Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تصویر منتخب

IMG_016.JPG

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
مرحله هشتم: توحید

مرحله هشتم: توحید
توحید یعنی یگانه نمودن حقتعالی شخص عارف وقتی مراحل تکامل را پیمود و بمنتهی درجۀ کمال رسید آن وقت است که ( بعین الیقین) وحدت حق را مشاهده می نماید و بقلبی که بنور وحدت منور گردیده تمیز می دهد بین وحدت حقیقی و وحدت اعتباری و بآن وحدت حقیقی آشنا می گردد و امتیاز بین این نحو وحدت با وحدت دیگر برای او آسان می گردد. و بچشم بصیرت می بیند که وحدت و یکی بودن حقتعالی غیر از وحدت ویگانگی است که در ممکنات تصور می گردد.
علامه مجلسی رحمه الله از کتاب توحید صدوق حدیثی نقل می نماید که خلاصه ترجمه اش اینست:
در جنگ جمل وقتی که حضرت امیر علیه السلام مشغول صف آرائی بود شخص اعرابی آمد نزد آن سرور و عرض کرد: آیا تو می گوئی که خدا یکی است، بعد از آنکه مردم هجوم آوردند که آیا نمی بینی که حضرتش مشغول صف آرائی است چه وقت سئوالست حضرت فرمود: دست از وی بردارید مقصود ما از جنگ همین است که مردم را موحد و خدا شناس نمائیم. پس از آن فرمود: ای اعرابی بدرستی که قول در این که خدا یکی است بچهار وجه تصور می گردد دو قسم از او بر خدا روا نیست و دو قسم دیگر بر خدا ثابت است.اما آن دو وجهی که بر خدا نمی توان اطلاق نمود یکی آنکه بگوئیم یکی است و مقصود یک مقابل دو و سه وچهار باشد که این را ( وحدت اعداد گویند) زیرا کسی که ثانی برای آن ممکن نیست در باب اعداد شمرده نمی شود  آیا نمی بینی کافر شد کسی که گفت خدا سومی از ثلاث است یعنی یکی از سه تا است ( مثل نصاری که قائل باقانیم ثلاثه می باشند)
دوم واحد جنسی مثل این که گوئی یکی از مردم یعنی از نوع بشر این دو قسم از وحدت ( یعنی وحدت عددی و وحدت جنسی بر خدا روا نیست ) زیرا که تشبیه است و خدا منزه و مبراء است از صفات مخلوقین.
اما آن دو وجهی که بر خدای تعالی ثابتست یکی قول گوینده که خدا یکی است یعنی در موجودات شبیهی ندارد پروردگار ما همین طور است و دیگر آن که بگوئیم یکی است در معنی و بهیچ وجه تجزیه نمی شود و برای او اجزاء نمی توان فرض نمود نه اجزاء خارجی مثل مواد و نه اجزاء عقلی مثل جنس و فصل و نه اجزاء وهمی.
توضیح آنکه وحدت را معانی بسیاری است:

وحدت عددی چنان چه گوئیم یک و دو و سه و این قسم از وحدت فقط در ذهن و تصور ما صورت می گیرد حقیقت خارجی ندارد.

وحدت جنسی مثل این که گوئیم جنس انسان و حیوان یکی است یعنی انسان و حیوان در معنای حیوانیت مشترک می باشند.

وحدت نوعی مثل اینکه تمام افراد بشر از سفید و سیاه را انسان نامیم و معنای انسانی بر همه صادق آید.

وحدت کمی مثل این که اجسامی در نظر گیریم و گوئیم اینها در مقدار و اندازه یکی می باشند.

وحدت کیفی

وحدت وصفی مثلاً گوئیم تمام فراد یک نو ع مثل زرد آلو یا شفتالو در رنگ و وصف یکی می باشند و تمام این اقسام را باعتباری واحد گوئیم لکن تمام این وحدات فقط در ذهن وجود دارند و وحدت آن ها وحدت اعتباریست نه خارجی.

وحدت شخصی مثل اینکه هر کسی باعتباری یکی است و تعدد ندارد.

وحدت حقیقی و حقیقت وحدت و آن وحدتی است که از جنس وحدت عددی و جنسی و نوعی و کمی و کیفی نیست بلکه در تعداد وحدت شخصی هم بشمار نمی رود و ساحت قدس او بالاتر از آنست که بتوان این نحو از وحدت را تصور نمود و آن وحدت حقۀ حقیقیۀ الهی است که نمی شناسد او را مگر راسخین در علم.

