Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تصویر منتخب

IMG_014.JPG

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
شرح عدالت و اسباب آن1

شرح عدالت و اسباب آن
گاهي افعال فضلاء از غير فضلاء نيز صادر مي گردد
.
چنانچه در صفحات قبل گفته شد و به طور وافي فضائل اخلاقي را تعداد و شماره نموديم مي‌توان فهميد که سعادت براي بشر وقتي تحقق پذيرد که منبعث گردد از ملکات نفساني يعني عدالت، شجاعت، عفت، حکمت و صفاتي که تحت اينها و ناشي از آنهاست لکن گاهي مي‌شود اعمالي از بعضي ظاهر مي گردد که به اعمال اشخاص عادل مي ماند در صورتي که فاقد ملکه عدالت بلکه خالي از هر گونه فضيلت و منقبتي مي باشندو اظهار شجاعت مي نمايند و بهره‌ئي از شجاعت ندارند و عملشان بمردم عفيف شباهت دارد در حالي که فاقد ملکه عفت اند و کساني که داراي ملکه عفت نيستند و بعضي از ملذّات جسماني را ترک مي نمايند به چند جهت مي شود يا به اميد رسيدن به بالاتر آن است و يا از جهت فقدان وسائل مادي و فراهم نشدن اسباب وصول به آن است و يا آنکه اصلاً خبر ندارند که غير از آنچه در دسترس آنها است نعمتهاي ديگري نيز موجود است مثل بعض اعراب و چادر نشينان و کساني که در قلل کوهها زندگاني مي نمايند و يا از جهت خمود شهوت و نقصان طبيعت در اصل فطرت اصلاً مايل به بعض حظوظ مادي نيستند يا خوف از تناول بعضي از ماکولات مانع وي گرديده يا مانع خارجي جلوگير اوست و گاهي زيادتي نعمت باعث بي رغبتي مي گردد.
و تمام اينهائي که شماره نموديم اگر چه عمل آنها به مردمان عفيف ماند در اينکه منهمک در شهوت نيستند لکن در واقع خالي از صفت عفت اند و حقيقتاً عفيف کسي مي باشد که آن معناي عفت و آن حدودي که قبلاً براي ملکه عفت بيان نموديم دارا باشد.
کساني که خود را شبه به شجاع مي نمايند و بهره اي از شجاعت ندارند
 همينطور بعضي خود را تشبيه مي نمايند به شجاع در صورتي که نصيبي مثل از شجاعت ندارند کسي که در جبهه جنگ حاضر مي شود و خود را در معرض خطر مي اندازد و غرض وي شهرت يا تحصيل مال يا مرغوبان ديگريست که در نظر دارد و اين آدم اگر چه عمل او به شجاع مي ماند لکن در واقع فاقد ملکه شجاعت است و طبيعت شره بر وي غالب گشته نه طبيعت فضيلت يعني غلبه شهوات نفساني باعث تهور وي گرديده که اقدام بر اينگونه امور نمايد و خود را در مهلکه اندازد.
اين است که هر کس بيشتر خود را در معرض اين خطرات در آورد و زيادتر متحمل شدائد گردد معلوم مي شود شره و حرص وي بيشتر و شهوات او زيادتر است نه شجاعت و فضيلت او زيرا که باعث اقدام نمودن بر اينگونه امور از فرط شجاعت نيست بلکه از زيادتي حرص و نفس شريف را در معرض خطر و سختي انداختن براي طلب مال يا شهوت يا حظوظ طبيعي از منتهي درجه خست و پستي طبع و لئامت است نه فضيلت.
چنانچه ديده شده بعضي از اشقيا در ظاهر اعمالشان به اشخاص عفيف و شجاع مي ماند در صورتي که آنها دورترين مردمند از هر فضيلتي مثل اينکه از تمام شهوات خودداري مي نمايند و صبر مي کنند بر مجازات سلطان و ضرب تازيانه و قطع اعضاء و خود را در معرض هر گونه مشقت و جراحتي که متحمل است حاضر مي نمايند حتي کشته شدن و بر سردار رفتن و امثال اينها براي آنکه اسم آنها بين مردم بلند شود.
و بعضي از ترس عقوبت يا ملامت بزرگان قوم خود يا ترس از سلطان وقت يا از خوف آنکه مبادا جاه و رياست آنها ساقط گردد و امثال اينها باعمال و افعال متهورانه خود را شجاع نشان مي دهند در صورتيکه بهره‌ئي از شجاعت ندارند.
و بعضي از مغرورين که کراراً بر دشمن غالب گرديده اند خود را در معرض خطر مي اندازد و کار شجاعان را مي نمايند به اطمينان آنکه غالب مي گردند و غافل از آنکه ممكن است مغلوب گردند.
و چنين است حال عشاق در طلب معشوق که از غايت رغبت در فسق و فجور يا از حرص تمتمع بردن از ديدار معشوق هر گونه مشقت و مرارتي را متحمل مي گردند تا آنکه به شهوات و آرزوي خود نائل گردند و تمام اينها ناشي از طبيعت شهواني است نه طلب فضيلت زيرا که شجاع کيست که برگزيند موت جميل و مردن با شرافت را به زندگاني پست دني.
و تهور شير و فيل و حيواناتي که شبيه به آنها است اگر چه شباهت به شجاعت دارد لکن حقيقتاً آنها را شجاع نمي توان ناميد زيرا که آنها مطمئن به قوّت خويش و به زور خود مغرور مي باشند که غالب بر غير است نه به طبيعت شجاعت که فضيلت روحاني و ملکه نفساني است.
و اگر چه شجاع در ابتداي عمل از شجاعت خود لذت و حظ نمي برد زيرا که عمل وي مشوب به خوف و فقدان مال و جان و باقي حيثيات است لکن حظ و لذت وي در آخر کار است چه در حيات و چه بعد از مردن از عمل نيک خود حظ مي برد خصوصاً اگر فداکاري او در راه حقو حفظ ناموس اسلام و اشعته کلمه توحيد و اجراي سنت عادله و سياست الله باشد که به آن امور دين و دنياي مردم اصلاح گردد.
وقتي که شخص متفکر پي بحقيقت عالم برد و صفحات عوامل حسي را با چشم جهان بين خود مطالعه نمود البته مي فهمد که عمر کوتاه است و لامحاله بعد از مدت کمي خواهد مرد و به آن طبيعت و استعداد فضيلتي که در وي پنهان است دوست دارد که اعمال وي جميل و نيک باشد اين است که وجدان به وي امر مي کند که از دين حق حمايت نمايت و از دشمن دفاع کند ونگذارد دست خارجي به ناموس دين او دراز شود و بر حريم وي استيلاء پيدا نمايد و عار مي داند که در موقع دفاع از دشمن فرار کند زيرا که مي داند آدم ترسو وقتي از جنگ فرار کرد و خود را از کشته شدن نجات داد بالاخره بعد از چند صباحي خواهد مرد و در اين مدت کمي که از حيات باقي مانده زندگاني با ذلت و خواري و عيش مکدري خواهد نمود ودر نظر شجاع با حميت و غيرت مرگ با فضيلت و بقاي ذکر خير و ثواب ابدي به مراتب بسيار بهتر است از چند روزه حيات با چندين محنت و آفت.
چنانکه کلام حضرت امير (عليه السلام) که از روي حقيقت و شجاعت صادر گرديده همين معني را گوشزد مردم مي نمايد وقتي که به اصحاب خود فرمود (اي مردم اگر کشته نشويد خواهيد مرد و قسم به آن کسي که نفس علي بن ابيطالب در دست اوست نزد من هزار ضربت شمشير بر سر آسانتر است از مردن در رختخواب)
همينطور است حال شجاع که با نفس خود در مقابل سلطان طبيعت مبارزه مي نمايد و نفس ناطقه الهي را از چنگال قواي نفساني نجات مي دهد و بر سرير عزت و سلطنت مي نشاند.
و کسيکه حد و حقيقت شجاعت را آنطوريکه در صفحات قبل نشان داديم شناخت ،مي فهمد اين افعالي که شماره نموديم هر چند شبيه به شجاعتست لکن ممكن است از حقيقت شجاعت خارج باشد.
نه هر که بر امر هولناکي اقدام نمايد يا از خطر نينديشد، وي را توان شجاع ناميد زيرا کساني که نه از افقدان شرف و حرمت انديشه نمايند و نه از افتضاح پاک دارند و نه از آفت هاي ترسناک مثل زلزله سخت و رعد و برق شديد پروا دارند و نه از مرض هاي مزمن و امراض مولم مي ترسند و نه از موج و آشوب دريا در وقتي که در معرض اينگونه بليات و آفات باشد مي هراسند اين گونه مردم به جنون نزديکترند و از معناي شجاعت به مراتب بسيار دورند و به وقاحت و بي‌شرمي متّصفند نه به شجاعت و دليري.
همينطور کسي که در حال امن و امان خود را در خطر اندازد مثل اينکه براي امتحان از بام بلندي بجهد يا بر سر ديوار بلندي در قله کوهي بي پروا بدود يا بدون علم شناوري خود را در گردابي اندازد يا بدون ضرورت و ناچاري در معرض شتر مست يا گاو واسب شرور در آورد و غرض لاف زني و خودنمائي و اظهار شجاعت باشد چنين کسي را متّصف نمودن بحماقت اولي باشد ازا تصاف وي به شجاعت زيرا که اقدام نمودن بر اينگونه امور ناشي از طبيعتي است که جبن و ترس در وي غالبست و چون نمي تواند در ناملايمات خودداري نمايد اينستکه بخيال خالص شدن خود را بمهلکه مي اندازد لکن شجاع بهر ناملايمي و بهر مصيبت و ناکامي وب دبختي که بوي مي رسد صبر و خودداري مي نمايد و مثل کوه پا برجا بادهاي مختلف عالم کون و فساد وي را تکان نمي دهد و زبون و ناتوان و شکسته نمي گرداند و در هر موقع به مناسبت همان موقع عمل مي نمايد چنانچه در صفحات قبل مشروحان بيان نموديم.
و چنانچه معلوم است شجاع به اين معني در هر وقتي و زماني بسيار کمياب است لهذا بايستي سلاطين و زمامداران مملکت از اينگونه اشخاص خيلي قدرداني نمايند و ايشان را معزز و مجلل گردانند و امتياز دهند آنها را به امتيازاتي.
پس از اين جا معلوم شد که نخستين امتياز شجاع از غير شجاع به اين است که در برابر هر امر بزرگي شدت و الم هر قدر مهم باشد آن را کوچک شمرد و ديگر آنکه آچه در نظر عوالم بزرگ مي نمايد در نظر آنها کوچک و ديگر آنکه آنچه در نظر عوام بزرگ مي نمايد در نظر آنها کوچک و بي‌مقدار آيد مانند کشته شدن و فداکاري در مقابل امور مجلل.
و ديگر از امتيازات آنها اين است که نه از مکروهي که تدارک ناپذير است اندوهگين مي باشند ونه از هولي که ناگاه حادث مي گردد مضطرب و پريشان مي گردند ودر موقع غضب و لزوم از حد عقلائي خارج نمي گردند و در مقام انتقام کشيدن نيز به قدر لزوم مجازات مي نمايند و تاديب مي کنند آن را که مستحق تاديب است.
حکماء گفته اند کسي که از ظالم انتقام نکشد عجزي در وي پديد مي گردد که جز به انتقام بر طرف نمي گردد و پس از آنکه انتقام کشيد آن فرح و نشاطي که در طبيعت او مرکوز است به حالت اوليه خود بر مي گردد.
لکن انتقام اگر عقلائي و از روي ملکه شجاعت پديد گشته محمود و مرغوب است و گرنه مذموم و بد است.
و در روايات بسيار چنين نقل مي کنند که اشخاصي در مقابل سلطان مقتدر يا خصم غالب اقدام نموده اند و چون نتوانسته اند در برابر آنها مقاومت و پايداري نمايند خود را به مهلکه و هلاکت انداخته اند بدون آنکه ضرر به آن سلطان قاهر يا خسم غالب وارد نمايند و چنين انتقام باعث زبوني و خواري و هلاکت مي گردد و از طريق شجاعت خارج است.
عفت و شجاعت مخصوص شخص حکيم است
پس از اين جا معلوم مي شود که عفت و شجاعت  مخصوص شخص حکيم است که هر چيزي  را در جاي خود استعمال نمايد و افعال وي عقلائي باشد پس هر شجاع عفيفي حکيم است و هر حکيمي شجاع و عفيف است.
و بعينه همينطور است حال کسانيکه عملشان در ظاهر بمردمان سخي مي ماند در صورتيکه از سخاوت بهره‌ئي ندارند زيرا کسانيکه بذل مال مي نمايند در شهوات مثل ريا و شهرت يا نزديک شدن و مقرب گرديدن بسلطان يا بذل مال مي کنند در ترتيب معاش و دفع مضار از خود و اهل و عيال خود يا انفاق مي نمايند به فساق و کساني که کارشان مسخرگي و هرزه گوئي و تملق گفتن و بيهودگي و چاپلوسي است يا غرض تجارت و مرابحه و معاوضه به مثل يا زياده بر آن و امثال اينها تماماً اگر چه بظاهر عملشان بسختي مي ماند لکن در واقع از سخاوت نصيبي ندارند.
و اين هائي که شماره نموديم بعض بذل مال مي نمايند به طبيعت حرص و شهوتراني و عياشي و بعضي طبيعت کبر و رياء و سمعه بر آنها چيره شده و بعضي طمع بر آنها غالب گرديده و بعضي از جهت فقدان معرفت به مال قدر آن را ندانسته تبذير مي نمايند چنانچه بيشتر کساني که به ارث متمول و ثروتمند گرديده اند چون بدون زحمت مال بدست آنها آمده قدر مال را نمي دانند و به اندک زماني تلف مي نمايند لکن ندانند که به دست آوردن مال چقدر مشکل و خرج کردن آن چقدر آسان است.
حکماء تشبيه نموده اند کسب مال را به کسي که بار سنگيني به دوش بکشد و به قله کوهي رساند و خرج نمودن آن را به كسي كه آن بار سنگين را از قله کوه پرتاب نمايد و همين طوري که بالا بردن بار به کوه مشكل است و پرتاب نمودن آن آسان همين طور پيدا کردن مال خيلي مشکل و خرج کردن آن بسي آسان است.
بديهي است که انسان در امر معاش محتاج به مال است و مال در اظهار حکمت و فضيلت بسيار نافع است و کسب مال از راه حلال خيلي مشکل ودشوار است و عادلي که از رقيت نفس بهيمي آزاد باشد و تمام محسّنات و جهات را در کسب مال مراعات نمايد البته عائدات و منافع وي بسيار کم است اما چون غير عادل باک ندارد از هر عملي و به هر وسيله ئي که باشد مال را به دست آورد و جمع آوري نمايد چنانچه مي بينيم بسياري از فضلاء که بحريت نفس موصوفند حظ ونصيب ايشان از مال و ثروت کم است و از بدبختي و ناکامي و سرنوشت شکايت مي نمايند لکن به عکس کساني که باک ندارند از هر راهي که باشد و به هر وسيله‌ئي و لو آن که از طريق خيانت و دزدي و غيره باشد کسب مال نمايند و غالباً اين اشخاص ثروتمند و در امر معاش در وسعت مي باشند و توده خلق از اينها غبطه و حسد مي برند.
خردمند ساحت قدس وي بري است از خيانت و دزدي و تعدي به غير
 لکن عاقل وقتي ساحت قدس خود را بري ديد از خيانت و ظلم و تعدي را روا نداشت بر کساني که مثل وي يا زير دست او مي‌باشند و خودداري نمود از آنچه افتضاح و عار و ملالت آور است مثل دلاکي، ديوثي، تدليس غش در معالمه، ترويج متاعهاي بي فائده و اغنياء و پادشاهان و انواع و اقسام حيله گريها که بين مردم شايع است و ثروتمندان را مساعدت مي نمايد در فواحش چون نمامي يعني سخن چيني و آنچه موافق طبع آنهاست تا آنکه در عوض مالي به دست آورند آن وقت مسرور مي گردد و ديگر نه از بخت و سرنوشت ملامت مي نمايد و نه از گردش روز گار شکايت دارد و نه از متمولين و ثروتمندان حسد مي برند زيرا که مال را براي راحت و ذکر خير مي خواهند. و اينهائي که گفته شد بيان حال کساني بود که از راه غير مشروع کسب مال مي نمايند و در غير موقع خود خرج مي کنند.
کساني که عملشان به عادل مي ماند و از عدالت بهره ندارند
 و همين طور است حال کساني که در ظاهر اعمالشان به عادل مي نمايد و نصيبي از عدالت ندارد کسي که به رياء براي کسب مال و جاه يا شهرت يا اغراض ديگري که در نظر گرفته و مقتضي شهوات او است خود را در نظر مردم عادل نشان دهد اين در حقيقت از صفت عدالت است زيرا که غرض وي از عدالت اجراي عدالت نيست بلکه آن چيزي است که به وسيله عمل اشخاص عادل انجام مي گيرد پس بايستي عمل وي را نسبت داد به آن چه مقصود وي است از آن عمل نه نسبت به صفت عدالت براي آن که محرک او بر آن عمل آن چيزي است که در نظر دارد.
و عادل حقيقي کسي است که قوائي که محرک اعمال او است معتدل باشد و به اعتبار تعديل قواي نفساني وي تمام اعمال و افعال و حرکات و سکنات و حالات او به طور اعتدال و بدون افراط و تفريط واقع گردد و بعضي بر بعضي زيادتي ننمايند.
و نيز از صفات ممتازه عادل اين است که راجع به اموري که خارج از او است مثل معاملات و معاشرات به عدالت عمل نمايد و قصد و غرض وي از تمام اين ها تحصيل صفت حميده عدالت باشد نه غرض ديگر (مثل تحصيل جاه و مال و غيره) و صفت عدالت وقتي به کمال مي رسد که فضيلت و ملکه ئي در روح و روان آدمي پديد گردد که تمام افعال و اعمال او به اختيار آن فضيلت نفساني اعتدال واقع گردد.
و چون عدالت حد وسط بين قواي نفساني است و هيئت راسخه اي است که در نفس بشر تحقق مي پذيرد که انسان به آن ملکه حميده اقتداري پيدا مي نمايد که به آن نواقص را از خود رفع مي گرداند يعني هر صفت ناقصي به آن تمام مي شود و هر زيادي به آن بر طرف مي گردد و تمام قوا و ملکات را به طور اعتدال نگاه مي دارد اين است که عدالت سرچشمه هر فضيلت و منفع تمام کمالات است و شبيه ترين اشياء است به وحدت.
غرض آن که چون وحدت في حد ذات خود از حيث شرف و مقام حائز رتبه اعلي و مرتبه قصوي مي باشد و هيچ کثرتي بدون وحدت ثابت و پايدار نخواهد بود که وجود اجزاء متفرقه بسته به وحدتي ست که هر يک از آنها را با يکدگير جمع نموده و وحدت تشکيل مي دهد و اگر يک نحو مناسبت و يک امر واحدي بين اشياء نباشد که تعادل و توازن اجزاء را حفظ نمايد و آن را از تفرق و اضمحلال نگاهدارد زياده و نقصان اجزاء و قلت و کثرتي که در اجزاء جسم پديد مي گردد آن را فاني و معدوّم مي گرداند و ديگر بقاء و ثباتي براي هيچ امري متصور نمي باشد.
و به مناسبتي که بين اجزاء شيئي حاصل مي گردد اعتدال صورت مي گيرد و اعتدال ظل وحدت و در معناي وحدت است هر چيزي که بين اجزاء آن اعتدال پديد گرديد آن را شي واحد نامند آن وقت شرف و حدت مي يابد و از وي بر طرف مي گردد رذيلت کثرت و مساواتي که آن نيز خليفه و جانشين وحدت است تفاوت و تفرقي که در کثرت اجزاء موجودات ديده مي شود و محدود به حدي نيست و متضبط به مقدار معيني نمي باشد رفع مي شود و اسم مساوات دلالت واضح دارد بر معناي آن چنانچه در محصولات مثل قند و شکر و قماش و غيره از مساوي بودن دو لنگه تعبير به عدل مي کنند و مي گويند يک عدل از فلان جنس و در چيزهاي سنگين اعتدال و تعادل بين آنها را مراعات مي نمايند.
و عدالتي که در افعال گويند ماخوذ از مساوات است و ملاحظه مساوات در صناعت اعداد از شريف ترين نسبتها به شمار مي رود اين است که مساوات يک معناي واحد نيست که قسمت پذير نمي باشد و نيز انواعي براي آن متصور نيست بلکه آن خود وحدت يا در معناي وحدت يا ظل وحدت و پرتوي از وي است.
و چون مساوات که گفتيم خليفه و به جاي وحدت است در بسياري از کثرات يافت نمي شود(يعني نمي توان در آنها اعتبار مساوات نمود) اين است که در اين گونه امور به جاي مساوات نسبت را که آن نيز باز گشت مساوات و منحل به وي مي گردد مناط نظام امور قرار مي دهيم مثل اين که اگر خواهيم مساوات بيندازيم بين اشيائي که از يکديگر جدا و متفرق مي باشند به ناچار ملاحظه نسبت بين آنان را مي نمائيم چنانچه گوئيم نسبت اين شي با آن شي يعني نسبت اين دو چيز به يکديگر مساوي است از اين جهت است که نسبت يافت نمي شود مگر بين چهار عدد يا سه عدد که وسط آن مکرر گردد وقتي که وسط سه مکرر گرديد آن نيز چهار مي شود و نسبت اول را نسبت منفصله گويند و نسبت دوّم را نسبت متصله و مثال نسبت اول (ا ب ج د) که نسبت (الف به ب) مثل نسبت (جيم است به دال) (يعني همين طوري که الف متصل به ب و منسوب به وي است جيم نيز متصل به دال و منسوب به وي است) و مثال نسبت متصله اين است که باء را مشترک قرار دهيم بين الف و جيم و گوئيم نسبت (الف به ب) مثل نسبت (ب است به جيم).
و نسبت متصله را سه مطلب به كار مي برند، اول نسبت عددي دوّم نسبت هندسي سوم نسبت تاليفي و ما خصوصيات تمام اين نسبت را در صناعت عدد بيان نموده ايم و برگشت باقي نسبتها به يکي از اين سه نسبت است اين است که قدها در امر نسبت مبالغه عظيم دارند و بسياري از علوم شريفه از آن استخراج شده.
و چون نسبت مساوات بسيار مهم و عظيم الشان است زيرا که مساوات نظير وحدت و جانشين وي است لهذا برگشتيم به اصل مقصود و گوئيم ظهور عدالت در امور خارجي منوط به حفظ قانون مساوات و نسبتي است که حاکم به روابط بين مردم باشد.

