي هستند و تشخص و وجود يافتن هر فردي باينست كه بحد و اندازه خود موجود شود و حد انسان جامعيت اوست. پس نتيجه اين مي شود كه هر فردي از بشر در هر مرحله اي كه باشد بايستي بحد خود كه جامعيت اوست موجود گردد.
و بعبارت ديگر حد انسان اينست كه داراي قواي جسماني و نفساني و عقلاني باشد و با فقدان يكي از اينها انسانيت تحقق نپذيرد و ترقيات بشر در مدارج كمال لبس بعد از لبس است (4) نه خلع و لبس يعني بهر درجه اي كه بالا رود و ترقي نمايد از مراتب زيرين خلع و برهنه نمي شود بلكه بكمالات او افزوده مي كردد.
و چنانچه گفته شد ناظم عالم و مدبر كون انسان را طوري خلقت فرموه كه قابل هر گونه كمال و فضائلي مي باشد و لايق صعود بمركز وجود است و باقي موجودات در دائره وجود بدور او مي چرخند زيرا كه مقام او نقطه مركز است لهذا دست قدرت ازلي وي را در ادوار عالم وجود مي افزايد تا آنكه سرانجام بمركز وجود خود برسد و در آنجا بياسايد.
و كسي كه صفحا عالم خلقت را باچشم حق بين خود مطالعه نمود البته مي فهمد كه پيدايش اين عالم و گردش كرات و چرخيدن ذرات كاينات چيز بيهوده و بي فائده اي نيست و بمحض اثر طبيعت بي شعور و تصادف كوركورانه اي نمي باشد بلكه تمام عوالم هستي تابع مشيت الهي و از روي نظام و قانون تكامل است و اين قانون مظهر و نماينده فيض سبحاني است و اثر حكمت و قدرت احدي است و ترقی نمودن انسان بتلطيف ماده بدن و صفاي روح اوست نه بجهات روحاني تنها يا فقط بجهات جسماني است زيرا كه تكون بدن و تنزل روح از عالم علوي بعالم سفلي براي استكمال است و استكمال بشر بجامعيت و تماميت او تحقق پذيرد نه بوجدان ، بعض مراتب و فقدان بعض مراتب ديگر و چنانچه بمشاهده و تجربه معلوم شده است ذات و حقيقت يعني ماده هيچ جسمي فاني نمي شود و اين تعبيرات و تبدلات و تجدداتي كه در عالم مشاهده مي شود و باعث تنوع اشياء مي گردد باعتبار عوارض و نسب و كيفيات اجسامست اگر صورتي از جسمي سلب گردد بشكل ديگري جلوه مي نمايد، چنانچه هيزمي را كه آتش گرفت صورت خشبي وي مبدل مي گردد بشكل نار و شكل ناري وي بدل مي شود بشكل هوا لكن در همه حال باز جسميت و شيئيت وي باقي است و شايد اشاره بهمين دارد قول حق سبحانه ( يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب ) يعني محو مي نمايد خدا آنچه را بخواهد و ثابت و بجا مي گذارد آنچه را بخواهد و نزد اوست اصل كتاب (5) و از اينجا معلوم مي شود كه حقيقت انسان كه تركيب يافته شده از بدن و روح است در هيچ عالمي فاني نمي گردد لكن باعتبار انتقالات او در مراحل و نشآت حالات و كيفيات و عوارض و نسب او تغيير مي يابد.
چنانچه در همين  نشأه دنيا هم از اول عمر تا آخر عمر در تجدد و تغير و حدوث دائمي است با اينكه حقيقت و شخصيت وجود روحاني و جسماني وي  باقي است.
و سرش اينست كه حقيقت اين عالم عنصري طبيعي عين تجدد و حدوث است و چون انسان مادامي كه در اين نشأه زيست مي نمايد بايستي با همين عالم پيش برود لهذا از جهت عوارض و نسب هميشه در تغيّر و حدوث است لكن اين تغييرات در نسب و عوارض او است نه در حقيقت جسماني وي و نه در حقيقت روحاني اوست.
غرض آنكه حقيقت انسان در هيچ عالمي فاني نمي گردد و بروح و جسد خود باقي است منتهي الامر بهر نشأه و عالمي كه منتقل مي گردد بايستي بلباس همان عالم تظاهر نمايد.
لكن قيامت چون عالم جمع است و آخرين سير بشر اين است كه انسان در آن نشأه جامع و حاوي تمام نشآت و جامع جميع مراتب مي گردد كه فاقد هيچ جهتي از جهات جسماني و روحاني نگردد.

..............................................
(1)- از حيات دنيا ظاهري مي دانند در حالي كه از آخرت غافلند.
(2)- عجله و شتاب مي كنند در صورتي كه جهنم هر آينه احاطه دارد بكافرين.
(3)- زيرا كه اينها را از مقولات و محققات ماهيت و حقيقت انسان مي دانند.
(4)_ يعني ترقيات بشر كمالي است بالاي كمال مثل اينكه انسان لباس بپوشد و روي لباس او لباس ديگري بپوشد نه آنكه آن لباس را از خود بكند و لباس ديگري پوشد.
(5)- در تفسير اين آيه مباركه چند قول است بعضي حمل نموده اند بر معناي علم و بعضي اختصاص داده اند موارد خاص و در او هم چند قول است كه اينجا مجال ذكر او نيست لكن بنا بر اول چنانچه ظاهر آيه همين است عموم آيه شامل مي شود معنائي كه در متن بيان كرديم.

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

نتایج 91 - 100 از 360

حدیث روز

حاضرین در سایت

27 میهمان حاضرند
بازدیدکنندگان: 5403288

محبوب ترین ها