Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تصویر منتخب

IMG_002.JPG

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
تحقیقات حکماء در اینکه خیر و سعادت چيست؟

تحقیقات حکماء در اینکه خیر و سعادت چيست؟
شیخ جلیل ابن مسکویه گويد: به یاری حقتعالی در این مقاله بیان مي نمائيم که:
 خیر چيست؟ و سعادت کدام است و تفاوت بین آنها به چه نحو است؟
پس از ان کلماتی که حکیم ارسطو در معنای آن گفته تذکر مي دهيم .
پیشینیان در معنای خیر گفته اند ( خیر غایت اخیراست ) و گاهی شیئی نافع را نیز خیر نامیده اند اما سعادت خیر اضافی است كه نسبت به اشخاص متفاوت به نظر مي آيد چنانچه بعضی از امور نسبت به بعضی سعادت و کمال در صورتي كه نسبت بدیگران اینطور نیست پس از اینجا معلوم مي شود که چون از سعادت امر نسبی و اضافی است يعني: سعادت هر نوعی و شخصی غیر از سعادت نوع دیگر و شخص دیگری است اين است كه هر کس در سعادت طوری اظهار نظر نموده و رأیی اتخاذ کرده و سعادت انسان غیر از سعادت فرس است و سعادت هر موجودی در تمامیت و کمالی است که مخصوص به وي است .
اما غیر آن غایت و مقصد آن هر فاعل مختاری است که اول تصور مي نمايدامری را که خیر و خوب به نظر مي آيد سپس مشتاق مي گردد و در طلب آن میشتابد و این یک معنای عامی است مشترک بین افراد بشر که تمام آنها از جهت انسانیت در این معنی با هم مساوی مي باشد.
اما سعادت اینطور نیست یک امر جامع و یک معنای مشترکی نیست بلکه معنائی است که به اختلاف موارد و به اعتبار موضوعات مختلف مي گردد
و هر کسی از سعادت چیزی در نظر مي گيرد اما خیر مطلق یک معنای وحدانی است که به اختلاف موارد مختلف نمي گردد.
و بعضی گمان کرده اند که سعادت منحصر به بشر نیست درغیر بشر نیز یافت مي شود چنانچه بعضی از موجودات نسبت به بعضی دیگر سعدتمند مي باشند لکن اگر قبول کنیم که بین حيوانات و نباتات نیز ایمنی يعني: سعادتمندی صادق آید قبول نمي كنيم که سعادت به آن معنائی که در انسان است در آنها نیز باشد زیرا که قصد و رویه و اکتساب کمال در آنها تصور ندارد فقط منشأ سعادت در آنها استعداد و قابلیت و مهیا بودن مادۀ وجود آنها است برای کمال لکن استعداد کمالی که در نفس بشر است شوق و اراده از وی پدید مي گردد و کسب سعادت مي نمايند و مناسب اين است که آنچه باعث تفاوت حيوانات مي شود درمأکولات و مشروبات و راحتی آنها آن را بخت و اتفاق نامیم نه آن سعادتیکه برای انسان قائل میشویم.
چنانچه گفته شد خیر و نیک مطلق را معرفی نموده اند ( به غایت اخیر) و این تعریف را نیکو  دانسته اند زیرا که عقل حرکت به غير نهایت را محال می داند و لابد در هر حرکت و فعل و عملی که از فاعل مختار ( يعني: افراد بشر) صادر مي گردد عامل آن یک جهت خیر و خوبی در نظر گرفته و این مطلب از بدیهیات به شمار مي رود .
اين است که در تمام صناعات و تدابیری که از روی اختیار صادر مي گردد جهت خیری در نظر است و مقصود حصول آن امر خیر است و كسي كه در افعال خود مقصد خیری در نظر نگیرد و فعل و عمل او عبث و بیهوده خواهد بود و عقل از کار عبث اباء و امتناع دارد و بیهوده کاری را منع مي نمايد .
پس از آنکه دانستیم که مقصود هر فاعلی از فعل و غرض هر عاملی از عمل امر خیر  نیکی است که در نظر گرفته و آن را غایت و فائدۀ عمل خویش مي داند و بر انجام دادن آن مي كوشد بایستی بدانیم معنی خیر و نیک مطلق چيست؟ و غایت اخیر که منتهی اليه هر خیری است تمام خیرات منتهی به آن مي گردد کدام است تا آنکه در افعال و اعمال خودمان آن خیر و تیک مطلق را غایت و غرض و فائده قرار دهیم  به او توجه نمائیم ( يعني: آن را هدف آرزو و آمال خود گردانیم و بر انجام دادن آن بکوشیم ) و التفاوت به غير آن ننمائیم و فکر خودمان را در خیرات ولو آنکه منتهی بخیر و نیک مطلق گردد پراکنده نکنیمو چيزي كه خیر و نیک نیست بغلط و اشتباه گمان نکنیم که خیر و نیک است و عمر خود را درطلبش فانی گردانیم و اینکه در بیان اقسام خیرات برمي آييم تا آنکه طالب سعادت در طلب آن بکوشد زیرا که آنچه را مردم خیر مي دانند خیر و نیک مطلق نیست .


خیر مطلق یک معنای وحدانی است که غایت حرکت هر محرکی و مقصد فعل هر فاعل مختاری است که افعال وی از روی اراده و اختیار صادر گردد زیرا هر حرکتی و عملی برای رسیدن به مقصدی است و هر فعلی برای انجام دادن غرضی است که درنظر خیر بنماید و هیچ عاقلی بدون غرض و فائده حرکت نمي كند نخستین تصور آن امر خیر که غایت و مطلوب وی است مي نمايد سپس حرکت مي كند و آن عمل را انجام مي دهد پس از اینجا معلوم مي شود که ( خیر و نیک) امری است مشترک بین تمام غایات که هر کس غایت و فائدۀ عمل خود را خیر و نیک مینامد.

توضیح : مقصود از بخت و اتفاق در اینجا اين است كه شی ءٍ بدون سبب و علت حاصل گردد زیرا چنانچه در محل خود مبرهن گردیده ممکن نیست چیزی در عالم بدون سبب پیدا شود بلکه مقصود اين است كه سعادت چنانچه حکما به اختلاف آرائی که در معنای سعادت بین آنها است و هر یک در اینخصوص نظر داشته اند به آن معنی نسبت به حيوانات صادق نیست لهذا شیخ جلیل ابن مسکویه در متن فرمود راحتی که گاهی برای حيوانات پدید مي شود سزاوار اين است كه آن را بخت و انفاق  گوئیم نه سعادت زیرا که سعادت مخصوص به انسان است .(م)

اخلاق نفساني

گفتار دوم در اخلاق نفساني
خلق يعني: چه و سبب آن چيست؟
عادت و ملکه ای که در نفس انسان رسوخ مي نمايد که داعی بر افعال وی مي گردد بدون آنکه محتاج به فكر و رویه باشد آن را خلق گویند
منشأ خلق نیک و بد دو چیز مي شود یکی طبیعت، دیگر تکرار عمل
سبب حصول خلق نیک یا بد دوچیز مي شود یکی اصل طبیعت و مزاج مثل كسي كه به كمتر سببی قوۀ غضبیه وی به حركت مي آيد و حالت غضب بروی مستولی مي گردد یا از اندک چیز مخوفی مي ترسد مثل اینکه به مجرد صدائی که به گوش او برسد یا خبری بشنود خوف و بد دلی عارض وی مي گردد یا مثل کسی که از اندک حرکتی که موجب تعجب شود خنده زیادی بر وی عارض مي گردد یا از کمتر چیزی حزن و اندوه وي را افرا مي گيرد و امثال اینها که به مقتضاي طبیعت ایراد بشر متفاوت مي گردد.
و دیگر چیزی که باعث ملکه و عادت مي شود تکرار عمل است چنانچه انسان اول به فكر و رویه کاری را انجام مي دهد و خودرا به زحمت بر آن وادار مي نمايد و به كثرت عمل کم کم عادت او مي شود و عادت وقتی به مرتبه کمال رسد از آن ملکه نفسانی تولید مي گردد پس از حصول ملکه دیگر در آنچه وي را ملکه شده يعني: در اجراء آن عمل دیگر محتاج به تجدید فکر و رویه نمي باشد به حسب عادت و به آساني آن عمل را انجام مي دهد .
اختلاف بین حکماء که آیا خلق طبیعت بشر است و تخلف پذیر هست یا نه .
بین حکماء قدیم اختلاف بوده در اینکه خلق از خواص نفس جوانی است یا آنکه نفس ناطقه نیز در  وی شرکت دارد و نیز آنها اختلاف رأی داشته اند که آیا خلق طبیعی و لازمه ذات بشر است که تخلف پذیر نیست مثل حرارت که ممکن نیست از آتش جدا گردد و یا آنکه غیر طبیعی است در اینجا چند قول است بعضی چنین گفته اند هر صفت و خلقی که طبیعی انسانیت تخلف پذیر نیست زیرا که اوصاف طبیعی تغییر پذیر نمي باشد .
جماعت دیگر گمان نموده اند که نمي شود هیچ صفت و خلقی را برای انسان نه طبیعی دانست و نه غیر طبیعی بلکه هر کس به اعتبار حقیقت و ذات خالی از هر خلق و صفتی است لکن هر صفتی که با فطرت و مزاج وی موافق باشد و با تعلیم و تعلم تؤام گردد به آساني قبول مي كند و هر صفتی که خالف طبیعت وی باشد به کندی و سختی فرا مي گيرد.
اخلاق نیک یا بد، طبیعی بشر نیست
و ما قول دوّم را اختیار مي كنيم زیرا که به مشاهده و عیان مي بينيم که هر کس ابتداءً خالی از هر صفت و خلقی است و به ممارست و مداومت افعال کم کم ملکه و عادت در وی پدید مي گردد و لازمۀ قول او ابطال قوۀ فکر و تمیز است و نیز بنا بر اینکه اخلاق بشر را طبیعی بدانیم لازم آید که تعلیم و تأدیب بیهوده  و بی ثمر باشد و تشریع شرایع و انزال کتب نیز لغو و بی ثمر گردد و نیز بایستی اطفال را به حال خود گذارند تا آنکه به اقتضای طبیعت خود رشد نمایند و بطلان تمام اینها بدیهی است .
اختلاف حکماء در اخلاق بشر
رأی حکمای رواقیون در اخلاق بشر
جماعتی از حکماء که آنها را (رواقیون ) گویند چنین گفته اند که تمام مردم در اصل فطرت بر طبیعت خوب آفریده شده اند و از جهت مجالست با اشرار و پیروی نمودن شهوات و فقدان تعلیم و تربیت و رها نمودن قوای طبیعی و عدم جلوگیری نفس از مرتکب شدن فواحش به جائی رسند که در اعمال و افعال خود فکر و رویه از ایشان سلب گرددو به مقتضاي شهوات عمل نمایند و بهر چه رغبت کنند بدون فکر و رویه و صلاح اندیش مرتکب گردند تا آنکه به تدريج اخلاق بد در آنها رسوخ نموده و از طبیعت اصلی منسلخ گردند.
وسابق بر آنها جماعتی گمان کرده اند که انسان از طبیعت پست آفریده شده و در طبیعت افراد بشر مرکوز است و بعضی از آنها که شریرترند و در طبیعت آنها شر غالب است به هيچ وجه در قبول تأدیب نمي كنند و اصلاح پذیر نیستند لکن بعضی دیگر قبول تأدین و تربیت میکنند و اصلاح پذیر هستند در صورتی که از ابتداء معاشرتشان با فضلا و نیکان باشد و گرنه بر طبیعت اصلی بمانند.
رأی جالینوس در اخلاق بشر
جالینوس که یکی از حکماء است چنین گفته بعضی از مردمان بالطبع خیرند و بعض دیگر بالطبع شرند و باقی متوسط میان اين دو دسته و استعداد برای هر دو جهت دارند پس از آن دو قول  اول را باطل نمود چنانچه گفته اگر تمام مردم به اعتبار اصل طبیعت خیر و خوب باشند و به واسطه ي معاشرت با اشرار شریر گردند آیا اشرار از کجا شر را اخذ نموده اند یا بایستی بگوئیم از خود شر را اخذ نموده اند یا از دیگری اگر بگوئید از خود اخذ نموده اند معلوم مي شود طبیعت آنها مقتضی شر بوده و اگر بگوئید که در طبیعت آنها هم مقتضی شر بوده و هم مقتضی خیر لکن مقتضی شر غالب گردیده باز معلوم مي شود که آنها بالطبع شریر بوده اند پس از اینجا معلوم مي شود که تماتم مردم بالطبع و در اصل آفریش شریر نیستند.
و به همين دلیل بعینه قول دوّم را نیر باطل نموده که اگر تمام مردم شریر باشند و خلقت آنها از پست ترین مواد اخذ شده باشد بایستی تمام آنها شرور گردند و خوبی در میان آنها یافت نشود و اگر گوئی به مجالست خوبان و معاشرت با آنها بعضی خوب مي گردند گوئیم خوبان خوبی را از کجا آورده اند اگر از خودشان باشد معلوم مي شود بین آنها اشخاصی هستندکه فطرت و طبیعت آنها خوب است و اگر از غیر باشد از آنهم معلوم مي شود خوبانی در عالم هستند.
و پس از آنکه اين دو قول را باطل نموده چنین گویند ما به مشاهده و عیان مي بينم که مردم به حسب اصل فطرت مختلفتند طبیعت بعضی اقتضاء خوبی مي كند و به هيچ وجه منتقل بشر نمي گردد و اینها بسیار اندک مي باشند و بعضی طبعاً مقتضی شرند وبه هيچ وجه قبول خیر نمي كنند و اینها بسیارند يعني: بسیاری از مردم بر طبیعت آنها شر غالب گشته و اصلاح پذیر نیستند.
و بعضی متوسط مي باشند بین اين دو دسته يعني: هم استعداد و قابلیت کمال و خوبی در آنها هست و هم مقتضی شر و فساد و طغیان در آنها موجود است چنانچه تعلیم و تربیت و موعظه و نصیحت در آنها مؤثر واقع مي گردد و نیز ممجالست بااشرار و معاشرت با آنها باعث اغواء و فساد آنان مي گردد.
رأی حکیم ارسطو طالیس در اخلاق بشر
 ارسطوطالیس در کتاب اخلاق و نیز درکتاب مقولات این طور می نویسد که گاهی مي شود که اشرار به تأدیب و تعلیم از شر منتقل گردند به خیر لکن نه به طور کلی و درهمه جا و همه کس بلکه در بعض موارد و اگر مواعظ و نصایح سودمند و تأدیب و تعلیم با سیاسات نیکو تؤام گردند لابد در افراد مردم تأثیراتی دارد و لو آنکه مردم در استعداد مختلفند بعضی به سختی و کندی به توسط سیاسات سخت قبول تأدیب می کنند و بعضی قدری زودتر و بعضی به آساني در آنها تربیت تأثیر مي نمايد و دارای فضیلت مي گردند
و ما پس از ترتیب یک مقدمه چپنین نتیجه می گيریم که هیچ خلقی و صفتی طبیعی بشر نیست و آن مقدم اين است که گوئیم ( تغییر دادن هر خلق و صفتی ممکن است و چیزي که تغییر دادن آن ممکن باشد امر طبیعی نیست ) پس از اینجا نتیجه مي گيريم که اخلاق بشر تغییر پذیر است و طبیعی نیست که از ذات وی منفک نگردد اما اینکه تغییر پذیر است علاوه بر آنکه قبلا بیان نمودیم بین و واضح و بدیهی است محتاج به دليل نیست کسی یافت نمي شود که به هيچ وجه تعلیم و تربیت در وی اثر نکند و چنانچه گفته شد اگر اخلاق طبیعی بود تأدیبات و تعلیمات شرایع و سیاست حقتعالی بی محل بود و تربیت کودکان نیز بی معنی بود .
اما اینکه گفتیم چيزي كه تغییر دادن آن ممکن باشد امر طبیعی نیست آن نیز ظاهر و هویدا است چنانچه میل به فوق طبیعی آتش است و میل به تحت طبیعی سنگ است و ممکن نیست میل طبیعی از آنها گرفته شود يعني: به كثرت عمل یا به واسطه ي صنعت یا غیر اینها آتش را عادت دهند که میل به زمین کند یا سنگ را عادت دهند که میل به فرق نماید .
پس از این بیانات به خوبي معلوم شد که اخلاق بشر طبیعی آنها نیست به طوري كه تخلف ناپذیر باشد و تعلیم و تریت در آنها تأثیر دارد .