حکيم ارسطو و عدالت3

عقل کامل قواي نفساني را تحت قاعده مي آورد
قواي نفساني منظم و مرتب نمي گردد مگر به فعاليت عقل چنانچه امور مملکت بدون رئيس و سلطان مقتدري که زماندار امور سياسي باشد انجام نمي گيرد همين طور اگر قوه عقل که خليفه و نماينده حق است غالب نگرديد تساوي و تعالي که بايستي بين قواي نفساني تحقق پذيرد و در اثر آن مملکت بدن آباد گردد مختل مي گردد و آنچه راجع به اخلاق نيک گفتيم مبتني بر همين قوت و فعاليت عقل است
انسان وقتي از اصلاح نفس خود فارغ گرديد و در خود احراز نمود که به فضيلت عدالت ممتاز گرديده و تعادل بين قوا و ملکات نفساني او پديد گرديده و بالنتيجه اعمال و کردار وي تحت قاعده مضبوطي قرار گرفته آن وقت بايستي شروع نمايد در تربيت ديگران و اول دوستان و نزديکان و عشيره خود را تربيت نمايد بس از آنکه شروع نمايد به تربيت مردمان دور دست تا برسد به حيوانات که در تربيت حيوانات نيز بکوشد.
چنانچه گفته شد مقابل عدالت ظلم و جور است بدترين مردم کسي مي باشد که به نفس خود ظلم نمايد و بدتر از آن کسي است که به دوستان و عشيره خود ظلم کند و پست تر از آن بتوده مردم ستم نمايد و پست تر از همه آنکه ظلم او به حيوانات نيز برسد.
در پيش گفتيم علم به يکي از دو ضد بعينه علم به ضد ديگري است و معلوم شد که بهترين مردم شخص عادل است پس معلوم مي شود که بدترين مردم آدم ظلم و جائر است.
گفتار حکما که نظام عالم منوط به محبّت است
 بعضي از حکما اظهار نموده اند که نظام عالم و اصلاح حال موجودات منوط به محبّت است و گفته اند وقتي شرف محبّت و دوستي بين مردم دائر  باشد در معاملات به طور مساوات و عدالت عمل مي نمايند زيرا که هيچ وقت دوست بر دوست خود تعدي نمي نمايد و به  وي ضرر نمي رساند و سرش اين است که دوست راضي به ضرر دوست خويش نمي باشد و آنچه براي خود مي خواهد براي دوست خود نيز مي خواهد و وثوق و اطمينان پديد نمي گردد و کمک و همراهي پيدا نمي شود مگر بين اشخاصي که با هم دوست باشند.
و وقتي هر فردي به ديگري کمک نمود و اتّحاد و يگانگي بين آنها پديد گرديد آن وقت به تمام آرزوهاي خود نائل مي گردند و مشکلات براي آنها آسان مي شود و عقل آنها به معاونت يک ديگر قوت مي يابد و آراي آنها متحد مي گردد و در اثر آن استقامت مي يابند آن وقت قادر مي گردند بر استخراج غوامض امور و از هر يک تدابير گوناگون پديد مي شود و هر نفري به قوت راي و تدبير قادر مي گردد بر انجام دادن تمام خيرات و خوبي ها زيرا که يگانه چيزي که فضيلت آور است و وحدت بين کثرات پديد مي آورد محبّتست و ارسطو يک از طرفداران هيمن مسلک است.
و قسم به جان خودم اشاعه محبّت در اهل مملکت از شريف ترين و نافذ ترين سياسات و تدابير به شمار مي رود زيرا که در اثر محبّت وحدت و يگانگي توليد مي گردد و مردم با هم متصل مي گردند و هر فردي آنچه براي خود خواهد براي ديگران نيز خواهان است آن وقت يک قوه به منزله قواي بسيار مي گردد و قواي متشتته رنگ وحدت مي گيرد و در نتيجه هيچ عمل نيکي و لو مشکل نمايد و هيچ راي و تدبيري و لو آنکه مهم باشد براي هيچ يک از آنها دشوار نيست.
و در انجام امور بزرگ و تدبير مملکتي به يک ديگر کمک مي نمايند مثل اين که جماعتي هم دست گرديده وسنگ بزرگي را که هر يک به تنهايي نتوانند حرکت دهند از جاي بکنند.
پس از اين جا معلوم مي شود زمامداران مملکت بايستي به سياست و تدبير کوشش نمايند که هر چه مي شود افراد مملکتر را با هم دوست و مهربان گردانند و مودت بين آنها افزايش يابد زيرا اگر دوستي و محبّت بين آنها دائر گرديد تمام خيرات و فضيلت هائي که بر هر يک به تنهايي متعذور و مشکل مي نمود در آنها مجتمع مي گردد و در اثر آن افراد ملت زياد مي شود و آبادي در مملکت پديد مي گردد و سلطان و رغبت به خير و خوبي و خوشي زندگاني مي نمايند.
و بايد دانست محبّت مرغوب که سبب يگانگي و وحدت آور است به دو چيز صورت مي پذيرد يکي راي صحيح و نيکو که ماخوذ از عقل سليم است و ديگر ايمان و عقيده به ديانتي که غرض اصلي وي وجه الله باشد و اصناف و انواع محبّت بسيار است اگر چه باز گشت همه آنها به يک معني است و اين که در مقاله پنجم آغاز مي گردد به ذکر انواع و اقسام محبّت.