و طریق شناختن این قسم از وحدت فقط وجدانست نه برهان یعنی این نوع از وحدت را بنظر و استدلال نمی توان ادراک نمود فقط کسی که سعادت و رستگاری شامل حال او گردید و قلب خود را از جرم کثافت و آلایش طبیعت پاک و پاکیزه نمود آن وقت ممکنست باشراق نور معرفت معنای وحدت حقه حقیقیه را ادراک نماید و بدل و زبان موحد گردد.
و مادامی که شخص آن وحدت را نشناخته و گمان می کند وحدت حقتعالی از قبیل وحدت شخصیه است چنانچه هر یک از افراد بشر یا هر فرد فرد از موجودات را یکی گوئیم هرگز نمی توانیم وی را تعداد موحدین واقعی محسوب نمائیم.
و ایمان ما کامل نمی گردد مگر وقتی که وحدت حقه و حقیقیه حق را بشناسیم و تمیز دهیم بین او و باقی وحدات.
خلاصه وحدت حقتعای دو معنی دارد یکی آنکه بگوئیم یکی است یعنی شریکی و شبیهی و مثلی و مانندی برای او تصور ندارد و دیگر آنکه گوئیم یکی است بسیط است و بهیچ وجه اجزائی برای او متصور نیست نه اجزاء ذهنی و نه اجزاء خارجی حتی آن که مرکب از وجدان و فقدان که آن هم نوعی است از ترکیب نمی باشد زیرا محدود بحدی نیست وجود و حقیقت و اندازه ندارد تا آنکه حد عدمی برای وی تصور شود.
و بوجود و حقیقت دارای کل وجود و کل کمال و جمال و بهاء و زیبائی است و موجودی یافت نمی شود که از حیطۀ کبریائی و عظمت و سلطنت و الوهیت او خازج باشد.
اینست که گفته اند: ( بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها ) یعنی حقیقت بسیط که بهیچ وجه ترکیبی در وی تصور نگردد تمام چیزها است با آنکه هیچ یک از آنها نیست باین معنی که وجود بسیط همان وجود مطلق است که حد و اندازه ندارد.
و این نحو از وجود بایستی بطور حقیقت دارای تمام وجودات مادون خود باشد و گر نه وجود مطلق و وجود بسیط نمی باشد.
اینست که شخص موحد در هر چه نظر کند آن حقیقت مطلق را می بیند یعنی از خصوصیات هر یک غمض عین نموده و فقط یک دریای مواج و یک موجود مطلق و یک حقیقت وحدانی الهی را می نگرد.
اینجا جای تحیر افهام و لغزش اقدام است اینجا سر حد بین کفر و ایمان است اینجا جائی است که تنها عده قلیلی از راه روان توانسته اند بمنزل امن و امان برسند و در آنجا بیاسایند. اگر توانستی طوری بموجودات نظر افکنی که وجود مطلق الهی را در آنها مشاهده نمائی بدون آنکه ( العیاذ بالله) آنها را مخلوط یا ممزوج یا متحد با او تصور کنی بدان که در ایمان و معرفت کامل گشته ای و در شماره موحدین محسوب خواهی گردید.
و اشاره بهمین مطلب دارد آنچه حضرت امیر علیه السلام در آن حدیث فرموده : ( داخل فی الاشیاء لا بالممازجه خارج عن الاشیاء لا بالمباینه) یعنی خداوند داخل در هر چیزیست نه بطوری که ممزوج باو باشد و خارج از هر چیزیست نه بطوری که جدا و بی ربط با او باشد.
و در بعض ادعیه است ( یا من علا فلیس فوقک شیء ودنا فلیس دونک شیء) و این اشاره باحاطه و سعۀ وجود او است.
خلاصه اگر کسی در معرفت باین مرتبه و مقام رسید و ول آنکه حائز مقام امن و امان گشته لکن باز بایستی سعی و کوشش نماید و تا می تواند مواظب و مراقب حال خود باشد که آنی از توجه بآن موجود حقیقی غافل نگردد تا برسد بجائی که نماینده صفات حق و متخلق باخلاق روحانیین و متصرف در مواد گردد و از اولیاء خدا محسوب شود.
در حدیث قدسی فرموده: ( بنده همیشه تقرب می جوید بمن در بجا آوردن نوافل تاآنکه می گردم منچشم او که باو می بیند هر چیزی را و می گردم من گوش او که باو می شنود هر چیزی را تا آخر حدیث و شاید مقصود از اینکه خدا چشم و گوش و باقی اعضاء بنده می شود کنایه از این باشد که شخص عارف از شدت اتصال و ارتباط بحقتعالی بجائی می رسد که از خود بیگانه و بحق آشنا می گردد و چنان غرق دریای عظمت وجود او می گردد که نمی بیند مگر باو و نمی شنود مگر باو و حرکت نمی کند مگر باو بلکه کانه وجود کونیه او مندک در وجود حقانی گشته و خودیت خود را از دست داده و باقی بحق گردیده.
تا نگردی بیخبر از جسم وجان                              کی خبر یابی ز جانان یکزمان
(حکایت)
در منطق الطیر چنین گوید در زمان سلطان محمود روز نمایشی بود که تمام ارکان دولت و قشون و سپاه در صحرائی گرد آمدند و بقدری لشکر زیاد بود که چشم روزگار مثل آن ندیده بود و باندازه ای صحرا پر شد از جمعیت سپاه و لشکر و قشون و فیل و اسب و غیره که خارج ازتعدد و شماره می نمود.
و سلطان محمود با دو نفر یکی ایاز و دیگر شخص حسن نامی در بالای آن منظره مشغول تماشا بودند آنگاه سلطان محمود رو بایاز کرده گفت تمام این لشکر و سپاه و سلطنت خود را بتو بخشیدم.
از این کلام هیچ تغییری در ایاز پدید نگردید و بهمان حالی که داشت ایستاده بود آن شخص حسن نام تعجب کرد و بایاز خطاب نمود که ای غلام، شاه بتو این قدر احترام می گذارد و این همه انعام و اکرام در باره تو نمود و تو را نمی بینم که اظهار تشکر و امتنان نمائی و همچنان بجای خودایستاده ای و در سپاس گذاری در برابر سلطان پشت خود را خم نمی کنی این طریق حق شناسی و خدمت گذاری نیست چون ایاز این سرزنش از حسن بشنید گفت: مرا دو جوابست یکی را در حضور تو گویم و دیگری را محرمانه بسلطان اظهار می دارم.
اما آن جواب اول اینست که اگر خواهم خدمتی کنم یا بخاک افتم و اظهار تشکر و امتنان و سپاس گذاری از شاه کنم لابد بایستی در حضور او آیم و در برابر او بایستم و با او تکلم کنم و خود را کمتر از آن می بینم که در مقابل او اظهار وجود نمایم.
من کیم تا سر بر این   در  آورم                             در  میان   خود  را   برابر   آورم
بنده آن او و تشریف آن او است                             من کیم فرمان همه فرمان او است
من در این معرض کجا  آیم پدید                            من  که   باشم   یا   چرا  آیم  پدید
چون حسن این کلام را از ایاز بشنید ( گفت: احسنت ای ایاز حق شناس)انصافاً لایق هر گونه انعام و اکرام شاه می باشی بعد از آن حسن گفت جواب دوم را بگو ایاز گفت تو محرم آن نیستی آن سخن لایق سلطانست.
(چون بگویم چون تو سلظان نیستی)
پس از آ« سلطان حسن را فرستاد در میان لشکر
چون در ان خلوت نه ما بود و نه من                       گر حسن موئی شود نبود حسن
آنگاه شاه بایاز گفت: خلوت شد اینک راز خود را بگو؟ ایاز گفت: هر وقت که شاه نظر لطف و مرحمتی بمن می کند
در  فروغ   پرتو   آن   یک   نظر                              محو می گردد وجودم  سر  بسر
چون  نمی ماند  ز من  نام وجود                          چون بخدمت پیش افتم در سجود
گر تو می بینی کسی را آن زمان                          من نیم  آن هست هم  شاه  جهان
خلاصه ایاز گوید هر وقت که تو نظر مرحمتی بمن می افکنی چنان در سطوت و جلال و عظمت تو خود باخته می گردم که بکلی خود را فراموش می نمایم و از خودیت و منیت خودم اثری باقی نمی ماند آن وقت دیگر من نیستم زیرا که هستی من در هستی و وجود تو فانی گشته پس هر چه کنی و هر قدر الطاف و انعام از تو بروز و ظهور نماید برگشت آن بخودت خواهد بود یعنی بخود نموده ای من و توئی در کار نیست فقط یک وجود شاه است و هر چه هست از او و برگشتش باو است.
تمام شد حکایت ایاز.
(نگارنده گوید) بلی طریق بندگی همین است تا خودیت و استقلال در خود می نگری هرگز معنی بندگی و عبودیت را نفهمیده ای و تا از خود بیگانه نگردی بحق آشنا نشوی، و تا از خود فانی نگردی باو باقی نباشی، و تا هر چه داری از دست ندهی بحریم قدس پی نبری ، و تا بقدم امیدواری سیر راه دور و دراز ننمائی در منزل امن و امان نیاسائی ، و تا زحمت ریاضت و طاعت نکشی هرگز براحتی نرسی، و تا تلخی فراق نچشی بشیرینی وصال خورسند نگردی،  تاآتش غضب خود را فرو ننشانی برحمت الهی نپیوندی ، تا بناگواری صبر در سختی ها نسازی بشیرینی نعیم همیشگی ملتذ نگردی ، تا ترک لذت خیالی طبیعی نکنی بحیات ابدی  و لذت همشگی روحانی نائل نشوی، تا علقه محبت غیر خدا رااز دل برون نکنی محبوب حقتعالی نگردی، اگر طوق بندگی بگردن اندازی سلطان السلاطین گردی، و اگر در دنیا زهد ورزی و عازم سفر بسوی حق شوی در منزلگه قرب ساکن گردی ، اگر به پیشگاه خداوندیش رسی تمام ممکنات تو را بندگی نمایند، اگر دائم الحضور شوی کار خدائی کنی.
خلاصه از برای راهروان بسوی حقتعالی، اسفار چهارگانه است
اول سفر نمودن از خلق بسوی حق یعنی رو گردانیدن از کثرات موجودات بسوی حقیقت و عالم وحدت و این سفر را منازل بسیار است و این هشت مرحله ای که اجمالاً اشاره بآن نمودیم از اهم منازل همین سفر اولست که اول او بیداری از خواب غفلت و اعراض از خلق و عالم کثرت و اقبال بحق و طلب نمودن طریق بسوی او است و آخر آن توحید است یعنی مشاهده وحدت در کثرت موجودات و ادراک حضور نزد او سبحانه و شناختن او را بعلم حضوری و مشاهده قلبی و ارتباط سرّی.
وقتی که سالک الی الله بمقام توحید رسید یعنی بچشم قلب مشاهده کرد که موجود حقیقی فقط یکی است و هر چه هست ظل و اثر او و پرتو او و قائم باو است تا اینجا سفر اول بپایان می رسد و آغاز سفر دویم می گردد و آن سفر از حق است بسوی حق و آن سیر در اوصاف و اسماء حق است یعنی بعد از آن که شخص سالک سفر اول خود را بپایان رسانید و ادراک حضور وی میسر گردید در طلب ادراک و شناسائی صفات جلال و جمال بر می آید آن وقت سیر او سیر حقانی است نه نفسانی تا آنکه کم کم می رسد بجائی که مثل قطره بارانی که بدریا بچکد خود را غرق در بحر مواج عظمت و جلال احدیت خواهد دید یعنی پرده منیت و خودیت برداشته می وشد و حقیقت مطلق جلوه گر می گردد و هر یک از موجودات را مظهر ذات خدا می بیند و خود و هر چه هست قائم باو و در سعه رحمت واسعه الهی مشاهده می نماید و در آن( مقعد صدق) تمکن و استقامت می یابد و صفات حقانی مثل علم و قدرت وحدت اراده مشیت و باقی صفات الهی را بچشم دل در مظاهر کونیه واضح می بیند تا وقتی که برسد بمقام عبودیت.
یعنی بعد از آنکه عارف بمقام وحدت رسید و صفات حق را مشاهده نمود و در آن منزل امن و امان تمکن و ا ستقامت یافت سفر دوم بانتها می رسد بعبارت دیگر وقتی وحدت (1) را در کثرت را (2) در وحدت دید و احاطه و قیومیت و باقی صفات را معاینه نمود آن وقت سیر اختیاری او بپایان رسد.
و پس از آن در کشش افتد و دیگر هر چه برود بآن جذابه مغنا مغناطیسیه حق است زیرا وقتی که شخص کامل حائز مقام وحدت گردید و کثرت را در وحدت را در دریای عظمت وجود غیر متناهی حق غوطه ور خواهد دید و در آن هنگام هر چه سیر کند در حق و بحق سیر نموده نه بنفس خود یعنی در حال بیخودی وی را دست می دهد تا این جا سفر دوم بپایان رسد و آغاز سفر سوم گردد و آن را سفر از حق بحق گویند.
یعنی پس از آن که سائر الی الله دائره سیر خود را باتمام رسانید و در آن دو سفر اول و دوم درک حضور حق و عرفان صفات ربوبی او را میسر گردید آن وقت دائره تکمیل او توسعه پیدا می کند تا آن که می رسد بجائی که بعضی از صفات الهی در آینه وجودش نمایان گردد و نماینده اوصاف و مظهر  صفات خداوندی می گردد ، علمش جلوه علم حق، قدرتش نشانه قدرت حق، اراده و مشیتش ناشی از اراده و مشیت حق.
خلاصه باو گوید و باو شنود و باو حرکت کند بلکه وجود و تمام صفات خود را مستند باو نماید و آنی از او غافل نگردد و آثار الهی در وجودش نمایان گردد.
چنان چه در حدیثست از صادق آل محمد صلی الله علیه و آله که فرموده: ( عارف شخص او با خلق است و قلب او با حق).
و فرق بین سفر دوم و سوم اینست که در سفر دوم بعد از آنکه در سفر اول بمرتبۀ حضور رسیده یعنی بوجدان ( و عین الیقین) در مظاهر کونیه آثار ربوبی را مشاهده نمود سفر می کند از حق بسوی صفات حق تا آنکه بعرفان و وجدان و مشاهده قلبیه صفات الهی را بیابد.
اما سفر سوم اینست که پس از شناسائی صفات جلال و جمال سفر می کند از حق در حق بحق ( اینجا مقام تدلی است) چنانچه سفر اول و دوم مقام ( تدانی بود) و ساکن می گردد در جوار قدس الهی تا آنکه برسد بجائی که کار خدائی کند. پس از آنکه سفر سوم بپایان رسید و دائره سیرش را باتمام رسانید آغاز سفر چهارم گردد یعنی سفر نماید از حق و بحق الی الخلق عکس سفر اول که از خلق بود بسوی حق.
در این سفر بمنصب ( خلیفه اللهی مفتخر می گردد)  و بمقام پیشوائی خلق و نمایندگی حقتعالی نائل می شود.
 و بقسمت دیگر انسان را سه مرحله است اول مرحله حیوانی ، دوم مرحله انسانی، سوم مرحله ملکوتی.
در مرحله اول و سوم انسان هیچ ملتفت خود نیست زیرا که در مرتبۀ حیوانی تمام توجه او بکثرات موجودات و بعبارت دیگر در عالم تفرقه است و بقدری در محسوسات فرو رفته که ابداً التفاتی بخود ندارد شاید شعور او هم بقدری نباشد که بتواند خود را ممتاز از موجودات بنگرد و ملتفت خود باشد.
و در مرتبه سوم یعنی مرحله ملکوتی آن هم ملتفت خود نیست و همان طوری که در مرحله اول کثرات موجودات جلو چشم او را گرفته و نمی گذارند بخود نظر نماید و در مرحله سوم چنان غرق دریای عظمت حق گشته و وحدت در نظر او جلوه نموده که بهیچ وجه نظر بخود ندارد و خود را در میان نبیند و این مرحله را ( عالم جمع گویند) چنانچه مرحله اول را (عالم تفرقه نامند).
اما در مرحله دوم یعنی مرتبه انسانی شخص التفات بشخصیت خود دارد و خودیت خود را می نگرد و امتیاز می دهدد بین خود و باقی موجودات .
پس از این شخص یک  مرتبه و یک قدن از مرتبه حیوانی بالاتر رفته و افق وجود او قدری بوحدت آشناتر گشته لکن خودیت ومنیت وی مانع و جلوگیر است و نمی گذارد از عالم تفرقه سفر کند بعالم جمع و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت را مشاهده نماید.
(سعدی)
همه را دیده بروئیت نگرانست                              خود پرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
و چون در نظر گرفته بودم بقدری که ممکن است مطالب این کتاب ساده و مختصر باشد تا آن که افکار خوانندگان مشوش نشود و اذهانشان مکدر نگردد و هر کس بقدر سهم خود از وی بهره ببرد.
لذا از اصطلاحات عرفاء و صوفیه و الفاظ آنها خودداری نمودم و هم چننی از تحقیقات و کلمات ایشان غمض عین نمودم.
چنانچه از این نحو از معرفت که بعمل و قوه دیگری دست می دهد گاهی تغییر بوجدان و گاه بحدس و گاه باشراق و گاه بادراک و گاه بالهام می نمایند.
و اینکه بیانات این کتاب در پیمودن طریق سیر بسوی حق تعالی سریع و توقف در مراحل و منازل این راه دور و دراز کوتاه می نماید برای اینست که خوانندگان بدانند که پیمودن راه حق مبتنی بر مطالب دیگری نیست و مسلک و رویه تازه ای لازم ندارد.
راه همان راهی است که خلفاء و سفراء الهی بما نشان داده اند و بهترین آنها که امروزه ما موظف پیمودن همان طریق هستیم طریقه اسلام است که اگر بهمان طریق سیر نمائیم بفیروزی و کامیابی موفق خواهیم گردید لکن چیزی که هست اینست که بایستی کوشش کنیم که نیت عمل خالص باشد یعنی از اغراق نفسانی خالی و از خود پرستی عاری و از روی فرمان برداری و شکر گذاری و با علقه محبت توأم باشد و این که می بینیم اکثر مردم از عبادت هیچ بهره ای نمی برند و سر سوزنی از غلظت و کثافت قلبشان کاهیده نمی شود غالباً از جهت عدم خلوص نیت می باشد و الا بایستی اثر عبادت در همین جا هم ظاهر شود.
و این را هم گوشزد نمایم که تقسم نمودن علماء دین را بعلمای شریعت و طریقت بی موضوع و بی اساس است و شریعت و طریقت یکی است و آن دستورات اسلام است.
هم چنین تقسیم نمودن را ه براه ظاهر و راه باطن بی محل است شریعت عین طریقت و طریقت عین شریعت است.
آیا شریعت اساس طریقت نیست ؟ آیا راه ظاهر یعنی طریق استدلال غیر از مقدمه برای ادراک باطن یعنی وصول یافتن حقیقت چیز دیگری است آیا بجز از ظاهر راهی است بسوی باطن آیا می توان بغیر این راه سیر نمود آیا طریقی جز تعلیمات اسلامی یافت می شود.
بلی اشتباه اینجا است که بعضی قشر و ظاهر احکام اسلام را گرفته اند و از باطن و حقیقت آن صرف نظر نموده و گمان می برند که مقصود از این احکام فقط حفظ ظواهر یا نائل شدن ببهشت و ایمن بودن از جهنم است و حال آنکه مقصود اصلی این نیست.
بلکه مقصود اینست که نفوس بشر از این سیه چال طبیعت باوج رفعت  و مرتبه انسانی نائل گردند و از این حیات عاریتی بنعیم همیشگی و حیات جاودانی بر خوردار شوند.
و این را ندانسته اند که بهشت دار کرامت و جایگاه مقربین واولیاء حق است  تا بکمال انسانیت نرسی هرگز بوی بهشت را نشنوی و کامل شدن بگفتار و حرکات نیست بلکه بعلم و معرفت و محبت بحقتعالی می باشد ببین شارع مقدس چگونه خلوص نیت را اس اساس عبادات قرار داده ومعلومست خلوص نیت وقتی تحقق می پذیرد که معبود شناخته شود و گر نه عبادت صورت نگیرد.
علم شریعت هم اولست و هم آخر هم ظاهر است و هم باطن هم مبدء عمل است بوجهی و هم غایت عمل است بوجه دیگر تا اول اعتقاد بمبدء و لو بدلیل نقلی یا بتقلید غیر پیدا نکنی و طوق بندگی و اطاعت بگردن ننهی هرگز بحریم قدس نرسی و راه باطن برای تو مکشوف نگردد. و تا بمقام قرب نرسی مؤمن واقعی نباشی و بمرتبه کمال انسانیت نائل گردی.
پس اول ایمان و علم شریعت است و آخر هم ایمان و علم شریعت منتهی الامر ( تفاوت از زمین تا آسمانست) اول قشر است و مجاز و آخر لُب است  و حقیقت و ایمان کامل دارای هر دو مرتبه هست بلکه اگر بنظر دقت و کنجکاوی بنگری علم و شریعت و تعلیمات اسلامی جامع تمام فضائل و دارای کل کمالات و سرچشمه هر علم و صنعت و هنری می باشد و فاقد هیچ گونه کمالی نیست منتهی الامر دقت نظر و خالی بودن ازاغراض نفسانی لازم دارد تا آن که پی بحقیقت برده شود نفسی که تعصب و خود خواهی و خود پسندی و از هر گونه اعراض دیگر پر شده البته بحقیقت نخواهد رسید و از کل بجزء و از دریا بقطره و از رؤیت خوورشید جهان تاب بذره ای قناعت می نمایند و گمان می کند بمنتهی کمال انسانی رسیده و باقی علماء را تخطئه می نماید و خود رامصاب می داند و بچشم حقارت ببندگان خدا نگاه می کند آه و امان از غرور و خدعات نفس و تخیلات شیطانی که هر کسی را طوری فریب  داده و نمی گذارد ترقیات خود را کامل و دائره سیر خود را تکمیل نماید.
چنانچه می بینیم کسانی که خود را از علماء شریعت خوانده اند علم و کمال خود را در فقه و اصول می دانند و فقط در مقام تصحیح صورت عبادت می باشند و غالباً از اصول دیانت و لُبّ شریعت بیگانه و بی اطلاعند و عرفا را تخطئه و تکفیر می نمایند بلکه آنها را واجب القتل می دانند.
بلی قبول داریم که شاید بسیاری از آنها در دعوی کاذب باشند و از حقیقت بوئی بمشام آنها نرسیده باشد و از آنچه  گویند خبر ندارند بدلیل آن که بطوری شنیده شده و از مکتوبات آنان فهمیده می شود اغراق و گزاف گوئی و خود پسندی در کلمات بعضی آنها بسیار است در صورتی که کلامشان با مدعایشان منافی است زیرا که فناء فی الله چنانچه صوفیه مدعی آنند اول کاری که می کند شخص را از خود بیگانه می سازد.
شیخ سعدی (ره) گفته:
این مدعیان در طلبش بیخبرانند                           آن را که خبر شد خبری باز نیامد
و کسی که ابداً التفات بخود ندارد چگونه اظهار منیت می کند چه جای آنکه خود را از اولیاء و خلفاء و برگزیدگان حقتعالی بداند. لکن با این حال نباید از ایشان تنقید نمود و بالمره کلام آنها را پوچ و بی معنی دانست و حمل بر فسق آنها نمود زیرا که یقیناً بین آنان محققین و دانشمندان فراوان می باشند و مبنای کلام آنها صحیح است یعنی اینکه گویند سعادت بشر در سیر و سلوک بسوی حقتعالی است کلام بسیار تمامی است.
چیزی که هست شاید در طریق وصول بمطلب و در خط سیر و پیمودن راه اشتباهی شده باشد و گمان کنند که غیر طریق شریعت راه دیگری برای درک کمال باز است چنانچه بعضی از ایشان آداب و خصوصیاتی برای مسلک خود جعل نموده اند گویند طائفه ای از آنها اصلاً عبادات و نوامیس شرعیه را پوچ و بی فائده دانسته اند.
کسی گمان نکند غرض تنقید احدی از علماء شریعت یا علماء طریقت است نه این طور نیست ابداً در هیچ موضوعی غرض شخصی یا نوعی با احدی ندارم.
غرض از نگارش این کلمات آنست که خوانندگان را متذکر نمایم که اگر میل دارید در مراحل سیر و سلوک الی الله قدم بگذارید.
نخستین مرحله ای که بایستی با قدمهای سریع خود بپیمائید مرحله شریعت است لکن نه آنکه از حقیقت و معنای آن صرف نظر نموده و فقط بظاهر و قشر آن قناعت کنید و نه آنکه بخیال خود جستجوی از بطن و حقیقت کنید و دست از ظاهر احکام بردارید.مثلاً ببین نماز چیست و مقصود از وی کدامست و با دیده حق بین معنی و حقیقت نماز را بدست آور آن وقت در تحصیل آن پا فشاری نما و نماز را آن طوری که غرض اصلی از او است بجا آور و همچنین باقی اعمالت را تا آنکه کم کم بمرتبه عبودیت که منتهای کمال انسانیست نائل گردی و پرده ظلمانی طبیعت از جلو چشمت بر طرف گردد بمقام قرب نائل گردی .
در کتاب خطی مسمی بنفایس الدرر که ظاهراً تألیف یکی از سالکین الی الله است چنین نوشته:
شخصی مکتوبی نوشته بود بجناب شیخ احمد احسائی که یکی از بزرگان بشمار می رود و از او خواهش نموده بود که بوی بیاموزد طریق ریاضت و کیفیت و تحصیل سعادت و معرفت و چگونگی خلوت و آنچه صلاح حال او است بدون تأمل و خود داری ازانجام دادن خواهش او . و نوشته بود و الله من اعتراف می نمایم بزبان و قلب و تمام اعضاء و جوارح خود باین که حقیقت حق نزد تو است ( یعنی تو درک حضور حق نموده ای و عارف بحق گشته ای) و استدعا عاجزانه من اینست که ببرکت و حسن التفات شما برداشته شود از قلب من پرده ظلمت شک و ریب و حقیقت را برای من واضح نمائی و پرده اجمال را پاره کنی ( یعنی مطلب را بتفصیل بیان نما)  و بنویس برای من و بیان نما حقیقت کشف را نه آنکه قانعم گردانی به بطریق استدلال تا آنکه جواب شما ذخیره من باشد در دنیای من و مأنوس گردم بوی در وحشت و خلوت و قسم بخدا اگر خواهش مرا نپذیری و پرده ظلمانی را از جلو چشم من بر نداری در قیامت نزد جدم دامنت را می گیرم و شکایت می نمایم و یقین دارم که در این زمان احدی قدر تو را نمی داند و مثل ائمه طاهرین علیهم السلام مجهول القدر می باشی خدا طولانی کند عمر شما را و قرار بدهد مرا از عارفین بحق شما و بانوار چراغ معارف شما نورانی گرداند قلب مرا.
جناب شیخ احمد در جواب او نوشته که طریق حق راه راستی و درستی در ریاضت همانست که ائمه علیهم السلام و پیشوایان ما بیان نموده اند و آن اینست که در تمام حالات از گفتار و کردار و افعال در طریق مستقیم سلوک نمائی.
اما در خوردن و آشامیدن مخور مگر وقتی که گرسنه شوی و پیش از آن که اشتهای تو تمام شود دست از خوردن غذا بردار و نیاشام مگر وقتی که تشنه شوی و وقتی آشامیدی سیراب نشو.
اما در عبادت وضوء را نیکو و با ادعیه ای که رسیده است بگیر و در حال وضو سوره قدر را بخوان و بعد از وضوء هم سه مرتبه بخوان و نماز را نیکو بجای آور و سعی کن که قلب تو متوجه بنماز و عبادت پروردگار باشد و نماز بخوان مثل کسی که وداع با نماز کند و آخرین نمازهای او باشد و اما در حالات قلب خود را منبر ملائکه قرار بده نه محل چراگاه حیوانات و شهوات و بذکر حقتعالی مداومت نما و هیچ وقت ازاو غافل مشو و هنگام طاعت متذکر باش و اطاعت امر حق نما و هنگام معصیت متذکر باش و از معصیت اجتناب نما و کوچکترین طاعت خدا را ترک مکن شاید در وی غضب حقتعالی باشد و همیشه در خلق بنظر عبرت و تدبر نظر کن و از مردن و عالم آخرت غافل مشو و از دنیا و فناء و تغییرات او عبرت گیر.
اما در افعال اگر قدرت و توانائی داری سعی کن که تمام حرکات و سکنات تو در محبت خدا باشد و سعی کن در مساجد و هر جائی که محل ذکر حق است و همت گمار در این که چشم و تمام جوارح تو در اطاعت اوامر حق صرف گردد.
اما در کلام مگو مگر بقدر ضرورت و آنچه محتاجی باو در دنیا و آخرت. و کوشش کن در قرائت قرآن و تدبر در معانی قرآن زیرا که قرآن کلید خزانه های علم است.
پس بدان که خدای متعال در کلام مجید می فرماید: ( بر کسانی که ایمان آوردند باکی نیست در آن چه بچشند از اطعمه وقتی که تقوی و ایمان دارند و نیکو هستند و خدا دوست می دارد نیکوکاران را.
و در این آیه سه مرتبه ایمان و سه مرتبه تقوی نام برده شده مقصود از ایمان اول عقد قلب و بستگی بخدا است و مقصود از تقوی توجه بحق بتمام آنچه بین او است و بین تو از موجودات باین که نظر نکنی بغیر خدا مگر از جهت این که اثر و فعل او است یا از جهت آن که مظهر و نمونه وجود او است.
و این که در همه چیز خواه کوچک و خواه بزرگ اعتماد نکنی مگر بر خدا زیرا که ماسوی الله ( یعنی غیر خدا) همه هیچند و موجودیت آنها بخدا است و باو موجودند و در همه حال اتکال و وثوق تو بحق باشد و خود داری کن از آنکه لحظه ای نظر کنی بچیزی مگر از جهت آنکه فعل و اثر حق می باشد.
اما تقوی دوم آن که کوشش تو در جهاد با نفس از روی ایمان و عقیده باشد و گر نه آنچه بنا نهی بزودی خراب گردد ( زیرا کاری که از روی عقیده محکم نباشد مثل سقفی ماند که روی پی محکمی قرار نگرفته باشد و بزودی منهدم گردد).
اما تقوای سوم این که خود داری نما از آن که متحمل گردی عادات و آرائی که مخالف شرع باشد از معاصی و اجتناب نما از مجالست و مراوده با اهل معصیت و غفلت و دوری کن از آنها  در آن معصیتی که دوست دارتد از تو با آنها طوری معامله کن که دوست داری با تو آن طور معامله  کنند و در این اعمال چنان چه گفتیم ایمان و یقین داشته باش و عمل کن و نیکو گردان عمل خود را زیرا که نیکو گردانیدن عمل تمام امر است .و اینهائی که گفته شد سخت نشمار بلکه عمل کن بقدری که قدرت و توانائی  بر او داری و کاری که می توانی ترک مکن برای چیزی که نتوانی زیرا که اگر عمل کنی بآن چه توانی آسان می شود و توانا می شوی بر آنچه نمی توانی.
( صادق آل محمد صلی الله علیه و آله می فرماید: بواسطه حکمت بیرون آید آن چه در عقل پنهانست و بواسطه عقل ظاهر گردد آنچه در حکمت پنهانست).
و هر گاه مداومت نمایی بر اعمال صالحه و نوافل برای تو گشاده می گردد درهای خیرات و برای تو فراهم می شود اسباب و برداشته می شود از جلو چشم تو حجاب و خدا برای تو روزی می گرداند از رحمت و علم و معرفت خود بغیر حساب .
( در حدیث قدسی خدا فرموده: بنده همیشه تقرب می جوید بمن از جهت نوافل تا آنکه دوست دارم او را وقتی که دوست داشتم او را می گردم گوش او که می شنود باو و می گردم چشم او که می بیند باو و می گردم دست او که او حرکت می دهد باو در این هنگام اگر بخواند مرا اجابت می کنم او را و اگر از من سؤال کند عطا می کنم و اگر ساکت گردید هم عطا می کنم باو تا آخر حدیث.
پس هر گاه بنده بواسطه عبادات و مستحبات تقرب جوید بخدا محبوب حق گردد و وقتی که محبوب حق گردید البته شایسته هر گونه انعام و اکرامی می گردد.
چنان چه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده: ( نیست علم بکثرت تعلم بلکه علم نوری است که خدا افاضه می کند بقلب هر که را دوست می دارد پس می گشاید قلب او را و مشاهده می نماید غیب را و قلب او قوی می گردد و تحمل می کند بلاء را.
کسی گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله آیا او را علامتی است حضرت فرمود: دوری کردن از دار غرور ( یعنی دنیا) و پشت پا زدن باو و رو کردن و توجه نمودن بدار خلود ( یعنی آخرت) و مستعد و مهیا گردیدن برای مردن قبل از رسیدن اجل.
پس اینهائی که گفته شد حقیقت طریقت و راه حقیقت است و نزدیکترین و قوی ترین راه بسوی حقتعالی همین است.
اما آنچه اهل تصوف و مردمان گراف گو می گویند از ریاضات و اذکاری که از طریق شرع و ائمه اطهار علیهم السلام نرسیده کلامی است بیهوده و مزخرف و از غرور نفس ناشی گشته و اگر خدا بخواهد بر می گرداند آنها را از این عقیده لکن برحمت واسعه خود آنها را مهلت داده و تو هم از آنها اعراض کن و واگذار آنها را با آنچه افترا می بندند و دروغ می گویند و پیروی می کنند آنها را کسانی که بآخرت ایمان ندارند زیرا که غرض ایشان ضلالت و گمراهی مردمان سفیه و مباهات کردن بعلماء و اهل حق می باشد.
پس می گردانند باطل را بصورت حق تا آنکه منکرین اسماءالله نیکو دانند آنرا.
و این راهی که حضرات صوفیه درآن سیر می نمایند راهی است تاریک مثل شب ظلمانی و پر از مار و عقرب و آن طریق اهل فسق است اجتناب نما از او شاید هدایت یابی تمام شد ترجمه کلام شیخ احمد.
چنانچه دیدید در ا ین مبارک آیه که در ضمن کلمات شیخ احمد ترجمه نمودیم سه مرتبه تقوی و سه مرتبه ایمان را تکرار می نماید و هم چنین در بسیاری از جاها  در قرآن مجید مکرر اشاره بتقوی فرموده ، پس از اینجا معلوم می شود که تقوی مقام بلندیست و از تقوی نور علم و دانش پدید می گردد.
چنان چه در سوره بقره آیه 282 می فرماید: ( واتقوا الله و یعلمکم الله ) یعنی تقوی را شعار خود کنید و خدا بشما علم می آموزد.
و معلومست علمی که نتیجه تقوی است غیر از علمی است که از تعلیم و تعلم حاصل می گردد زیرا علمی که از قبیل تقوی پدید می گردد محض نور و حقیقت و کشف مطالب و ادراک حقایق است و آن نوریست که از مبدء انوار الهی سر زده و قلب و دل متقی را روشن گردانیده و آن فیض و موهبتی است بمردمان پرهیزگار لکن علمی که از قبل تحصیل پدیدد می گردد علم نما است نه علم واقعی.
علم رسمی سر بسر قیل است و قال                   نی از او کیفیتی حاصل نه حال
و از نتایج ممتازه تقوی آنکه باعث قبولی عبادات و اعمال می شود چنان چه در سوره مائده آیه 30می فرماید: ( انما یتقبل الله من المتقین) یعنی جز این نیست که خدا قبول می کند اعمال پرهیزکاران را.
و بهترین توشه برای سیر و سلوک بسوی حقتعالی تقوی است چنان چه در سوره بقره آیه 193 اشاره بآن فرموده: ( و تزودوا فان خیر الزاد التقوی) یعنی توشه بردارید بدرستی که بهترین توشه ها تقوی است.
تقوی یک حالت و ملکه ایست که پس از تزکیه نفس و زینت یافتن آن بزیور اخلاق نیکو انسان را میسر گردد و از وی تولید می گردد قوه و استعداد خودداری از معاصی و قوه ای که مخالفت نفس را بر وی آسان نماید. و آن حالت و ملکه که اصل تقوی ومعنای حقیقی آنست عبارت از انقطاع از خلق وو توجه تام بحضرت حق است زیرا که معنای حقیقی تقوی نگاه داری است و بقاعده علمی هر وقت از لفظی معنای غیر حقیقی اراده شود باید قرینه ای در کلام باشد و هر جا که قرینه نباشد حمل بر معنای حقیقی شود. پس از این جا معلوم می شود که هر جا ( تقوی الله) گفته شده معنی آن اینست که خدا را نگاه دارید.
و نگاه داری بنده نسبت بحقتعالی اینست که همیشه اوقات متذکر او باشد و در هیچ حالی از یاد حق غافل نگردد و مقصود از ذکر نه فقط ذکر ربانی است مثل گفتن ( لا اله الا الله یا سبحان الله) و غیره اگر چه گفتن اینها بی فایدن نیست ، لکن زبان بایستی حاکی از قلب و دل باشد اگر تو فقط بجنبانیدن زبان قناعت کنی و دل تو از یاد حقتعالی و توجه باو بی خبر باشد چگونه ممکن است از ذاکرین محسوب گردی.
خلاصه متقی واقعی کسی است که قلب او متوجه بحقتعالی باشد و بیشتر اوقات خود را بیاد او بسر بردو هر وقت را که بی یاد او بگذراند می داند که در آن ساعت وقت خود را ضایع نموده و عمر عزیز خود را بیهوده تلف کرده.
وکسی را که این گونه تقوی میسر گردید و ازاین موهبت عظمی بهره مند شد دیگر خود داری نمودن از معاصی و عمل نمودن بطاعات و عبادات برای او زحمت و مشقتی ندارد بلکه از عبادات و مناجات با پروردگار لذت می برد چنانچه اگر وعده بهشتی هم در کار نبود بذوق و شوق مشغو ل عبادت و اطاعت می گشت.
و هم چنین بچشم بصیرت قبح معاصی ومخالفت را می بیند و از وی اعراض می نماید و لو اینکه ترس عقابی هم در کار نباشد زیرا کسی که مداومت نمود بیاد حق قلب سلیم و دل پاک . نفس مطمئنه او محل تلألؤ از علوم و حکمت می گردد و بقدر صفاءو نورانیتی که در او است حقایق اشیاء بر وی منکشف می شود و هر چیزی را بجای خود می شناسد و بقوه ممیزه تمیز می دهد بین خوب و بد و همین قوه ادراک و تمیز باز می دارد او را از افعال و اعمال ناشایسته.
اینست که اصل و حقیقت تقوی بلکه اصل هر فضیلتی و منشأ هر کمالی و سر چشمه هر فیض و احسانی همان توجه بحق و انس و محبت و شناسائی او است.
اگر شب و روز خود را بعبادت بسر بری و در عبادت خالص نباشی یعنی دلت بجای دیگر باشد و از معرفت او بی بهره باشی آن عبادت بحال تو سودی ندهد و عاقبت محروم و بی نصیب از دنیا می روی مگر آنکه فضل و رحمت و کرم الهی شامل حال تو گردد و حسن عمل ظاهر بباطن سرایت نماید و نفس از بدن متأثر گردد و از مجاز بحقیقت رسد چنانچه گفته اند المجاز قنطره الحقیقه.
و شاید مقصود از عبادت و اجتناب از معاصی همین باشد که اگر عمل خالی باشد از ریاء و عجب و اعتقاد خلافی هم در کار نباشد ولو این که عبادت از روی تقلید غیر یا بطور عادت باشد ممکن است از ظاهر و بدن بقلب و باطن سرایت نماید و بکثرت عمل کم کم قلب نورانی گردد و از آلایش نفسانی پاک و پاکیزه شود آن وقت راهی بسوی معرفت پیدا کند و بآن فطرت اولیه خود عود نماید زیرا که ما برای صعود بمدارج کمال روح حقیقی جز این بدن و قوای دراکه و عماله ( یعنی نفس حیوانی و نفس ناطقه انسانی ) اسباب دیگری نداریم و در سیر و سلوک الی الله ناچار بایستی بدن و قوای وی را بکار بیندازیم لکن بایستی کوشش کنیم که مبادا بیراهه برویم .
راه مستقیم همان طریق شریعت است که اگر بآن طوری که از ما خواسته اند عمل نمائیم البته سعادتمند و رستگار خواهیم شد و در پیشگاه حضور حقتعالی بمنصب دائم الحضوری سر افراز گردیم.
در  حدیث قدسی خدای متعال فرموده: ( ای پسر آدم من غنی و بی نیازم و محتاج نیستم اطاعت کن امر مرا در آنچه امر کردم بتو وقرار می دهم تو را غنی و غیر محتاج، ای پسر آدم من زنده ای هستم که نمی میرم اطاعت کن امر من را قرار می دهم تورا زنده ای که نمی میرد، ای پسر آدم من هر چه را بخواهم می گویم باو باش پس فوراً موجود می گردد اطاعت کن امر من را قرار می دهم تورا که بگوئی بهر چه بخواهی باش پس بوده باشد).
از این حدیث شریف چنین فهمیده می شود که مؤمن کاملی که حائز مقام عبودیت گشته مظهر و نماینده صفات حق می گردد زیرا چنانچه می بینی در این حدیث بعبد مطیع سه صفت از اوصاف بزرگ خود را ارزانی فرموده یعنی مظهر این صفات قرار داده اول غناء دوم حیات همیشگی سوم خلاقیت.
اما اگر بدن را آلت نفس بهیمی قرار دهیم و رفتار نفس پرستان و هوس رانان را که اسیر سر پنجه نفس حیوانی شده اند شعار خود نمائیم دیگرروزنه ای برای تجلی اشعه روح باز نمی ماند زیرا که ررح جاودانی در نفس آدم هوا پرست حبس می گردد و نمی تواند ابراز فعالیت و جلوه گری بنماید.
اینست که این اشخاص بسبب کثرت افعال بد کم کم حس انسانیت را از دست می دهند و اخلاق فاضله ملکوتی را فراموش می نمایند اگر اخلاق و صفات این گونه اشخاص را با سبعی بسنجیم درست مطابق هم می باشند بلکه ممکن است پست تر و شرورتر از سبع باشد زیرا چنانچه دیده شده اغلب حیوانات بهم جنس خود طوری اذیت نمی نمایند که وی را نابود سازند لکن انسان شرور از حرص یا طمع یا جهات دیگر چنان بجان یکدیگر افتاده اند و قوای سبعیت چنان بر آنان غالب گشته که هم دیگر را پاره پاره می کنند.
و این گونه اشخاص نه تنها خود را ضایع و بدرک حیوانیت می اندازند بلکه مانع پیشرفت هزاران نفوس زکیه می شوند زیرا که بسبب مجالست و معاشرت با آنها راه ترقی و تعالی برویشان بسته می شود و عادات و کارهای بد ایشان در آنها نیز تأثیر می نماید.
اینست که می بینیم امروزه محیط عالم عوض آنکه دائم رو بترقی و صعود بمراتب کمال باشد بر عکس چنان اخلاق مذمومۀ حیوانی درمردم انتشار پیدا نموده که خوف این هست یکوقت درهای رحمت الهی بروی خلق بسته شود و دریای غضب الهی بجوش آید و خلق در آتش قهر حق بسوزند.
خلاصه کلام در تقوی بود و چنانچه گفته شد حقیقت تقوی همان انقطاع از خلق و توجه تام بحق است بعبارت دیگر حقیقت تقوی نگاه داری قلب است از توجه بغیر حقتعالی.
و بعد از آن که نفس انسان متوجه بحق گردید نوری از مبدء فیاض بقلب او افاضه می گردد پس از آن یک حالت و ملکه و قوه ای در وی پدید می گرددکه بآن قوه استیلاء بر قوای بهیمی او را میسر می گردد آن وقت بر خلاف میل طبیعی سیر می نماید.
اینست که مراتبی برای تقوی قائل شده اند بعضی چنین گمان کرده اند که این مراتب و درجات مثل ترک محرمات و فعل طاعات داخل در حقیقت تقوی است بلکه گفته اند تقوی غیر از ترک محرمات و فعل طاعات چیز دیگری نیست.
لکن چنانچه گفتیم حقیقت تقوی بنابر معنای لغوی همان توجه بحق است بلی لازمه توجه کامل اعراض از مشتهیات نفسانی و پذیرفتن اوامر الهی است. پس از اینجا معلوم می شود که  تقوی را مراتب و درجاتی است که ناشی می گردد از قوت و ضعف تقوی ( یعنی این مراتب در طول تقوی می باشند نه در عرض آن).
اول خود داری نمودن از معاصی یعنی ترک محرمات بلکه مکروهات باین که نگاه دارد چشم و گوش و تمام اعضاء را از مخالفت و نا فرمانی حقتعالی.
 دوم: بجا آوردن طاعات و عبادات از واجبات بلکه مستحبات باین که خود را نگاه دارد از مخالفت اوامر و نواهی شرعیه و طاعات و عبادات او از جهت رضای حقتعالی باشد نه از جهت شوق بهشت تا آن که عبادت او مثل عمل یک نفر مزدور بشمار رود و نه از ترس جهنم تا آنکه عبادت او مثل یک نفر غلام که از ترس آقا خدمت می نماید محسوب گردد. بلکه بایستی  عمل او از روی فرمان برداری و شکرگذاری و از جهت محبت باشد .
 سوم از مراتب تقوی خودداری نمودن از آنچه نفس بهیمی و قوای شیطانی مایل باو است و زاید بر قدر احتیاج و لزوم می باشد. 
خلاصه بهترین توشه برای پیمودن جاده تکامل و رسیدن به سر حد مقام انسانیت تقواست.
و البته متصف شدن بصفت حمیده تقوا قدری زحمت دارد تا مجاهده بنفس شریر خود نکنی و وی را آرام نکنی و با سر پنجه قوی عقل وی را نیازاری و فشار ندهی هرگز نتوانی قدمی پیش نهی ، و روی دل خود را از این عالم فانی بی اعتبار بگردانی و توجه کامل بمبدء نمائی و به عالم ربوبیت آشنا گردی و بحق بپیوندی و به او مأنوس گردی .
در کتاب نفایس الدرر کلامی در ریاضت از مرحوم مجلسی اول ( ره) نقل نموده که در کتاب شرح من لایحضر الفقیه فرموده: این ضعیف در زمان ریاضت مشغول مطالعه تفسیر بودم تا آنکه در بین خواب و بیداری دیدم سید و پیغمبر خود سیدالمرسلین صلی الله علیه و آله را در حالی که نور از اطراف آن بزرگوار متصاعد بود بطوری که پر شده بود جوّ هوا از نور حضرتش ناگاه بیدار شدم و پس از آن ملهم گردیدم که قرآن خلق سید المرسلین صلی الله علیه و آله است و سزاوار این است که تدبر و تعمل نمود در وی و هر وقت در آیه ای تدبر می نمودم یک دفعه حقایق غیر متناهی برای من مکشوف می گردید.
و همچنین در هر آیه ای که تدبر می نمودم برای من ظاهر می شد علوم غیرمتناهی واین مطلب چون بر خلاف عادت بلکه مثل محال عادل است. محالست تصدیق نماید باو مگر کسی که از وی بهره ای برده باشد لکن غرض از ذکر او ارشاد نمودن برادرانه است برای خدا.
اما قانون ریاضت یکی ترک نمودن کلام بیهوده بلکه خودداری نمودن از کلام مگر در ذکر خدا و ترک نمودن مشتیهات نفس و چیزهائی که از وی لذت برد از قبیل خوردنیها، آشامیدنی هاو  ازدواج کردنیها و دیگر عزلت و گوشه گیری اختیار نمودن و ترک مراوده با غیر اولیاء خدا و ترک نمودن خواب بسیار و مداومت نمودن بر ذکر حقتعالی با مراقبت یعنی  با دوام توجه و عدم غفلت از او و قوم یعنی (صوفیه و عرفاء) تجربه نموده اند مداومت بر ذکر ( یا حی یا قیوم یا من لا اله الا انت ) را لکن بیشتری ذکرمن یا الله است، با خارج نمودن غیر حق سبحانه از قلب خود بواسطه توجه بجناب قدس او و عمده چیزی که در این راه باید خیلی بر وی مداومت نمود ذکر حق و توجه باو چهل روز تا آنکه بر قلب گشوده شود انواع حکمت و معرفت و محبت حقتعالی.
پس از آن صعود نماید بمقام فناء فی الله و بقاء بالله ( یعنی پس از آن که شخص سالک ریاضت خود را به قدر وسع و طاقت بپایان رسانید مرتبه و مقام او بجائی رسد که دیگران خود را در میان نبیند و جهات بشریت او  مندک در جهات الوهیت حق گردد و باقی ماند ببقاء او ). چنانچه سابقاً بیان کردی اخبار و آثار بسیار دال بر این مطلب و شاهد بر مدعای ما است. و چون این طریقی که بیان نمودیم نزدیک ترین راه بسوی حق سبحانه می باشد لذا نفس اماره و شیاطین جنی و انسی هر چه می توانند کوشش می نمایند که انسان را از این راه منصرف گردانند.
لکن اگر مشغول شود بتحصیل علم نفس شیاطین باو معاوضه نمی نمایند و او را رها می کنند زیرا که غالباً محصلین علوم طالب جاه و ریاست و فراهم آوردن مال و دوستی عزت نزد مردم و باقی اغراض نفسانی می باشند. اینست که شیطان ایشان را کمک می کند و تعریف و تمجید می نمایند. اما اگر غرض ایشان از تحصیل رضای خدا باشد در اینجا هم شیطان باو معرضه می نماید.
پس اگر دیدی شیطان در طلب علم با تو معارضه نمی کند بدان که در این امهال وی را غرضی است.
من در مدت چهل سال مشغول بودم بهدایت نمودن مردم و ندیدم کسی را که باین قانون عمل نماید مگر آنکه بحمدالله هدایت یافته و بیشتر از صد هزار نفر بهمین قانون هدایت شدند و در همان روزها سید المرسلین پیغمبر صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم و از او سئوال نمودم که نزدیکترین راه بسوی حق را بمن نشان دهد فرمود: همانست که می دانی.
و انسان بمجرد قول دروغ می گوید من عالم بعلم کیمیا می باشم با آنکه اگر راست می گفت و واقعاً دارای علم کیمیا بود هیچ وقت اظهار نمی نمود اگر چه در شکنجه و عذاب می افتاد لکن با این حال کسی که بشنود این کلام دروغ را باندک احتمالی که شاید این ادعا حقیقت داشته باشد در پی مدعی علم کیمیا می دود .
لکن آن چه من گفتم و ادعاء نمودم عین آیات قرآن و اخبار سید المرسلین صلی اله علیه و آله می باشد .
و حکماء ظاهراً مثل ابی علی سینا در اشارات در نمط تاسع هم تصدیق باین مطلب می نماید پس چه ضرر دارد که در چهل روز اوقات خود را صرف نمائی در عبادت پروردگار خود با این که تو مکلفی در همۀ عمر مشغول عبادت باشی لکن با تضرع و فروتنی و امیدواری در حصول همین مطلب ( یعنی سیر نمودن طریق حق ) نه بقصد امتحان بلکه بقصد عبادت خدای سبحان چنانچه پیغمبر صلی الله علیه و آله می فرماید: کسی که چهل روز خالص گرداند خود را برای خدا چشمه های حکمت را خداوند بزبان او جاری می گرداند . چنانچه سابقاً اشاره نمودیم.
و مناسب این است که سالک الی الله مداومت نماید بر آن پانزده مناجاتی که از سید الساجدین علیه السلام  رسیده و بین مردم مشهور است چنانچه کم کتاب ادعیه ای است که در وی آن مناجات نباشد و تمام محض تأئید حق تعالی و سید المرسلین و ائمه طاهرین می باشد.
و عمده چیزی که خیلی مدخلیت دارد دو چیز است یکی خوردن غذای حلال و دیگر دوام ذکر حقتعالی تا اینجا کلام مجلسی اول (ره) بپایان رسید .