توضیح کلام در اخلاق در دو جهت است یکی در معنی و حقیقت خلق که خلق يعني: چه و دیگر در سبب و علت وجودی اما اول چنانچه در متن گفته شد خلق عبارت از عادت و ملکه ای است که رسوخ در نفس نماید يعني: صفت و حالت شخص گردد به طوري كه از وی منفک نشود اما سبب و علت وجود آن دو چیز است یکی کثرت عمل و دیگر اصل طبیعت سعادت و شقاوت بشر نتیجۀ اخلاق اوست و اخلاق زاده عادات است و عادات نیک در خود ایجاد نمائید زیرا که سعادت و شقاوت مثل دو نقطه پرگار بالای سر شما می چرخند تا کدام یک به وسيله اعمال و عادات بر سر شما فرود آیند و بر قلب شما بنشینند بدبختی کۀ مردم از وی فرار می کنند و هر پیش آمد بدی را مستند به بخت مي نمايند نتیجۀ اتفاقات نیست قسمت اعظم آن بلکه صد نود آن در اثر عادات و اخلاق پلید زشتی است که در خود تعبیه نموده ایم چنانچه در سوره روم فرموده ( زمانی كه بچشیانیم مردم را رحمتی شاد مي گرداند و هر گاه به ایشان بدی و سختی برسد به سبب آنچه قبلا به دستهای خود تهیه نموده اند غمگین و ناامید مي گردند) آری از ما است که بر ما است خردمند و عاقل کسی است كه توجه نماید به صفات و عادات خود و مراقب حالات خود باشد و در اثر کنجکاوی و تفحص با هر عادت بدیکه در نفس وی رسوخ نموده مقاومت نماید و آن را تبدیل به نیک نماید وقتی اصل صفت را تبدیل نمود آثار خارجی آن نیز تبدیل مي نمايد اگر خواهی در امور پیشرفت نمائی راستی و درستی را شعار خودگردان و از حسد و حرص و طمع احتراز نما تا آنکه خوب و صالح گردی .(م)

خلاصه گفتگو در اخلاق و صفات بشر بسیار است و به حصر عقلی سه قسم مي توان تصور نمود:
 یکی آنکه گوئیم اخلاق و صفات هر فردی از بشر ذاتی او است و تخلف پذیر نیست و مردم همانطوري كه در شکل تفاوت دارند در اخلاق نیز متفاوت مي باشند.
 و در مقابل این قول اين است که به اعتبار طبیعت هیچ اقتضائی در احدی نیست هر چه هست از صفات و اخلاق از تعلیم و تربیت و در اثر مجال است به اخبار و مواعظ و نصایح نیکوکاران در وی اثر نموده .
قول سوم گوئیم در اصل طبیعت اختلاف بین مردم بسیار است بعضی خوش جنس و بعضی بد جنس بعضی خوشرو وخوش اخلاق و خوش سلوک و خوش رفتارند و بعضی به عکس و در خوبان تعلیم و تربیت مؤثر واقع مي گردد لکن نسبت به مردم شریر تربیت بی فائده و بی اثر است خلاصه حق در مطلب اين است كه گوئیم نوع بشر و لو آنکه وقتی از مادر متولد مي گردند و قدم در این عالم می گذارند صفحۀ قلبشان مثل کاعذ سفیدی ماند که هیچ نقشی و خطی در وی نباشد لکن در استعداد تکامل و ترقی بی اندازه متفاوت و بسیار مختلف مي باشد بعضی چنان مستعد کمالند که به اندک تربیتی و به کوچکتر نصیحتی دارای اخلاق خوب مي گردند و کسب سعادت مي نمايند بلکه ممكن است افرادی یافت شوند بدون تعلیم و تربیت به فطرات اصلیۀ خود دارای اخلاق فاضله گردند و شاید اشارۀ به اين مرتبۀ دارد و قول حقتعالی که در سوره نور فرموده ( یکاد زیتها یضی ء و لو لم تمسه نار) چنانچه مشاهده شده  بین اشخاصی که فاقد وسائل تربیت بوده اند بعضی خوش اخلاق و خوش سلوک واقع شده اند پس از اینجا معلوم مي شود که تعلیم و تربیت نسبت به اشخاصي که مستعد کمالند مثمر واقع مي گردد نسبت به بعضی به آساني نسبت به بعضی به سختی لیکن کسانی که استعداد کمال ندارند تربیت نسبت به آنها اثر ندارد چنانچه سعدی گفته ( تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است ) و غرض از ارسال رسل و انزال کتب آسمانی تربیت اشخاصی است که قابل کمال باشند .(م)

خلاصه کلام حکیم ارسطو طالین اين است كه تعلیم و تربیت و نصایح و مواعظ و زجر و سیاست بی اثر نیست هر قدر انسان بالطبع شریر باشد باز قابل تعلیم و تربیتست منتهی در بعضی زود تأثیر دارد و در بعضی دیرتر اثر مي كند بعضی به آساني قبول فضایل میکنند و بعضی بدشواری قبول میکنند و به آساني منتقل بشر مي گردند و اینکه مي بينيم انسان هر قدر شرور باشد باز گاهی موعظه در وی تأثیر مي كند معلوم مي شود که اخلاق بد طبیعی بشر نیست (م)

محسّنات اخلاق و رذائل صفات5

مقصود همان اعمال قوه فکر و تمیز است که مخصوص به انسان است و باقی موجودات را از وی نصیبی نیست حتی ملائکه مقربین، زیرا که ترقی و صعود از مقام خود، برای آنها میسر نیست و افعال آنها اگر چه به اختیار و عمل است لکن فکر و رویه در عمل آنها تصور ندارد پس از اینجا معلوم مي شود که افعال ارادی انسان اگر باعث کمال او شود آن خیر و نیکو است و گرنه از اقسام شر محسوب مي گردد.
 و چنانچه معلوم است از جمله اموری که باعث شقاوت بشر مي شود یکی سستی و تنبلی و به کار نینداختن قوه فکریه است در آنچه وظیفه نفس ناطقه است و قانع شدن به گفته های دیگران و دیگر متابعت نمودن شهوات. زیرا اگر انسان در اکتساب معارف عقل خود را به کار نیندازد و به گفته های غیر قانع گردد راه سعادت بر روی وی بسته خواهد شد و همین باعث شقاوت  او مي گردد.
 چنانچه در متن کتاب امور ارادی بشر را تقسیم فرمود و بیان نمود که خیر و سعادت عمل به چیزی است که برای آن خلق شده ایم و شر و شقاوت هر چیزی است که باز دارد ما را از خیر و معلوم است آنچه باز مي دارد انسان را از رسیدن به كمال دو چیز است :
یکی تنبلی و مسامحه کاری و عقل و فکر را به كار نینداختن و دیگر پیروی شهوات.
 خلاصه انسان تا وقتي كه حیات دارد همیشه یا به طرف کمال مي رود و تحصیل سعادت مي كند و آن وقتی است که قوه تمیز و فکر خود را به كار بیندازد در اموری که وي را به كمال برساند و عمل وی از روی رویّه و فکر باشد و یا به طرف نقصان و شقاوت مي رود و آن وقتی است که از جهت تنبلی و سستی یا از جهت پیروی شهوات نفسانی خود را از این سعادت عظمی محروم گرداند و همّ خود را مصروف امور طبیعی و مادی نماید از اینجا معلوم مي شود که واسطه بین سعادت و شقاوت نیست، و انسان یا سعید است یا شقی .