 

 


چگونه خواهد بود حال كسي كه در مقابل نعمت هاي غير متناهي حقتعالي قيام ننمايد و طوق بندگي او را به گردن نيندازد و محبت او را در دل خود نپروراند. نخستين وظيفه ما معرفت و شناسايي او است سپس محبت و دوستي او پس از آن اطاعت و انقياد اوامر و اجتناب از نواهي اوست كسي كه به تمام قوا و مشاعر و به جميع اعضاء و جوارح و در مقام بندگي و اطاعت حقتعالي بر آمد هر نعمتي كه به وي افاضه نموده به موقع خود به آن طوري كه دستور فرموده مصرف نمود شكر نعمت هاي او كرده مثل اينكه بالاترين نعم الهي است كه عمل او تفكر است و وظيفه اي كه براي انسان مقرر شده اين است كه فعاليت نفس را به موافقت با عقل به وجه احسن انجام دهد و اعمال او اگر به موافقت احكام جنبه عقلايي واقع گردد، آن وقت هم داراي فضيلت اخلاقي گرديده و هم تشكر نعمت عقل را نموده و همچنين هر قوه از قواي نفساني كه در زيباترين موضوع خود عمل كند به آن مصرفي كه مقصود از خلقت اصلي او بوده صرف نمايد فعاليت خود را بروز داده و شكر آن را نيز به جا آورده. مثلا چشم فعاليتش ديدن است. پس اگر چشم نظر كند به زيبائيها و در آن ها كمال قدرت خالق را بنگرد هم التذاذ مي يابد و هم شكر نعمت چشم را نموده همين طور گوش و دست و پا و تمام اعضاء  اگر فعاليت خود را به وجه نيكو بروز دادند از عهده شكري كه راجع به آنهاست برآمده اند.

هر سوي موي من ار گردد دهان                    هر دهاني را بدي يكصد زبان
كي مي تواني برون از چند و چون                    آيم از يك عهده شكرت برون
و چه خوب گفته سعدي عليه الرحمه از دست و زبان كه بر آيد كز عهده شكرش به در آيد هر نفسي كه فرو مي رود ممد حيات است و چون بر مي آيد مفرح ذات، پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكرش واجب.

قسم به جان خودم سبب ناداني به نعمت نيست مگر خود نعمت غرض آن كه فراواني و زيادت نعمت قدر آن را در نظر انسان كم مي كند و شايد مقصود اين باشد كه جاهل به اين نعمت ها نيست مگر چهارپايان كه قدر و قيمت آن را نمي شناسند.

 

و تفصيل و بيان هر يك از انواع به اعتبار مصلحت زمان و وقت و اشخاص و اوضاع همان طوري است كه انبياء و علماء مجتهدين در هر وقتي بيان مي نمايند و وظيفه عموم انقياد و متابعت ايشان است تا آن كه اطاعت امر حقتعالي را كرده باشند.

يقين را مرتبه است اول (علم اليقين) و آن ايمان تحقيقي است كه از روي دليل و برهان تحقق گيرد و به مرتبه يقين برسد دوم (عين اليقين) و آن ايماني است كه از طريق كشت و مشاهده انجام گرفته و آنچه ديگران از قبل دليل و برهان ثابت نموده اند، صاحب اين مرتبه به عين قلب خود مشاهده مي نمايد و ديگر محتاج به دليل نيست سوم (حق اليقين) و آن بالاتر از عين اليقين است زيرا كسي كه داراي اين مقام گرديد (فناء في الله) بپا مي نمايد و ديگر آنچه بيند موجود به حق و قائم به او و از آثار رحمت حق بيند.

و آن كساني كه داراي صفات حميده و ملكات متين ارجمند انساني مثل شجاعت، عفت، حمت، عدالت گرديده اند آنها را محسنين نامند.

توهم نشود كه مقصد از اتحاد كه نعوذ بالله عبد با خدا يكي شود حاشا بلكه مقصود اين است كه انسان وقتي به مرتبه قرب مي رسد آن وقت كمالات و صفات بشري وي مستغرق مي گردد در كمالات الوهيت حقتعالي و فاني در او مي گردد به اين معني كه در آن حال ديگر خود را نمي بيند نه آن كه واقعا نيست گردد يا آن كه خدا شود يا با او ممزوج يا متحد گردد بلكه تمام موجودات را آينه مانند مظهر و نماينده آن فرد ازلي و آن موجود سرمدي بيند و هر چه بيند اثري از آثار رحمت و اشعه نور او و جلوه اي از جلوات فيض اقدس او بيند.

منازل و مراحلي مه سلاك الي الله بايستي در وي سلوك نمايد بعضي يكصد بعضي يكصد هزار بعضي هفتصد، بعضي ده بعضي هفت بعضي كمتر و بعضي بيشتر گفته اند. لكن اصل آن و امهات آن كه باقي تحت وي و مندرج در آن است همين چهار اصل است كه شيخ جليل اين مسكويه در متن اجمالي از آن بيان نموده، نخستين حرص و نشاط در طلب است كه پس بيداري از خواب غفلت و كوشش در طلب و تخليه نفس از صفات زشت دني يك حالت حرص آميخته به نشاط در نفس آدمي پديد مي گردد. دوم تحصيل عوم حقيقي و معارف كه در اثر جد و جهد بسيار و تخليه نفس يه صفات حميده انساني در روح و قلب نورانيت پديد مي گردد كه به آن حقايق امور بر وي منكشف مي گردد و به قدري كه اشراق نور معرفت در قلب او نمودار گرديد به همان قدر بر شوق و اشتياق وي افزوده مي گردد تا به حد عشق و وله يعني بيخودي از خود برسد. سوم حياء از جهل و بيخردي، وقتي انسان چشم بصيرتش باز شد آن وقت جهعل و ناداني خود را مشاهده مي نمايد و مي فهمد كه چقدر نادان است و در اثر اهامل و مسامحه كاري چه اندازه به خود ظلم نموده چهارم پس از آن كه التفات  به جهل و بي خردي خود نمود، آن وقت به قدري كه ممكن است كوشش مي نمايد تا آن كه خود را به مقام لايق برساند و پس از جد و جهد بسيار و كوشش بي شمار و زحمات فوق العاده و ترقيات دائمي به مرتبه اي مي رسد كه اگر فعاليت او با موافقيت تؤام گردد وي را به مقام (افناء في الله) مي كشاند و ارتباط به حق پيدا مي نمايد چنانچه از معصوم رسيده (اتصال مؤمن به حقتعالي زيادتر است از اتصال شعاع شمس به شمس) و اين منتهاي سعادت بشر است.

چنانچه فرمود (فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم) زيغ به معني ميل كردن از حق به باطل است، وقتي از حقتعالي و طاعت او روگردانيدند خداوند نيز قلب آنها را معكوس گردانيد.

در كتاب كريم در وصف كفار فرموده (كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون) رين به معني پرده كلفت است يعني وقتي شهوات و معاصي بر آنها غلبه نمود از حق محجوب گرديدند (غشاوه) نيز به معني پرده است و ختم به معناي مهر زدن در كتاب كريم درباره كفار فرموده (ختم الله علي قلوبهم وعلي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم) يعني چون كفار در حظوظ نفساني فرو رفتند و از حق دور افتادند، خداوند مهر زد بر قلب آنها و بر چشم و گوش آنها پرده تاريكي كشيده شد و براي آنها است عذاب بزرگ و بايد دانست همين طوري كه مراحل صعود و ترقي بشر به مراتب عاليه به تدريج صورت مي گيرد يك دفعه ممكن نيست از مرتبه اول به آخر مرتبه رسيد همين طور در تنزلات نيز به تدريج پائين مي آيد تا به منتهي درجه پستي و نزول برسد و ابن مسكويه از كلام الله و كلمات اهل بيت عصمت اقتباس نموده و براي سقوط انسان چهار مرتبه تعيين كرده نخست مرتبه (زيغ است) كه همين قدر از جهت اعمال و تنبلي شخص از حقتعالي اعراض نمايد، مرتبه دوم (رين است) كه به اضافه اعراض از حق مايل به شهوات و عياشي گردد، مرتبه سوم (غشاوه) است در اثر پيروي شهوات حجاب و پرده جلو قلب وي را مي گيرد و از مشاهده آيات وجود حقتعالي وي را محجوب مي گرداند مرتبه چهارم پس از آن كه امور شهواني وي را مشغول گردانيد و زنجير آرزو و آمال دنيوي به دست و پاي او پيچيد بالنتيجه چنان او را در گودال لجن زار دنيا فرو مي برد كه جوهر نفس وي را كدر مي نمايد به طوري كه گويا بر قلب او مهر خورده و آن وقت در منتهي درجه شقاوت مي ماند. در حديث زراره از (ابي جعفر محمد باقر ع) چنين نقل مي نمايد كه فرمود: (نيست بنده مومني مگر آن كه قلب او مثل قلعه سفيد مي گردد و هر گاه بر گناه مداومت نمود سياهي زياد مي شود تا آن كه تمام سفيدي قلب را مي گيرد و او هيچ وقت بر نمي گردد و مصداق قول حقتعالي مي گردد كه فرمود (كلا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون)

برگشت تمام محسنات اخلاقي و فضائل انساني به تعادل و توازن بين قواي نفسانيت هر فردي كه بخواهد داراي فضيلت عدالت گردد، نخستين وظيفه او اين است كه طريق تعديل بين قوا را بشناسد سپس در مقام عمل برآيد تا آن كه ملكه عدالت در نفس وي رسوخ نمايد و اعمال و كردار وي از روي ميزان عدالت انجام گيرد و از صفات ممتازه عادل اين است كه تمسك مي نمايد به قانون شرع و مقررات الهي را نصب العين خود قرار مي دهد و مطابق دستورات شرع اسلام عمل مي نمايد پس از اينجا معلوم مي شود كه اصل عدالت همان ملكه نفساني است كه در نفس رسوخ نموده و لازمه لاينفك آن تمسك به مقررات شرع و پيروي از قانوني است كه در حاق وسط قرار گرفته و تعادل و توازن بين امور كه قانونگذار در همه جابايستي مراعات نمايد مثل نقطه دايره يك امر وجداني است و البته امر واحد صادر مي گردد از حقيقت واحده. اين است كه گفتيم قانون مدني بايد صادر گردد از مقام وحدت الهي يعني قانونگذار از طرف حق خليفه و نماينده او است و گرنه ممكن نيست عدالت حقيقي بين مردم استوار گردد.

اگر خواهي خود را بشناسي كه آيا داراي فضيلت اخلاقي هستي يا نه رجوع نه نفس خود نما و ببين چه صفتي در تو غالبست و مايل به چه عملي مي باشي اگر ديدي مايل به كارهاي نيك و طالب اعمال شايسته مي باشي، بدون آن كه منتظر عوض و فائده و منفعتي باشي بلكه كار نيك را براي خوبي آن مي كني تا آن كه افعال تو الهي و لايق پيشگاه خير مطلق و مقام احديت گردد. اگر در خود اين صفت و منقبت را يافتي بدان كه داراي فضيلت اخلاقي مي باشي و ذات و حقيقت توكامل گرديده و مظهر و نماينده فياضيت حقتعالي گرديده اي

عادل كسي را گويند كه در تمام كارها ميانه روي مي كند در جائي كه بايد انفاق كند بذل و بخشش مي نمايد و در جائي كه بايست امساك كند خود داري مي كند لكن خير و خير خواه زيادتر از حد لزوم انفاق مي نمايد.