مرحله هفتم: فناء و بقاء

مرحله هفتم: فناء و بقاء
فناء فی الله عبارت از اینست که سالک الی الله تعالی برسد بجائی که حدود موجودات یعنی شخصیت و تعینات آنها در نظر حقانی او هیچ نماید . بعبارت دیگر بچشم قلب ملکوت موجودات را مشاهده نماید یعنی باطن و حقیقت آنها را بنگرد نه ظاهر و قشر آنها را که عبارت از اشکال و الوانی است که در نظر ما جلوه می نماید.
و چون در هر موجودی دو جهت ملحوظ است یکی جهت ارتباط و اتصال او بمبدء که عبارت از سرّ و حقیقت وجود او است باین جهت با تمام موجودات مشترک می باشد.
و دیگر جهتی که بآن جهت از باقی موجودات امتیاز یافته و آن جهت ذاتی و نفس آن شیء است یعنی ماهیت و حدود وجود او است.
و دیدن و یافتن هر یک از این دو جهت چشمی جداگانه لازم دارد چنانچه اگر چشم سر ما کور شود هرگز صور و ظاهر اشیاء را نخواهیم دید همین طور کسی که چشم قلب او نا بیناء گشته هر گر باطن اشیاء یعنی آن جهت ارتباط و اتصالی که بمبدء دارند و آنرا اصطلاحاً ( یلی الحقی) گویند نخواهد دید.
و چون ماها راهی بسوی حقتعالی نداریم مگر یک راه فقط و آن اینست که اشیاء را بطور مظهریت و مرآتیت  مشاهده نمائیم یعنی آن جهت ارتباط و نمایندگی آنها را بحقتعالی بنگریم و آن جهت دیگر یعنی جهت ماهیت و شیئیت و امتیاز هر یک از آنها را با دیگری از نظر محو نمائیم . و بعبارت واضح تر فناء و بقاء وقتی صورت می گیرد که شخص در وجود خود و تمام موجودات آینه مانند وجود حقانی را مشاهده نماید یعنی جهت الوهیت و وحدت الهی را بنگرد.
گمان مکن کسی بتواند بغیر این راه یعنی بدون دلالت موجودات قدمی بسوی حقیقت بردارد.
و شاید مقصود از وحدت وجود که در اصطلاح عرفاء گفته شده و در کتب آنها عنوان گردیده  همان ظهور وحدت حقانی است که بتظاهر موجودات مشاهده می گردد.
یعنی وقتی که شخص عارف چشم قلبش باز شد و بنور دل جهت ارتباط موجودات را بحقتعالی مشاهده نمود و ببصیرت باطن و وجدان یافت آن جهت وحدانی الهی را و فهمید که تمامی آنها در آن جهت که عبارت از ملکوت اشیاء باشد متحدند و یک نور و یک حقیقت است که در همه ظاهر و هویدا گشته و تماماً در حیطه وجود او و قائم بوی هستند و از آن جهت دیگر یعنی وجه تعدد و سبب امتیاز هر یک از دیگری قطع نظر نمود آن وقت یک وجود وحدانی الهی در نظر او جلوه می نماید.
نه اینست که واقعاً موجودات هیچ باشند یا آن که (العیاذ بالله) حقتعالی با آنها مخلوط یا متحد شده باشد یا آن که گوئیم او هم یکی است و هم بسیار و غیر ذلک از اقاویلی که بصوفیه نسبت می دهند.
اگر توفیق شامل حال کسی شد و چشم بصیرت او بینا گردید و خود و موجودات را همان طوری که هستند یعنی از جهت مخلوقیت و مصنوعیت و معلولیت و بعبارت دیگر از جهت آن که فعل حق و اثر و صنع او هستند بنگرد البته خدا را بوجه مشاهده نموده و شاید مقصود از ملکوت آسمان و زمین که در قرآن مجید در سوره انعام آیه 75 می فرماید: ( و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین) یعنی هم چنین نشان می دادیم بابراهیم ملکوت آسمان و زمین را تا بوده باشد از یقین کنندگان. خلیل علیه السلام بصفاء قلب در آثار مؤثر را مشاهده می نمود .
خلاصه منتهی درجه مقام انسان در معرفت و شناسائی حقتعالی اینست که وقتی در موجودات نظر افکند از آن جهت شخصیت و نفسیت آنان قطع نظر نموده و بآن جهت ربطی و نسبی که با حق دارند و بآن جهت آیات و نشانه خدا می باشند آنها را نگریسته و بصنع صانع و بفعل فاعل را بنگرد آن وقتیست که بوجود موجودات وحدت وجود حق را می بیند. ( فاینما تولوا فثم وجه الله) سوره بقره آیه 109 و بصفات و کمال و جمال آنها کمال و جلال خدا را مشاهده می نماید تا برسد بجائیکه چنان مستغرق بحر عظمت و جلال خداوندی گردد که هر چه هست فانی در حق بیند و بجز یک حقیقت وحدانی محیط چیزی نبیند این است مقصود از فناء فی الله و بقاء بالله.
غزالی در کتاب احیاء العلوم گوید:
کسی که چشم بصیرتش قوت گردد و نیت او خالص گردید در حال اعتدال امرش نمی بیند مگر خدا را و نمی شناسد مگر او را و می داند که نیست در عالم وجود مگر خدا و افعال او اثری است از آثار او و تابع وجود او است.
پس می دانید که حقیقتاً وجودی برای آنها نیست و وجود و تحقق مختص بآن حق یگانه ایست که تمام افعال از او و قائم باو می باشند.
و از صفات ممتازه آن شخص موحد اینست که نظر نمی کند بموجودی مگر آنکه خدا را در او می بیند و غافل می گردد از ذات موجودات یعنی آسمان و زمین و حیوان و نبات و غیر اینها زیرا که نظر وی مقصور گردیده بر صنع نه بر مصنوع مثل کسی که نظر کند در شعر انسانی و خط او یا تصنیف او از جهت آن که اثر او است نه از جهت ذات اشیاء یعنی نظر می کند بآنها که کمالات فاعل را مشاهده نماید.
و تمام عالم تصنیف خداست.
بنزد آنکه جانش در تجلی است                            همه عالم کتاب حقتعالی است
کسی که نظر کند بآنها از حیث آنکه مخلوق خدا می باشند و دوست بدارد آنها را از جهت آنکه فعل او است  در واقع و نفس الامر نظر نکرده مگر بخدا و دوست نداشته مگر او را بلکه شخص موحد نظر نمی کند بذات خود مگر از جهت آنکه بنده خدا است و همین است مقصود از ( فناء فی التوحید) یعنی فانی شدن جهات بشری در وحدت حقانی.
تا آنجائی که گفته اینهائی که گفته شد نزد صاحبان بصیرت معلوم و واضح است لکن برای عوام درک آن مشکل است و عدم ادراک آن یا از جهت ضعف افهام آنها است و یا از جهت قصور بیان علماء از ایضاح آن بطوری که مفهم معنی گردد.
و خودداری نمودن علماء از بیانی که مطلب را واضح نماید وجهی ندارد مگر اعتقاد آنها باین که در گفتن و یا نوشتن این مطالب فایده ای متصور نیست یا آنکه اشتغال آنها باصلاح باطن خودشان مانع از ارشاد دیگران گشته . ترجمه کلام غزالی بپایان رسید.
پس از این بیانات بخوبی معلوم شد که غرض از فانی شدن از خود و باقی ماندن بحقتعالی نه اینست که گمان کنی موجوداتی که بچشم خود می بینم هیچند یعنی بکلی عاری از وجود و تحقق می باشد و فقط خداوند موجود است و بس.
یا آنکه چنان تصور نمائی که ممکن است کسی کنه ذات حق را بتواند ادراک نماید حاشا این دومطلب هر دو بی اساس و باطل است بلکه اگر کسی چنان ادعاء نماید که واصل بحق گردیده باین معنی که ادراک کنه ذات حق وی را میسر گشته بایستی خاک دردهن او پاشید.
چطور ممکن است انسان ضعیفی که بیک معنی از هر جنبنده ای ضعیف تر و محتاج تر است و سر تا پا نقص و احتیاج است احاطه نماید بوجود بحت بسیط یعنی واجب الوجود ( محیط هرگز محاط نخواهد شد) یعنی حقتعالی احاطه دارد بتمام موجودات و هر موجودی در حیطه وجود او و مقهور تحت کبریائی او است.
پس چگونه متصور می گردد ادراک کنه ذات حق باآنکه ادراک بدون احاطه بشیء صورت نگیرد.
بلی ادراک حقتعالی بوجه یعنی بمظاهر موجودات و بقدر دلالت وجود آنها برای اهلش میسر بلکه واقع است باین معنی که اگر قلبی مصفی گردید و از آلایش طبیعت پاک و پاکیزه شد و از منیت و خودیت بیگانه گشت ممکن است در آینه موجودات الوهیت و وحدت حق را مشاهده نماید و در تمام اشیاء او را بنگرد. یعنی معارفی که اول بگوش شنیده و بمیزان عقل سنجیده و تصدیق بصحت آن نموده بعد از زحمات فوق العاده حقایق آنها برای وی مکشوف گردد و بچشم بصیرت و عین قلب تمام آنها را مشاهده کند و معاینه نماید ( یعنی از علم الیقین به عین الیقین برسد).
پس از اینجا بخوبی می توان فهمید که اولاً موجودات را نمی توان اعدام فرض نمود زیرا که یگانه راه برای رسیدن بمقصود این است که از اثر پی بمؤثر بریم یعنی بچشم دل نظر کنیم بموجودات بآن وجهی که مرتبط بحق و قائم باو می باشند نه از جهت شیئیت و انانیت آنها و کسی که باین لحاظ نظر افکند باندازه دلالت وجود آنها تلألؤ وجود الهی را در خلال آنها خواهید دید.
پس چگونه می توان آنها را هیچ تصور نمود آیا ممکن است از عدم پی بوجود برد آیا بغیر این راه راهی باز است.
بلی مادامی که منظو رتو فقط صور و اشکال باشد وبالمره از معانی باطنه و حقیقت آنها بی خبر باشی البته از حقیقت محجوب مانی و دیگر راهی برای لقاء و وصال او نداری.
چوبت پرست بصورت چنان شدی مشغول              که دیگرت خبر از لذت معانی نیست
آن وقت نه حق را شناخته ای و نه خلق را زیرا بنابر تجربه و آن چه علوم جدیده بما نشان می دهد اشکال و الوانی که بچشم می بینیم مطابق با خارج نیست و حقیقت و نحو وجود ربطی و ظلی که حقیقت آنها همین است برای ما هم غیر معلوم است.
ببیان دیگر ملکوت اشیاء که عبارتت از فیض رحمانی و وجود منبسط و رحمت واسعه الهی باشد هنوز برای ما مکشوف نگشته.
و فرضاً آنچه می بینیم همه خلاف واقع است یعنی واقع آن غیر از آنست که می بینیم مثل اینکه خورشید با این عظمت و بزرگی که چندین برابر از زمین بزرگ تر است بقدر گرده نانی یا کوچک تر بنظر ما می آید و هم چنین اشیاء را ثابت و ساکن می پنداریم و حال آنکه همگی آنها در حرکت می باشند چنانچه در سوره نمل آیه 90 می فرماید: ( و تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب)
خلاصه آنچه محسوس ما است مخالف واقع است یعنی چیزهائی که بچشم دیده می شود و آنچه واقع و نفس الامریه دارد یعنی آن نحو وجود ربطی و ظلی اشیاء برای ما کشف نگشته.
پس اگر ما بهمین حال باقی مانیم در تاریکی جهل مرکب و ظلمت نادانی تا ابد باقی خواهیم ماند.( و من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخره اعمی و اضل سبیلا) سوره بنی اسرائیل آیه 74
و هم چنین معلوم می شود که شناختن کنه ذات حقتعالی محالست زیرا چنانچه گفته شد منتهای کمال انسان اینست که در آینه موجودات خدا را بوجه مشاهده نماید یعنی بقدر دلالت وجود آنها خدا را بشناسد و شناختن بوجه غیر از شناختن بکنه و حقیقت است چنانچه حضور شیء غیر از ادراک کنه ذات او است نفس تو همیشه نزد تو حاضر است یعنی هیچ وقت و در هیچ حال خود را فراموش نمی کنی با آنکه نمی دانی حقیقت تو چیست مجردی یا مادی و بر فرض مادیت از چه ماده ای مخلوق شده ای سرشته شده از سجینی یا از علیین پس همین طوری که با حضور خودت پیش خود متحیری حقیقت تو چیست ممکن است انسان هم د رمعرفت بجائی برسد که همیشه حق تعالی نزد او حاضر باشد یعنی (بعین الیقین) مشاهده نماید که او است موجود حقیقی و بس و هر چه از موجودات دیده می شود جلوه و نشانه وجود او است و هیچ یک از آنها وجود نفسی ندارند و حقیقت و شیئیت آنها عبارت از وجود رابطی است بلکه آنها عین ربطند . و همین طوری که ممکنات در خارج ونفس الامر وجود استقلالی ندارند و مثل معنای حرفی که قائم باسم است یا مثل صفات و افعال تو که تابع و بسته بوجود تو است موجودات هم تابع و بسته بوجود حقند در ذهن و در لحاظ عارف هم همین طور است یعنی عارف در آنها تجلی حق را می نگرد و در وجودآنها اوصاف حقانی را مشاهده می نماید پس هر وقت نظر کرد بموجودی از موجودات فوراً قلب و دل او متوجه بحقتعالی می گردد و از روزنه آثار مؤثر را می نگرد بطوری که گویا آنها را در میان نمی بیند و فقط یک موجود مطلق ازلی و ابدی را بیند که آثار عظمت و جلال الهیش تمام موجودات را فرا گرفته و بهمه آنها و هر چه هست احاطه نموده و نیست ذره ای از ذرات مگر آنکه نور الانوار محیط بر او است و وجود هستی او در حیطه عظمت و کبریائی او هیچ می نماید.
پس کسانی که وحدت وجود گویند یعنی مدعی این باشند که وجود و موجود فقط یکی است و موجودی غیر از آن نیست اگر باین لحاظ باشد یعنی باعتبار آن که وجود حقیقی و موجود ا صلی و حقیقتی که متأصل و مستقل در وجود باشد و بهیچ وجه مرتبط بغیر و محتاج و نیازمند باحدی نباشد آن یکی است.
البته صحیح است و بهیچ وجه قابل گفتگو نیست و مطابق با قرآن و قول تمام انبیاء و عقلاء عالم می باشد ولی اگر غیر از این بگویند مثل آنکه اگر کسی قائل شد که بهیچ وجه موجودی غیر از حق نیست باین معنی که هر چه می بینیم و حس می نمائیم بکل موهوم و بی اساس است و یک خیالی بیش نیست که در نظر جلوه می نماید همچه کسی اصلا از تعداد عقلاء خارج و در تعداد مجانین بشمار می رود .
بلی باز تکرار می کنم اگر کسی بنظر ربطی و غیری موجودات را بنگرد آن وقت خواهد دید آنها آثار و نماینده وجود حقیقی حقند و تماماً تجلیات وجود احدی و جلوات فیض رحمانی می باشند و بهیچ وجه نفسیت و خودیت ندارند.
و البته باین لحاظ آنها هیچ می نمایند و چنانچه در جلو انوار آفتاب پرتو ماه و ستارگان ناپدید می  گردد همین طور در مقابل انوار عظمت وجود الهی موجودات و تمام افکار و احساسات تار و بی رونق می گردند.
هر وقت دیدی چنین نوری از افق دل تو سر زد و پرتو آن تمام موجودات را احاطه نموده آن وقت می توانی یقین داشته باشی که بکمال انسانیت رسیده ای و آن روح الهی که در تو بودیعه گذاشته که عبارت از آن رابطه تو است با مبدء بمرتبه ظهور و بروز رسیده آن وقت است که ذوق سر مستی از جام حقیقت خواهی چشید و در آن حال از نفس و خودیت ومنیت در خود اثری نخواهی دید و هر یک از ذرات را مظهر نور خدای خواهی دید و زنگ دوئی و بیگانگی از لوح سینه تو پاک خواهد گردید .
چنانچه حکیم نیشابوری گفته:
بتخانه و کعبه خانه بندگی است                           ناقوس زدن نشانه بندگی است
محراب کلیسا و تسبیح و صلیب                           حقا که همه نشانه بندگی است 
( از این بیانات چند مطلب بر تو معلوم خواهد شد)
اول آنکه چنانچه قبلاً ذکر شد رسیدن بذات و یافتن کنه حقیقت برای احدی ممکن نیست زیرا که او محیط بهمه چیزها است و چون شناختن حقیقت شیئی بدون احاطه بآن صورت نگیرد و لازمه شناسائی کنه ذات حقتعالی احاطه باو است و محیط هرگز محاط نگردد پس شناختن کنه حقیقت محالست و چگونه عاقل آرزوی وصول و رسیدن بکنه ذات را در قلب بپروراند و حال آنکه احاطه بذاتی که از حیطه زمان و زمانیت و مکان و مکانیت خارج است محال بنظر می آید و شهپر عقل تاب پرواز بآنجا را ندارد.
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزو است
بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول
مطلب دویم این که شناختن حقتعالی بوجه یعنی بقدر دلالت موجودات و بآن وجهی که موجودات مرتبط باو می باشند برای کسی که قلب خود را از آلایش طبیعت پاک نموده ممکن است زیرا قلبی که مصفا گردید و آینه مانند در مقابل حقیقت نگاه داشته شد البته اشراق نور وجود در وی منعکس می گردد و تظاهر می نماید و بقدر وجود و صفات خود وجود حقتعالی و صفات او را حکایت می کند با آن که در واقع و نفس الامر در این حال باز نفس خود را می بیند زیرا که قلب پاک و نفس دراک او است که در آینه وجود حق تظاهر می نماید لکن چون وجود او غرق دریای عظمت الهی گشته خود رادر بین نمی بیند و فقط یک وجود وحدانی می بیند که جهان موجود را احاطه نموده.
و این دو مطلب منتج مطلب دیگریست وآن اینست که شناختن حقتعالی منحصر است بمظاهر موجودات منتهی الامر چشم دیگری لازم دارد بهمین چشم سر که هر حیوانی دارد نمی توان موجودات را بآن وجهی که قائم بحق و مرتبط باو می باشند نگریست.
هاتف اصفهانی گفته:
چشم دل باز کن که جان بینی                             آنچه نادیدنی است آن بینی
خواجه حافظ گفته:
دیدن روی تو را دیده جان بین باید                         وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
چشمی خواهد دید که هر یک از موجودات را شعاعی بیند که راه او را بمبدء الوهیت روشن نماید و در فروغ نور آنها آثار احدیت را واضح بنماید . بعد از آن که معلوم شد شناسائی حقتعالی بدون دلالت ممکنات محال می نماید و هر موجودی ممکن بقدر ظرفیت وجود خود جمال ازلی را ارائه می دهد.
بایستی بدانیم که با این حال هر یک از آنها و لو نفس خودمان بمنزله پرده و حجابی است بین ما و عالم الوهیت و بدون این پرده کسی را میسر نمی شود  که بسرادق انوار عظمت و جلال خداوندی پی ببرد منتهی الامر در چشم بعضی این حجب یعنی وجود ممکنات کثیف وظلمانی می نماید بطوری که مانع ماوراء خود می گردد و اگر خیلی کوشش کند بیقین می داند که در پس این پرده تاریک کسی هست که او را خدای یکتا می نامیم لکن بهیچ وجه اورا نمی شناسد و طریق وصول بوی را محال می پندارد و نسبت و ببعض دیگر نورانی بنظر آید بقسمی که در پس پرده مشاهده انوار عظمت و جلال احدیت وی را میسر می گردد و این که در حدیث قدسی فرموده ( از برای خداوند هفتاد هزار پرده از نور و ظلمت است) شاید اشاره بشیئیت ممکنات باشد.
پس مقصود از پرده و حجاب نفس تو و باقی موجوداتی است که در نظر تو خود نمائی می کنند و تو مادامی که خود را آلوده بشهوات و هواهای نفسانی بداری و آینه قلب خود را صیقلی ننمائی همان حجب ظلمانی هستی که خودیت و منیت تو بمنزله پرده سیاه تاریکی است که نمی گذارد ما فوق خود را ببینی و یا آنکه تو شبیه بهیزمی هستی که تا این جسم خاکیت نسوزد پرتو روح تو آشکار نگردد.
(حافظ)
حجاب چهره جان می مي شود غبار تنم               خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزاوار من خوش الحانی است        روم بگلشن رضوان که مرغ آن چمنم
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر                         ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
ملاحظه کن اگر نور شمس بر جسم لطیف صیقلی مثل شیشه سفید صافی افتد چگونه نشان می دهد اشعه نور را بر عکس اگر بر چشم سیاه ضخیمی افتد مثل سنگ مانع و جلوگير اضائه و انعکاس وی می گردد.
همین طور نور شمس عالم وجود که در موجودی جلوه گر است اگر بر قلب سالم پاک بتابد بقدر صفاء و سعه وجود او باندازه نورانیت و استعدادی که در وی است منعکس می گردد و حکایت می کند بعض اوصاف الوهیت را.
اینست که عارف بآینه وجود موجودات  و بقدر وعاء و ظرفیت و سعه نفس خود خدا را می شناسد و در وقت ظهور نور احدیت خود را در بین نمی بیند و فقط یک موجودی یکتای ازلی و ابدی بیند که تمام قوی و مشاعر او احاطه نموده بچشم دل هر یک از موجودات را تجلی نور احدی بیند و تمام را قائم باو و مستغرق در بحر عظمت وجود و رحمت واسعۀ خداوندی مشاهده می نماید آن وقت است که هر که را بنگرد او را نگریسته و هر که را دوست دارد او را دوست داشته و رو بهر که آورد رو باو آورده.
 اما وقتی که نور وجود بر قلب تاریک و کثیف  بتابد فقط کاری که می کند شیئیت و خودیت وی را نشان می دهد. این است که ماوراء خود را نمی بیند و نفس او حجاب و پرده جلو روی او می گردد و هر چه نظر می کند غیر از خود محسوسات و کثراتی که در پیش روی وی خود آرائی می نمایند چیز دیگری نزد او هویدا نمی گردد  مثل همان سنگ سیاه ضخیم که بتابش آفتاب از عظمت و سیاهی او چیزی کاسته نمی شود و از بس تاریک و سیاه است قابل آن نیست که نور دراعماق وی فرو رود و از پشت او خورشید جهانتاب جلوه گر گردد ( تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز)
ولی با این حال در اینجا نکته ایست که اگر قدری دقیق شوی می بینی اگر مدتی خورشید بر همان سنگ سیاه ضخیم بتابد چگونه نور او در اعماق آن سنگ فرو می رود و سنگی او را مبدل بلؤلؤ و گوهر و سیاهی او مبدل بسفیدی و کثافت وی را مبدل بلطافت می گرداند البته قلب تو از آن سنگ خارا سیاه تر و سخت تر نیست و اشعۀ نور وجود الهی کمتر از اشعۀ نور خورشید نیست بلکه فیض او غیر متناهی است و رحمت واسعۀ او بی انتها است اگر چندی با خلوص نیت توجه کامل بمبدء بنمائی و روی دل خود را متوجه بعالم ربوبی گردانی و با دل بریان و  چشم اشک بار التجاء بدرخانۀ فضل و احسان او آوری و از ما سوای او اعراض نمائی.
تا بخرمن نرسد کشت امیدی که تو راست
چارۀ کار بجز دیدۀ بارانی نیست
آن وقت است که اشعۀ نور وجود او در اعماق قلب تاریک تو نفوذ می نماید و باب رحمتش کثافت و چرکی نفس تو را پاک می کند و کم کم بجائی رسد که خورشید وجود در وی منعکس گردد و بنور وجود خود صفحۀ قلب تو را نورانی گرداند و پرتو او در ظاهر هویدا گردد و قوی و مشاعر را رونق تازه ای بخشد.
تا آنکه مقام عارف در معرفت بجائی رسد که چشم باو بیند و گوش باو شنود و دست و پا باو حرکت کنند و هم چنین باقی قوی و مشاعر باو احساس نمایند و خود را غرق در بحر عظمت و جلال خداوندی بیند.
خلاصه بعد از آنکه شخص سالک فانی از خود گردید یعنی صفات بشریت او مستغرق شد در آثار ربوبیت و خودیت خود را در بین ندید آن وقت باقی بحق می گردد یعنی در نظر حق بین او یک حقیقت وحدانی جلوه گر می گردد و مرحلۀ هفتم که عبارت از فناء فی الله و بقاء بالله باشد بپایان می رسد و مرحلۀ هشتم که منتهی المقامات و غایت کمالاتست یعنی ( توحید) آغاز می گردد.