يعني: این قوه ملکوتی را صرف امور مادی نماید

انسان وقتی قوه فکر و تمیز را در آنچه بایستی اعمال نماید ننمود و از مرتبه خود تنزل نمود آن وقت اگر قوای شهوانی بر وی غالب گردید از بهایم محسوب مي گردد. و اگر قوه غضب بر او مستولی گردید در حزب درندگان و سباع داخل مي گردد.  و اگر خیالات واهیّه و مکر و خدعه بر وی طاوی گردید در قطار شیاطین مي گردد اگر چه در همه حال صورت صورت انسانی است زیرا که مناط شیئت هر چیزی همان خاصیت و اثر او است چنانچه در مثال شمشیر و اسب معلوم شد .

يعني: هر گاه انسان در کمالاتی که مخصوص به وي است کامل نگردید ولو آنکه بالمره فاقد کمال انسانی نباشد لکن یا از جهت نتبلی و راحت طلبی یا به واسطه نقصی که در طبیعت او مفطور است یا موانع خارجی جلوگیر او شده و به كمال انسانی نرسید این شخص از مرتبه انسانیت تنزل نموده و به مرتبه حيوانیت فرود آمده، زیرا که فقط تمیز انسان از باقی حيوانات به قوه عاقله و اکتساب فضائل و ممیزات بشری است و گرنه در باقی قوا و مشاعر ردیف حيوان بلکه ضعیفتر و ناقصتر از آنها به شمار مي رود. لکن کسی که مخالف حق نمود و قوه ممیزه که برای کسب کمالات به وي داده شده صرف امور طبیعی و مادی نمود و پیرو شهوات و لذائذ جسمانی گردید از حيوان پست تر و نازلتر مي گردد بلکه مستحق  لعن و سخط حقتعالی است. زیرا که در حيوان همچه قوه ئی خلق نشده و همچه كرامتی به وي ارزانی نگردیده  تا در کفران این موهبت در معرض سخط الهی واقع گردد. ( مترجمه)

بزرگترین اسبابی که مي توان به وي به ساحت قرب الهی و اصل گردید عبارت از تعقل و تفکر است قوه فکر و عقل بالاترین فیض سبحانی و منبع فیوضات غیر متناهی است و انسان بد و بال عقل که عبارت از علم و عمل است مي تواند خود را از حضیض عالم ناسوت به علو مرتبه ملکوت رساند و اولیاء الهی از همین راه منشأ الهامات مصدر فیوضات گشته اند يعني: آنها از این راه داخل شدند و به همين طریق سیر در آفاق وانفس نموده اند تا آنکه قدم به عالم اعلا گذاشته و به مقام قرب رسیدند كسي كه از آنچه باعث نقص و فساد او است اعراض نمود و از مشتهیات خود غمض عین نمود و همت خود را مصروف گردانید بر تحصیل علوم حقیقی و موانع را برطرف نمود آن وقت آن قوه ذاتی که خداوند درهر کسی به ودیعه گذراده رو به زیادتی مي نمايد مثل آتش که وقتی موانع از قبیل تری و غیره از محل بر طرف گردید لحظه به لحظه و آن به آن بر اشتعال و حرارت آن افزوده مي گردد تا آنکه تمام محل را فرا مي گيرد قوه روحانی انسان نیز همين طور است اگر موانع مثل تنبلی و سستی و تن پروری یا پیروی نمودن شهوات مانع و جلوگیر وی نشود به قوّت ذاتی همیشه رو بترقی مي رود تا آنکه مجاور عالم قدس گردد.( مترجمه )

 

اين است که گویند انسان مدنی الطبع است يعني: نمي تواند زندگانی انفرادی بنماید و برای يك نفر ممکن نیست بتنهائی تمام اساس زندگانی خود را ترتیب و تنظیم دهد بدیهی است که بقاء و ثبات نوع بشر و ترتیب معاش شخصی هر فردی بسته باعانت کلیه افراد است چطور مي تواند يك نفر بتنهائی متکفل امور خود گردد در صورتي كه احتیاج بغذا و لباس و مسکن و غیره دارد و در ترتیب هریک محتاج بآلات و اسباب بسیار است مثل اینکه در فراهم شدن غذا اول بایستی آلات آهنگری را بدست آورد پس از آن اسباب و آلات زراعت از قبیل بذر پاشیدن و آب دادن و درو کردن و آرد کردن پس از آن خمیر نمودن و اين است كه مدبر امور و ناظم عالم هر فرد دیرا به كاری مشغول نموده و محبت آن را در دل وی انداخته ( هرکسی را بهر کاری ساختند مهر آن را در دلش انداختند ) و حيوانات را مسخریش نموده تا آنکه امور اجتماعی آنها مرتب و منظم گردد و چون مردم در سلیقه و رویه مختلفند هر کسیرا هوسی و کاری است و مقصدی در نظر دارد که منفعت شخصی خویشرا در آن مي بيند اين است که در انجام مقصد خود مي كوشد و درجلب منفعت بحق خود راضی نیست و اختلاف و کشمکش بین افراد بشر از همیننجهتست لهذا بایستی قانوئنی بین مردم گذارده شود که امور اجتماعی بشر به طوري كه صلاح و نظام مدنی منوط به آنست مرتب نماید و دست ظالمین و فساق را از تعدی و تصرف در حقوق دیگران کوتاه گرداند و این قانون را ( سیاست ) نامند و از آنجائیکه انسان دارای دو جنه باست یکی جنبه جسمانی و دیگر جنبه روحانی و هر یک را سعادتی و شقاوتی است و سعادت هر یک از این دو جنبه محتاج باعمال چندیست که هر كسي كه بروفق حکمت عمل نمود سعادتمند و خوشبخت مي گردد و اگر مخالف حکمت و نظام نوعی و مصلحت شخصی رفتار کرد شقی و بدبخت مي گردد و تأسیس چنین قانونی که مؤدی گردد بصلاح معاش و معاد بشر مخصوص به حقتعالي است در قوه بشر نیست که چنین قانونی وضع نماید اين است كه بایستی همیشه درمیان خلق قانون الهی حکمفرما باشد و این قانون به توسط پیمبران و خلفای الهی باید بین مردم دائر باشد تا اینکه هر کسی وظیفه خود را بداند و امور معاش و معاد خود را بر طبق آن قانون مرتب و منظم گرداند تا آنکه به سعادت حقیقی نائل گردد ( مترجمه)

يعني: به قدر قوت وی از قوت دیگران کاهیده مي گردد مثل دو نفر شجاع که در زمین مبارزه روبرو گردند اگر یکی غالب شد دیگری مغلوب خواهد شد و زمین خواهد خورد و سر اینکه مي بينيم نوع بشر و توده مردم در مرتبه حيوانی مانده اند و در راه ترقی و تعالی قدمی بالا نگذارده اند برای اين است كه حب شهوترانی و راحت طلبی و جاه و ریاست خواهی تمامی مملکت نفس آنا را فرا گرفته و كسي كه هم خود را مصروف بر سیر کردن شکم و تسکین قوه شهوت نمود چگونه به شرافت انسانی مي رسد و میان او و حيوان چه فرقی خواهد بود ( گر انسان ندارد به جز خورد و خواب چه فرقی بود بین او بادواب) مثنوی تنها امتیاز آنان از حيوان به همان نفس ناطقه و قوه تمیز و ادراک اوست و عقل سلطان و زمامدار کشور بدن است اگر به مقر خود قرار گیرد هر یک از قوا را به وظيفه خود و امیدوار آن وقت مملکت بدن آباد مي گردد لکن اگر قوای حيوانی قوت گیرند و از تحت حکومت عقل بیرون روند مملکت بدن خراب و رو به آنحلال مي روند و كسي كه عقل را پیشوا و به مشورت عقل کار کند سعادتمند مي گردد( مترجمه)

- کمال نفس ناطقه به اين است كه معتدل گردد يعني: مایل نگردد بهیچیک از قوا و بدون جهت یکیرا بر دیگری ترجیح ندهد مثل حاکم عادلی که بین رعایا بعدل حکم نماید عقل نیز در مملکت بدن حکم عادلانه نماید و هر یک از قوا به كاری که صلاح بدنست امر فرماید و پس از آنکه هر یک از قوا را به وظیفه خود وادار نمود خود نیز به وظيفه لایق خود که کسب معارف و ادراک حقایق باشد قیام نماید تا آنکه از حضیض عالم ماده پا بعرضه عالم روحانی و عالم علوی گذارد و خود را مرتبط به عالم مجردات گرداند .( مترجمه )

حکمت را چنانچه تفسیر نموده اند ( علم به حقیقت اشیاء است به قدرطاقت بشریت )

مقصود از عدالت در اینجا عدالت اخلاقی است که عبارت از تعدیل در صفات و اختیار نمودن حد وسط در تمام افعال و حرکات و تحقیق یافتن به تمام ملکات و اوصاف حمیده انسانی باشد نه آنعدالتی که فقها در امام جماعت و شاهد و غیر معتبر مي دانند ( مترجمه )

- چون انسان نسخه جامعه عالم انسانی است آنچه در عالم کبیر منتشر و پراکنده به نظر مي آيد در نسخه جامعه انسانی بیک صورت وجدانی موجود است و بیک اعتبار او را عالم صغیر گویند و به اعتبار دیگر وي را عالم کبیر نامند از اینجاست که انسان کامل که تمام مراتب و شئون بشیریرا بحد کمال رسانید بنور وجود خود عالم تاریک بشر را روشن مي گرداندو بظهور و بروز کمالات خود هر فرد ناقصی را بحد کمال میرساند و از منبع احسان او همه خلایق سیرات می گردند و دین و دنیای مردم در اثر جود و کرم او تأمین می گردد .( مترجمه )

اعتدال یافتن قوای حيوانی وقتی محقق مي گردد که تحت اطاعت عقل در آیند و عقل وقتی در مملکت بدن در مسند سلطنت خود مینشیند که قوای غضبیه و شهویه مغلوب گردند و چون در مملکت وجود آدمی چهار قوه  سلطنت و فرما نفرمائی دارند  قوه عقلانی قوه شهوانی قوه غضبه آنی قوه شیطانی و تحت سلطنت هر یک قواو ملکات بسیاری است که از زمامداران مملکت و لشکریان وی محسوب مي گردند و هر یک از این چهار قوه که غالب گردید دیگریرا مغلوب و تحت حکومت خویش در میآورد اگر غلبه و استیلا به آنفس ناطقه شد و دیگران مغلوب و تحت نفوذ وی در آمدند هریکیرا به وظيفه خود وامي دارد مثل اینکه اگر قوه غضبیه تحت حکومت عقل در آمد در اموریکه باید اقدام نماید هر قدر هولناک به نظر آید مضطرب نمي گردد تاآنکه افعال وی جمیل و صبر بر مشقات برای وی آسان مي گردد و آن ملکه شجاعت تولید مي گردد و چنین است باقی قوا اگر در اطاعت عق در آیند با اوصاف نیکو متّصف مي گردند

حکمت دو قسم است یکی دانستنی و دیگر کردنی به عبارت دیگر یکی علم و دیگری عمل کمال قوه علمی اين است که نفس انسانی شائق و مایل گردد به معرفت و شناسائی امور الهی و همت گمار بر تحصیل علوم و حکمت تا آنکه در نتیجه دارای حکمت گردد و حقیقت موجودات را به قدر طاقت بشریت بشناسد و پس از آن با متانت و استقامت در مقام شناسائی مطلوب حقیقی و غرض کلی که مبدء و منتهای تمام موجودات است بر آید تا آنکه به مقام توحید رسد و در شمار موحدین و اولیای حقتعالی محسوب گردد.( مترجمه )

اگر میل دارید نفس شما بزرگ شود و دارای حسن اخلاق گردید و کام یاب شوید و در درجات اجتماعی مقام بلندی را احراز نمائید تمام وقت خود را صرف تفکر و تدبر نمائید و خود را عادت دهید که در همه کار فکر و رویه عمل نمائید و سعی کنید در مقدماتی که ترتیب می دهید اشتباه نکنید تاآنکه نتیجه صحیح عاید شما گردد و همين طوری که بدن و قوای جسمانی به ورزش قوی مي گردد و در مبارزه ورزشی نمره عالی می گیرید همين طور روح بشر به ورزش افکار و ترتیب دادن مقدمات علمیه و تفکر و تدبر درعلوم قوی مي گردد و در کسب علوم و معارف حائز مقام عالی مي شود و بآسانی از افکار خود نتیجه خوب مي گيرد يعني: فهم مطالب مشکل ملکه او مي گردد آن وقت مطلب هر قدر هم مشکل و غامض باشد به کوچکتر تدبر و تفکری مثل برقی که بدرخشد فضای قلب او را روشن مي گرداند و به عمق مطلب مي رسد .( مترجمه )

اگر انسان مطلب را به قوه عقل ادراک نمود و به حاق مطلب رسید و کسب ملکات علمی نمود آن مطالبی که در نفس وی رسوخ نموده هیچ وقت از وی سلب نخواهد گردید و هر وقت توجه نماید به آساني متذکر مي گردد و در نظر او حاضر مي شود .