اين حرف به طور كلي درست نيست زيرا در بسياري از جاها در حالي كه مشغول عمل زشتي مي باشيم قبح عمل را مي دانيم و ملتفت اعمال زشت خود هستيم لكن از جهت غلبه يكي از قوا از آن خودداري نمي كنيم پس بهتر اين است كه بگوييم آدم جاني و بد عمل يا اين است كه در حال عمل چنان قواي فعاله او بر وي غالب گشته كه گويا چشم و گوش او را پوشانيده و زشتي عمل بر وي مخفي گشته و بعد از آرامش قوا ملتفت عمل ناپسند خود مي گردد و يا آن كه گوييم در حال عمل نيز قبح اعمال خود را ملتفت است. لكن چون يكي از قواي وي غلبه نموده و آرامش را از وي ربوده براي سكونت نفس مرتكب عمل شنيع عارض وي مي گردد و آرامش خود را ترجيح مي دهد بر منقصتي كه از قبل آن عمل شنيع عارض وي مي گردد پس معلوم مي شود كه آدم بد عمل مستحق ملامت و سرزنش عقلاء و مجازات اخروي گشته براي آن كه عقل خود را پابند هواي نفساني گردانيده و وي را ضعيف و ناتوان كرده به طوري كه در حال عمل با اينكه زشتي اعمال خود را مي فهمد نمي تواند از خود جلوگيري نمايد.

آنجا كه در قرآن فرموده (اعدلوا هو اقرب للتقوي) عدالت نماييد كه عدل نزديكتر به تقوي است و در جاي ديگر فرموده (ان الله يامر بالعدل و الاحسان) به درستي كه خداوند امر مي نمايد به تقوي.

مقدار و اندازه شيئي را (كميت) گويند و چگونگي و قوت و حالات شيئي را (كيفيت) نامند و عناصر مثل آب و هوا يا آب و آتش اگر در مقدار و اندازه به قدر هم باشد، چون در قوت و كيفيت مثل هم نيستند غالب مغلوب را فاني مي گرداند مثل اينكه قوت و آتش و آب زيادتر است از قوت هوا، اين است كه هوا را از حيث مقدار و مساحت زيادتر قرار داده تا اينكه بتواند در مقابل آب و آتش مقاومت نمايد و محفوظ ماند و تعادل آنها برقرار گردد. غرض آن كه تساوي و تعادل بين اشياء گاهي از حيث كميت و مقدار ملحوظ مي گردد و گاهي از جهت كيفيت و چگونگي مراعات مي شود تا آن كه امور عالم مرتب و منظم گردد.

به سبب عدل آسمان و زمين بر پا گرديده اگر اندك توجه و التفاتي نمائي و به ديده حق بين امور عالم  بنگري خواهي ديد كه چگونه دست قدرت اضداد را با هم مقارن نموده و بين آنها الفت داده و با آن ضديت و تنافر ذاتي كه بين آنها برقرار است به امر سبحاني با هم دست اتحاد و يگانگي داده اند و هر يك ديگري را كمك و معاونت مي نمايد و در اجراي اوامر تكويني حقتعالي سستي و مسامحه نمي نمايند آن وقت به دل و زبان بلكه به تمام اعضاء و جوارح شهادت مي دهي به وحدانيت و علم و قدرت و حكمت و غلبه و اقتدار او سبحانه و تو نيز به مربي عالم نموده و در اموري كه راجع به تو است در معاملات و داد و ستد و تدبير مدني اگر موظف بر آن باشي و از تدبير منزل و در تمام امور مراعات تساوي و تعادل بين آنها مي نمائي تا آن كه خلفاء حقتعالي در زمين و نمايندگان او محسوب گردي.

چنانچه ظاهر و هويداست بازگشت تمام صفات و اخلاق نيكو به قوت و كمال عقل است و به عكس تمام بدبختي ها و ناكامي ها و اخلاق فاسدي كه بين مردم شيوع مي نمايد و از آن شر و فساد توليد مي گردد قسمت اعظم آن بلكه تمام آن ناشي از ضعف عقل و فقدان قوه تميز و ادراك است و عقل در بشر ولو آن كه اصل آن موهبتي است از طرف حقتعالي كه به انسان افاضه نموده لكن تربيت و نمو قوت دادن آن به اندازه اي دست خود شخص است هر فردي كه در افعال خود به مشاورت عقل عمل نمايد و عقل را در امور خود حاكم قرار دهد به اينكه هر كاري كه خواهد انجام دهد نخست فكر كند و قوه تمييز خود را به كار بيندازد سپس مطابق صلاح ديد عقل و اجازه وي عمل نمايد و اگر به اين ترتيب عمل نمود ولو آن كه اول عقل او ضعيف و ناقص بنمايد بالاخره قوي و توانا مي گردد و در مملكت بدن سلطان والا مقام مي شود و تمامي قوا تحت انقياد او مي آيند و در مقابل وي زانو مي زنند و اطاعت مي نمايند.

حکيم ارسطو و عدالت2

(شرف عدالت و گفتار افلاطون حکيم الهي)
حکيم الهي افلاطون گفته هر گاه عدالت در نفس بشر پديد گرديد از وي نوري بر تمام قوا و اجزاء وي درخشد و از هر يک بر ديگري تابش نمي آيد زيرا که تمام فضائل و صفات شايسته متين از صفت عدالت پديد مي گردد و عدالت آدمي را بر انجام دادن عملي که مخصوص وي است نيکوتر و فاضل تر وجهي که ممکن است قادر و توانا مي گرداند و اين منتهي سعادت بشر و غايت قرب وي است به حق تعالي.
و نيز حکيم نامبرده گفته دو طرف عدالت مثل دو طرف فضائل ديگر نيست زيرا که دو طرف افراط و تفريط عدالت هر دو جور است و هيچ فضيلت و صفت نيکي نيست که دو طرف افراط و تفريط آن مثل هم و از يک نوع از صفات رذيله باشند زيرا که زياده و نقصان که ضد عدالت به شمار مي روند هر دو از اقسام جور محسوب مي گردند.
نيکوتر و فاضل تر وجهي که ممکن است قادر و توانا مي گرداند و اين منتهي سعادت بشر و غايت قرب وي است به حق تعالي.
و نيز حکيم نامبرده گفته دو طرف عدالت مثل دو طرف فضائل ديگر نيست زيرا که دو طرف افراط و تفرريط عدلات هر دو جور است و هيچ فضيلت و صفت نيکي نيست که دو طرف افراط و تفريط آن مثل هم و از يکنوع از صفات رذيله باشند زيرا که زياده و نقصان که ضد عدالت به شمار مي روند هر دو از اقسام جور محسوب مي گردند.
ظالم و جائر هم طلب زيادتي مي نمايد و هم طلب کمي زيادتي راجع به منافع شخصي خود که زيادتر از حق خود مي گيرد اما در طرف نقصان به عکس اول هرجا منقصتي است از خود رفع مي نمايد و براي ديگران مي خواهد اين است که گفتيم ظالم و جائر زياده و نقصان هر دو را استعمال مي نمايد. (تا اين جا کلام حکيم بود)
اگر چه هر فضيلت و صفت نيکي حد وسط بين دو صفت زشتي است که در دو طرف افراط و تفريط آن فضيلت واقعند و اعتدال بين طرفين را تعبير به فضيلت مي نمايند لکن عدالت حد وسط بين تمام اطراف فضائل و شامل تمام اوصاف نيکو و فضائل حميده است زيرا که اتصاف به عدالت نهايت و سر آمد تمامي صفات نيکو و کمالات است اين است که صفت عدالت از تمام رذائل و اوصاف زشتي دني در منتهي درجه دوري است.
پس از اين جا معلوم مي شود که اگر انسان ذره ئي و سر سوزني از حد وسط که عبارت از اعتدال باشد تجاوز نمود از حد عدالت خارج مي گردد و از ظالمين و جائرين محسوب مي شود زيرا که تمام فضائل مندرج در عدالت و عدالت جامع و حاوي تمام محسّنات اخلاقي است
حدود عدالت به ميزان شرع تعيين مي شود
 و اين را نيز بايد دانست که عدالت و لو آن که يک هيئت و صفت نفساني است که در نفس انسان رسوخ نموده لکن معيار شناختن آن شرع است وچون شارع مقدس حدود تمامي افعال ارادي بشر را تعيين نموده اين است که عادل در معاملات و افعال خود تمسک مي جويد به قانون شرع زيرا که تمام قررات شرع روي ميزان عقل معين گرديده يعني عقل و شرع باهم توام مي باشند و بر عکس جائر و ظالم از آن تخلف مي نمايد پس از اين جهت گفتيم کسي را عادل مي گوئيم که آن فضيلت اخلاقي که عبارت از تعادل و توازن بين قواي نفساني است وي را با حسن وجه ميسر باشد و نشانه او اين است که تمام اعمال و کردار  وي مطابق قانون شرع واقع مي گردد و لامحاله عادل تابع شرع است و با کمال ميل و رغبت منفاد احکام الهي مي شود و به هيچ وجه مخالف روا نمي دارد و سرش اين است که مساوات و تعادلي که عادل بالطبع تابع آن است و مطابق راي و تميز او است در همان قانون و مقررات شارع مي بايد.
کمتر چيزي که مي توان به وي مساوات حاصل نموده مساوات بين دو شخص است که در معامله مشترک باشند بين آن دو است و گاهي به نسبت منفصله چنانچه گفته شد دو چيز را مشترک مي گيريم که به طور معاوضه معامله بين آن دو شخص واقع گرديده پس چهار چيز مي شود آن دو شيء، آن دو شخصي که با هم معامله مي نمايند (غرض آنکه در همه جا بايستي تعادل و توازن بين امور و روابطي که بين مردم است به طور تساوي و اعتدال مراعات نمود)
عدالت صفت نفساني است نه علم و نه عمل  و نه قوه و نه فعل
 و بايد دانست که آن ملکه نفساني و آن فضيلت اخلاقي که آن را عدالت مي ناميم غير از علم و عمل و غير از قوه و فعل است.
فعل و عمل نيست چنانچه در صفحات قبل اشاره نموديم که گاهي مي شود افعال عادل صادر مي گردد از کسي که فاقد ملکه عدالت است مثل کسي که عمل وي به شجاع ماند در صورتي که بهره ئي از شجاعت ندارد.
علم نيست زيرا که علم به عدالت و به جور که ضد عدالت است مساوي است و بسياري از مردم به عدالت دارند لکن متصف به عدالت نيستند.
قوه و استعداد نيست زيرا به محض اين که شخص استعداد قوه اکتساب فضيلت را دارا باشد متصف به عدالت نمي گردد.
و آن هيئت و ملکه نفساني (عدالت) غير از هيئتي است که منشا ضد آن باشد مثل اين که شجاعت غير از جبن است عفت غير از شره است همينطور عدالت غير از جور است