مرحله ششم: سکر و حیرت

مرحله ششم: سکر و حیرت
عشق وقتی بر قوای حیوانی و انسانی غالب آمد و بر عقل چیره گردید حالت بهت و سکر دست می دهد انسان را مبهوت و متحیر و سرگردان باین طرف و آن طرف می دواند می داند و نمی داند و می بیند و نمی بیند نمی داند خوابست یا بیدار مثل آدم مات زده نه صبر فراق دارد نه تاب دیدار آنچه اندوخته وتعلم نموده از کف می دهد.
من  هر چه خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می کنم
از دانستن و ندانستن غافل شده خود را فراموش نموده شب و روز در آتش اشتیاق و حسرت می سوزد و نداند چه کند گاهی گریه می کند گاهی حالت وجد و طرب وی را دست می دهد خوب و خوراک آرام از وی گرفته می شود گاهی بزبان حال بقول آن شاعر گوید:
من ندانم من  منم   یا  من ویم                            در عجائب حالتم من   من نیم
عاشقم معشوقم و عشقم چیم                           مست جام حیرتم من من  نیم
من چیم عنقای بی نام و نشان                           من نقاب  قربتم   من  من  نیم
من بجان فانی  بجانان   باقیم                              من باوج   رفعتم  من  من نیم
زیر پا آرم اسیر خود دو کون                                  شاه   باز   همتم  من من  نیم
شیخ عطار در منطق الطیر همین موضوع سکر را بمثالی خوب نشان می دهد اشعاری گفته مفادش اینست:
پادشاهی را دختری بود بسیار خوش صورت و ماه رو و سرو قد پری پیکر نظیر او در آفاق دیده نمی شد هر که او را می دید مبهوت حسن و جمال و زیبائی وکمال او می گردید اتفاقاً بر غلام پدر عاشق گردید و دل از دست بداد مدتی در آتش فراق می سوخت و می ساخت و راز دل بکسی نمی گفت عاقبت دل از دستش رفت دو کنیز داشت که آنها مطربه و ندیمه او بودند و مرتبه و مقام عالی نزد آن دختر داشتند سر خود و عشق خود را بآن دو کنیز بیان نمود و گفت چگونه با غلامی اظهار عشق نمایم زیرا که عشق ورزی همچو منی با غلامی منافي مقام سلطنت است و اگر بخواهم عشق خود را پنهان کنم طاقت نمی آورم.
گفت اگر عشقم بگویم با غلام                             در غلط افتد که هم نبود تمام
ور نگویم غصۀ خویش آشکار                                چون کنم با این دل دور از قرار
هر کرا شد عشق جانان آشکار                            جان چنان جائی کجا آید بکار
بهتر آنست که طوری آن غلام را نزد من آرید که من از وی بهره ببرم و او ملتفت نگردد.
آن همی خواهم که زان سر و سهی                     بهره یابم او نیابد آگهی
آن دو نفر کنیز مطربه چون ین شنیدند گفتند: غصه مخور ما همین امشب وی را نزد تو حاضر خواهیم نمود بطوری که خود او خبر دار نگردد بعد از آن یکی از آن دو کنیز رفت نزد غلام و جام شرابی که آلوده بداروی بیهوشی کرده بود باو خورانید آن روز تا شب آن غلام مست و بیهوش بود چون شب شد آن دو کنیز آمدند و بستر او را بلند نموده در خفاء بردند بقصر دختر پادشاه چون نیمه شب شد و بنسیم سحری قدری بهوش آمد او را بر تخت نشاندند و گیسوان وی را بمشک و عنبر شسته تاج زر نشان بر سرش نهادند وقتی چشم نیم مست خود را باز نمود دید قصری چون فردوس برین تختهای زرین در اطراف او چیده شمعهای عنبرین بر افروخته بجای هیزم عود تر می سوختند مطربهای ماه رو بطرب آمده و بنغمه سرائی دلربائی می کردند و در میان آنها دختری دید چون خورشید تابان چشم آن غلام که بر آن دختر افتاد مبهوت جمال وی گردید و چنان مست جمال او شد که خود را فراموش نمود و مات وحیران در صورت دختر نظاره می نمود و زبان وی یارای گفتار نداشت.
چشم او در چهرۀ جانا بماند                                 در  رخ  دختر  همی  حیران  بماند
چون نمی آمد زبانش کارگر                                  اشک می بارید   و  می خارید  سر
وان غلام مست پیش دل نواز                               مانده نی بیخود نه با خود چشم باز
دختر دمبدم جتم شراب بوی می خورانید و کام دل از او می گرفت تا آنکه نسیم صبح گاهی غلام را خواب ربود فوراً کنیزان او را در بسترش خوابانیده و بمنزلش بردند چون غلام بهوش آمد و حال گذشته خود را بیاد آورد شوری در سر وی پدید آمد دست زد جامه بر تن بدرید و خاک بر سر می ریخت موهایش را می کند.
دست بر زد جامه بر تن چاک کرد                          موی از سر کند و بر سر خاک کرد
از او پرسیدند چه شد این طور پریشانی گفت آنچه من دیدم هرگز کسی بخواب هم ندیده نمی دانم چه بگویم خواب بودم یا بیدار ، مست بودم یا هوشیار متحیرم من دیدم یا دیگری.
آنچه تنها بر من حیران گذشت                              بر کسی هرگز ندانم کان گذشت
آنچه من دیدم نیارم  گفت  باز                              زین   عجائب تر  نیفتد  هیچ  راز
باو گفتند از انچه دیده ای یکی از هزار و اندکی از بسیار بیان نما گفت هیچ نشنیدم با آن که همه چیز شنیدم هیچ ندیدم با آنکه همه چیز دیدم
من ندانم کان زمستی دیده ام                             یا بهشیاری صفت بشنیده ام
هیچ نشنیدم چه بشنیدم همه                            من ندیدم گرچه من دیدم همه
کار من بقدری شگفت آور است که متحیرم چه بگویم عاقلی گفتش شاید خوابی دیده ای و بخوابی این طور دیوانه شده ای گفت آگه نیستم در خواب دیدم یا در بیداری عجیب حالتی دارم زیرا حال من نه آشکار است و نه پنهان نه می توانم بگویم ونه خاموش مانم و نه بین این و آن مدهوش مانم.
زین عجیب تر حال نبود در جهان                           حالتی    نی   آشکارا  نی  نهان
نی توانم  گفت  نی  خاموش  بود                        نه میان این و آن مدهوش ماند
نه زمانی  محو  می گردد  زجان                           مه از او یک ذره می یابم نشان
صاحب جمالی را دیدم که مثل و مانند او را کسی ندیده خورشید پیش چهرۀ او ذره ای می نماید ولی نمی توانم حال خود را شرح دهم کجا دیدم چطور دیدم من دیدم یا دیگری در کجا او را بجویم بچه نشانی وی را پیدا کنم بچه راهی با او آشنا گردم مات و متحیرم که این چه واقعه بود بر من گذشت این چه بود و از کجا آمد و بکجا رفت.
باز در منطق الطیر مثال دیگری در موضوع تحیر آورده چنین گفته: وقتی یک نفر صوفی از راهی می گذشت دید کسی می گوید آه کلید خود را گم کرده ام اگر کسی پیدا نموده بمن بدهد که در بسته است و من پشت در بسته متحیر مانده ام آن صوفی باو گفت: خوشا بحال تو که محل آن در بسته را می دانی کار تو آسانست برو در عقب آن در بسته بنشین عاقبت آن در را کسی بگشاید.
بر  در    بسته   چو  بنشینی  بسی                     عاقبت بگشاید آن در را کسی
کار تو سهل است و دشوار آن من                         کز تحیر می بسوزد جان من
نیست کارم را نه پائی نه سری                            نی کلیدم بود هرگز نی دری
کار من سخت و دشوار است کاش درب مقصود را می یافتم و شب و روز در عقب آن می ایستادم تا آن که درب امید برویم باز می گشت و از این تحیر و سر گشتگی نجات می یافتم.
هر که او در وادی حیرت فتاد                                 هر نفس در صد جهان حسرت فتاد
خلاصه مرحله تحیر صعب ترین مراحل راه روان بسوی خدا است بلکه اگر انسان قدری چشم و گوشش باز شود باول قدمی که پا در دائره انسانیت می گذارد او را حیرت می گیرد.
غرض آن که حیرت منحصر باهل الله نیست منتهی الامر حیرت عوام در جهتی است و حیرت خواص در جهت دیگر. مثلاً حیرت عوام در جهت اختلاف عقائد و تعدد مذاهب و چگونگی تقدیرات و امثال اینها می باشد اما اهل الله چون نظر باین گونه امور ندارند و هم آنها مصروف گشته بر یک امر وحدانی و یک حقیقت فردانی  گاهی در نظر بصیرت آنها آن حقیقت وحدانی جلوه می نماید و گاهی کثرات موجودات پیش چشم ایشان خود نمائی می کند و گاهی بنور قلبی موجودات را مظاهر و نماینده آن موجود یکتای بی همتا مشاهده می نمایند.
و او بین این تظاهرات مبهوت و متحیر مانده مانند آدم مات زده نمی داند خود و باقی موجودات چیستند آیا حقیقت موجودند یعنی این طوری که آنها را می نگریم و بر فرض موجودیت چگونه موجودی می باشند زیرا در وقت تجلی نور الهی از خود و باقی موجودات غافل گشته بطوری که بمجرد التفات بآنها فوراً آن حالت نورانی را از دست می دهد و نمی داند آنحالت از کجا آمد و بکجا رفت چرا آمد و چرا رفت محل و منزل ندارد تا آنکه بسراغ او رود از کجاتواند او را پیدا کند بچه وسیله ای باز مجدداً بآن حالت نائل گردد نه تاب فراق دارد و نه راه وصال نمی تواند درد دل خود را با کسی بگوید اگر اظهار نماید مردم او را در تعداد مجانین می شمارند و مورد مسخره عوام می گردد اگر پنهان کند آتشی بجان او افتاده که نزدیکست شیرازه وجود او را پاره کند و از هم بپاشد عجب درد بی درمانی است.
تا آنکه پس از مرارت و شدت و سختی بی اندازه و کوشش و زحمات فوق العاده و ریاضات و مجاهدات بی شمار و گریه و زاریهای بسیار ممکن است فضل و رحمت غیر متناهی حقتعالی شامل حال او گردد و بحال ذلت و افسردگی و غربت وی ترحم ناید و بدست کرم دست او را بگیرد و از این گرداب بلاء بساحل نجات رهبریش فرماید و وی را از خود بیگانه و بحق آشنایش نماید آنگاه مرحله ششم بپایان رسد و آغاز مرحله هفتم گردد.