هر گاه روح و روان برش از کدورت امور مادی و طبیعی تصفیه گردید و مصفا و پاکیزه شد با هر چه مقابل شود مثل آینه فوراً صورت آن چیز در وی منقش مي گردد لکن آینه فقط محسوسات را نشان مي دهد اما نفس تصفیه شده از اخلاق زشت هم محسوسات وهم معقولات در وی منعکس مي گردد بلکه ممکن است به جائی رسد که حقیقت اشیاء و صفت غالت در هر چیزی را به صورت مناسب در آینه ذهن او نمایان گردد مثل اینکه سگ و خوک صفتان را به صورت خوك و سگ ببیند.( مترجمه)

این هفت قوه ائی که شمرده شد از خصوصيّات و فضائل ملکه حکمت به شمار مي رود که اس اساس فضائل و از اهم ملکات حمیده بلکه منشاء و مبدء محسّنات و سرچشمه تمام آنها علم و دانش و غایت هر کمال و منشأ و مبدء هر فضیلتی است و به همين فضائل هفتگانه که درمتن اشاره شد ملکه حکمت تظاهر مي نمايد و نمایان مي گردد و شناخته مي شود .

چون در تمام صفات و ملکات یکی از شرایط اساس وی اين است كه انسان حد وسط را اختیار کند لهذا در انفال مال با آن همه تأکید و توصیفی که درباره آن از طریق عقل و نقل رسیده اسراف در آن مطلوب نیست بلکه بایستی انفاق نمود به حساب و امساک و نگاه داری نمود به حساب يعني: بایستی در همه جا با اجازه و دستور عقل وشرع عمل نماید .(مترجمه)

و آن را عقل معاش گویند چنانچه گفته اند ( من لامعاش له لا معادله) كسي كه ترتیب زندگانی و امور معاش وی مرتب نباشد ممکن نیست بتواند معاد خود را تأمین نماید زیرا که مقامات اخروی ناشی از مقامات و درجات دنیوی است هر قدر روحانیت انسان مصفا گردید و قوای عقلی اوقوت گرفت و بر قوای نفسانی غالب گردید و آنها را تحت اطاعت خود در آورد مقام وی در آخرت بلند تر است و در مرتبۀ ترقی و تعالی حائز مقام عالی مي گردد بدیهی است که کسب مراتب کمال مسبوق به تأمین امر معاش است ببین پیشوایان بشر و اولیاء حقتعالی چگونه در امر معاش به قدر کفاف کوشش می نمودند و ننگ بی کاری و بی عاری و طفیلی شدن به دیگران را قبول نمی نمودند لکن از جاده حق منحرف نمی شدند.( مترجمه)

خلاصه عفیف كسي را گویند که متّصف به اين اوصاف دوازده گانه باشدو اینها ملکه و عادت وی گردند و اینجا نیز به طور فهرست اشاره به آنها مي نمائيم که ضبط آن آسان باشد آدم عفیف وقتی در خود امر قبیحی یافت یک حالت انقباض و گرفتگی و شرم می یابد و هنگام غلبۀ شهوت خود داری مي نمايد و مرتکب قبیح نمي گردد و با قوای طبیعی مقاومت مي نمايدو در موقع بذل مال به حد لزوم خرج مي كند و در غیر موقع امساک مي نمايد و در کسب و کار طریق نیکو اختیار مي نمايد و در راه خیر مصرف مي كند و در تمام امور قانع است يعني: خود را طوری عادت مي دهد که در خوراک و پوشاک و مسکن که اینها از لوازم زندگانی به شمار مي روند به آنچه رسید قانع است هر چه رسید می خورد هر جامه ائی که فراهم شد می پوشد در هر فراش و رختخوابی که باشد می خوابد و با رفق و مدارا با مردم رفتار مي نمايد و با ملاطفت و مهرباني با مردم سلوک مي نمايد و خوش رو و خوش طبع و خوش معاشرت است و در کارهای خیر کوشش مي نمايد و پیش قدم مي گردد و امور زندگانی خود را بر وجه نیکو ترتیب مي دهد و همیشه بر تزکیۀ نفس همست می گمارد و در موقع جدال و نزاع بین مردم صلاح اندیشی مي نمايد و از نزاع و جدال آنها مضطرب نمي گردد و وقار و متانت عادت او است يعني: در کارها عجله و شتاب نمي كند و مسامحه کاری و تنبلی نیز ندارد و مواظبت مي كند که تمام افعال و اعمال و کردار وی خوب باشد کسی که خود را به اين صفات حمیده و اوصاف ارجمند عادت داد به طوري كه ملکۀ او گردید از مجموع اینها ( ملکۀ عفت) که یکی از اصول افعال و صفات نیکو است پدید مي گردد و وي را (عفیف) گویند .(مترجمه)

 

توضیح این نه صفتی که در متن اشاره شد از خصوصيّات ملکۀ شجاعت به شمار مي رود يعني: اینها صفات و ملکۀ شخص شجاعت است و کسی را شجاع گویند که عزت و ذلت دولت و فقر در نظر وی یکسان باشد و از  هیچ ناملایمی نهراسد و در انجام امور بزرگ استقامت نماید و دارای قوت قلب باشد و اعتماد به نفس داشته و همت او بلند و نظر او عمیق و قلب او آرام و در امور عادی بی اعتنا باشد از اقبال دنیا شاد و از ادبار آن غمناک نگردد و در هنگام بلایا و مصائب صبر و آرامش را از دست ندهد و با سختیهای دنیا مقاوت نماید و زبون و شکسته نگردد و همیشه سنگین و آرام باشد و هر گاه غضب بروی مستولی گردید خوداری نماید و از جای در نرود و هر گاه در میدان مبارزه با دشمن روبرو شد خود را بزرگ و قوی نشان دهد و با عضمت و شهامت تظاهر نماید که در نظر دشمن قوی و شجاع بنماید و با زحمات و مشقات آن مقاومت نماید و آلاث بدن را به كار بیندازد برای آنکه روح وی در منصب و جان نازلتر از اویند مزیت و شرفی برخود قائل نشود و نیز باحمیت باشد يعني: در حفظ ناموس دیانت و میهن کوشش نماید و با هر ناملایمی که بملت یا شریعت ضرر زند رو برو شود و بجنگند و دفاع نماید و در عین حال رقیق القلب يعني: از تألم همجنس خو متألم گردد پس اگر خواهی مرد شجاع را بشناسی به اين صفاتی که گفته شد بشناس

 

مثل پل ساختن و مسجد و مدرسه و مریضخانه بنا کردن خلاصه آنچه نفعش عام و قدرش بزرگ و مهم باشد بتواند به آساني و دلخوشی در مقابل آن بذل مال نماید

بلکه ممكن است شخص در این فضیلت بجائی رسد که جان خود را نیز برای نجات بشر فدا سازد چنانچه پیشوایان بشر و شهداء دین در راه نجات خلق از هیچگونه فداکاری دست نکشیدند بلکه آن بزرگواران درباره دشمنان و کسانی که آنها را آزار می دادند محبت می نمودند و به آنها دعا مي كردند (مترجمه)

توضیح اگر چه از مجموع ملکات سه گانه که عبارت از ملکۀ حکمت عفت شجاعت باشد عدالت تولید مي گردد يعني: کسی که دارای این فضائل سه گانه گردی به اصطلاح علمای علم اخلاق وي را عادل گویند زیرا که عدالت در اخلاق اين است که شخص اعدال و میانه روی را در تمام امور محفوظ دارد و تمای قوای نفسانی و احساسات خود را تحت حکومت عقل در آورد و هیچیک از آنها از حد خود تجاوز ننماید لکن چنانچه معلوم است کمال کل غیر از کمال اجزاء است و ملکات سه گانه وقتی با هم جمع شدند علاوه بر فضیلت هر یک یک آنها بر مجموع اثر و خاصیتی است که درهر یک یک آنها نیست و آنها بمنزلۀ ماده والاتنند برای کاخ فضیلت انسانی و عدالت به منزله صورت آن کاخ است پس به اين لحاظ برای خود عدالت که صورت مجموعه کمالات است خصوصيّات و آثاری است زائد بر آنچه در هر یک از ملکات دیگر است اين است که برای عدالت نیز آثار مخصوص بیان نموده اند چنانچه در متن تذکر داده شده (مترجمه)

چنانچه در بعضی از مسطورات خود بیان نموده این معنای حقیقی (تقوی) توجه دائمی به حقتعالي است متقی کسی است که به تمام قوا و مشاعر در تمامی حالات و آنات حیات خود روی دل وی به حقتعالي باشد و البته لازمۀ این نحو توجه کامل اين است که تمام افعال و حرکات ارادی او بر طبق ارضاء و دستور او باشد و کسي که به اين موهبت عظمی سرافراز گردید قهراً تمام اخلاق و صفات وی معتدل مي گردد و بلکه متّصف به صفات روحانیین مي گردد زیرا که تقوی به اين معنی که گفته شد یکی از اوصاف ملکوتیین به شمار مي رود و چون امتیاز موجودات آن عالم با موجودات عالم طبیعت به وحدت قوا در آنان و تشتت و تفرق قوا در اینان است يعني: در موجودات عالم علوی و حدت غلبه دارد و در موجودات طبیعی کثرت از قبیل تشتت قوا و اختلاف آراء پس انسان هر قدر از تفرق و تشتت قوا دورتر گردد به همان نسبت به اعتدال و اتّحاد نزدیک تر مي گردد و به اين جهت به عالم روحانیین مرتبط مي گردد و هر قدر به عالم ورحانیین نزدیکتر گردید به حقتعالي نیز نزدیکتر مي گردد و چنانچه ظاهر است اصل وحقیقت عدالت همان تعدیل بین قوای متضاده و نزدیک شدن آنها به وحدت است زیرا که ملکه عدالت در هر کس پدید گردید قوای وي را معتدل مي گرداند و در پرتو اعتدال عقل قوی مي گردد و مستولی می گرد بنابرتمام قوا و هریک را به آنچه وظیفۀ اوست وادار مي نمايد آن وقت مملکت بدن منظم مي گردد و انسان به سعادت حقیقی مي رسد پس از این بیانات معلوم مشود که تقوی منبعث از عدالت است و ملکات سه گانه يعني: حکمت ، شجاعت، عفت منطوی در آن است و هر یک از این ملکات حد وسط بین افراط و تفریط قوائی است که مندرج دروی است چنانچه در متن مشروحاً بیان مي شود و تأسیس علم اخلاق و موضوع آن شناختن آن است خلاصه قرب به حقتعالي منوط به ملكه تقوی است و تقوی از ملکۀ عدالت پدید مي گردد و عدالت عبارت از تعدیل بین قوا و عدم انحراف آنها از طریق و شرع است و به تكرار اعمال خوب و افعال نیکو ملکه عدالت پدید مي گردد .(م)

آنچه صفت خوب و اخلاق نیکو است آن را (فضیلت ) و آنچه را بد و از فساد اخلاقی نامند آن را (رذیله) گویند

 بنا بر هیئت قدیم که زمین را مرکز و سالت و افلاک را محیط بر ان و متحرک می دانستند لکن بنابر هیئت جدید می گویند زمین نیز مثل یکی و از کرات دیگر متحرک مي باشد .