(تفاوت بين عادل و خير خواه)
در معاملات فرقي بين عادل و خير خواه به نظر نمي آيد زيرا که هر دو به ميزان عدل عمل مي نمايند تفاوتي که هست اين است که در عرف عادل کسي را گويند که در موقع معامله و کسب مال به ميزان مساوات و تعادل بين حقوق عمل مي نمايد (در همچه موقعي عدالت نمايان مي گردد) و آدم خير و خير خواه کسي را گويند که در موقع کمک به خلق و بذل و بخشش مال با شرائطي که در محل خودگفتيم به هيچ وجه خود داري ننمايد
و اين که مردم به شخص سخي و کسي که بذل و بخشش بسيار مي کند بيشتر محبّت مي ورزند تا به کسي که به عدالت و ميانه روي و به طور اقتصاد رفتار مي نمايند با اينکه به قدري که نظام عالم منوط به عدالت است به آن حد منوط به اشخاط خير خواه نيست (زيرا که عالم روي پايه تعادل و توازن بر پا است) سرش اين است که دهنده شبيه به فاعل مي باشد و عمل خير خواه دادن است و گيرنده شبيه به منفعل و عمل عادل داد و ستد به قانون عدل است و ستايش و تعريف و تمجيد مردم و محبّت آنها نسبت به کسي است که بذل و بخشش فراوان دارد نه کسي که به طور ميانه روي عمل مي نمايد
صفات و خصوصيات آدم خير و خير خواه
 از صفات ممتازه خير و خير خواه اين است که در نظر وي مال گرامي نيست (يعني چندان علاقمند به آن نمي باشد) و مال را براي خودمال نمي خواهد بلکه مال را مي خواهد که به مصرف خود برساند و به آن کسب حسنات بنمايد.
و نيز از خصوصيات خير و خير خواه اين است که هيچ وقت مال وي زياد نمي شود براي اين که بسيار اتفاق مي کند و فقير و بي چيز هم نخواهد شد زيرا که آدم سخي در کار و عمل فعاليت مي نمايد و سستي و تنبلي نمي کند و براي آنکه مال به دستش آيد و انفاق کند و به فضيلت سخاوت منصف گردد مال را ضايع نمي کند و در غير محل مصرف نمي نمايد در جائي صرف مي کند که باعث ذکر خير وي گردد و بخالت و لئامت نيز ندارد.
در اين جا يک سوال مشکل پيش مي آيد که حکماء برخود وارد نموده اند و جوابي نيز داده اند لکن آن جواب اقناعي است و به آن حل اشکال نمي شود.
(اشکال) گويند چنانچه معلوم است عدالت عملي و فعلي است که عادل از روي اختيار واراده براي تحصيل فضيلت اختيار مي کند روي اين قاعده بايستي مقابل آن جور نيز علم اختياري باشد که جاهل براي تحصيل رذيلت تحصيل نمايد و چگونه ممکن است عاقل چيزي اختيار نمياد که بوي مستحق ملامت و منصف بدنائت و فساد اخلاق گردد و بسيار قبيح و شفيع است کسي گمان کند که انسان به اختيار و اراده تحصيل دنائت کند و خود را در معرض ملامت و سرزنش ديگران در آورد.
(پاسخ) آري کسي که به اختيار مرتکب عمل قبيحي گردد و خود را مستحق مجازات و ملامت مردم گرداند به خود ظلم نموده و محرک وي بر عمل قبيح دو چيز مي شود يکي سوء اختيار و ديگري عدم مشاورت با عقل مثل اين حسود بسا مي شود به خود جنايت وارد مي نمياد و منظور وي ضرر نيست بلکه به گمان خود مي خواهد از الم حسد فارغ گردد.
اين جوابي بود که حکماء در حل اشکال داده اند و به اين جواب اشکال مرتفع نمي گردد.
(پاسخ ديگر) گوئيم چون انساني داراي قواي بسياري است که تمامي آنها در هر فردي موجود است و هر قوه ئي از قواي او متقضي عمل مخصوصي است و نمي شود انکار نمود که به اعتبار اختلاف قوا انسان مختلف مي گردد و آنکه قابل انکار است اين است که گوئيم يک شي واحد بسيط به اعتبار بساطت ذاتي نه به اعتبار آلات منشاء امور مختلف گردد.
و چنانچه ظاهر و هويدا است هر قوه ئي از قواي انسان عمل مخصوصي دارد که باقي فاقد آنند چنانچه هنگام غليان قوه غضب انسان حرکات و افعالي از خود بروز مي دهد که آن وقت در نظر او نيکو مي نمايد و بعد از سکونت قوا قبح اعماليکه در آن وقت از وي صادر گشته مي‌فهمد.
و سر اين مطلب اين است که عقل شريف که بايستي در مملکت بدن سلطان باشد و مخدوّم و تمام قوا خادم و خدمتگذار و تحت اطاعت وي باشند خادم قوا و تحت اطاعت آنها قرار گرفته اين است که هر يک از قوا هنگام غلبه به ميل خود و بدون اين که ازعقل مشورت نمايد عمل مي کند و عاقل پس از آرامش قوا و سکونت غضب وشهوت پشيمان مي گردد و مي فهمد بد کرده و از خود تعجب مي نمايد که چطور شد چنين عمل شنيع زشتي از من صادرشد لکن قوت هيجان قوا گمان مي کند عمل شايسته نيکي است بايستي انجام دهد .
خلاصه براي انسان قواي بسياري است که بعضي تقاضاي شهوات مي نمايند و بضعي طالب جاه و شرافتند و به اعتبار اختلاف قوا و مقتضيات آن افعال وي مختلف مي گردد.
خردمند به دستور عقل و شرع مقاصد خود را انجام مي دهد
کسي که خود را عادت دهد به سيرت فاضله و اقدام ننمايد بر عملي مگر بعد از مشورت با عقل و تجويز شرع تمام اعمال و کردار وي منظم مي گردد و از طريق عدالت و مساواتي که قبلا گفته شد تخلف نمي نمايد اين است که گفتيم سعادتمند کسي است که از اول زمان کودکي مانوس گردد به احکام شرعيت و تسليم او امر حقتعالي گردد و بر عمل نيک عادت کند تا وقتي که بزرگ شود و حکمت و علل هر حکمي را بشناسد آن قوت مي فهمد که حکمت در همان چيزهائي است که عادت وي گشته پس از آن عقيده او محکم و راي وي استوار مي گردد و استقامت پيدا مي کند و از مقررات شرع تجاوز نمي نمايد.
در اين جا نيز اشکالي مشکل تر از اول به نظر مي آيد و آن اين که شکي نيست که تفضل و بخشش عمل بسيار شريف و خوبي است با اين که از حد عدالت خارج است زيرا چنانچه گفتيم عدالت مراعات تساوي بين حقوق است و تفضيل طراف زيادتي است و به طور کلي مراعات نمودن حد وسط درهمه جا مطلوب و جامع تمامي محسّنات و فضائل به شمار مي رود پس بنا بر اين افراط و زياده روي در همه جا و لو در بخشش و بذل مال باشد به مستحق آن مذموم و بي محل است زيرا که شرافت در همه جا همان مراعات حد وسط است که از آن تعبير به عدالت مي شود.
در پاسخ گوئيم تفضل احتياطي است که بايستي عادل مراعات نمايد براي اين که مطمئن گردد که به شرائط عدالت عمل نموده و مراعات وسط نمودن ، درهمه جا يکسان نيست در بعضي از موارد احتياط در طرف زياده مطلوب است و در بعضي از جاها در طرف کمي و نقصان مرغوب مي گردد مثل اين که در باب (سخاوت) انفاق و بخشش بسيار اگر به موقع واقع گردد و به حد تبذير نرسد نيکوتر است از نقصان آن و به عدالت نزديکتر است و مناسبت آن با احتياط بيشتر است.
لکن در (عفت) احتياط در آن در طرف نقصان صورت مي گيرد يعني جلوگيري از شهوات مطلوب است و لو آنکه از حد وسط به اندازه ئي به طرف نقصيه افتد.
و اين را نيز بايد دانست که تفضل وقتي صادق آيد که بذل و بخشش در موقع و محل انجام گيرد و عقلائي باشد لکن اگر در غير محل و به غير مستحق انفاق شود انفاق کننده را متفضل نمي گويند بلکه وي را مضيع و الخرج گويند و آن يکي از صفات زشت مذموم محسوب مي گردد.
و کسي را مي توان سخي و متفضل ناميد که مال را در مورد عقلائي و به کسي که استحاق دارد بذل و در همجه موردي اگر از حد وسط قدري در طرف زياده افتد از طريق عدالت خارج نشده بلکه احتياط است در عدالت گويا مبالغه در آن است زيرا که اين ملکه نفساني يعني صفات تفضل و بخشش غير از صفت عدالت نيست بلکه عين آن است و مرتبه عالي او است.
افراط و تفريط در تمام صفات و اخلاق مذموم و عدالت مطلوب است
 چنانچه در صفحات قبل اشاره نموديم زياده و نقصان در هر صفت و خلقي مذموم و از صفات رذيله محسوب مي گردد نه اوصاف محدوده و پس از آنکه حدود اشياء و مشارکت بعضي با بعضي و مباينت بين آنها را شرح داديم اينک گوئيم که شارع مقدس به طور کلي امر به عدالت فرموده (که منطبق بر موراد جزئي گردد)
(تعادل و تساوي بين اجزاء عالم)
عدالتي که ماخوذ از مساوات است گاهي از حيث تساوي در کميت و مقدار اشياء ملحوظ مي‌گردد و گاهي از حيث کيفيت و چگونگي بين آنها مراعات مي شود و گاهي از نظر در سائر مفولات اعتبار مي گردد.
مثل اين که اعتدال بين هوا و آب در کميت يعني در مقدار و اندازه نيست بلکه در کيفيت است و نيز تعادل و برابري بين آتش و هوا در کميت و مقدار نيست در کيفيت و چگونه آن است و اگر عناصر در کميت و مقدار مساوي بودند بعضي بر بعضي غالب مي آيد و عالم را خراب مي گردانيد.
اين است که ناظم و مربي عالم از حيث کيفيت و قوت تعادل بين آنها را مراعات نموده به طوري که هر يک در مقابل ديگري مقاومت نمايد و بعضي بر بعضي غالب نگردد و آن را فاني گرداند چنانچه مي بينيم اجزائيکه در اطرافنند مثل جزئي از آتش و جزئي از آب وقتي به هم رسند اگر از حيث قوت و شدت به قدر هم باشند هر يک ديگري را فاني مي نمايد و اگر يکي غالب آيد ديگري را فاني مي گرداند لکن کليه آنها که نظام عالم برآنها استوار گرديده هر يک در مقابل ديگري مقاومت مي نمايد و بعضي بر بعضي غالب نمي آيد زيرا که قواي آنها در منتهي درجه کمال واقع گرديده و تعادل و تساوي بين آنها به طور نيکو مراعات شده.
اشاره به همين دارد در اخبار اهلبيت (عليهم السلام) که به عدل قامت السموات و الارض   و اگر يکي از آنها به کمتر فوتي زيادتي مي نمود زائد ناقص را نابود و مضمحل مي نمود و اوضاع عالم مختل و نابود مي گردد (فسبحان القائم بالقسط لااله الا هو)
شرعيت امر به عدالت کلي نموده و امر بتفضل کلي ننموده
 و اينکه شرعيت به طور کلي امر به عدالت فرموده که در همه موارد جزئي مراعات شود و امر بتفضل کلي ننموده براي اين است که تساوي بين امور امري معين و محدود است لکن تفضل و مقدار زيادي غير محدود و اينکه زيادتي به چه اندازه و در  چه مورد مطلوب است قاعده نمي توان تاسيس نمود علاوه بر آن چنانچه در صفحات قبل گفتيم تفضل احتياط در عدالت است و آن درمعاملات شخصي صورت مي گيرد که پس از آنکه به طور تسويه و مساوات معامله شد عادل از باب احتياط طرف غير را رجحان مي دهد و خود کمتر مي گيرد و به طرف زيادتر مي دهد لکن کسيکه منصب حکومت دارد وبين مردم حکم فرما است بايستي به عدل محض و تساوي بين مردم حکم نمايد به طوري که سر سوزني زياده و نقصان نشود.
پس از بيانات معلوم مي شود که آن ملکه نفساني (عدالت) که لازمه آن مراعات نمودن حد وسط در افعال است هر گاه به خود شخص نسبت دهيم وي را فضيلت اخلاقي گويند و هر گاه به خود شخص نسبت دهيم وي را فضيلت اخلاقي گويند و هر گاه به قواعدي که حاکم به روابط بين مردم است ملحوظ گردد آن را عدالت نامند و هر گاه ملاحظه خود آن صفت نمايند آن را ملکه نفساني گويند.
چگونگي تحصيل عدالت
 نخست چيزي که در اکتساب عدالت بايستي مراعات گردد تعادل و توازن بين قوا است چنانچه در صفحات قبل به طور کافي بيان کرديم وقتي که قواي بسيار با انسان هجوم آرند و بعضي بر بعضي غالب گردند چگونه بايست بين آنها تعديل نمود و به اجناس و کليات آن نيز اشاره نموديم و گفتيم هر فردي از بشر اگر تعادل و توازن بين قواي خود را حفظ نکند در نتيجه شهوت وي را در طرف ملايم به خود و غضب او را به طرف ديگري مي کشاند و به همين ترتيب تحت قواي مختلف واقع مي شود و در اثر آن آمال و آرزوهاي متشتته در وي توليد مي گدد مثل اين که گاهي دنبال شهوت پرستي مي دود و گاهي به خيال رياست وجاه و مال مي افتد و با انواع و اقسام حظوظ نفساني خود را سر گردان مي گرداند و گفتيم وقتي که قواي بسياري در بشر تهاجم نمود چگونه نفس مضطرب ميگردد و در وي انواع و اقسام شر پديد مي شود و هر يک از آنها وي را به طرف ملايم جذب مي نمايد.
اين قاعده کلي در همه جا حکمفرما است که هر جا کثرتي تحقق دارد بايستي يک امرواحد و يک رئيس مقتدري حاکم بر آنها باشد و زمام امور را بدست گرفته و هر يک از آنها را به کار لايقي وادار نمايد تا آنکه امور را به دست گرفته و هر يک از آنها را به كار لايقي وادار نمايد تا آنکه امور عالم منظم و مرتب گردد و هرج و مرج نشود.
حکيم ارسطو گفته کسي که قواي فعاله او تحت قاعده منضبطي قرار نگرفته مثل کسي ماند که از دو طرف او را بکشند تا پاره شود يا از طرف به وي هجوم آورند و هر کدام او را به طرف خود کشد تا پاره پاره شود.