مرحله پنجم: عشق و محبت

مرحله پنجم: عشق و محبت
( یحبهم و یحبونه)
خدای متعال در سوره مائده آیه 59 دوستی خود را نسبت بمؤمنین مقدم انداخته بر دوستی مؤمنین نسبت باو و از اینجا معلم می شود که محبت جذابه الهی است هر که را خواست می کشاند بسوی خود.
قدم پنجمین که باید در راه جستجوی حقیقت برداریم رو بطرف آتشکده سوزان عشق است و این بیابانی است خطرناک و سوزان و در عین حال بسیار لذت بخش و فرح آور است و پیمودن این راه محتاج بدل قوی و عزم راسخ می باشد هر کسی را نسزد که لاف که عشق و محبت بزند بلکه چابک سوار زنده دلی می خواهد که با یک جست و خیز خود را در آن آتش سوزان داخل نماید و با کمال شوق و وجد قدم در این سر زمین گذارد و در راه مقصود و سعادت جاودانی هیچ خوف و هراس و تردیدی نشناسد آن وقت خواهد دید که هر چه هست عشق است و کسی حائز مقام و مرتبه ای نگشته مگر از پرتو نور عشق.
چراغ عشق رهبر نجات و پیش قراول و قافله سالار راه روان کوی سعادتست بدون این چراغ پیمودن جاده ترقی و تعالی مشکل بلکه محال بنظر می آید.
( هلالی گفته)
جهان یک قطره از دریای عشق است                    فلک یک سبزه از صحرای عشق است
چراغ         بی    زوال        آفرینش                       فروغ   گوهر    یکتای     عشق   است
اگر روح است اگر  عقلست اگر  دل                        شرار   آتش    سودای    عشق  است
و گر معمورۀ کفر است و  گر  دین              خراب  سیل   بی  پروای   عشق است
چنانچه قبلاً گفته شد قوه عشق و محبت همان جاذبه ایست که تمام موجودات را بهم متصل و مرتبط نموده و ناموس خلقت وشیرازه وجود ممکنات بسته بهمین قوه محبت وجاذبه عشق است و این قوه یک حقیقت وحدانی است که در هر جائی طوری جلوه گرگشته در جمادات بشکل قوه جاذبه و در نباتات بشکل قوه نباتی و در حیوانات بشکل قوای حیوانی و شعور غریزی تظاهر می نماید لکن در انسان کامل بشکل یک شراره آتشی می شود و در تمام قوی و مشاعر نفوذ می کند و همه را بصورت یکدیگر نموده بطرف مرکز وجود متصاعد می گرداند.
رتبه هر تیغ جز یک را دو کردن بیش نیست                        
عشق را نازم که تیغ او دو را یک می کند
و از همان مبدئی که نزول فرموده با حامل خود بسوی همان جا رهسپار خواهد گردید زیرا هر فرعی طالب اصل خود است و بالاخره بسوی وی خواهد برگشت.
خلاصه عشق و محبت یک موهبت ربانی و یک قوه ملکوتی و یک نور الهی و یک جاذبه رحمانی است و این موهبت عظمی نصیب کسی می گردد که قلب خود را از آلایش طبیعت و خود پسندی و خود سری تخلیه نموده و تمام هم خود را بر این داشته که قلب و دل خود را متوجه بعالم الوهیت نماید و تا می تواند بکوشد که شاید خود را از قید عالم طبیعت برهاند.
اگر شراره ای از عشق پاک بر قلب کسی پرتو افکند تمام قوی و مشاعر او آتش گیرد و هر چه دارد در آتش عشق و محبت خواهد سوخت و بجز یک توده آتشین چیز دیگری نخواهد ماند و خار و خس خود پرستی را سوزانیده و منفی ومعدوم خواهد نمود. ( شیخ عطار در منطق الطیر چنین گفته)
عشق جانان آتش است و عقل دود                       عشق کامد در گریزد عقل  زود
عقل در سودای عشق استاد نیست                     عشق کار عقل مادر زاد  نیست
گر تو را از آن چشم غیبی باز شد                         با تو ذرات جهان   هم راز   شد
ور   بچشم   عقل  بگشائی     نظر                       عشق  را  هرگز نبینی  پا  و  سر
آتش عشق بر نور عقل غالب آید و در مقابل سلطان عشق عقل نفوذ خود را گم می کند و عشق زمام اختیارات را بدست خود می گیرد.
محبت  و عشق پاک اخلاق ذمیمه را از دل پاک می کند و در مقابل آتش محبت رنجها و زحمات از بین می رود خطرها و شدتها و بیچارگی ها و سختی ها را آسان می نماید. چنان چه آن شاعر گفته:
از کمال عشق خار خشک سنبل می شود
اشک خون آلود بلبل غنچۀ گل می شود
ببین محبت مادر نسبت بفرزند نوزاد خود چه قدر شگفت آور است و از عجائب اسرار خلقت بشمار می رود.
بیچاره مادر خواب و خوراک تمام آسایش خود را در پرستاری فرزند خود از دست می دهد و آن نوزاد هر چه باشد و هر قدر در نظر دیگران زشت بنماید مادر بنظر محبت و دوستی باو نگریسته و محبت آن مبدل بنفرت نمی شود و غالباً مردم تا دم مرگ هم آن محبت باقی است.
سعی کن که در راه سعادت و کنجکاوی حقیقت اقلاً بقدر یک مادر فداکاری و جان بازی بخرج دهی.
عشق وقتی محقق می گردد که جمال معشوق و یا نام او اکثر اوقات عاشق را فرا گیرد و هر وقت بی فکر و یاد او باشد خود را در تاریکی و ظلمت دچار حملات اوهام و شیاطین ببیند و از سعادت و خوش بختی بالمره خود را محروم داند.                  
خواجه عرفان گفته
این همه مهر و وفائی که میان من و تو است           با خود آوردم از آنجا نه بخود بر بستم
وقتی عشق باین مرتبه رسید آن وقت است که غالب بر عقل می گردد و در راه فداکاری هر چه دارد از دست می دهد و دیوانه وار و سرگردان باین طرف و آن طرف می دود.
تا اینجا سر حد عشق مجازی است که هر قدر جلوه کند و تظاهر نماید باز از خود پرستی و خود خواهی عاری نمی شود زیرا که هنوز دست از خودیت خود بر نداشته و از اغراض نفسانی خالی نگشته.
اما عشق حقیقی که آن را عشق پاک نامند وقتی صورت گیرد که بکلی از آلایش اغراض طبیعی و از هوا و هوس و منیت عاری گشته و مثل زر ناب از بوته امتحان خالص بیرون آمده باشد.
( خواجه حافظ گفته)
عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز            ور نه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس
واین اول پایه عشق است که اگر قدری قوت گرفت دیگر آنی و دمی بی یاد معشوق نمی گذرد و مثل قطره باران در وسط دریا غرق امواج عشق می شود و سلطان عشق بارگاه سلطنت خود را در بالای قلب بر پا می کند و تمام قوی و مشاعر و اعضاء در پیش گاه او سر اطاعت و بندگی بزیر انداخته و منتظر خدمت ایستاده اند.
اگر سر سوزنی  از آن شهد عشق بذائقه جانت برسد و ذره ای از آن شیرینی را بکام دل بچشی آن وقت خواهی دید چگونه اثر آن در تمام اعضاء وجودت سرایت می نماید و در آن حال بجز یک دریای مواج عشق که استیلاء پیدا نموده و تمام هستی عاشق را فرا گرفته بطوری که منیت و خودیت آنرا بکلی از میان برده چیز دیگری پیدا نیست.
زبس بستم خیال تو کشتم پای تا سر من              تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
اینجا سر حد بین ربوبیت و عبودیت است یعنی عبودیت وقتی محقق می گردد که عبد هر چه هست از مولای خود بیند و اصلاً  خود را در میان نبیند و این مقامی است که عبد هر چه هست از مولای خود بیند و اصلاً خود را در میان نبیند و این مقامی است که تنها چند نفری از نفوس قدسیه و ارواح زکیه توانسته اند دراین مقام بیاسایند.
مرغ عنقای عقل با پرهای خود در این مقام نتواند پرواز نمود زیرا که پرهای وی سوخته می گردد و تاب پریدن بآنجا ندارد.
و هر کس باین مقام رسید موجودات را بیک نظر وحدانی می نگرد و همه را یکسان می بیند وبچشم دوستی و مهربانی بهمه مخلوقات نظر می کند زیرا که در هر یک و در هر ذره تجلی نور خدا و ظهور کمال آن فرد بی همتا را مشاهده می نماید.
منسوب بشیخ بهائی قدس الله روحه است که گفته:
در    کعبه  و   دیر     عارف   کامل   سیر                گردید  و  نشان  نیافت  از  هستی  غیر
چون در همه جا جمال حق جلوه گر است             خواهی در کعبه کوب و خواهی در دیر
اینک برای اثبات این قسم از محبت و عشق یعنی عشق الهی که خیلی از مردم منکر آنند کلام مرحوم فیض قدس سره را بطور اختصار خلاصه و ترجمه می نمائیم:
در کتاب حقایق فرموده: باب چهارم در محبت وانس.
بدان که محبت منتهی درجه مقامات و بلندترین درجه ایست از درجات و بالاتر از آن مقامی نیست مگر آن که ثمره ای از ثمرات آن می باشد مثل شوق و انس و هم چنین قبل از آن هز فضیلت و کمالی که یافت شود مقدمه ای از مقدمات آنست مثل صبر و زهد و سائر فضائل و این قسم از محبت اگر چه خیلی کم یابست لکن انکار امکان آن را نمی توان نمود و بقدری عشاق الی الله کم یابند که بعضی از اهل علم هم منکر این نحو از محبت گشته اند و گویند معنای محبت خدا همان مواظبت بر طاعت او است زیرا که حقیقت محبت محالست تحقق یابد مگر بین دو چیز که هم جنس یا مثل هم باشند ( و چون خدا را جنس و مثلی نیست پس محبت با او محالست).
و چون اینها منکر محبت می باشند منکر انس و شوق و لذت مناجات و سایر لوازمات محبت گشته اند با آنکه آنچه در قرآن و حدیث و حکایت محبین وارد شده در اثبات حقیقت محبت بخدایتعالی بقدری واضح است که ممکن نیست تأویل آن چنانچه در قرآن مجید می فرماید ( خدا دوست می دارد اینها را و آنها هم خدا را دوست می دارند).
و در جای دیگر می فرماید: ( کسانی که ایمان آورده اند دوستی آنها نسبت بحقتعالی خیلی زیاد است).
و در آیه دیگر ( بگو ای پیغمبر اگر پدران شما و اولادهای شما و برادران شما  عشیره  اقوام شما و مالهای جمع کرده شما و تجارتهای شما که می ترسید از کساد آن محبوب تر باشند نزد شما از خدا و رسول تا آخر آیه.
اما حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: از شما کسی ایمان نیاورده مگر وقتی که خدا و رسول صلی الله علیه و آله نزد او عزیزتر باشند از غیر آنها و پیغمبر صلی الله علیه و آله در دعا خوانده: خدایا مرا روزی گردان دوستی خودت را و دوستی کسی تو را دوست دارد و دوستی هر چیزی که نزدیک گرداند مرا بدوستی تو و قرار بده دوستی خودت را نزد من دوست تر از آب سرد.
و در حدیث مشهور است که وقتی ملک الموت آمد نزد حضرت ابراهیم علیه السلام برای قبض روح او گفت: آیا دیده ای دوستی بمیراند دوست خود را ، وحی آمد که آیا دیده ای دوستی کراهت داشته باشد از ملاقات دوست خود، آن وقت حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: ای ملک الموت الان قبض روحم کن.
و خطاب بحضرت موسی علیه السلام شد ای پسر عمران دروغ می گوید کسی که گمان می کند مرا دوست دارد پس چون شب او را فرا گیرد بخوابد آیا هر دوستی خلوت با دوست خود را دوست نمی دارد ای پسر عمران آگاه باش که من مطلعم بر دوستان خود که وقت سحرها چشمهای دل آنهابسوی من است و عقوبات من ممثل است نزد آنها و خطاب می کنند با من از روی مشاهده قلبیه و با من تکلم می کنند از روی حضور ای پسر عمران بیار نزد من قلب خاشع و چشم اشکبار درتاریکی شب تا آن که مرا نزدیک بیابی.
و روایتست که حضرت عیسی علیه السلام رسید بسه نفر که بدن آنها لاغر و رنگ آنها زرد بود،فرمود: چه چیز شما را این طور نموده؟ گفتند: ترس از جهنم. فرمود: بر خدا حق است که خائف را ایمن گرداند پس از آن سه ، رسید بسه نفر دیگر که بدن آنها لاغرتر و رنگ آنها زردتر از دستۀ اول بود فرمود: چه چیز شما را این طور نموده؟ گفتند: شوق بهشت ، فرمود: حق است بر خدا که عطا نماید بشما آنچه را که امیدوار هستید بعد از آن برخورد بسه نفر دیگر که آنها لاغرتر و زردتر از آن دو دسته بودند و گویا بر صورتهای آنها آینه ها از نور بود سئوال نمود: چه چیز شما را این طور زرد و لاغر و نورانی نموده؟ گفتند: محبت و دوستی حق عزوجل دو مرتبه فرمود: شمائید مقربان حقتعالی. 
و در علل الشرایع نقل می نماید که شعیب پیغمبر علیه السلام بقدری از محبت خدا گریه کرد که سه مرتبه چشمهای او کور شد و در هر مرتبه خداوند چشم او را باو رد فرمود، باز گریه کرد تا کور شد در مرتبه چهارم خداوند باو وحی فرمود که ای شعیب تا کی گریه می کنی و مقصود تو از این گریه چیست! اگر  از خوف جهنم است تو را ایمن گردانیدم و اگر از شوق بهشت است آنرا بتو عطا نمودم. شعیب عرض می کند: خدای من و سید من تو می دانی گریه من نه از شوق بهشت است و نه از ترس جهنم، لکن محبت تو چنان بقلب من بسته شده که نمی توانم صبر کنم از دیدن تو پس از جانب خدا باو وحی رسید اگر این طور است کلیم خودم موسی بن عمران را بخدمت گذاری تو می فرستم( یعنی برای آنکه قدری موجب تسلی خاطر تو گردد).
حضرت امیر علیه السلام در دعاء کمیل عرض می کند: خدایا اگر صبر کنم بر  عذاب تو ، چگونه صبر کنم بر فراق تو؟
و سید الشهداء علیه السلام دردعای عرفه عرض می کند خدایا تو کسی هستی که قلبهای اولیاء خود را از اغیار خالی نمودی تا آنکه دوست ندارد غیر تو را و پناه نیاورند بغیر تو.
و باز عرض می کند ای کسی که چشانده ای بدوستان خود شیرینی انس خودت را پس بپا می ایستند مقابل تو و تملق می گویند.
حضرت سید الساجدین در مناجات عرض می کند خدای من قرار بده ما را راسخ گشته شجره های شوق بسوی تو در باغهای سینه آنها و گرفته است حرارت محبت تو مجامع قلب آنها را.
و باز عرض می کند بتحقیق منقطع گردیده بسوی تو همت من و منصرف گردیده بسوی تو رغبت من و فقط توئی مراد من و از برای تو است بیداری شب من و لقاء تو روشنی چشم من است و رسیدن بتو آرزوی من است و بسوی تو است شوق من و در محبت تو است وله و اضطراب من و رضای تو منتهای آرزوی من است و حاجت من دیدار تو ا ست و نزدیکی تو منتهای مسئلت من است.
و در مناجات عرض می کند: خدایا کیست کسی که چشید طعم شیرینی محبت تو پس قصد کرد که غیری بدل تو قرار دهد و کیست آن کسی که مأنوس شد بقرب تو پس طلب کرد بر گشتن از تو.
بعد از آنکه مرحوم فیض عده دیگر از مناجات ائمه را نقل کرده فرموده امثال این کلمات در ادعیه ائمه علیهم السلام بقدری زیاد است که شماره نتوان نمود.
و از امیر المؤمنین علیه السلام نقل می نمایند که فرموده: ( بدرستی که برای خدا شرابی است برای دوستان خود وقتی خوردند مست می شوند وقتی مست شدند بطرب می آیند وقتی بطرب آمدند پاکیزه می شوند وقتی پاکیزه شدند آب می شوند وقتی آب شدند خالص می شوند وقتی خالص شدند در مقام طلب بر می آیند وقتی طلب کردند می یابند وقتی یافتند واصل می گردند وقتی واصل گشتند متصل می گردند وقتی متصل گشتند فرقی نیست بین آنها و حبیب و دوست آنها تا اینجا کلام مرحوم فیض قدس سره دراثبات اصل وجود و تحقق محبت بخدا مقابل منکرین محبت عبد نسبت بحقتعالی بپایان رسید.
بعد از آن در مقام معنای محبت بر آمده گوید بدان که محبت عبارت است از میل بچیزی که باعث لذت گردد و آن حاصل نمی گردد مگر بعد از شناختن آن شیء و ادراک آن چیزی بحواس میسر گردد یابقلب و هر قدر معرفت بآن چیز قوی تر و لذت شدیدتر گردید محبت زیادتر می گردد و بصیرت باطنه اقوی است از چشم ظاهر و ادراک قلبی شدیدتر است و جمال معانی باطنی که مدرک بعقل است بالاتر از جمال صورتهای ظاهره است پس لا محاله لذت قرب بچیزی که ادراک می کند از امور شریفه الهیه که ممکن نیست ادراک آن بحواس ظاهره اتم و اقوی و لذیذتر می باشد از محسوسات.