پس از اینجا معلوم مي شود که مقابل هر فضیلت و صفت نیکوئی اوصاف رذیله بسیار است به طوري كه نمي توان آن را محدود نمود و تحت عدد آورد و حرکت و مشی در طریق فضائل مثل حرکت بر خط مستقیم است که منتهی مي گردد به جوار قرب رب العالمین و انسان به اندک انحرافی از طریق مستقیم کج مي گرددو در یکی از رذائل واقع مي شود چنانچه بین خطهای کج و معوج خط مستقیم یکی است طریق مستقیم نیز یکی بیش نیست و سعادت در پرتو حرکت در راه مستقیم پدید مي گردد اگر چه شناختن خط مستقیم مشکل و مشی در وی بدون انحراف مشكل تر است و شاید اینکه معصوم فرموده ( صراط از مو باریکتر و از شمشیر برنده تر و از شب تاریکتر است ) کنایه از مشی در طریق مستقیم باشد

همين طوري كه  در دفعۀ اول تیر به نشان زدن مشکل لکن همیشه به نشان زدن و هرگز خطا نکردن مشکل تر است همين طور در اخلاق وصول به حد وسط که عبارت از حصول ملکۀ عدالت باشد مشکل و قرار گرفتن در حد وسط به طوري كه ابداً منحرف نگردد مشکل تر است و سر اینکه عموم خلق و تودۀ مردم عوض عدالت و ظلم و جور و عو ض اخلاق فاضلۀ انسانی اخلاق بهیمی حيوانی در خود اندخته اند اين است كه دواعی شر زیاد و دواعی خیر بسیار اندک است زیرا چنانچه معلوم است خدای متعال در انسان چهار قوه قرار داده که عبارت از: قوۀ عقلیه، قوۀ شهویه، قوۀ غضبیه، قوه وهمیه، باشد و آنچه خیر و خوبی است ناشی از همان یک قوه عقلیه است و قوای سه گانۀ دیگر منشأ شرور و رذائلند و به كمك شیاطین که از راه قوه واهمه استیلاء بر انسان پیدا مي نمايند و وي را اغواء می کنند منشأ اخلاق رذیله اند اين است سر اینکه فضیلت که ناشی از عقل است تشبیه نموده اند به نقطۀ وسط دائره و رذائل را تشبیه به نقطه های بسیاری که در محیط است و گفته اند انسان به مجرد اندک انحرافی از حكم عقل و میل قوای نفسانی از حد عدالت خارج مي گردد و به صفات رذیله نزدیک مي شود همین است  سرّ اینکه تحصیل ملکۀ عدالت بر اکثر خلق مشکل بلکه متعذر است .( مترجمه)

يعني: در اموری فکر کند که برتر از ادراک او است و عرفاء این نحو فکر را از نجاست دماغیه که یکی از نجاسات سه گانه است محسوب مي نمايد و در طریق سیرالی الله تطهیر آن را لازم شمرند و حکما آن را جربزه گویند و در تهذیب اخلاق یکی از شرایط اساس آن همان تطهیر قوه فکریه است در آنچه نباید در آن فکرنمود مثل اینکه فکر کند ذات و حقیقت حقتعالی چيست؟ و چه نحو موجودی است یا آنکه بخواهد سرقضا و قدر را بفهمد و بخواهد به عقل ناقص خود اموری که برتر بالاتر از حیطۀ عقل اوست درک نماید آری اگر میدانی برای جولان فکر خود بازکند به اينطریق که پس از تهذیب اخلاق و کسب ملکات حمیده از اولیات شروع نماید يعني: بدیهیات و محسوسات را برای شناختین غیرمحسوسات واسطه قرار دهد و از شیئی معلوم پی به شیئی غیر معلوم ببرد مثل اینکه اگر خواهد معرفت به حقتعالي پیدا نماید از طریق محسوسات راهی به او پیدا نماید به اينكه آنها را همان طوري كه هستند ملاحظه نماید يعني: به آنها نظر مراتی نماید نه نشر استقلالی به عبارت دیگر وقتی در آنها تأمل نمود به آن طوري كه بایستی تأمل نمود و در اطراف آن فکر کرد آن طوري كه باید فکر نمود آن وقت مي فهمد که اینها مستقل در وجود نیستند يعني: نحو وجودشان وجود تبعی و ظلی است و آثار و افعالند نه موجوادت مستقل آن وقت از اثر پی به مؤثر و از فعل پی به فاعل می برد و فاعل و مؤثر را به قدر دلالت آثار و افعال می شناسد نه به کنه و حقیقت و ممکن را راهی به سوي شناسائی واجب نیست مگر به همين قدر .

اگر انسان دارای تقل و فکر باشد لکن عقل و فکر خود را تابع قوای –حيوانی نماید و آن سلطان قاهر مطاع را متبوع و مقهور نفس گرداند آن وقت نفس حيوانی باشاره عقل در پیروی هوی مقاصد خود را انجام مي دهد و نتیجۀ او مکر و حیله و خدعه مي گردد و تمام هم وی صرف امور مادی و طبیعی مي شود (م)

توضیح اگر چه قبلاً ملکات حمیده و اخلاق فاضله و انواع مندرجۀ در آن را در متن بیان نمودیم لکن چون اس اساس علم اخلاق مبتنی بر شناختن همین خصائل و اوصاف است لهذا از جهت ایضاح ثانیاً اشاره به رؤس اخلاق و بیان حد وسط که عبارت از ملکات حمیده باشد مي نمائيم و چون شناختن هر چیزی منوط به شناختن حدود او است و چنانچه گفته شد هر فضیلت و کمالی که در نفس آدمی تحقق پذیر عبارت از حد وسط بین رذائل بسیار است که نخستین قدم ما به سوي سعادت شناختن و تشخیص دادن همان حد وسط است گاهی از آن حد وسط تعبیر به خط مستقیم نموده اند و اوصاف رذیله را تشبیه به خط های کج و معوج چنانچه اگر انسان به خط مستقیم حرکت نکند هرگز به مطلوب نخواهد رسید در صفات نیز اگر میانه روی حد وسط انتخاب ننماید هرگز  روی سعادت را نخواهد دید و گاهی از آن تعبیر به نقطۀ وسط دائره کننده و رذائل به نقطه هائی که در محیط دیده مي شود .(م)

چه نیکو گفته شیخ سعدی ره(نه چندان به خود کز دهانت در آید نه چندان کز ضعف جانت بر آید ) پس بایستی به قدر لزوم غذا خورد و به قدر لزوم و کفایت خواب رفت و نیز باید در باقی مقتضيّات شهوانی حد وسط و میانه روی را مراعات نمود يعني: در تمامی آنها به قدر لزوم و احتیاج قناعت نمود و این را نیز باید دانست که غرض از خلقت قوای جسمانی که اصل همه و جامع آنها قوه شهوت و قوه غضب است که اول را قوه جاذبه و دوّم را قوه دافعه گویند و بقای موجودات با درجات مختلفی که بین آنهاست روی همین دو قوه است اين است كه آن نفس ناطقه و آن قوه الهیه که در بشر به ودیعه گذارده شده به مرتبۀ بروز و ظهور برسد و از اینجا معلوم مي شود که مراعات قوای طبیعی را از باب مقدمه بایستی نمود نه اینکه غرض اصلی پرورش همین قوا باشد زیرا که بدن به منزله سرکوب روح است و به قدری بایستی مرکب را تیمار نمود که سوار را به منزل برساند.(م)

این را نیز باید دانست چنانچه گفته اند بعضی از فضائل امر وجودی اند و آثار آنها نیز امر وجودی است که سرایت به دیگران مي كند مثل شجاعت و سخاوت و بعضی فضائل دیگر امر عدمی مي باشد و آثار وی نیز امر عدمی است مثل تواضع و حلم و به قاعده کلی هر فضیلتی که ناشی از امر وجودی است و آثار خارجی دارد طرف تفریط آن با طرف افراطش مشتبه مي گردد و هر فضیلتی که برگشت آن به امر عدمی است طرف افراط آن با طرف تفریطش مشتبه مي شود مثل اینکه سخاوت امر وجودی است و آن بذل و بخشش به موقع است لکن ممکن است مردم عادی زیادتی و اسراف آن را خوب بدانند و نیز شجاعت چون امر وجودی است و آن دفاع در موقع لزوم است زیاده روی در آن را و لو آنکه به حد تهور رسد آن را نیک شمرند و حلم و تواضع دو امر عدمی ابد زیرا که حلم بردباری است در موقعی که عقلا و شرعاً ممدوح و نیکو باشد و تواضع عبارت از فروتنی است در موقع لزوم و چنانچه معلوم است برگشت آنها به امر عدمی است يعني: سکون نفس که عبارت از عدم حرکت بیجا است در اول و آرامش آن در دوّم و اینها در صورتی مطلوبند که از حد وسط تجاوز ننمایند لکن بعضی از مردم عادی گمان می کنند هر قدر حلم و تواضع زیادتر باشد ولو آنکه به حد تذلل که طرف تفریط تواضع است و تظلم که طرف تفریط حلم است برسد مطلوب است و از اینجا مي شود که شناختن حد وسط در تمام امور که وي را فضیلت گویند بسیار مشکل است و میزان شناختن آن عقل کامل و قانون شرع است .(م)

مثل دو لنگه شکر یا قماش هر گاه مساوی شد وي را عدل گویند وعادل مأخوذ و مشتق از عدل است و آن کسی است که در همه اخلاق و صفات حد وسط که عبارت از فضیلت باشد انتخاب نماید و در تمام امور میانه روی را شعار خود مي گرداند لکن تعدیل بین آنها و شناختن حد وسط چنانچه گفته شد مشکل بلکه نسبت به بعض اشخاص کم تجربه محال به نظر مي آيد مگر آنکه از جاده شریعت که میزان عدل است و یگانه چیزی است که به وي تشخیص موارد و خصوصيّات داده مي شود تجاوز ننماید.(م)

آری فضیلت اخلاقی امر وجودی است يعني: ملکه و اوصاف نفسانی است که از کثرت افعال نیکو و عادات نیک در نفس و روان بشر ملکات فاضله تولید گردد که اگر پرورده شود و به حد کمال رسد نیز از وی هر چیزی را که ما مقدس مي دانيم و بزرگ می شماریم عقب مي زند و خط یأس بر سر آنها می کشد زیرا که امتیاز انسان از تمام موجودات علوی و سفلی به همان ملکات حمیده و اخلاق فاضله است که از اعتدال و میانه روی در معاشرت و مجالست تحقق می پذیرد و چنانچه معلوم است وقتی انسان سعادتمند مي گردد که دارای صفات نیک گردد و به مجرد عدم افعال زشت متّصف به عدالت نمي گردد. (م)

محسّنات اخلاق و رذائل صفات4

بشر در انزوا و گوشه گیری سعادتمند نمي گردد
ممكن است برای طالب سعادت امر مشتبه گردد و گمان کند انزوا گوشه گیری و ترک معاشرت با مردم باعث سعادت مي گردد در صورتي كه نیست و این خود یکی از ظنون فاسدی است که بعضی را به اشتباه انداخته چگونه ممکن است در انزوا و گوشه گیری سعادت و فضیلتی تأمین گردد با اینکه در ترتیب معاش که نخستین شرط اساس زندگانی است محتاج به جماعت بسیار است واحدی به تنهائی نمی تواند امور معاش خود را منظم و مرتب گرداند اين است که حکماء گفته اند ( ان الانسان مدنی بالطبع)؛ يعني: انسان محتاج شهری است که جماعت بسیار در وی کارکن باشند تا آنکه امور زندگی آنها مرتب گردد اين است که هر فردی محتاج بافراد دیگری مي باشد و لابد است به مصاحبت و معاشرت و مزاوجت با دوستان صادق تا آنکه به سعادت انسانی برسد و ذات وی تکمیل گردد.
انسان عاقلی که عارف باشد به مراتب و مقام انسانیت چگونه گمان مي كند ممکن است در انزوا و گوشه گیری در مغازۀ کوهی یا در گوشۀ حجرۀ یا سیاحت و گردش در اطراف و عدم معاشرت با مردم و زهد و بی اعتنائی به دنیا حتی در ضروریات معاش و لوازم زندگانی دارای سعادت انسانی و فضیلت بشری گردد بلکه همچه کسی قوای دراکه وفعالۀ وی مهمل و بی ثمر مي گردد زیرا که این شخص نه توجه به خوبي داردو نه به بدی و اگر به ظاهر و در نظر مردم وي را عفیف و سخی و وعادل گویند در واقع فاقد تمام فضائل انسانی است زیرا که فضائل امور عدمی نستند بلکه امور وجودی مي باشند مثلا عفیف كسي را گویند که در مقابل هیجان قوۀ شهویه از حداعتدال و میانه روی تجاوز ننماید.
 و سخی كسي را گویند که مثلا دارای مالی باشد و در آن بخل نورزید و نیز اصراف بلکه حد وسط را مراعات نماید
و عادل كسي را گویند که در معاملات از حق خود تجاوز ننماید .
پس از اینجا معلوم مي شود وقتی این ملکات فاضله متینه وجود خارجی پیدا مي نمايند و به مترتبۀ ظهور و بروز مي رسد که انسان در میان تودۀ مردم زندگانی نماید و مقتضيّات و وسائل تعیشات وی نیز به خوبي فراهم باشد وداعی بر فعل قبیح موجود و مانع خارجی مفقود باشدوّمعذالک بزرگی و عظمت نفس و عادات حمیده و صفات ارجمند وی مانع گردد از اینکه مرتکب فعل قبیح گردد.