حکيم ارسطو و عدالت1

حکيم ارسطو عدالت را به سه قسم تقسيم نموده
نخستين وظيفه مردم نسبت به حق تعالي و آنچه بين آنها و خالق آنها است كه واهب الخيرات و منشا فيوضات است و هر نعمتي از خوان نعم او پديد گشته و از فضل و کرم و رحمت غير متناهي او ظهور نموده و عدالت اقتضا دارد که هر فردي به قدر طاقت و وسع بين خود و مولاي خود به آنچه وظيفه بندگي است عمل نمايد زيرا چنانچه گفته شد معناي عدل قرار دادن هر چيزي است به جاي خويش و رساندن هر ذي حقي را به حق خود و حفظ نمودن روابط بين موجودات و چگونه مي توان گفت که حق تعالي که فياض وجود و منشا خير است حقي به مخلوق خود نداشته باشد يا آنکه مراعات حق او را لازم نشماريم.
دوّم حقوقي که بعضي افراد نسبت به ديگر دارند که بايستي مراعات گردد مثل اين که روساء دين خود را مغزز و گرامي دارند و امانات را به اهل آن برسانند و درمعاملات به طريق انصاف عمل نمايند.
سوم حقوقي که نسبت به آباء و گذشتگان بايستي مراعات گردد مثل اين که اگر مديونند دين آنها را اداء کنند و به وصاياي آنها عمل نمايند و امثال اينها تا اين جا کلام حکيم بود.
وظيفه بشر نسبت به حق تعالي
و اگر چه کلام ارسطو در حقوق الهي ظاهر است لکن براي وضوح و به قدري که لايق اين مقام است در مقام تحقيق و توضيح بر مي آئيم.
و گوئيم هر گاه عدالت را به لحاظ اخذ و بخشش و آنچه راجع به کرامت و عظا انعام و اکرام است بنگريم بايستي به ازاء هر نعمتي حقي بر گردن خود ثابت نمائيم و بالاترين نعمت ها نعمت غير متناهي حق تعالي است که حقوق به گردن ما ثابت مي گرداند چنانچه اگر کسي به کسي احساني نمايد و لو آنکه اندک باشد و در مقابل آن تلافي نشود عقلاء اين را از اقسام ظلم و جور محسوب مي دارند چه جاي نعمت هاي غير متناهي دائمي هميشگي که به ازاء آن پاداش و عوضي منظور نگردد.
البته عادل هميشه کوشش مي نمايد که به قدر وسع و طاقت هر احساني که به وي مي رسد تلافي بنمايد. مثل اين که پادشاهان عادلي که از آثار سياست و مملکت داري او مملکت امن و ولايت معمور گرديد و آواز عدل وي در آفاق هويدا گشته و در حمايت ناموس و مال ملت و جلوگيري از تعدي بعضي بر بعضي و مهيا نمودن اسباب و آنچه مصالح معاش و معاد عموم مردم است به هيچ وجه اهمال و مسامحه کاري ننموده و علاوه بر احسان عام وي به هر يک افراد رعيت احسان مخصوصي در خور وي مرحمت نموده تا آنکه احسان و فيض او هم عام باشد هم خاص.
 آيا به حکم عقل نبايد هر يک از افراد به قدر امکان در مقابل احسان شاه احساني بنمايد البته کسي که به حق سلطان قيام ننمود آن کس از ظالمين و جائرين محسوب مي گردد و احسان رعيت نسبت به سلطان جز دعاء او و ذکر خير و نشر فضائل او و شکر بر انعام و اکرام او و اطاعت اوامر او و حفظ مملکت او محبّت واقعي نسبت به او در آشکار و پنهان و اقتدا به او در تدبير منزل و نظام خانوادگي خود چيزي ديگري نخواهد بود.
و همان طوري که سلطان موظف تنظيم و تدبير امور مملکت است، صاحب منزل نيز وظيفه او تنظيم و ترتيب دادن امور منزل است زيرا که نسبت صاحب خانه به خانه خود مثل نسبت سلطان است به مملکت خود.
وقتي معلوم شد که وظيفه رعيت نسبت به سلطان عادل اين است که بايستي به حق وي قيام نمايد و محبّت او را در دل خود بپروراند و گرنه در تعداد ظالمين محصوب خواهد شد معلوم مي شود تلاقي ننمودن احسان برابر احسان هر گاه در مقابل نعمتهاي بي شمار واقع گردد البته به مراتب بسيار قبيح تر و فاحش تر است زيرا که ظالم اگر چه به تمام انواع و اقسام آن قبيح است لکن به مراتب بسيار دارد هر قدر نعمت فزونتر و بزرگتر و موفقيت آن بهتر و فوائد آن بيشتر وعايد آن فراوانتر و عدد آن زيادتر شد بايستي در عوض شکر و سپاسگوئي و محبّت و اطاعت انعام کننده بيشتر گردد.
وظيفه انسان نسبت به مالک الملوک
 وقتي وظيفه ما نسبت به سلاطين و روساي مملکت اين است که بايد در ظاهر و باطن ممنون و متشکر باشيم و محبّت آنها را در دل خود بپرورانيم، ببين وظيفه ما نسبت به مالک الموک و سلطان السلاطين و آن کسي که علي الدوام نعمتهاي بي انتهاي او برجسم ما و روح ما مي رسد به طوري که از تحت تعداد و شمار بيرون است چيست؟
 نخستين نعم الهي افاضه وجود ما و حيات ما است پس از آن در خلقت جسد ما و نظام ترتيبي که در هر عضوي از اعضاي ما مرتب نموده که تحت عدد و شماره نمي آيد چنانچه صاحب کتاب تشريح و منافع الاعضاء در مقام تشريح بدن آدمي بر آمده و هزار ورق شرح و بسط داده و اندکي از بسيار آن را نتوانسته احصاء و شماره نمايد.
قدري در خود فرو رود و خلقت نفس خود را بنگرد و قوا و مشاعر و اوصاف و ملکات نفساني خود را تدبر نما و ببين دست قدرت ازلي چه عجائب صنعتي به كار برده و چگونه آن قوا را موزون و معادل قرار داده و پيوسته از فيض عقل و نور و بهاء  و مجد او به نفس ما مدد مي رساند.
روح الهي
  و از همه بالاتر آن روح الهي و آن فيض دائمي و آن حيات هميشگي و ملک سر مدي و جوار حضرت احدي است که ما را در معرض قبول و استداد وي در آورده (لالعمري ما يجهل هذه النعمه الا النعم)
اگر چه خالق عالم نيازمند به ما نيست و غني بالذات است لکن بسيار قبيح و جور است که نعمتهاي غير متناهي حق تعالي را در همه حال مشاهده نمائيم و در مقابل آن حقي برخود قائل نشويم و در برابر احسان غير متناهي او به چيزي ملتزم نگرديم تا آنکه درنتيجه از ظالمين و جائرين محسوب گرديم و از شريعت عدل بيرون رويم.
گفتار حکماء که وظيفه انسان نسبت به حق تعالي چيست؟
حکيم ارسطو چنين گفته اختلاف در اين است که مخلوق چگونه بايستي به عبادت خالق قيام نمايد.
بعضي اظهار عقيده نموده اند که عبادت و بندگي عبارت از نماز و روزه و خدمت هياکل (يعني بتخانه ها) و مساجد و تقرب جستن به سبب قربانيها است جماعتي عبادت حق تعالي را فقط به اين مي دانند که اقرار نمائيم به ربوبيت او و اعتراف کنيم به احسان و نعمتهاي بي نهايت او و به قدرت و توانايي خود تمجيد وي را نمائيم.
طايفه ي چنين گمان کرده اند که بايستي تقرب بجوئيم به حضرت او و طريق آن احسان به خود و به ديگران است و احسان به خود به اين است که تصفيه نفس نمائيم و روح و روان خود را از آلودگي شهوات طبيعي مصفا گردانيم و سياست را نيکو انجام دهيم و احسان به ديگران به اين که به همنوع و اهل خانواده خود و عشير و دوستان و هموطنان خويش نيکي و مواسات نمائيم و هر کسي را به قدر استعداد و فهم او به موعظه و نصيحت وي را هدايت و ارشاد بنمائيم.
و عده ئي اظهار راي نموده اند که وظيفه انسان اين است که با حديت تمام و تفکر و تدبير در الهيات و گفتگوهائي که مزيد بر معرفت باري سبحانه مي گردد راهي به سوي معرفت و شناسائي حق تعالي پيدا کند و ايمان تحقيقي تحصيل نمايد و موحد حقيقي گردد.
و گروهي گفته اند آنچه وظيفه عبد است نسبت به مولاي خود يک چيز معيني نيست که آن را ملتزم گرديم و بر يک مثلا مخصوصي نيست که همه جا به كار بريم بلکه همين طوري که مردم در علم و ذکاوت و فهم و تميز بسيار مختلف ديده مي شوند همينطور وظيفه هر کس به اعتبار قواي دماغي و فهم و ذکاوت مختلف مي گردد و همه مردم به يک منوال نيستيد هر کسي به قدر سهم خود وظيفه اي دارد که بايستي انجام دهد.
تا اينجا حکايت الفاظي بود که آن حکيم نقل نموده و از خود به وي چيزي اضافه ننموده و بعضي را ترجيح نداده.
گفتار متاخرين از حکماء
 و اخيرا بعضي اظهار نظر نموده اند و عبادت حق تعالي را منحصر در سه نوع پنداشته اند:
 نخست آنچه تعلق به بدن دارد مثل صوم و صلوه و وقوف به مواقف شريفه براي دعا و ذکر و مناجات دوّم آنچه به نفس تعلق دارد مثل اعتقادات صحيح چون يگانه دانستن حق تعالي و متّصف بودن او به صفات کمال و تفکر و تدبر در آثار قدرت و حکمت و کيفيت افاضه وجود و تدبير او سبحانه در خلقت و دوام فيض او.
سوم اموري که راجع به معاشرت و معامله با مردم است مثل اين که در معامله مضاربه و ازدواج و اداء امانت و غير اينها طريق عدل و انصاف را مراعات نمايد و بر نصيحت و موعظه نيکو اقدام کند و از جهاد با دشمنان دين و ملت و حمايت حريم خود داري ننمايد و اظهار نموده اند که عبادت خدا و وظيفه مردم و آنچه واجب است بر آن اقدام نموده همين است و آن طريقي است که سر انجام مي رساند ما را به سوي قرب حق تعالي.
و بعضي عبادت حق تعالي را در سه چيز مي دانند اول اعتقاد حق دوّم کلام صحيح و نيکو سوم عمل صالح که با حسن نيت توام باشد.
و عمل نيک دو قسم است يکي عبادت بدني که به عادت از نماز و روزه و باقي وظائف آن است.
و ديگر آننچه راجع به غير است مثل جهاد و معاملات، و معاملات تقسيم مي گردد به معاوضات، مناکحات و غير اينها، و انواع معاملات اگر چه محصور و معدود است لکن اقسام آن بسيار است.
مقامات و منازل انسان
و اين را نيز بايد دانست که هرگاه انسان را نسبت به آخرين درجه کمال و مقام انسانيت وي ملاحظه نمائي خواهي ديد که براي او منازل و مقامات و درجات بيشماري است نزد حقتعالي و به طور کلي مي توان گفت روءس مقامات چهار مقام است.
نخست مقام اهل يقين که ايشان را (موقنان) نامند و آن مرتبه حکماي بزرگ و اجله علماء مي‌باشد.
دوّم مقام صاحبان اخلاق نيکو که آنها را (محسنين) گويند و اين مقام اشخاصي است که به زيور اخلاق نيک متجلي گشته و به فضائل نفساني متّصفند و به آنچه مي دانند عمل مي نمايند.
سوم مقام (ابرار) و نيکوکارآن است و اينها به صفت فداکاري و خدمت به خلق ممتاز گرديده اند و هميشه سعي و کوشش ايشان در فراهم شدن سعادت بشر است و در راه سعادت بشر از هيچ گونه فداکاري خودداري نمي نمايند و حقيقتاً آنها خليفه و نماينده حق اند در روي زمين.
چهارم مقام (اهل فوز) که آنها را (فائزين) و مخلصين گويند که در طريق محبّت حقتعالي خالص گرديده اند و سرانجام اين مرتبه مقام اتّحاد است و فوق اين مقام براي مخلقو مرتبه و فضيلتي تصور ندارد.

(صفات فائزين و اسباب اتصال به حضرت حقتعالي)
انسان به چهار صفت و خصلت مستعد و مهيا مي گردد که به اين مقام موفق گردد: نخست حرص آميخته به نشاط در طلب مطلوب دوّم تحصيل علوم حقيقي و معارف يقيني سوم توجه به جهل و ناداني خود و التفات به نقص طبيعت که نتيجه اهمال در عمل و مسامحه در تحصيل کمال است.
چهارم پس از التفات به خود حيا نمايد از جهل و بي خردي و همت گمارد و ملتزم گردد که تحصيل کمال بنمايد و به اين وسيله ترقي دائمي نمايد و به قدر امکان و وسع و استعداد صعود کند و طريق کمال را بپيمايد و اين ها را اسباب اتصال به حضرت حق خوانند.

(اسباب سقوط و منقطع گرديدن از حق تعالي که آن را ملعنت نامند)
آن نيز چهار است نخستين چيزي که باعث مي شود که انسان از حقيقت سقوط نمايد و از کمال بشري دور گردد شقاوتي است که موجب اعراض از حق و او را مايل به امور طبيعي گرداند و در نتيجه وي را پست و دون همت مي سازد.
دوّم سقوطي که موجب حجاب از حقتعالي گردد و در اثر وي خفت و بي اعتباري آرد.
سوم سقوطي که مطرود گرداند انسان را از مقام قرب احدي و بالطبع دشمني آرد.
چهارم سقوطي که دنائت و پستي آورد و آدمي را از حقتعالي دور گرداند و نتيجه آن بغض است.

(اسباب شقاوت ابدي که باعث سقوط انسان مي شود)
آن نيز چهار است: نخست کسالت و تنبلي آدم تن پرور و کسل عمل خود را ضايع مي گرداند و تضييع وقت مي نمايد و مدت حيات وي سپري مي گردد.
بدون آنکه فائده و نتيجه ئي بدست وي آيد و اثري بر روي مترتب گردد.
(دوّم غباوت)؛ يعني کند فهمي نفهي و کند ذهني نتيجه ترک نظر و عدم رياضت نفس است کسي که در مقام تعليم و تعلم بر نيامد و ذهن خود را توسعه نداد پليد و کند فهم مي گردد و طريق تعليم علمي همان طوري است که در كتاب ترتيب السادات بيان نموديم.
(سوم وقاحت)؛ يعني بي شرمي که نتيجه اهمال است کسي که متابعت شهوات نمايد و عنان نفس حيواني را رها کند البته در خطاء و اشتباه مي افتد و منصف مي گردد به وقاحت.
(چهارم انهماک)؛ يعني فرو رفتن در شهوات و رياضت به آن آدمي که مداومت نمايد در معاصي و افعال زشت عادت او گردد و مانع و رادعي جلوگير وي نشود و به توبه و انابه سيئات خود را جبران ننمايد از مرتبه انسانيت سقوط نمود و شقي و مطرود خواهد گرديد.