اینست که میل طبع سلیم و عقل صحیح از ادراک قوی تر است ومنکر نیست محبت خدا را مگر کسی که هنوز از مرتبه بهیمی تجاوز ننموده و ادراکات او هم از محسوسات برتر نرفته و همان طوری که انسان خود و کمال و بقاء و منافع شخصیه خود را دوست دارد همین طور گاهی چیزی را دوست دارد نه بجهت منافع شخصیه بلکه بجهت کمالی که در او است و اینست دوستی حقیقی که وثوق به ثابت بودن او هست مثل حسن ظاهر که او را جمال گویند یا حسن باطن که وی را کمال نامند و گمان مکن که ادراک منحصر بحواس ظاهره است بلکه بسیاری از کمالات باطنی ا ست مثل محبت بانبیاء و ائمه طاهرین علیهم السلام با آنکه آنها را ندیده و مشاهده ننموده بلکه بمجرد شنیدن اوصاف کمال شخصی تولید محبت می گردد چنانچه از شنیدن سخاوت خاتم یا شجاعت علی علیه السلام محبت پدید می گردد بلکه ممکن است محبت پیغمبر صلی الله علیه وآله بحد عشق برسد و شاهدش این که مالها انفاق می کردند در یاری کردن دین او و جانها فدا می نمودند برای حفظ و حمایت او.
و کسی که بصیرت باطنیه او غالب بر حواس ظاهره او است محبت او نسبت بمعانی باطنه بمراتب زیادتر است از محبت وی نسبت بمحسوسات ظاهره تا آنجا که گوید اما محبت نفس شدیدتر و قوی تراست از سائر اقسام محبت زیرا که محبت بقدر معرفت و ملایمت با نفس است و چیزی ملایم تر از نفس انسان برای انسان تصور ندارد و همچنین معرفت هر کسی بنفس خود از هر چیزی زیادتر می باشد واز این جهت گفته اند شناختن نفس کلید شناختن پروردگار است و وجود هر کسی فرع وجود پروردگار و ظل او است پس بازگشت محبت هر کسی بخودش بمحبت پروردگار او است اگر چه مشعر باو نباشد.
تا آنجا که می فرماید: بدان که اجل لذات و بالاترین آنها معرفت و شناسائی حقتعالی است و نظر کردن بآن وجه کریم و کسی که آن لذت را چشید  تصور نمی شود که برگزیند لذتی بر آن مگر کسی که محروم باشد از آن لذت زیرا که لذات تابع ادراکاتست و انسان جامع قوی و مشاعر است و از برای هر قوه و مشعری بمقتضای طبعی که در وی خلق شده لذتی است چنانچه غریزه غضب تشفی و انتقام است و لذت وی در غلبه و استیلاء است و غریزه اشتهاء بغذا طلب نمودن طعام است و لذت او در غذا خوردن حاصل می گردد و هم چنین باقی قوی که هر کدام را نصیبی است و لذت او در رسیدن باو است و در قلب هم غریزه ایست که او را بصیرت باطنه گویند و گاهی او را نور ایمان نامند و آن عبارت از شناختن حقیقت اشیاء است پس مقتضای طبع قلب معرفت و علم است و علم از اخص صفات ربوبی و منتهی کمالست از این جهت انسان بشنیدن تعریف او باینکه عالم است مسرور می شود و کمال خود را در علم و دانش می داند اینست که بخود می بالد و جمال و کمال خود را در علم می بیند و لذت می برد و البته بین علوم تفاوت بسیار است مثلاً لذت علم سیاست هیچ طرف مقایسه با لذت علم خیاطت و زراعت نیست و همچنین نمی توان علم نحو و شعر را طرف نسبت قرار داد با علم بخدا و صفات او و ملائکه ملکوت آسمان و زمین زیرا که لذت علم بقدر شرف علم است وشرف علم بقدر شرف معلوم پس اگر در معلومات چیزی باشد که اشرف و اعظم از همه باشد لا محاله علم باو لذیذتر و پاکیزه تر از همه است.
و کاشکی می دانستیم آیا در علم وجود چیزی بزرگتر و شریف تر و جمیل تر از خالق عالم تصور دارد.
پس ازاین بیانات معلوم می وشد که لذت معرفت بخدا قوی تر و لذیذتر از تمام لذات می باشد.
تا آنجا که می فرماید: بدان که فرقی نیست در دیدن حق دردنیا و آخرت همان طوری که ممکن نیست دیدن حق تعالی در دنیا بچشم همین طور ممکن نیست دیدن او در آخرت بچشم و همان طوری که ممکن است دیدن حق تعالی در آخرت بچشم دل یعنی مشاهده و انکشاف همین طور در دنیا هم ممکن است دیدن حقتعالی بچشم قلب و بصیرت باطنه زیرا که حجابی نیست یبن حق و خلق مگر جهل و نادانی و کم معرفتی نه جسد و اولیاء خدا را مشاهده می کنند در همین دنیا در تمام حالات و ساعات شب و روز خود چنانچه خدای متعال در کلام مجید خود تعریف این جماعت می فرماید: ( و الشهداء عند ربهم) یعنی اینها گواهانند نزد پروردگار خود تا آنجا که فرموده،
کسی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سئوال نمود آیا پروردگار خود را دیده ای در وقتی که عبادت کردی او را؟ فرمود : وای برتو چگونه عبادت می کنم خدائی را ندیده باشم . سائل گوید: چگونه دیده ای؟ فرمود: چشم درک نمی کند لکن قلب درک می نماید او را بحقیقت ایمان. تا آنجا که گفته بدان که طریق تحصیل محبت خدا و تقویت آن و استعداد دیدن و رسیدن باو تحصیل معرفت و تقویت آن است و معرفت و محبت وقتی تحقق پذیرد که قلب از آلایش طبیعت و تعلق بدنیا و پاکیزه گردد و از هر چه غیر او است اعراض نماید پس از آن مشغول ذکر و فکر گردد و محبت هر چه هست از دل بیرون کند زیرا که قلب مثل ظرفی است که اگر پر باشد از آب مثلاً دیگر جای سرکه ندارد و خدای تعالی قرار نداده برای کسی دو قلب و کمال دوستی و محبت بحق اینست که دوست داری او را بتمام قلب و مادامی که زاویه ای از قلب مشغول بغیر حق گردید بهمان قد راز محبت او نسبت بحقتعالی کاسته می گردد و محبت ناقص می شود مگر آنکه نظر کند بموجودات از حیث آن که آنها فعل خدا و صنع و مظاهر صفات او می باشند.
و بهمین مطلب اشاره دارد قول خدای تعالی ( قل الله ثم ذرهم) یعنی بگو خدا پس واگذار آنها را تا آنجا که گفته بدان که انس بحقتعالی زمانی که دائم وغالب گردید مستحکم می شود و اضطراب شوق او را مشوش نمی گرداند و ترس از دوری و حجاب او را ناقص نگرداند آن وقت است که قلب منبسط می گردد و در اقوال و افعال و مناجات با حقتعالی طوری می شود که ممکن بحسب ظاهر منافی ادب بعمل آورد لکن در واقع با کمال ادبست زیرا که از شدت انس و شوق بجائی رسده که اختیار از کف داده و مثال آن مناجات غلام سیاهی است که بعد از آنکه در بنی اسرائیل هفت سال قحطی شده بود و حضرت موسی علیه السلام با هفتاد هزار نفر بطلب باران رفته بودند خدای متعال وحی نمود بکلیم خود موسی علیه السلام که چگونه قبول کنم دعای آنها را و حال آن که تاریک نمود گناه قلب آنها را و باطن ایشان خبیث و فاسد است و می خوانند مرا در حالی که یقین ندارند و از مکر من ایمن نباشند بر گرد بسوی بنده ای از بندگان من که او را برخ نامند بگو بیاید بصحرا و طلب باران کند تا دعایش را مستجاب کنم پس از آن هر چه موسی علیه السلام  او را طلب نمود کسی او را نشناخت تا آنکه روزی حضرت موسی علیه السلام عبور می کرد از راهی ناگاه غلام سیاهی دید که بطرف او می آید و از اثر سجده بین دو چشمان او خاک آلود شده وعبائی بدوش داشت و طرفین عبا را گره زده بود بگردن خویش پس موسی بنور حق تعالی او را شناخت و باو سلام نمود و گفت: اسم تو چیست؟ گفت: اسم من برخ است ، موسی علیه السلام فرمود: چندی است در طلب تو بودیم که طلب باران کنی برای ما پس برخ بیرون رفت بطلب باران و گفت: ای خدا نیست باران نفرستادن از افعال تو و حلم تو و چه چیز رخ داده آیا ابرها از امر تو سر پیچیده اند یا آنکه بادها از اطاعت تو بیرون رفته اند یا آنکه قدرت تو کم شده یا آن که غضب تو بر گنه کاران شدید شده آیا تو نبودی غفار پیش از خلق گناه کاران رحمت را خلق نمودی و امر فرمودی بمهربانی آیا بما نشان می دهی که امتناع کرده ای از رحمت یا می ترسی وقت عقاب فوت بشود و دیگر قادر بر مجازات نباشی پس عجله کردی در عقوبت نمودن و دست از دعا بر نداشت تا باران شروع کرد بباریدن.
تا آنجا که فرموده :
اما محبت حق سبحانه بعبد بازگشت او باین است که کشف نماید حجاب و پرده ای که بین او و خلق است تا آنکه عبد بقلب خود خدا را ببیند و متمکن سازد عبد را از نزدیک شدن باو و اراده نموده خداوند قرب او را در ازل و خالی کردن باطن او را از غیر و از موانعی که حائل می گردد بین او و مولای او تا آنکه نشنود مگر بحق و از حق نبیند مگر باو و تکلم نکند مگر باو چنانچه در حدیث قدسی خداوند فرموده: ( همیشه عبد بسبب نافله ها و مستحباب تقرب می جوید بمن تا آنکه دوست می دارم او را و پس از آنکه او را دوست داشتم می باشم من گوش او آن چنان گوشی که می شنود باو و می باشم چشم او آنچنان چشمی که می بیند باو و زبان او آنچنان زبانی که تکلم می کند باو.پس اتیان بمستحبات می نماید بجهت صفاء باطن او و مرتفع گردیدن حجاب از قلب او و واقع گردیدن او در مقام قرب حقتعالی تا آن جا که گفته:
بدان که ظاهرترین موجودات و واضح ترین آنها خدای سبحانه می باشد زیرا که او ظاهر بخود و موجود بخود است و هر چه غیر او است موجود باو است خدای تعالی در سورۀ نور آیۀ 35 فرموده: ( الله نور السموات و الارض) و نور چیزی را گویند که بخود پیدا و سبب نمایش غیر باشد و مبدء ادراک از ادراک کننده و ادراک گردیده شده وجود است پس هر چه را که ادراک نمائی اول وجود آن را درک می نمائی اگر چه ملتفت نشوی و برای تو مخفی شده وجود حق بواسطه شدت وضوح او و تعجب مکن از مخفی بودن چیزی بسبب شدت ظهور او زیرا که هر چیزی بضدش شناخته می شود و چون حقتعالی ضد ندارد لذا ادراک او مشکل است.
چنان چه نور خورشید با آن همه ظهور و پیدایشش اگر شب در کار نبود یعنی اگر گاهی مخفی و پنهان نمی گشت شاید همه کس نمی فهمید که روشنائی روز از خورشید است.
همین طور اگر بفرض محال برای حقتعالی عدم و نیستی و خفائی متصور بود آن وقت معلوم می شد که چگونه عالم بحال فناء و نیستی بر می گشت این بود مختصر از کلام فیض رحمت الله علیه و ببعض کلمات آن عالم ربانی اشاره نمودیم تا آنکه ثابت و محقق گردد که محبت حق نسبت بعبد و محبت عبد نسبت بحق امری است محقق و ثابت.
و محبت وقتی قوت گرفت او راعشق نامند و منشأ محبت و عشق چنانچه گفته شد اولاً معرفت و ادارکست یعنی انسان کامل وقتی مراتب ترقی و تعالی را پیمود و در طریق سیر و سلوک مقامی را حائز گردید گاهی حالتی او را دست دهد که شخص در آن حالت از هر چیز حتی از خود بیگانه و از جسم و جان بی خبر و فارغ از زمان و مکان و وارسته از فکر و عقل و نفس است آن وقت مست عشق است ومیان خود و معشوقه  واسطه نمی بیند و فرق نمی گذارد و این را عشق حقیقی و عشق پاک گویند و در عشق مجازی دنیوی عاشق و معشوق بخیال عشق حقیقی در پی هم می دوند غافل از آنکه عشق حقیقی مخصوص مقام ربوبیت است.
خلاصه عشق گوهریست گران بها و کیمیای سعادت و رستگاری هر کسی بدرجه محبتی است که در او پنهانست و هر که از این اکسیر خدائی بیشتر ممتنع گردیده غنی تر و بزرگتر از دیگران بشمار می رود زیرا که قیمت و اهمیت هر کسی بسته بمرتبه محبت او است نه بجهات مادی و صوری.
سری که عشق ندارد کدوی بی بار است               لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است
و دائره محبت بقدری وسیع است که می توان گفت هر چه هست عشق است و محبت است و بس و هیچ کاری بدون محبت انجام نخواهد گرفت بلکه اگر نبود محبت هیچ طفلی از مادر بوجود نمی آمد و هیچ گیاهی از زمین روئیده نمی گردید و هیچ دانه ای بثمر نمی رسید گشتن شب و روز در عقب هم و نور افشانی  کردن خورشید بر زمین و دویدن قمر در عقب شمس ، چرخیدن موجودات بگرد هم همانا جز تظاهر عشق چیز دیگری نخواهد بود.
محبت و عشق کوه ها و دره های مشکلات را در زیر پای ما هموار می نماید و ما را بانجام دادن کارهای سخت وا می دارد.
این را هم تذکر دهم انسان وقتی ممکن است از این محبت وعشق پاک بهره مند گردد که جوهر نفس او از آلایش ماده و اختلاط طبیعت مجرد گردد یعنی خالص شود تا آنکه با مجردات و روحانیین شباهت پیدا کند و با آنها آمیزش نماید زیرا آن روح الهی که پروردگار عالم در حقیقت انسانی بودیعه گذاشته وقتی از کثافات اخلاقی و لوازم اخلاقی و لوازم مادی خالص گردید و مجذوب نگردانید او را انواع شهوات و از تعلقات طبیعیه وارسته گردید و بتجرد و صفاء ذاتی باقی ماند البته مشتاق می گردد باصل ومبدء خود و قرب بحق را می طلبد بحکم آنکه هر فرعی مایل باصل خود است.
پس بچشم دل می بیند خیر مطلق و وجود محض آن چنان که بالمره منزه و مبرا از ماده و طبیعت و لوازم ممکناتست.
ای بی خبر بکوش که صاحب خیر شوی                 تا    راه   رو   نباشی   که   راه   بر   شوی
 دست از مس وجود چومردان ره بشوی                 تا    کیمیای    عشق    بیابی     وزر   شوی
خواب و خورت ز  مرتبه عشق دور  کرد                   آندم رسی بدوست که بیخواب و خور شوی
گر نور عشق حق   بدل  و جانت  او  فتد                بالله   کز    آفتاب    فلک     خوب تر    شوی
از پای  تا  سرت   همه  نور   خدا  شود                 در   راه   ذوالجلال    جوئی  پا و سر شوی
بنیاد هستی  تو چو  زیر  و  زبر   شود                   در    دل   مدار هیچ   که زیر  و  زبر   شوی
گر در  سرت  هوای  وصالست  حافظا                    باید   که   خاک   درگه    اهل     نظر   شوی
و سر آن که بیشتری مردم مایل بحقتعالی و مشتاق بمعرفت و شناسائی او نیستند بلکه خود را بالمره فاقد این موهبت عظمی می پندارند بطوری که اصلاً آرزوی آن را هم نمی کنند این است که جوهر نفس ایشان مخلوط گشته بامور شهوانی و کثافات طبیعی و با این حال هیچ سنخیت و شباهتی با عالم اله ندارد و این قاعده کلیه در همه جا ثابت و استوار است که هر شیئی مایل بهم جنس خود می باشد ( ما للتراب و رب الارباب ) عالم خاکا چه نسبتی است باعالم پاک                   (حافظ)
تو را چنانچه توئی هر نظر کجا بیند                       بقدر دانش خود هر کسی کند ادراک
بلکه بین مادی و مجرد و هم چنین بین بسیط و مرکب کمال ضدیت و تنافر موجود است و چگونه ممکن است ضدی مایل و طالب ضد خود گردد اینست که بین مادیات محبت و میل مفقود است زیرا که ماده هر یک مباین با ماده دیگری است و ممکن نیست اتحاد و یگانگی بین آنها حاصل گردد لذا کردگار عالم یک قوه جاذبه ای در آنها نهاده که بواسطه آن قوه وحدانی بعضی از مادیات با بعض دیگر اتصال و ارتباط موقتی حاصل نمایند.
از این جهت است که شیء مادی و مرکب از اضداد بزودی اجزاء آن از هم متلاشی و منفصل می گردد زیرا بواسطه تباین و تنافر ذاتی هر یک با دیگری اتحاد و یگانگی بین آنها ممکن نیست چنانچه حکایت می نمایند از بعض حکماء ( ظاهراً ارسطاطالیس است) که گفته ممکن نیست چیزی ترکیب نیکو پیدا نماید از چیز هائی که هم جنس و هم شکل با یکدیگر نباشند اما اشیائی که هم جنس و هم شکل یکدیگرند بعضی ببعضی مرتبط و متصل می گردند و مشتاق یگانگی و اتحاد با یکدیگر می باشند و بسبب اتصال و ارتباط با هم اتحاد بین آنها پدید می گردد یعنی یکی می شوند زیرا غیریتی بین آنها نیست تنافر و تضادی که بین اشیاء متصور است از جهت ماده آنهااست که بالذات با هم متباین و غیریت بین آنها استوار است و اگر با هم مزج شوند و متصل بهم گردند بزودی از هم منفصل و جدا نخواهند شد زیرا بحکم تضادی که بین آنها است حقیقت آنها با هم متصل نگشته بلکه سطح ظاهر آنها با هم مرتبط گردیده اینست که مرگ و فناء برای شیء مرکب ضروریست هر مرکبی بزودی اجزاء منحل و متفرق می گردد و این عشق پاک پنجم مرحله سیر و سلوک نفوس زکیه است و وقتی عشق و محبت بمنتهی درجه رسید آغاز مرحله ششم می گردد.