خلاصه اشخاص منزوی گمان مي شود عفیفند در صورتي كه خالی از ملکۀ عفتند و گمان مي شود سخی و عادلند در صورتي كه خالی از ملکۀ سخاوت و عدالتند.

 


- ظاهراً مقصود ابن مسکویه اين است كه خوردن و آشامیدن و باقی لوازم بشری رذائلند در صورتي كه همّ انسان مقصور بر ازدیاد آنها باشد لکن به طور کلی نمي توان آنها را در تعداد رذائل آورد زیرا که بقای انسان منوط با کل و باقی لوازم بشری است و انسان تا وقتی حیات دارد به ناچار بایستی از منابع طبیعی استفاده نماید و علاوه اینها از نعم الهی و از صفات ( رزاقیت ) حقتعالی ظاهر گشته اند چگونه مي توان آنها را تحت رذائل قرار داد آری خردمند و عاقل کسی است که هم خود را مصروف بر امور جسمانی نگرداند و به اندازه رفع احتیاج از منابع طبیعی استفاده نماید و در تقویت روح و روان خود بکوشد تا آنکه ملکوتی خود را از سر پنجه خلاص کند و به صفات روحانیین آرسته گردد. ( مترجمه )

هر موجودی را خواص و آثاری است و کمال وی بسته به همان خصوصيّت او است مثلا کمال شمشیر در بریدن و قطع کردن است و کمال اسب در دویدن و فرمان بردن است و اگر چه شمشیر با کارد در قطع کردن و بریدن یکی مي باشد و  اسب و خر هر دو سواری مي دهند لکن امتیاز شمشیر از کارد نه فقط به شكل و طرز ساختمان او است بلکه به برّندگی و تیزی او است و نیز امتیاز اسب از خر فقط به صورت اسبی نیست بلکه به تند روی و چالاکی و سبکی او است خلاصه امتیاز هر نوعی از نوع دیگر به آن چیزی است که مخصوص به او است و به آن خصوصيّت از انواع دیگر امتیاز یافته چنانچه شمشیری که کند شود با کارد یکی مي گردد اگر چه هنوز به شكل شمشیر باقی باشد همين طور اسب کندرو و اسب سنگین با خر یکی است اگر چه به هیکل اسب باشد غرض آنکه انسان نیز از بین حیوانات ممتاز به خصوصيّاتي است که به اصطلاح حکماء و منطقیین فصل ممیز او است يعني: به آن خاصیت از حیوانات امتیاز یافته و آن خصوصيّت قوه دراکۀ او است زیرا که انسان در باقی قوا و مشاعر با حیوانات فرقی ندارد و اگر آن قوه ملکوتی را صرف امور طبیعی نمود و از آن جهت اصلی خود ( يعني: توجه به عالم الهی و غور در معقولات و امور مافوق الطبیعة) اعراض نمود و هم خود را مصروف بر امور مادی دنیوی گردانید آن وقت آن قوه الهی ضعیف مي شود و انسان در قطار باقی حیوانات محسوب مي گردد.( مترجمه)

نفس بشر دارای قوای چندی است:
 اول نفس نباتی که مشترک بین انسان و حيوان و گیاه است و به آن قوه نشو و نما مي نمايد
 دوّم نفس حيوانی که مشترک بین انسان و حيوانات است و آن مبدء حس و شعور و حرکت ارادی است.
 سوم نفس ناطقۀ انسانی است که مخصوص  به افراد بشر است و حيوان را از وی نصیبی نیست و به آن قوه تمیز مي دهد بین خوب و بد و ادراک کلیات مي نمايد و ( نفس ناطقه ) هر گاه توجه به معقولات نمود و در صدد شناسائی حقیقت موجودات بر آمد آن را به اين اعتبار( عقل نظری) نامند و هر گاه توجه او به اشیاء و تمیز بین خوب و بد آن و تجربه ئی که به آن استنباط صنایع و انواع و اقسام مخترعات به عمل مي آيد برای تنظیم امور معاش باشد آن قوه را ( عقل عملی ) گویند و نظر به همين دو مرتبه است که گویند علم حکمت دو قسم است حکمت نظری و حکمت عملی و انسان را قوه دیگری هست که آن را ( روح الهی ) نامند و بیان خصوصيّات و مراتب این قوا از فن علم اخلاق خارج است و حکما در حکمت طبیعی و الهی خصوصيّات و آثار و لوازم هر یکی را مشروحاً بیان نموده اند .

چون از بین موجودات انسان در وسط ( دائره وجود ) قرار گرفته و مقام او نسبت به موجودات نسبت نقطۀ وسط دائره است به اطراف و تمام موجودات به دور مرکز وجودی می چرخند و همیشه مجذوب اطراف است و دو راه برای او باز است راهی به سوي مرتبۀ اعلا و راهی به سوي طبیعت.
 پس اگر به میل و اختیار به عالم اعلا میل نمود و موانع خارجی جلوگیر وی نشد و سير استکمالی خود را به پایان رسانید و به تدریج اکتساب علوم و معارف نمود آن وقت شوق به كمالی که در طبیعت بشر مأخوذ است وي را به راهی می کشاند که سرانجام و مآل وی فوز به كمالات و مجاورت با سکان ملاء اعلا است تا آنکه به تدريج از مرتبه اي به مرتبه ی و از مقامی به مقامی بالا رود و کم کم نور الهی بر قلب وی بتابد و از مقربان و خواص حضرت احدیث گردد لکن اگر در عالم طبیعت وامور مادی فرو رفت چنانچه روش اکثر مردم همین است و تمام عمر را صرف تیمار بدن و تعیشات حيوانی نمود البته راه سعادت بروی وی بسته مي گردد و شیاطین اطراف قلب او را مي گيرند و راه ترقی و تعالی را مي بندند چنانچه در احادیث از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) است که فرمود( اگر نبود که شیاطین اطراف قلب بنی آدمرا گرفته اند هر آینه نظر مي كرد به ملكوت آسمان و زمین ) اين است که راه سعادت به روی بیشتر مردم بسته است و روز به روز بر شقاوت آنان افزوده مي شود تا آنکه آنها را به درک اسفل کشاند و چون در ابتدا این دو راه به روی مردم باز است و استعداد هر دو جهت را دارد لهذا خدای متعال پیغمبران و حکماء و علما را برای هدایت آنها گماشته که به اختیار یا به خوف و وعده عذاب یا به اختیار آنها را به راه سعادت بکشاند و بایستی ما ها در طریق سعادت تاسّی نمائیم پیغمبر خودمان و اعمال و اخلاق او سر مشق قرار دهیم چنانچه فرمود ( انّما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) و خدای متعال در شان او فرموده ( لقد کان فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر) و متابعت او را بر خود فرض شمریم چنانچه حقتعالی فرموده ( بگو اگر خدا را دوست دارید متابعت مرا نمائید .) ( مترجمه)