(در کتاب کريم از اين چهار نوع به چهار اسم تعبير شده)
اول ذيغ دوّم رين سوم غشاوه چهارم ختم و براي هر يک از اين اقسام چهارگانه شقاوت علاج مخصوصي است که تبديل به سعادت گردد و ما در مقاله علاج نفوس بيان خواهيم نمود.
و اين اقسامي که الان شماره نموديم از مسلمات بين حکماء و اهل شرايع به شمار مي رود و احدي در وي خلاف ننموده و هر کس به عبارتي و لغتي اشاره به آن نموده.

توصیۀ بانو به مطالعه کنندگان2

نمي گوئيم سعادتمند کسي است که هر گاه بلاي کوچکي در روزهاي محدودي به وي رسد صبر مي کند و نمي گذرد بلاء وي را زبون و شکسته گرداند و بر وي غالب گردد بلکه يکي از امتيازات سعادتمند اين است که در بلاي بزرگ که نوعا تحمل آن مشکل مي نمايد موفقيت مي يابد و مظفرانه بر بلاء غالب مي گردد يعني نمي گذارد او را بر زمين زند و وي را زبون و شکسته گرداند و از حد سعادت به شقاوت بکشاند.
اعتراض دوّم اين بود که آيا ممکن است انسان پس از مرگ به عمل اولاد سعيد يا شقي گردد يا نه.
در پاسخ گفته اگر گوئيم آفات و بلياتي که عارض مي گردد به اولاد و دوستان ميت ابدا و به هيچ وجه تاثيري در وي ندارد مخالف با عقيده مردم است و اگر گوئيم تمام حالات و عوارض متفننه ئي که عارض ميگردد دوستان و اولاد ميت را بعضي بيشتر و بعضي کمتر به وي تاثير مي نمايد آن نيز درست نيست زيرا که امور جزئي تحت حصر و حساب نمي آيد.
پس بهتر اين است که به طور کلي بگوئيم همين طوري که انسان در حال حيات بعض ناملايمات را مي تواند تحمل نمايد و بعض ديگر را قادر بر تحمل نيست همينطور است حال وي بعد از مردن پاره ئي از بلاها که به اولاد وي وارد مي گردد تحمل مي نمايد و بر وي نگران نيست و بعضي سخت و ناگوار به نظر مي آيد و هر يک از عوارضي که بزندگان عارض مي گردد مخالف آن چيزيست که عارض مردگان مي شود و تفاوت آن زيادتر است از تفاوت بين مثل و آنچه را که براي آن مثل مي آورند و اگر از فضائل و خيرات يا از شر و آفات چيز کمي عايد ميت گردد به قدري نيست که وي را از حد سعادت به شقاوت کشاند يا غير سعيد را سعادتمند گرداند تا اين جا کلام حکيم ارسطو در حل آن دو اشکال به پايان رسيد.
اکنون گوئيم چون سعادتمندي الذ لذات و بهترين و فاضل ترين تمام فضائل به شمار مي رود لهذا بايستي معناي سعادت را بهتر از آنچه گفته شد توضيح نمائيم.
به قمست اوليه، لذت منقسم مي گردد به دو قسم، يکي را لذت فعلي گويند و ديگري را لذت انفعالي.  لذت را تشبيه نموده اند به لذت اناث و لذت فعلي را به لذت ذکور و لذت انفعالي آن لذائذي است که مشترک بين انسان و حيوان است زيرا که انسان به سبب لذتي که از قبل از شهوت راني که از مقنضيات نفس بهيمي است وحب انتقال که منبعث از نفس سبعيت او را دست مي دهد مزيتي بر حيوان ندارد.
اما آنچه مخصوص به انسان است و حيوان را از وي نصيبي نيست همان حظوظ و لذائذي است که از قبل نفس ناطقه انساني پديد مي گردد و نفس ناطقه چون مقترن به ماده نيست اين است که لذت او فعلي است نه انفعالي و لذت فعلي لذت تام و تمام است و لذت انفعالي لذت ناقص و ناتمام و لذت فعلي لذت ذاتي و لذت انفعالي لذت عرضي است.
و مقصود از لذت عرضي لذائذ حسي است که مقترن به شهوات و در معرض زوال و فناء است و به زودي منتقضي مي گردد بلکه تکرار آن ملالت آور است و حظوظ و خوشي آن دوام و بقاء ناپذير است به عکس لذائذي که از قبل امور حقيقي تحقق مي پذيرد ثابت و پا برجا و دائمي است و خوشي آن هميشگي است.
پس از آنکه معلوم شد که لذائذ شهواني حيواني لذت انفعالي عرضي است و لذائذ عقلي لذت ذاتي فعلي است به خوبي مي توان فهميد که سعادتمند کسي است که لذائذ و حظوظ او ذاتي باشد نه عرضي عقلي باشد نه حسي فعلي باشد نه انفعالي الهي باشد نه بهيمي.
حکماء گفته اند حظوظ روحاني انسان را از نقص به کمال آورد و از مرض به صحت و از رذيلت به فضيلت
اين است که حکماء گفته اند لذت وقتي که مبناي صحيح پديد گرديد بدن آدمي را از نقص به کمال آورد و از مرض به صحت مي رساند و نفس را از جهل به عمل و از رذيلت به فضيلت مي کشاند.
و سر اين که نفس بشر مايل به لذائذ حسي است و بسيار طالب التذاذ يافتن از ملذّات طبيعي است اين است که در ابتدا نشو و نماء او قواي طبيعي وي در منتهي درجه قوت و شوق او به متضيات طبايع شهوي و غضبي بسيار شديد است.
هر فردي که به ميل طبيعي در ملذّات حسي افراط نمود و در حظوظ نفساني عنان خود را رها گردانيد، آن وقت به همان شوقي که در طبيعت وي ماخوذ است بدون مانع و جلوگيري مقاصد خود را اجرا مي نمايد و کم کم اعمال زشت و اخلاق بد عادت و ملکه او مي گردد و هر گاه طبع انسان به اعتبار عادت افراط منفعل گرديد هر قبيحي را نيکو مي شمارد و هر فعل ناشايسته ئي بر وي آسان مي گردد و قبح و غلط و اعمال خود را نفهميد تا وقتيکه چشم بصيرت وي باز شود و قبح اعمال وي ظاهر گردد.
اما لذت و حظي که از قبل امور جميله و اخلاق متينه و ادارکات عقليه حاصل مي گردد بر خلاف حظوظ طبيعي ،ابتدا نفس بشر کاره و منزجر از آن است و اگر انسان به عمل و کوشش و صبر و رياضيات شاقه خود را از امور حسي منصرف گرداند و به عقل و فهم و تميز مشغول گردد به امور عقلي تا وقتي که عقل وي قوي گردد و حس بهاء و اشراف و فضيلت معقولات را معاينه نمايد آن وقت در خود لذت و سعادتي حس مي نمايد و راي تمام لذات و وقتي چنين لذتي را دريافت ديگر حظوظ طبيعي در نظر وي ارزشي ندارد و از آن اعراض مي نمايد.
سر اين که مردم در اول عمر محتاج به تعليم و تربيتند
از اين جا است که مردم در عنفوان جواني و اول عمر محتاج به تاديب و تربيت پدر و مادر و استاد مي باشند پس از آن بسيا ست شرعيت و دين حق و بعد از آن به تهذيب اخلاق تا آنکه داراي روان پاک و نفس مصفا گردند آن وقت لايق افاضه حکمت مي گردند و بايستي تا آخر عمر در طريق حکمت قدم زنند و امور خود را موافق حکمت و مصلحت مرتب سازند.
پس از آنکه معلوم شد که سعادت امر ذاتي است نه عرضي، فعلي است نه انفعالي معلوم مي شود که سعادتمند هميشه طالب اين است که از علم و حکمت خود به ديگران انفاق نمايد و کساني که لايق آنند از وي بهرمند گردند زيرا چنانچه بيان نمديم لذتي که قبل از سعادت حاصل مي گردد، لذت فاعل است و فاعل از عطا و بخشش لذت مي برد و منفعل يعني گيرنده در اخذ و قبول حظ مي برد. لکن لذت فاعل را به هيچ وجه مقايسه نمي توان نمود به لذت منفعل اين است که سعادتمند وقتي از سعادت خويش لذت و حظ مي برد که فضائل نفساني خود را در موقع لزوم ابراز نمايد و حکمت خود را به موقع خود ظاهر گرداند.
چنانچه هر صانع و مخترعي که ماهر گرديد در صنعت و عمل از قبيل شعر و ادبيات و نقاشي و معماري و غيره بهر وسيله ئي هست احساسات بديع خود را ظاهر مي گرداند و از اظهار آن و استفاده نمودن ديگران از وي احساس لذت مي کند. همين طور است حال کسي که داراي علم حکمت گرديد وقتي از حکمت خود حظ و افر مي برد که آن را اظهار نمايد و ديگران از وي استفاده نمايند و معناي وجود و بخشش نيز همين است زيرا که شرافت و فضيلت احسان به آن چيزي است که به آن احسان مي شود و البته بذل و بخشش نمودن به اشياء عالي و نفيس به مراتب بسيار برتري و مزيت دارد از انفاق نمودن اشياء داني و پست.
مال به بذل و بخشش کم مي شود و علم به انفاق زياد مي گردد.
 و از جمله امتيازات بذل علم و حکمت با علو مرتبه و شرافت ذاتي آن اين است که در بذل علم و حکمت خاصيتي وجود است که در انفاق مال مفقود است.
 مال به انفاق کم مي شود و به افراط و تبذير سرمايه ناقص مي گردد. لکن دانشمند هر قدر بيشتر بذل علم و حکمت نمايد بر دانش وي افزوده مي گردد و بر سعادت و علو مرتبه او مي افزايد.
و ديگر از امتيازات علم بر مال اين است که مال در معرض آفات بسيار است و آدم ثروتمند بايستي بر حفظ و حراست مال همت گمارد و آن را از دزد و دشمن و کسانيکه مسلط بر وي هستند و باقي آفات نگاهداري نمايد. لکن علم و فضيلت چون امر باطني است کسي را بر وي تسلطي نيست و از هر آفت و بليه ئي مصون است. (بلکه علم عالم را نيز حفظ مي کند و راهنماي او است که نمي گذارد در ورطه جهالت و بي خردي غوطه ور گردد و خود را در بيابان ضلالت و گمراهي سر گردان گرداند).
پس از اين بيانات بخوبي معلوم شد که لذتي که از قبل سعادت پديد مي گردد چيست و چگونه است و مبدء او از کجاست و منتهاي وي به کجا مي رسد و چگونه  لذت سعادت لذت ذاتيست و خوشي و سروري خوشي و سرور دائمي هميشگي است. و نيز معلوم شد که ضد سعادت يعني شقاوت در تمام جهات به عکس سعادت است و نيز معلوم شد که لذائذ جسماني عرضي و متغير و سريع الزوال است بلکه تکرار آن ملالت و کراهت آور است علاوه غير الهي بلکه شيطاني است و غير ممدوح بلکه مذموم است.

 

 

ارسطو گفته آنچه که در منتهاي فضل و شرافت است نمي توان از وي مدح و تعريف نمود زيرا که هر چيزي بوي شرافت و فضيلت يافته و قابل مدح و تعريف گرديده پس چگونه مي توان وي را به مدح ممتاز گردانيد و سعادت برتر و بالاتر از آن است که از آن تعريف و تمجيد نمائيم.
اين است که خوبان و نيکو کاران را مدح و تعريف مي نمانيد به سعادت و گويند اين ها سعادتمند مي باشند لکن خود سعادت را به چيزي تعريف و تمجيد نمي کنند.
چنانچه ذات باري عزوجل چون خير محض و کمال مطلق است او را نتوان به چيزي مدح نمود زيرا که فوق او چيزي متصور نيست که بتوان به آن وي را ستايش نمود و او بزرگتر از آن است که به چيزي فضيلت و شرافت يابد و اشياء فاضله به او فضيلت يافته اند و به انتساب به او و ارتباط به وي مستحق مدح گرديده‌اند تا اين جا کلام حکيم بود.
پس از اين بيانات معلوم شد که چون سعادت امر الهي و منشاء افعال خير است لهذا متّصفين به سعادت يعني سعادتمندان را تعريف و تمجيد نمايند نه خود سعادت را اينک مقاله سوم به پايان رسيد و مقاله چهارم آغاز گرديد.

 

 

هیچ نفس نداند آنچه مخفی گریده بر آنها از آنچه چشمها را روشن مي كند

در آنجا چیزی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه بر قلب بشری خطور نموده.

چنانچه قبلا تذکر داده شد مرتبه اول از سعادتمندان کسانی مي باشند که در مرتبه ي طبیعیت و مادیات واقعند لکن توجه و نظر به عالم دیگری که آن را عالم علوی و عالم روحانی نامند نیز دارند و آرزوی رسیدن به آن مقام را در دل خود می پرورانند و برای درک آن فعالیت مي نمايند

دوّم مرتبه کسانی است که به آن مقام رسیده اند و در آنمرتبه تمکن و استقامت پیدا نموده اند و نظر آنها به اين عالم عنصری برای هدایت بشر و مشاهده ي آثار حق است .