مرحله چهارم: شوق و اضطراب

مرحله چهارم: شوق و اضطراب
وقتی که تجلیات نور عظمت الهی مشاهده شد چنان شوق و اضطرابی پدید می گردد که عنان اختیار را از دست می گیرد و در وقت لمعان نور شهود در قلق و اضطراب و دهشت می افتد و بطوری خود باخته می گردد که مثل آدم دیوانه بهت زده نمی داند چه بکند و راز دل خود را بکه بگوید.
ادراک این مرحله مسبوق بقوت دل و متانت نفس و اطمینان قلب می باشد دل بسیار قوی و نفس مطمئنه می خواهد که تاب مقاومت بیاورد و با آن قلق و اضطرابی که از عالم روحانی وی را دست می دهد خودداری نماید کسی که ادراک این مرحله نمود بایستی دل خود را نگهدارد و راز خود را بکسی نگوید و مواظب باشد که مبادا یک وقت خیال شیطانی او را بگیرد چه بسیار اشخاصی که در این اضطراب شدید خود باخته گشته اند و باشتباه افتاده اند و موهومات و خیالات ایشان را فریفته گردانیده و وهم و خیال مجسم گشته و باطل را بصورت حق در نظر آنها جلوه داده و از جاده حق منحرف  گشته اند.
و سرّ اینکه این منزل خیلی صعب و سخت می باشد اینست که قوه وهمیه در مملکت بدن انسان سلطنت و فرمان فرمائی دارد وقتی دید سلطان روح سر از بستر ناتوانی برداشته وبنور ضیاء خود اطراف قلب را روشن نموده و می خواهد قوای بدن را تحت تسخیر خود در آورد و بآن جاده ای که آنها را بآن امر می فرماید رهسپار گردند و سلطنت و فرمان فرمائی را از وی بگیرد.
آن وقت است که قوه واهمه بکمک شیاطین در وقت استتار و فقدان آن حالات نورانی بنای وسوسه و تدلیس را می گذارد و تا می تواند در مقام اغواء و راه زنی و اشکال تراشی بر می آید.
گاهی کلمات طبیعیین را در نظر او جلوه می دهد و در بیابان بی سر و ته عالم طبیعت وی را پرتاب می نماید و گاهی حرفها و مزخرفات مادیین را گوشزد او می کند و در پیچ و تاب ماده او را محکم می بندد و گاهی بیانات و پرت گوئیهای صوفیه را در نظر او مجسم می گرداند.
اگرگوئی کسی که این مراحل را طی نمود چگونه ممکن است دیگر حرف طبیعی و مادی و صوفی نزد او جلوه کند؟
جواب گوئیم بلی کسی که در نردبان ترقی حائز این مقام گردید که از درجۀ چهارم بشمار می رود البته افق وجود او برتر و بالاتر از آنست که کلمات آنها در نظر او جلوه ای داشته باشد لکن غرض اینست عارفی که بمرتبه اطمینان نفس و تمکن نرسیده وهم و شیاطین هنوز در مملکت وجود او نفوذ دارند اینست که در وقت لمعان نور وجود عظمت الهی باضطراب می افتد و مبهوت می گردد و مجال برای وهم و شیاطین باقی نمی ماند اما در وقت دیگر یعنی وقت استتار و فقدان نور چون آن سیاهی و ظلمت نفس بر می گردد بحالت اولیه خود آن وقتیست که نفس اماره و شیاطین مجال یافته فوراً اطراف قلب را می گیرند و بنای وسوسه را می گذارند و کلمات طبیعیین ومادیین و غیر اینها را در نظر او می آرایند که شاید او را فریب دهند و از جاده و راه راست منحرفش گردانند.
مگر نمی بینی شیطان قسم یاد نمود بعزت حق که تمام بندگان خدا را گمراه نماید مگر بندگان خالص را.
دل خالص و قلب سلیم و نفس مطمئنه می خواهد که از شر او ایمن باشد البته کسی که در جاده و راه قدم گذاشته شیطان تا می تواند می کوشد که او را از جاده و راه راست منحرف نماید و وی را در بیراهه و پرتگاه جهالت رهسپار گرداند.
اما کسی که هنوز از مرتبه حیوانیت قدمی برتر نگذارده و معنای انسانیت را ندانسته ابداً شیطان با وی کاری ندارد زیرا این شخص در بیراهه هست و هر چه پیش برود بر بعد و جهالت و ظلمت قلب او افزوده می گردد خلاصه خیلی باید مواظب بود که مبادا بدام شیطان و حیله گریهای وهم دچار گردید.
و نظر بسلطنتی که قوه واهمه در مملکت بدن آدمی دارد گاهی چنان موهومات را در نظر او می آراید و فکر وی را مشوب می نماید که ممکن است مدتهائی در پرتگاه خیال سرگردان گردد و راه را گم کند و مدتی یک موهومی بصورت حق در قلب او بنشیند پناه می بریم بخدای تعالی از این خطرات وهم و خیال و وسوسۀ شیطان چه قدر از راه روان که در این جاده در دره ها و گودالهای موهومات پای آنها لغزیده و بزمین خورده اند.
چنانچه معصوم علیه السلام می فرماید: ( کلما میزتموه باوهامکم فی ادق معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم ) یعنی هر چیزی که بوهم و خیال دقیق خودتان تمیز دهید و تصور نمائید او مخلوقی است مثل شما که بوهم و خیال آن را درست نموده اید یعنی مخلوق قوه واهمه شما است نه آنکه خالق شما باشد.
غرض آنکه بمجردی که در خود یک روحانیت و حقیقتی مشاهده نمودی مغرور مشو و تصور منما که دیگر در منزل امن وامان قرار گرفته ای بلکه بایستی در این حال بیش از پیش مراقب حال خود باشی که دچار حملات وهم و خیال نگردی.
اما مأیوس مباش اگر با خلوص نیت قدم در این راه گذاشته ای و قلب خود را از آلایش طبیعت پاک و منزه نموده ای کردگا رعالم در همه حال تورا از شر دیو نفس حفظ می نماید و بالطاف خداوندیش از این گرداب بلاء بساحل نجاتت رهبری می نماید.
خلاصه در این مرحله چهارم دو حالت مشاهده می شود یکی اضطراب و قلق و دهشت و دیگری شوق و اشتیاق.
اما اضطراب و دهشت وقتی روی می دهد که آن حالت نورانی غالب گردد یعنی وقتی که مشاهده نمود چیزی را که قبلاً آن را ندانسته البته مضطرب می شود و ایضاً عظمت و بزرگی مطلب چنانست که باول قدمی که پا در این مرحله می گذارد نور جلال و جمال الهی چشم وی را خیره می نماید و تاب دیدن نمی آورد لذا بوحشت می افتد و از شدت ظهور امر بر وی مخفی می گردد و در این حال ممکن است امر بر وی مشتبه گردد که آیا این که مشاهده می نمائیم خیال شیطانی است یا الهام ربانی و انسان تا وقتی که بمرتبه یقین و اطمینان نرسیده در این کشمکش باقی است.
و کسی که دچار این حملات گردید  بایستی وجدانیات خود را بسنجد با میزان ادله عقلی و نقلی اگر با آنها مساوی شد بداند که در شاهراه هدایت افتاده و تا می تواند پا فشاری نماید و زودتر و تند تر برود تا از این وادی خود را بمنزل امن وامان و اطمینان و یقین برساند.
اما اگر با میزان عقل و نقل مساوی نگردید بداند آنچه گمان کرده غیر از وهم و خیال و وساوس شیطانی چیز دیگری نیست و هر چه بشود زودتر خود را از این موهومات تخلیه نماید زیرا که این آتشی است که اگر آنی غفلت کند و در مقام خاموش کردن آن بر نیاید شعله او تمام مملکت وجود او را خواهد گرفت و بزودی او را نابود خواهد نمود.
اما شوق و اشتیاق وقت فقدان آن حالت پدید می گردد.
سالک وقتی خود را در تاریکی و ظلمت دید و هر چه نظر کرد نور آن عالم را در خود ندید آتش اشتیاق او شعله ور می گردد و خواب و آرام از وی گرفته می شود و با دل بریان و اشک ریزان باین طرف و آن طرف می دود و هر چه آن حالت را طلب می کند کمتر می یابد.
( سعدی)
تا بخرمن نرسد کشت امیدی که تو راست              چارۀ کار بجز دیدۀ بارانی نیست
البته باید همین طور باشد ناموس خلقت روی میزان وجدان و فقدان می چرخد وجدان بلا  فقدان خدا را سزد و بس.
کسانی که در راه ترقی و استکمال قدم می گذارند مادامی که مراحل کمال را نپیموده و حائز مقام امن و امان نگشته اند گاهی در عالم نور و ضیاء و روشنائی می آرامند و گاهی در ظلمت نفس با غولان طبع بسر می برند.
معصوم علیه السلام می فرماید: از برای ما حالاتی است با خدا که در آن حالت او مائیم و ما او هستیم و با این حال او او است و ما مائیم.
( شاعر گفته)
مائیم    کز  خدا  چه  خدائی   جدائیم                   از   وی  جدائیم  و   لکن   خدائیم
در بحر عشق کشتی فانی ما شکست                 تا او شدیم او است که مائیم مائیم
و در آن حالت وجدان مضطربست که مبادا اشتباه رفته باشد و در حالت فقدان در آتش شوق و اشتیاق می سوزد.
و دراین کشمکش باقی است تا وقتی که بآن جذابه الهی مجذوب گردد آن وقتی که این مرحله بپایان می رسد و آغاز مرحله پنجم می گردد.

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

نتایج 41 - 50 از 360

حدیث روز

حاضرین در سایت

33 میهمان حاضرند
بازدیدکنندگان: 5674862

محبوب ترین ها