محسّنات اخلاق و رذائل صفات3

معانی قوای هفتگانه حکمت
 ( ذکاوت ) ملکه و صفت نفسانی است كه از کثرت ترتیب دادن مقدمات منتجۀ در نفس آدمی پدید مي گردد و در اثر آن مطالب را به سهولت و آسانی مي توان استخراج نماید .
( تذکر ) قوت حافظه است كسي كه دارای ملکه تذکر گردید حفظ مطالب علمی برای وی آسان مي گردد به طوری که هر وفت توجه نماید به آساني متذکر آنها مي گردد
(تعقل) تفکر و تدبر نمودن در اشیاء است به قدر امکان و تفحص نمودن از حقیقت موجودات است .
(صفای ذهن ) قوه و استعدادی در نفس پدید مي گردد که آنچه بخواهد بفهمد به آساني برای وی میسر مي گردد
(جودت ذهن) قوه ائی در نفس انسان پدید مي گردد که هر گاه چیزی را تعقل نمود لوازم و آثار آن را نیز به خوبي در مي يابد بدون آنکه محتاج به تجدید نظر یا تعقل دیگری باشد .
( سهولت تعلیم ) قوه ای است در نفس وحدت و تندی است در فهم که به آن ادراک نمود نظریه سهل مي گردد ( يعني: تندی و تیزی دروی پدید مي گردد که مطالب علمی را به آساني در مي يابد )
قوای مندرجۀ در عفت دوازده عدد مي شود اول ( حیاء) دوّم (دعه)؛ يعني: سکون نفس سوم( صبر ) چهارم (سخاوت) پنجم (آزادی نفس) ششم (قناعت) هفتم (دماثه)؛ يعني: نرم خوئی هشتم ( انتظام) نهم ( حسن هدی) دهم (مسالمت) یازدهم( وقار) دوازدهم( ورع).
معانی فضائل دوازده گانه عفت
 حیاء خوداری نمودن از هر گونه کار قبیح و زشتی است که مردم آن را بد دانند و فاعل آن را مذمت نمایند و بد گویند ( دعه) عبارت از سکونت و آرامش نفس است کسی دارای سکونت نفسانی است که در موقع غلبه شهوت بتواند در مقابل خواهش های نفسانی مقاومت نماید در ملذات وحظوظ طبیعی فرو نرود .
(سخاء) قوه ای است که در نفس انسان پدید مي گردد و سخی كسي را گویند که بذل و بخشش وی در موقع و حفظ مال نیز در موقع خود مي كند يعني: جائی که بایستی انفاق و بذل و بخشش کند بخل نمی ورزد و امساک نمي كند و جائیکه نباید بذل مال کند خودداری مي نمايد و مخصوصاً در سخاوت خصوصيّات بسیاری است كه چون محتاج به شناسائی آنها مي باشيم بایستی بعد به آنها اشاره نمائیم .
( حریت) فضیلتی است نفسانی و کسی موصوف به حریت نفس است که کسب مال نماید از راهی که باید اکتساب نمود و خرج کند در مواردی  بایستی انفاق نوئد خلاصه معنای حریت و آزادی نفس در اینجا اين است که راه صحیح کسب مال شود و در موارد صحیح خرج شود .
( قناعت) سهل انگاری نمودن در تمام امور نفسانی است كسي را قانع گویند که به آنچه روزی وی شده قانع باشد و مقید نباشد به اينكه غذای لذید بخورد یا آنکه لباس جمیل بپوشد یامنزل عالی برای خود مهیا نماید
(دماثه ) نرم خوئی و مهیا بودن نفس است برای کارهای خوب کسی به اين صفت متّصف است که در کارهای نیک پیش قدم باشد و از دیگران در هر امر نیکی سرعت و پیشی گیرد .
( انتظام) نظم و ترتیب دادن امور زندگانی است بر وجه نیکو به طوري كه عادت و ملکۀ او گردد
( حسن هدی) حالت و صفتی است که در انسان پدید مي گردد و او را مایل و شائق مي گرداند به تکمیل نفس و محلی گردانیدن خود را به صفات حمیده ( مسالمت ) نیکوئی و مدار نمودن با مردم در وقتي كه آراء آنها مختلف باشد کسی متّصف به اين صفت نیکو است که در موقع جدال و نزاع مردم مضطرب نگردد و خود را نبازد.
( وقار) سکونت و متانت و خودداری نمودن از شتاب زدگی است كسي را موقر و به اوقار گویند که عادت و ملکۀ او این باشد که هر کار مهمی خواهد انجام دهد با تأنی و تأمل با تمام رساند و عجله ننماید لکن مشروط به اينكه منجر به مسامحه کاری و تنبلی نشود و وقت را بیهوده تلف ننماید.
( ورع) مواظبت نمودن بر اعمال خوب است به طوري كه عادت و ملکه گردد کسی متّصف به ورع است که همیشه مواظب و مراقب باشد که از وی اعمال خوب صادر گردد و تنبلی و مسامحه کاری ننماید
قوای مندرجه در شجاعت نه عدد مي شود اول بزرگی نفس، دوّم نجدت و اتکاء به نفس، سوم همت بلند، چهارم ثبات نفس، پنجم صبر، ششم حلم، هفتم سکون نفس، هشتم شهامت، نهم تحمل مشقت .
معانی اوصاف نه گانه شجاعت
( بزرگی نفس ) عزلت و ذلت بزرگی و خواری در نظر او یکسان است آدمی که دارای کبر نفس گرید اقبال او ادبار دنیا تفاوتی به حال وی نمي دهد و در مقابل هر امر بزرگی مقاومت مي نمايد و قدرت بر تحمل امور ملایم و غیر ملایم دارد.
( نجدت) اعتماد و وثوق به نفس است به طوري كه در موقع خوف مضطرب نگردد و خود را نبازد و حرکات غیر ملایم از وی سر نزد .
( همت بلند ) بلند همت كسي را گویند که نظر به سعادت و شقاوت دنیوی و شهرت ندارد و از تعریف مردم شاد و از تنقید آنان متأثر نمي گردد و از هیچ چیزی نهراسد و تحمل سختیها بنماید حتی سختی مرگ را نیز کوچک شمرد
( ثبات نفس) كسي كه در مقابل سختیها و آلام مقاومت نماید و از ورود ناملایمات زبون و شکسته نگردد و به زمین نخورد و با متانت و استقامت باشد چنین کسی دارای ثبات نفسانی است .
(صبر) عبارت از بردباری نمودن و آرامش خاطر است هنگام مصیبت و بلاء کسی را صابر گویند که در ناملایمات دنیا خود را نبازد و صبری که یکی از علائم و خصوصيّات شجاعت است غیر از صبری است که یکی از آثار عفت به شمار مي رود زیرا که صبر دو قسم است یکی خود داری نمودن هنگام غلبۀ شهوات و پیرامون معصیت نگشتن و این راجع به ملكه عفت است و دیگر صبر در بلایا و مصائب و آن راجع به ملكه شجاعت است .
(حلم ) نیز آرامش نفسانی و متانت است كسي را حلیم گویند که نفس وی سنگین و قلب او آرام باشد و غضب به زودی وي را از جای در نبرد و به حركت نیاورد و بر او استیلاء نیابد و وي را بی قرار نگرداند.
(سکون) متانت و ثبات نفس است کسی متّصف به اين صفت نیکو است که در موقع لزوم مثل جنگها که برای حفظ ناموس اسلام یا حفظ مال و جان و ناموس میهن برپا مي گردد مقاوت نماید و مضطرب نگردد و قوت نفس او وي را از حرکات ناهنجار باز دارد .
(شهامت ) عظمت و بزرگی نفس است که آدم را در کسب مطالب بزرگ حریص مي گرداند و کسی متّصف به شهامت است که همت وی بلند و در کارهای بزرگ دلیرانه قدم مي زند و در طلب آن مي كوشد تا آنکه نام نیک او در روزگار بماند .
( تحمل مشقت) كسي كه خود را به زحمت اندازد و در امور حسی متحمل هر گونه مشقتی گردد کم کم زحمت کشی عادت وی مي گردد و از تنبلی و سستی و بی حالی نجات می یابد .
فضائل مندرجه در سخاوت شش عدد مي شود 1- کرم 2- ایثار 3- نبل 4- مواسات 4- سماحت 6- مسامحه .