سعادتمند کسی است كه سعادت وی در معرض زوال و فناء و تغییر و تبدیل نباشد و گردش روزگار در او اثر زیادی نکند و گمان نشود که سعادتمند همیشه در آغوش استراحت زندگانی مي نمايد و از آلام و مصائب مصون مي باشد نه اینطور نیست مقصود اين است كه خردمند هر گاه با آلام و بلیات برخورد نمود آن را در وجود خود حل مي نمايد و با عظمت روح خودرا تبدیل به سعادت مي نمايد و مصائب و بلاها وي را شکسته و زبون نمي گرداند بلکه مي توان گفت خردمندان و اشخاص بزرگ بیشتر از افراد عادی رنج می کشند تفاوت اين است كه سعادتمند با مصائب مقاومت مي نمايد و خود را نمی بازد و در هیچ حال سکینه و وقار نفس خود را از دست نمي دهد و خود را تسلیم بلا نمي نمايد بلکه آفات و بلیات بر علو و عظمت روحیه آنها می افزاید و بعضی از دانشمندان مردمان عادی را تشبیه نموده اند به شهری که چند دروازه دارد و آفات و بلیات از هر دری که خواهد وارد مي گردد اما وجود شخص خردمند مثال شهری است که یک دروازه دارد آن هم بسته است وقتی قاصد بدبختی خواست وارد شود دق الباب مي كند بلکه این از خود او ساخته نمي شود و نور عشق را جلو می اندازد و به توسط او وارد مي گردد و خردمند بلا را در خود حل مي نمايد يعني: غالب بر آن مي گردد .(م)

به اصطلاح عرفاء (هیمان)وله وحیرت و دهشتی است که عارض می گردد سالک عارف را هنگامی که تجلیات نور احدی را در مظاهر موجودات مشاهده نماید، آن وقت مخصوصا در اول وهله چنان در اضطراب و قلق می افتد به طوری که دیگر مالک نفس خود نیست و نمی تواند خود را از اضطراب نگاه دارد و به طرب می آید و قسمتی از ملائکه را (مهیمنین) گویند زیرا که آنها چنان مستغرغجمال احدی گشته اند ومشغول مشاهده حقتعالی گردیده اند که التفات به غیر او نمی کنندحتی از خود بیگانه شده  وخبر از خویشتن ندارند. 

شاید مقصود از خیر همان سیرت حکمت باشد وشر محض سیرت شهوت وآنکه نه خیر است ونه شر سیرت کرامت ، چنانچه در متن به این سه مرتبه اشاره شد و به ازاء آن نفس انسان نیز سه مرتبه دارد : نفس مطمئنه که خیر محض است نفس اماره که شر محض است ونفس لوامه که متوسط بین این دو مرتبه است وعالم را نیز می توان سه قسمت نمود : عالم عقول خیر محض ،عالم نفوس متوسط وعالم طبیعت شر بالاضافه و باید دانست که خیر وشر در این عالم مثل دو نقطه پرگار  به دور هم می چرخند وهمیشه بالای سر انسان دور می زنند، تا اینکه کدام  یک بر سر وی بنشیند و وی را تحت نفوذ  خود در آورد کسی که خیر شر را بشناسد و بین آنها تمیز دهد ممکن است شرور را از خود دفع نماید و نگذارد دچار شر گردد،  ولی چه باید کرد از بس در طبیعات غوطه ور شده ایم و مادی صرف گشته ایم  خیر و شر را از هم تمیز نمی دهیم  مثل اینکه گمان می کنیم زیادی مال و حظوظ طبیعی  خیر است  و به وی سعادتمند  می گردیم  نمی دانیم زیادتر از قدر حاجت آفت جان ما است و چنانچه در مثال گفته شد ولی انسان را زجر کش می کند  وراه سعادت و خوشبختی را می بیند

توضيح: حكيم ارسطو پس از آن كه معناي سعادت را بيان نموده و قضيه را مورد شك قرار داده، يكي آن كه آيا سعادتمند كسي است كه به حسن عافيت از دينا برود يعني در پايان عمر به بلاهاي بزرگ مبتلا نگردد به طوري كه وي را از حد سعادت به شقاوت كشاند يا نه در پاسخ مي گوييم سعادتمند در هر موقعي به وظيفه خود عمل مي نمايد و تمام افعال وي عقلايي است زيرا كه سعادت يك امر باطني و ملكه نفساني است و كسي كه به اين مرتبه نرسد و ملكات حميده در نفس وي رسوخ ننمايد، نمي توان او را سعيد مطلق ناميد و هر گاه صفات وي متين و اخلاق و پاكيزه گرديد و از وي ملكه نفساني پديد آمد البته در برابر هر بلا و مصيبتي مقاومت مي نمايد و برخورد مي كند كسي كه ملكه شجاعت در وي پديد گردد بلا و مصيبت چندان اثر در وي نمي كند چه جاي آن كه وي را از حد سعادت خارج گرداند. بلكه مزيد بر سعادت وي مي گردد آري اگر امور طبيعي را در سعادت بشري مدخليت دهيم البته به تغيير آن سعادت تغيير مي يابد، لكن اين طور نيست زيرا كه اصل و حقيقت انسان روح و روان اوست. اگر چه در استكمال نيز محتاج به بدن مي باشد، لكن سعادت و شقاوت راجع به نفس و قوت و شهامت روحاني اوست و كسي كه در مقابل ناملايمات نتواند خودداري و مقاومت نمايد معلوم مي شود اين شخص اصلا داراي قوت نفساني و فضيلت اخلاقي نبوده نه سعادتمند بوده و سعادت وي تبديل به شقاوت گشته، پس از اينجا معلوم مي شود كه بليات معيار خوبي است كه سعادت و شقاوت را نشان مي دهد، اين است سر اينكه پيامبران و اولياء حق تعالي در غالب اوقات مبتلا به بليات سخت مي شدند و همه را به صبر و بردباري مي گذرانيدند. مطلب دوم: راجه به امور بود كه پس از مرگ از قبل اولاد تأثير در پدر و مادر نمايد و آنها را از سعادت به شقاوت كشاند، در پاسخ گوييم اگر چه نزد عقل بعيد است كه عمل كسي در كس ديگر تأثير كند، لكن چون پدر و مادر سبب مادي اولادنند از اين جهت ممكن است بگوييم عمل اولاد يك نحوه تأثير در ميت دارد، لكن از چه جهت در چه خصوصيت تشخيص آن از عهده عقل ما خارج است و همين طوري كه در تمام موارد جزئي بايد رجوع به ادله نقليه نماييم در اينجا نيز رجوع به اخبار و آثار مي نمائيم و آن چه در اين خصوص از مجموعه اخبار مي توان استفاده نمود، اين است كه اعمال و كردار خوبي كه از اولاد بروز مي نمايد چه در حيات و ممات پدر و مادر از خوبي آن استفاده مي نمايد، لكن افعال و اعمال بد آنها در پدر مادر تأثيري ندارد و شايد سر تفكيك عمل خوب و بد آنها كه خوب اثر براي پدر و مادر دارد و بد ندارد اين باشد كه چون هر خير وخوبي كه از هر كسي پديد مي گردد از جهت وجود اوست و چنانچه در محل خودمبرهن گرديد وجود (بالذات خير است) و هر شر و منقستي كه از هر كسي صادر مي گردد راجع به جهات عدمي او است كه عدم (بالذات شر است) و پدر و مادر
از معدات و شرائط وجودی  اولادند نه علت و سبب عدمی وی این است که پدر و مادر از اعمال نیک اولاد بهره می برند لکن از افعال بد اولاد چیزی عائد آنها نمی شود . علاوه مقتضی عدل الهی این نیست که کسی را به عمل غیر که از عهدة اختیار وی خارج است معذب نماید ، لکن مقتضای کرم و سعة رحمت او هست که به اندک سبب دوری وی را مورد رحمت خود قرار دهد . آری اگر گوئیم همین طوری که انسان در ایام حیات تعلق به اولاد دارد و از غم آنها محزون و از شادی آنها شاد می گردد ، بعد از مردن نیز تعلق باقی باشد و شادی و غم آنها در وی تأثیر نماید . این حرف هم بنا بر آنچه از اخبار می توان استفاده نمود درست است ، لکن چنانچه معلوم است ما در عالم معکوس زندگانی می نمائیم ، در بسیاری از جاها آنچه باعث سعادت و خوشبختی ما است شقاوت و بد بختی می دانیم و به عکس آنچه سبب شقاوت و بد بختی ما است گمان می کنیم سعادت ما است ، لکن به مرگ پرده بر داشته می شود و حقائق معلوم می گردد و امور را به عکس می فهمیم چنانچه در متن شاید حکیم اشاره به همین مطلب دارد که فرمود ( هر یک از عوارضی که عارض زندگانی می گردد مخالف با عوارضی است که پس از مرگ عارض میت می شود و مخالفت بین این دو زیادتر است از مخالفتی که بین مثال و مثل است ) مثلا اگر خواهیم کسی را به شجاعت توصیف نماییم گوییم فلانی شیر است . اینجا مثل زده ایم شجاعت را به شیر با اینکه شجاعت انسان کجا و شجاعت شیر کجا و در تمام امثله همین طور مخالفت ومباینت زیادتر موجود است که گفته اند (مثلا از وجهی نزدیک به مطلوب است و از جهاتی دور)خلاصه حال انسان پس از مرگ و مطلوبات وی و آنچه از وی گریزان وآنچه را که طالب او است اگر مقایسه کنی به حال او در این عالم خواهی دید که تفاوت بین آنها بسیار است . البته میت از اعمالی که اولاد آن وی را به سعادت می رساندخوشوقت وآنچه باعث شقاوت و بدبختی آنها می شود، ملول می گردد. لکن این چیزی نیست که سعادتمند را شقی گرداند اصلا معقول نیست که سعید به عمل غیر شقی گردد . 

چنانچه در محل خود مبرهن جسم و جسمانيات چون مقترن به ماده سيالند  لهذا به زودي منفعل مي گردند و در شرف زوال و فنا مي باشد و بقا و ثباتي براي آنها متصور نيست و اگر كمال و فضيلتي  تحصيل كند عرض است و نه ذاتي زيرا كه قواي حيواني اگر شرف و فضيلتي پيدا كند ذاتي او نمي شود.

چنانچه در (فاعل) يعني دهنده لذتي است در (منفعل) يعني گيرنده نيز لذتي است، لكن لذتي كه گيرنده نيز لذتي است لكن لذتي كه گيرنده مي برد، لذت عرضي است كه از قبل دفع الم فقر و احتياج پديد گشته، لكن لذتي كه دهنده از انفاق مي برد لذت ذاتي است كه از قبل كما جسماني تماما از قبيل لذائذ عرضي انفعالي است و لذائذ روحاني از قبيل لذائذ ذاتي فعلي است، زيرا كه لذائذ جسماني تماما رفع مرض است و مرض است امر عرضي است اين است كه به تكرار و زيادتي آن انسان ملول و خسته مي گردد.

چنانچه در حديث مفصلي حضرت امير (عليه السلام) به كميل فرمود اي كميل (علم بهتر است از مال زيرا كه علم حراست و نگاهداري مي نمايد ترا لكن مال به عكس آن است تو بايستي از آن حراست و نگاهداري نمائي و مال به بذل و بخشش كم مي شود لكن علم به انفاق نمو مي كند و پاكيزه مي گردد) تا آنجا كه فرمود (مردند خزينه داران اموال و علما زنده و باقي مي باشند به بقاء و زندگي هميشگي جسم هاي آنها مفقود است لكن مثال آنها در قلب ها موجود) و پس از آن اشاره به قلب مبارك نموده و فرمود (ان هيهنا لعلما جمعا) يعني اينجا محل و خزينه تمام علوم است. (م)

چنانچه در صفحات قبل معلوم شد لذتي كه از قبل سعادت پديد مي گردد لذت روحاني و خوشي هميشگي و سرور دائمي است زيرا كه آن لذت ذاتي فعل است نه لذت عرضي انفعالي كه در معرض فناء و زوال و اضمحلال باشد. علاوه بر آن لذائذ جسماني در واقع رفع الم است. پس از آن كه شخص به گرسنگي يا تشنگي يا خستگي يا امراض ديگر كه از لوازم حيات است مبتلا گرديد البته از رفع الم آن لذت مي برد اما لذائذ روحاني مسبوق به الم نيست، خودش مطلوب و مرغوب و بهجت آور است و نيز معلوم شد كه مبدأ لذت روحاني همان تحصيل سعادت است و منتهاي او منتهي درجه سعادت هر قدر انسان در سير ترقي و تعالي به مبدأ و به عالم روحانيين نزديكتر گردد حظ او از سعادت بيشتر مي گردد. آن وقت براي وي لذتي است كه الم ندارد و خوشي است كه غم ندارد و صحتي است كه مرض ندارد و جواني است كه پيري ندارد و حياتي است كه مرگ ندارد و غنا و ثروتي است كه فقر ندارد وعزتي است كه ذلت ندارد و ضياء و روشني است كه ظلمت و تاريكي ندارد.

<< شروع < قبل 31 32 33 34 35 36 بعد > آخر >>

نتایج 341 - 350 از 360

حدیث روز

حاضرین در سایت

57 میهمان حاضرند
بازدیدکنندگان: 5447598

محبوب ترین ها