معانی فضائل ششگانه سخاوت
(کرم ) بذل و بخشش مال است به آساني در موقع و به جا كسي را کریم گویند که در کارهای بزرک و امور جلیل القدر و پر فائده به آساني بتواند گذشت مال نماید
(ایثار ) فضیلت نفسانی است که شخص بر خود تنگ مي گيرد تاآنکه به مستحق آن بذل کند کسی متّصف به اين صفت نیکو است که با احتیاج وی به مال از خرج خودداری مي نمايد تا آنکه به دیگران ایثار نماید .
(نبل) مسرور و خوش دل شدن به كارهای بزرگ نیکو است کسی که متّصف به اين فضیلت اخلاقی باشد همیشه مبتهج و مسرور و از کارهای بزرگ خود راضی و دلخوش است
 (مواسات) برابری،برادری، شرکت نمودن با دوستان و مستحقین در امر معاش و مال و آنچه روزی وی شده است
(سماحت) بذل مال و انفاق نمودن آن زیادتر از قدر لزوم .
(مسامحه) مقصود از مسامحه در اینجا اين است که برای جلوگیری از طغیان قوای شهوانی چیزهائی که ترک آن لازم نباشد ترک نماید
فضائل مندرجه در عدالت بیست و یک عدد مي شود 1. صداقت 2. الفت 3. صله رحم 4. مکافات5. حسن شرکت6. نیکو قضاوت نمودن 7. دوستی 8. عبادت 9. ترک کینه 10. جبران شر بخیر 11. لطف و مهرباني 12. مروت 13. ترک دشمنی 14. خوداری از حکایت غیر عادل 15. تفتیش و تفحص ننمودن از حال کسی که عادلش گویند 16. خوداری نمودن از کلامی که فائده برای مسلمانی ندارد چه رسد به کلامی که موجب حد شرعی گردد مثل نسبت زنا یا لواط به کسی داده شود یا کلامی که حد آن کشتن یا دست بریدن باشد 17. اعتماد و اتکال ننمودن به قول مردم پست 18. عدم اعتناء به قول مردمی که بین خلق گدائی می کنند چه در ظاهر گدائی کنند چه در باطن (يعني: به وسائلی از مردم پول بگیرند) و در گدائی و سؤال، مصر باشند و این جماعت از سفله و پست ترین خلق به شمار مي روند زیرا به اندک چیزی که به آنها داده شود راضی میشوند و زبان به تعریف و تمجید دهنده می گشایند و از اندک چیزی که از آنها منع گردد به غضب می آیند و زبان به مذمت و بدگوئی منع کننده می گشایند.19. ترک شره يعني: حرص نزدن در کسب و کار اگر چه کسب حلال باشد و متحمل عملهای پست نشوداگر چه برای عیالات خود باشد 20. همیشه و در همه حال هم در گفتار و هم در کردار متذکر حقتعالی باشد و ملتفت عهد و میثاقی که در عالم ذر از وی گرفته شده که اطاعت نفس و شیطان را نکند و در هر فعلی و عملی حتی به هر کلامی که خواهد تکلم کند یا فکرهای فاسدی که درباره دشمنان به قلبش می گذرد تأمل نماید خلاصه در تمام افعال متذکر حکم حقتعالی و رضای وی باشد 21. خوداری نمودن از اینکه در هیچ موردی قسم نخورد نه باسماء حقتعالی و نه به یکی از اوصاف او و نه به حق و نه به باطل
و عادل نیست كسي كه گرامی ندارد زن خود و خویشاوندان زن خود را و اهل علم و معرفت را و نیز عادل نیست كسي كه گرامی ندارد آشنایان و دوستان خود را در حدیث است که بهترین مردم کسی مي باشد که با اهل و عیال و خویشاوندان از برادر و خواهر و اولاد و اولاد اولاد و برادر زاده و نویره و شریک و همسایه و دوست و صدیق بهتر سلوک نماید.
كسي كه بسیار مال دوست است هیچ وقت اهلیت برای اینگونه امور ندارد زیرا که حرص وی بر جمع نمودن مال باز مي دارد او را از مهرباني با آنها و اداء حقوق ایشان و نیز باز می دارد وي را از انفاق و بذل مال و آنچه وظیفۀ او است نسبت به آنها مراعات نماید و نیز محبت مال و امي دارد آنها را به خیانت و دروغ و افتراء و هر گونه جنایتی که پیش آید در طلب مال خوداری نمي كند و آدم مال دوست ممکن است دین خود را بدنیا بفروشد و بسا مي شود که مال زیادی انفاق مي نمايد ولی نه برای رضای خداوند یا ثواب آخرت بلکه غرض اوستایش و شهرت است که آن را دام خود قرار دهد و به اين وسیله مردم را صید کند و به مقصود خود نائل گردد لکن نمی داند که انفاق نمودن به اين قصد و نیت خود جنایت و گناهی است و نزد عقلاء قبیح است و خردمندان وي را سب و لعن می کنند نه ستایش و تمجید
معانی فضائل بیست و یک گانه ي عدالت
(صداقت ) محبّت صادقی است که شخص نسبت به دوست خود از هيچ گونه همراهی و کمکی کوتاهی ننماید و راحتی خود را صرف دوست خود نماید
(الفت) اتفاق آراء و اتّحاد در عقاید است ملتی که اکثر افراد آن متفق در رأی و عقیده باشند و در تدبیر معاش به يكديگر کمک نمایند مملکت آنها آباد و امور زندگانی آن مرتب می گردد .
(صله رحم) کمک نمودن و احسان و نیکی کردن با قرباء و خویشاوندان به مال و غیره از کلیه خیرات و عادل خویشان و نزدیکان خود را در هر کار نافعی با خود شریک مي گرداند برای آنکه به آنها منفعت رساند.
(مکافات)پاداش نمودن احسان به احسان (هل جزاءالاحسان الا الاحسان) شخص عادل در مقابل احسانی که به وي شده احسان مي نمايد با زیاده .
 (حسن شرکت)؛ يعني: عادل طریق شرکت و معاملۀ او با شریک خود نیکو است و در داد و ستدها به طور اعتدال و مساوات عمل مي نمايد به قسمی که موافق حال تمام شرکاء باشد .
(حسن قضاء)؛ يعني: عادل، حقوقی که به دیگری رد مي كند به ازای عمل وی دیگر منت بر او نمی نهد و نیز از این عمل نیک خویش پشیمانی ندارد
(تودّد) اظهار دوستی و طلب مودت و با محبّت با اهل فضل و هم دوشان خود يعني: از صفات ممتازۀ عادل اين است كه به خوشروئی و خوش زبانی با دوستان و اهل فضل سلوک مي نمايد به طوري كه محبّت وی در دل آنها جای گیرد لکن از حد شرع و اعتدال بیرون نرود.
(عبادت) انقیاد و بندگی حقتعالی و تعظیم و تمجید واو و فرمانبرداری و اکرام و احترام اولیاء او از انبیاء و ملائکه و خلفاء پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) و عمل نمودن به دستور شریعت خلاصه تقوی جامع تمام آنها است يعني: شخص متقی کسی است که ظاهر و باطن خود را نگاهدارد که در غیر اطاعت و فرمان برداری حقتعالی عمل نکند و از طریق شرع تجاوز ننماید .
پس از آنکه اصول فضائل و اقسام و انواع و اجزاء بیان نمودیم اضداد و آنچه بر خلاف عدالت است نیز به خوبي معلوم مي شود زیرا که شناختن یکی از دو ضد بعینه شناختن ضد دیگری است .
فضیلت حد وسط و نقطه مرکز دائره و رذائل در محیط دائره اند
 و چون صفات متینه و اخلاق فاضله حد وسط بین اطراف و به منزلۀ نقطه وسط و مرکز دائره اندو اخلاق رذیله در اطراف دائره متشتت و متعددند پس از اینجا معلوم مي شود که خلق نیک و صفت نیکو وقتی شناخته مي شود که دو طرف افراط و تفریط که عبارت از اطراف آن تمیز داده شود و طریق شناختن آن اين است که این صفات و اخلاق فاضله ائی که ذکر شد حد وسط قرار دهی و آنچه غیر از اینها شد در طرق افراط یا تفریط هر کدام باشد از رذائل صفات و فساد اخلاق محسوب گردانی و اگر روزگار مجال دهد قسمتی از آن را بیان خواهیم نمود.
از بیانات گذشته معلوم شد که فضیلت حد وسط بین رذائل است يعني: به منزله نقطۀ دائره است که وي را مرکز گویند و رذائل به منزله محیط دائره و نقطه مرکز نسبت به محیط در منتهای دوری از وی است چنانچه زمین که مرکز است نسبت به افلاک که محیط بر اوست کمال بعد و دوری دارد
 تشبیه عدالت به نقطه وسط دائره
خلاصه چون مرکز نسبت به محيط در منتهی درجه دوری است لهذا تشبیه نموده اند ملکه عدالت را که جامع تمام فضائل و حاوی جمیع کمالات اخلاقی است به نقطه وسط دائره و هر صفت زشتی که بر خلاف جمیع کمالات اخلاقی است به نقطه وسط دائره و چنانچه نقطه وسط به ادنی انحرانی از مرکزیت خارج مي گردد و به قدر انحراف به اطراف نزدیک مي شود همين طور اگر انسان از یکی از این صفات فاصله اندک انحرافی نماید به همان اندازه از فضیلت دور و به اوصاف رذیله نزدیک مي گردد و از حد فضیلت خارج مي شود اين است که واقع شدن در وسط يعني: دارای ملکه عدالت شدن بسیار مشکل است بلکه تمیز دادن و شناختن آن نیز خیلی مشکل است چه جای متّصف گردیدن به آن اين است كه حکما گفته اند ( تیر را به نقطۀ هدف زدن مشکل تر است از عدول از وی و تجاوز نمودن از وی مشکل تر است از آنکه تیر را به هدف رساند)
و سرّش اين است كه چون اطرف يعني: اخلاق فاسدی که ناشی می گرد از افعال وحالاتی که منبعث می شود از قوا به افتضای زمان و سایر جهانی که دم به دم عارض بشر مي گردد بسیار است اين است كه آنچه باعث شر مي گردد و اخلاق بشر را فاسد مي گرداند به مراتب بسیار زیادتر از آن است که منشأ آثار خیر مي گردد.
سرّ اینکه در اخلاق قانون کلی قرار داده اند
و چون تعیین حد وسط در هر فردی مشکل بلکه متعذر است زیرا که افراد و اشخاص بشر غیر محصورند  لهذا ممکن نیست یک یک از افراد را مورد بحث قرار داد پس از این جهت یک قانون کلی در اخلاق وضع نموده اند تاآنکه هر فردی اخلاق خود را تطبیق نماید با آن قاعده کلی و آن را معیار جزئیات قرار دهد و نیک و بد اخلاق را به آن قانون بسنجد و تميز دهد چنانچه شیوۀ تمام ارباب صنایع مستظرفه و مخترعین بر همین منوال است مثلا نجار صورت تخت یا درب را در ذهن خود تصور مي نمايد و این یک امر کلی است بعد تختها یا درب هائی مطابق آن در خارج تشکیل مي دهد لکن خصوصيّاتي که درهر فرد فردی از تختها یا درب ها از قد و اندازه و کوچکی و بزرگی و غیر اینها است از آن قاعدۀ کلی خارج است بلکه بسته به سلیقه و مهارت استاد نجار است خلاصه در تمام علوم و صنایع این رویه جاری است که فقط اصول و کلیات عوارض مخصوصه موضوع آن علم را نشان مي دهند نه موارد جزئی جزئی آن را ، پس از آنکه معلوم شد که فضیلت يعني: عدالت حد وسط در اخلاق است بایستی حد وسط را تعیین نمائیم و آن را میزان و مقیاس در طرف افراط و تفریط قرار دهیم تا آنکه به مقایسه حد وسط حد افراط و تفریط نیز معلوم شود .
تعیین حدود اوصاف حمیده
حکمت حد وسط بین سفه و بله است و مقصود از سفه استعمال قوۀ فکریه در چیزهائی که نباید در وی فکر نمود و حکماء وي را( جربزه) مي گويند و (بله) تعطیل این قوه است يعني: اهمان نمودن و به كار نینداختن قوۀ فکریه است در آنچه بایستی اعمال نظر و فکر نمود و حد وسط بین دو طرفرا (حکمت) گویند و مراد از(بله) در اینجا نقصان قوۀ فکریه در اصل خلقت نیست بلکه تعطیل این قوه است از روی اختیار.
صفات مندرجه در حکمت
چنانچه در صفات قبل گفته شد در ملکه حکمت صفات و علائمی مندرج است معیار و میزان شناسائی این ملکه فاضله است مثل ذکاوت، ذکر، تعقل، سرعت فهم، صفای ذهن، جودت ذهن
 (ذکاوت) حد وسط بین خبائث نفس و بلادت وی است خبائث در طرف زیاده و افراط این صفت است كسي كه قوۀ فکریه خود را در غیر موقع صرف نماید يعني: در جائیکه نباید فکر کند فکر نمود و در نتیجه مکر و تدلیس و پلتیک عاید وی گردید این شخص متّصف بخ خبائث نفسانی است و بله و بلادیت و کند فهمی در طرف تفریط و نفسان این قوه است و لازمه او فقدان علم و معرفت است .
(ذکر) حد وسط بین فراموشی و عدم فراموشی است يعني: یکی از امتیازات شخص حکیم اين است که آنچه را بایستی به حکم عقل متذکر باشد و هیچ وقت فراموش ننماید همیشه در نظر داشته باشد و آنچه را باید فراموش کند مثل اموری که موجب تشویش خیال مي گردد و تذکر آن بی فائده بلکه مضر به حال اوست از نظر بیندازد و فکر آن را از دل خود بیرون کند.
( تعقل) نیک تصورنمودن است و آن حد وسط است بین تفکر بسیار و بین اهمال و قصور فکر در مواردی که بایستی با فکر و رویه صورت گیرد.
( سرعت فهم ) حد وسط است بین سرعت و پیشی گرفتن خیال و تخیل بدون فهمیدن معنی و بین کند فهمی و عدم ادراک معانی  رأساً.
(صفای ذهن) حد وسط است میان افراط و زیاده روی و عجله نمودن در فهم مطالب و شتاب نمودن در بدست آوردن مطلوب و میان تفریط و قانع گردیدن به ظلمت جهل و نادانی
(جودت ذهن) حد وسط است بین افراط و زیاده روی در تأمل و تفکر در آنچه بایستی در وی تأمل نمود به حدی که از مطلوب تجاوز نماید و بین تفریط در آن به حدی که مقصود بدست نیاید .
( سهولت تعلیم ) حد وسط است بین افراط در تحصیل علم و زیادتی تعلم به طوري كه مطالت علمیه در ذهن او نماند و بین اهمال و مسامجه کاری در آن به حدی که یادگرفتن مطالب علمی بر وی مشکل یا متعذر گردد
ملکه عفت حد وسط بین شره و خمود است
 ( شره) عبارت از فرو رفتن در شهوات و افراط نمودن در لذائذ جسمانی  خارج شدن از حد اعتدال است و خمود شهوت عبارت از سکونت قوۀ شهویه در عدم حرکت آن به طرف حظوظ نفسانی و استفاده ننمودن از منابع طبیعت به قدر لزوم و احتیاج به طوری که قوای شهویّه فلج شود و بدن ضعیف و ناتوان گردد و حد وسط بین این دو طرف را ( عفت) نامند که نه افراط و انهماک در شهوات و امور مادی باشد و نه اهمال قوۀ شهویه که برای جذب منافع و بقای بدن خلقت شده و حد وسط آن قدری است كه حفظ الصحه منوط به آن باشد و عقل و شرع مراعات آن را لازم دانند .
و از ملکه عفت فضائل بسیاری ناشی مي گردد که از جمله آنها احیاء است که حد وسط بین دو رذیله است در طرف افراط وقاحت و در طرف تفریط خرف وقاحت بی شرمی و خرف کم روئی و شرم در جائیکه نباید شرم نمود و از این هائی که گفته شد طرف افراط و زیاده روی و تفریط و کم باری در هر صفتی معلوم مي شود و لو آنکه برای هر یک از صفات اسم علیحدۀ وضع نشده باشد
شجاعت حد وسط جبن و تهور است
(جبن ) در طرف تفریط قوۀ غضب است و عدم اعمال آن در موقع لزوم كسي كه در موقع لزوم قوۀ غضبیۀ خود را به كار نیندازد و دفع منافی از خود یا از دیگری ننمیاد در واقع این قوه را مهمل گذاشه و وي را از کار و عملی که شأنیت آن را داشته و برای آن خلق شده انداخته و چنین کسی را جبان و ترسو گویند .
(تهور) در طرف افراط و زیاده روی قوۀ غضبیه است کسی که اقدام نماید در امور هولناکی که بر خلاف حکم عقل و شرع باشد و نفس خودرا در خط اندازد  بدون آنکه فائدۀ  عقلانی بر وی مترتب گردد چنین كسي را متهور نامند
دو طرف سخاوت اسراف و بخل
( سخاوت ) نیز حد وسط بین اسراف و بخل است در طرف افراط اسراف و تبذیر و در طرف تفریط بخل و تقتیر
 (بخل) امساک و نگاهداری مال است در جائی که به حکم عقل و شرع بایستی انفاق نمود تقتیر نیز نگاهداشتن چیزی است که به مستحق آن باید انفاق نمود
عدالت حد وسط بین ظلم و انظلام است
(ظلم ) تحصیل مال نمودن و ثروت پیدا کردن از راه غیر مشروع و تصرف جابرانه در مال و حقوق مردم بدون استحقاق
(انظلام) در طرف تفریط است و آن تمکین نمودن از ظلم ظالم يعني: شخص خود و مال خود را در معرض اهانت و استیلای ظالم در آوردکه ظالم هر چه خواهد دربارۀ او کوتاهی نکند مثل اینکه مال وي را ببرد یا حق او را غضب نماید اين است كه بیشتر از متمولین و ثروتمندان از راه ظلم و غضب حقوق و مردم مال بسیار جمع آوری نموده اند به عکس کسانی که تمکین از ظلم مي نمايند و استیفاء حقوق خود نمي كنند که سرمایه و فقیر مي گردند پس از اینجا معلوم مي شود که ظلم و خائین همیشه مالدار و ثروتمند است و مظلوم و كسي كه مطالبه حق خود را نکند و تمکین ظلم نماید همیشه فقیر و بی چیز و عادل متوسط بین اين دو دسته است زیرا که از صفات ممتاز عادل اين است كه در موقع لزوم به آندازۀ رفع احتیاج از راه صحیح کسب مال مي نمايد و در غیره موقع لزوم دنبال کسب نمي رود و نیز تعدی و خیانت به مال دیگران نمي كند و معاملات در ضرر و نفع با شریک خود مساوات مي نمايد يعني: نفع و ضرر در معامله را بالسویه تقسیم مي نمايد نه نفع را برای خود بخواهد و ضرر را برای دیگران .
پس از صفات ممتازۀ عادل اين است که همیشه مراعات تناسب و مساوات بین اشیاء مي نمايد زیرا که عادل مأخوذ از عدل است و عدل دو شیء متساوی را گویند و از صفات ممتازۀ جائز و ظالم اين است که برای خود نفع بخواهد و برای دیگران ضرر.
تا اینجا رؤس فضائل و ملکات حمیده و اطراف آن را که عبارت از صفات رذیله و اخلاق ردیه باشد به طور اختصار اجمالی از آن را بیان نمودیم تا آنکه انشاء الله تعالی بعد خصوصيّات و آثار یک یک آنها را نیز بیان کنیم .

<< شروع < قبل 31 32 33 34 35 36 بعد > آخر >>

نتایج 351 - 360 از 360

حدیث روز

حاضرین در سایت

19 میهمان حاضرند
بازدیدکنندگان: 5403279

محبوب ترین ها